|
درباره ی نقاشی ام
ترجمه
محمد تيرانی
ماکس بکمان
ماکس بکمان، اکسپرسيونيست بزرگ
آلمانی، قصد توضيح هنر خويش و اصولاً هنر را
ندارد.
" درباره نقاشی ام " توصيف و بيانی زيبا از
دنيای نقاشی های وی است، يکی از معدود
مقالاتی که در آن هنرمند توانسته نه تنها حس نقاشی هايش رابه زبان
آورد بلکه خاستگاه آنها را نيز در غالب کلمات بيان سازد.احتمالاً
بهتر است آنرا اشعار نثر گونه بناميم تا مقاله.
" درباره نقاشی ام "
سخنرانی بکمان به سال 1938 در گالری نيوبرلينگتن لندن است. اين
مقاله به سال 1941 توسط کرت والنتين در نيويورک، به چاپ ر سيد.

قبل ازهر توضيحی بايد بگويم که من هيچگاه در هيچ زمينه
سياسی فعال نبوده ام. درعوض فقط کوشيده ام ديدگاه خويش از دنيا
را، تاحد ممکن گسترش دهم. نقاشی کاری بسيار مشکل است که تماميت
آدمی و جسم و روح وی را در بر می گيرد. بنابراين من کورکورانه از
کنار آنچه به دنيای سياست و واقعيت تعلق دارد گذشته ام.
من براين باورم که دو دنيا وجود دارد، دنيای معنويات و
دنيای واقعيات سياسی. هردو تجلی زندگی اند که ممکن است گاه همخوانی
داشته باشند ولی درنهايت در اصول بسيار متفاوتند و اين را به عهده
شما می گذارم که تصميم بگيريد کدام يک مهم ترند.
آنچه من سعی در آشکار کردن آن دارم تفکری است که پشت
واقعيت پنهان شده است. من به دنبال پلی هستم که ناديدنی ها را مرئی
کند، همانند آن " کاباليست" که گفته بود:
" اگر می خواهيد به ناديدنی ها برسيد بايد به عمق ديدنی
ها نفوذ کنيد." هدف من هميشه دست يافتن به
|

آنچه من سعی در آشکار کردن آن دارم تفکری است که پشت
واقعيت پنهان شده است. من به دنبال پلی هستم که
ناديدنی ها را مرئی کند.
 |
اعجاز
واقعيت است و تبديل اين حقيقت به تصوير ( در نقاشی ) ، اينکه
نامرئی ها را، توسط حقيقت، مرئی سازم. چنين تفکری ممکن است پر از
تضاد و تناقض به نظر برسد، اما درواقع همين حقيقت است که رمز حيات
را آشکار می کند.در اين کار آنچه بيش از همه به من کمک می کند حضور
فضاست. ارتفاع، عرض و عمق سه پديده ای هستند که بايد در سطح وارد
شوند تا فرم عينی تصوير را شکل دهند.
تصاوير می آيند و می روند و من می کوشم آنها را بدون
درنظر گرفتن کيفيت ظاهريشان، مرتب کنم. يکی از مشکلات من يافتن
"روح" است که تنها يک شکل دارد و فنا ناپذير است، يافتن آن در
حيوان و انسان، در بهشت و دوزخ که همه باهم دنيای ما را تشکيل
ميدهند.فضا ماهيتی لرزان است که ما را دربر می گيرد و ماجزئی از
آن هستيم.اين آن چيزی است که من می کوشم بيان کنم، با آرايشی
متفاوت از موسيقی و شعر، آنچه برای من همچون ضرورتی مقدر شده است.
هنگاميکه وقايع معنوی، متافيزيکی، مادی و غير مادی به دنيای من
وارد می شود تنها می توانم با نقاشی آنها را سامان بخشم. در اينجا
موضوع اهميتی ندارد، آنچه مهم است برگرداندن آن به عينيت سطح است
که بوسيله نقاشی صورت می گيرد. بنابراين من دليلی برای ملموس کردن
آن ها نمی بينم. چراکه اشياء خود ، آنقدر غير واقعی اند که تنها به
کمک نقاشی می توان به آنها عينيت بخشيد.
من اغلب اوقات تنها هستم. استوديوی من در آمستردام، که
در گذشته انبار تنباکو بوده است همواره با تصورات من پر می شود. با
تصاويری از گذشته های دور و نزديک مانند اقيانوسی که به همراه باد
بالا می رود و خورشيد، و اينها هميشه در فکرمن حضور دارند.اين تصاوير، همگی جان گرفته و در فضای پهناور معلق می
گردند، کيفيتی که من آن را خدا می نامم.
گاهی اوقات، هنگامي که افکارم بر روی " انس رگن " تا
آخرين روز حيات قاره به پرواز در می آيد، ريتم کابالا به ياری ام
می آيد. و به همين ترتيب، خيابانها با مردان، زنان و کودکان،
بانوان محترم ، زنان فاحشه، دختران خدمتکار و دوشس ها. همه را می
بينم مثل يک رويای مضاعف ارزشمند، در سموتريس، در پيکاديلی و وال
استريت. آنها همانند اروس هستند، در جستجوی فراموشی، تمام اينها
بنظرم سياه و سپيد می آيند مانند شرافت و جنايت. آری سياه و سپيد مورد توجه من هستند. شايد جای خوشوقتی،
يا بدبختی، است که همه آنها را کاملاً سياه يا کاملاً سپيد نمی
بينم.
يک تصوير تنها ساده تر و سهل تر است ولی در آن صورت
اصلاً وجود ندارد. هيچ است.خيلی
ها مايلند تنها سپيدی را ببينند و زيبايی محض اش را وديگران سياهی
را می جويند. سياهی و زشتی و ويرانگری اش را. ولی من نمی توانم،
چراکه تنها در هر دو، در سياهی ودر سپيدی است که خدا را درک می کنم
خدايی يگانه که دوباره و دوباره درامای خاکی و محکوم به فنا را می
آفريند. از اين رو من بطور ناخواسته از اصول به شکل رسيدم، به
ايده های متعالی، حيطه ای که گرچه از آن من نيست، از آن شرمنده
نيستم. به نظر من هنر زائيده سعی در کشف راز آفرينش است. و اين
هدفی است که من با هنرم آن را دنبال می کنم.
درک خويشتن، ضرورت روح همه چيزاست. و اين " خويشتن " است
که من در هنرم و زندگيم به جستجوی آنم. هنر خلاق است برای درک نه
برای سرگرمی، برای تغيير سياست نه برای بازی. و اين جستجو و کاوش خويشتن است که ما را ،همه ما را به
سوی سفری بی پايان و جاودانه سوق می دهد سفری که همه ما مسافرش
هستيم.
شيوه بيان من کشيدن است، نقاشی است، اگرچه شکل های ديگری
نيز وجود دارد ادبيات، فلسفه و يا موسيقی. اما بعنوان يک نقاش که
گرفتار رحمت يا لعنت است بايد شعور را با چشم خويش جستجو کنم.
تکرار می کنم، با چشمانم. چراکه خنده داراست و بی ربط است اگر "
ديدگاهی فلسفی " بتواند بدون حس زيبايی و زشتی قابل ديدن، تصويری
زيبا وخردمندانه ترسيم کند.
اگر آنچه را که من قابل ديدن می دانم نتيجه ای مانند
پرتره، منظره يا آرايشی قابل درک دارد، آن چيزی است که حس کرده ام.
خردمندی و تعالی درنقاشی با تلاش غير قابل خدشه چشم، بهم
می پيوندند. هر هاله ای از يک گل، يک صورت، درخت يک ميوه، دريا،
کوه، توسط عمق احساسات درک می شوند و عملکرد ذهن، که چگونگی آن
مورد توجه من نيست، به آن افزوده می شود و در نهايت نيز ضعف يا
قدرت روح ذهن و حس را قادر به بيان خواسته های شخصی می کند. اين
قدرت روح است که مرتب ذهن را مجبور به گسترش درکش از فضا می سازد.احتمالاً چنين شمه ای در نقاشی های من ديده می شود.
زندگی دشوار است و اين چيزی است که حداقل اکنون همه می دانند. برای
فرار از اين دشواريهاست که نقاشی را برگزيده ام. می دانم که راه
های موثر ديگری نيز برای فرار از اين مشکلات وجوددارد اما من شکوه
نقاشی کردن را ترجيح داده ام.
البته خلق اثر هنری باشکوه است بخصوص اگر هنرمند بربيان
عقيده هنری خويش اصرار داشته باشد. هيچ چيز تجملاتی تر از اين
نيست. برای من اين يک بازی است و حداقل برای من، بازی خوبی است.
يکی از معدود بازيهايی که زندگی دشوار وخسته کننده را اندکی مهيج
می سازد.
عشق حيوانی، بيماری است و اما نيازی است که شخص بايد
برآن غلبه کند. سياست، بازی غريبی است، گذشته از خطراتی که دارد،
قطعاً گاهی اوقات سرگرم کننده است. خوردن و خوابيدن عادتهايی است
که گرچه تنفر آورنيست اما عواقب چندان جالبی هم ندارد. سفر به دور
دنيا در نود و يک ساعت توان فرساست مانند مسابقه اتومبيل رانی يا
شکافت هسته ای، اما هيچکدام بدتر از " يکنواختی " نيست. پس به من
اجازه بدهيد در يکنواختی شما شريک شوم همانطور که شمادر يکنواختی
من.
برای شروع بگذاريد بگويم که هميشه به اندازه کافی بحث
درباره هنر مطرح بوده است. گذشته از آن بيان عملکرد خويش، در غالب
کلمات هميشه نامطبوع است. ولی با تمام اين تفاسير ما همچنان
محکوميم به حرف زدن، کشيدن، آهنگ ساختن خسته کردن خويش، به هيجان
آوردن خويش، جنگيدن و صلح کردن و تا جائيکه آخرين نيروی تخيل در ما
باقی است ادامه می دهيم. تخيل احتمالاً اصلی ترين ويژگی بشر است.
رويای من تصور فضا است، تعويض دريافتهای بنيادی اشياء با منطق
متعالی پيشرو. اين يک قانون است. در طول، تغيير شیء تنها درصورتی
مجاز است که در نهان نيروی خلاق عظيمی دارا باشد. تصميم گيری
درباره اينکه چنين تغييری، در بيننده هيجان ايجاد می کند يا کسالت،
به عهده شماست.
يک مسئله کاملاً روشن است و آن اين که ما اشياء سه بعدی
جهان را به اشياء دوبعدی بوم نقاشی تبديل می کنيم.بوم نقاشی تنها با دوبعد فضايی تکميل می شود ولی اين
هنرمند است که بايد هنر به خرج دهد و آرايش و زيور بخشد. قطعاً
چنين عملکردی رضايت بخش است اگرچه اين امر درباره من چندان صادق
نيست به اين دليل که اينگونه به قدر کافی حس ديدن به من دست نمی
دهد. تبديل ارتفاع ، عرض و عمق به دو
بعد، بنظر
من، سرشار از
معجزه
|

درک خويشتن، ضرورت روح
همه چيزاست.
و اين " خويشتن " است که من در هنرم و زندگيم
به جستجوی آنم. هنر خلاق است برای درک نه برای سرگرمی، برای تغيير سياست نه
برای بازی.
 |
است اما معجزه ای که من آن را برای خلق بعد چهارم می خواهم. اصولاً
با هنرمندی که درباره خود يا اثرش صحبت می کند چندان موافق نيستم.
امروز، غرور و جاه طلبی نبود که مرا واداشت درباره مسائلی صحبت کنم
که انسان حتی به خود نيز نمی گويد. دنيا امروز در چنان وضعيت
دشواری است که مرا، که سی سال گذشته را همانند يک معتکف زيسته ام
وامی دارد تا از لاک خويش بيرون بيايم و عقايدی را مطرح سازم که به
سختی در طی سالها به آن رسيده ام.
بيشترين خطری که بشر را تهديد می کند، مالکيت اشتراکی
است. همه جا تلاش بر اين بوده است که لذت بردن و شيوه زندگی انسان
تا حد موريانه پائين آورده شود. من با تمام وجود با اين شيوه ها
مخالفم. حذف روابط انسانی در اثر هنرمند تنها خلاءای ايجاد می کند
که همه ما را به اشکال گوناگون رنج ميدهد. تعابير فردی از آنچه
ارائه شده، برای نشان دادن تماميت حقيقت آنچه بربوم کشيده شده،
ضروری است.
درک و حس بشر بايد به حالت اوليه خويش بازگردد. روشها و
ابزار گوناگونی برای رسيدن به اين مهم وجود دارد. نور از يک طرف مرا
به حدی می رساند که بوم نقاشی ام را تقسيم کنم و از طرف ديگر مرا
به عمق شیء می برد. ازآنجائي که هنوز اين هويت را نمی شناسيم، هويتی که
هرکدام به گونه ای آن را بيان می کنيم بايد بيشتر و بيشتر در کشف
آن بکوشيم. چراکه هويت، خود، معمای مستور مهم اين دنياست. هيوم و
هربرت اسپنسر ،همه ديدگاههای آن را بررسی کردند ولی در نهايت به
حقيقت دست نيافتند. من به اين هويت، به فناناپذيری و تغيير ناپذيری
آن ايمان دارم. خط سير آن، به گونه ای عجيب و خاص، مسير ماست.و به همين دليل من در اين فرديت، در اين فرديت به اصطلاح
کامل، غوطه ورم و به هر طريقی برای شرح و بيان آن متوسل می شوم. تو
کيستی؟ من کيستم؟ اين سوالات هميشه برايم عجيب اند و هميشه مايه
عذاب من هستند و شايد نقشی هم در هنرم ايفا می کنند. رنگ، بعنوان
طيف زيبا، اسرار آميز و عجيب. ابديت، برای من نقاش زيبا وارزشمند
است. و من از آن در زيبا کردن بوم نقاشی ام و کندوکاوی عميق تر در
اشياء بهره می جويم. رنگ تا حدی شمای روحی مراتصوير می کند اما رنگ
متاٌثر از نور و مهمتر از همه چگونگی شکل شیء است. تاکيد بيشتر از
حد بر رنگ، تجلی مضاعف شیء بر بوم نقاشی را باعث می شود که زيبايی
خود اثر را در حاشيه قرار می دهد. رنگهای خالص و رنگهای ترکيبی
بايد در کنار هم قرارگيرند چراکه اين دو مکمل يکديگرند.به هرحال تمام اينها نظريه است و کلمات از بيان
دشواريهای هنر قاصر است.
اَشکال
يکی از آثارم بنام " وسوسه " يک شب اين شعر عجيب را برايم خواندند:
دوباره کدو تنبلها را با شراب پرکن و بزرگترينشان را به
من ببخش... و من باوقار شمعها را برای تو روشن می کنم. همين حالا،
امشب، در اين شب تيره. ما قايم باشک بازی می کنيم، قايم باشک بازی
بر روی هزار دريا ،ما خدايان، ما خدايانيم به هنگام سرخی آسمان در
غروب در ميانه روز ودر تاريکترين شبها. شما ما را نمی بينيد، نمی
توانيد ببينيد و شما خود مائيد و به همين دليل است که می خنديم
باخوشحالی، وقتی آسمان سرخ است و در ميانه روز و در سياهترين شبها
ستارگان چشمان ما و سحابی ها گيسوان ما هستند. ما روح انسانها را
در قلبمان داريم. خود را پنهان می کنيم و شما مارا نمی بيند، نمی
توانيد ببينيد، و اين دقيقاً همان است که ما می خواهيم، وقتی که
آسمانها سوختند و در ميانه روز و در سياهترين شبها نورها گسترش می
يابند تا بی نهايت... نقره ای قرمز ، بنفش، اطلسی و سياه. ما آنها
را در رقص به روی کوهها و درياها و در گذر يکنواختی زندگی به
دنبال خود می کشيم.
به خواب می رويم ولی ستارگان همچنان در رويای روشن می
چرخند، ما بيدار می شويم و خورشيد خود را برای رقص به روی دانايان
و کودنها، فاحشه ها و دوشس ها آماده می سازد.
و اين گونه، تصاوير نقاشی من که " وسوسه " نام داشت تا
مدتها برايم آواز خواندند.سپس
بيدار شدم ولی همچنان در رويا بودم. نقاشی به سرعت به نظرم آمد و
تنها وسيله دستيابی شد. به دوست عزيزم " هنری روسو " انديشيدم، کسی
که روياهای ماقبل تاريخی اش مرا به خدا می برد. در رويايم احترام
نثار او کردم. و در کنار او ويليام بليک را ديدم. او همانند شيخ
پير دنيا برايم دست تکان داد. او گفت " به شیء اطمينان کن، ازدنيا
نترس. هستی را نظمی است و راهی درست و همه آنچه در آن است مقهور
سرنوشتی که بايد بپيمايد تا به کمال زيبای آفرينش برسد.
تو از همه آنچه، اکنون به نظرت زشت و دهشتناک می رسد رها
می شوی.از
خواب بيدار شدم باز هم در هلند. در ميانه اين دنيای مغشوش بودم.
اما ايمان من، باور من، راه رهايی نهايی و تماميت هستی، همه آنچه
هست چه زيبا و چه زشت محکم تر شده بود. به آرامی سر بربالش
نهادم... که به خواب روم... تا دوباره به رويا روم.

|