|
شعر
داوود صدری
دیوانه از قفس پريد
دیشب می
نویسم که خیلی تنها بودم
امروز نوشته بودم که مسخره خواهد بود
اگر
فرشته ها تا گردن در لجن
فرو
نباشند
لطیفه ها ته کشیده شده اند
نیایید بخندیم
باران دیگر نباریده
است
گم شدن
سخت شده است
چون همیشه مغز دل را تسکین داد
اگر نیایم
که بخوابم حتماً
سیل چشم های مرا خواهد خورد
حیف گرگ
که وقتش را با زوزه تلف کرده بود
باید گرگ
را کباب زد
هی دیوانه بیا یک شعر سعی کنید
من هم از قفس پریدم.
زهره نگهبان
اضافه تر
از لبت که گاز می زند
وبا
قرمزی که می پرد بیرون و رنگ می گیرد همین دوایر جادویی
نزدیک
تر از کنار گوش هم و رگ گردن هم و ونگوگ هم حتی
و این
انتظار از بیخ ترین نقطهء گلو هی گیر می افتد
میان پنجه
هایی که پنج اینچ بلند تر
از هر چه
لک افتاده بود لکه
لکه
افتاده بود
کنار همین
دوایر جادویی
کنار خطی تا
تا تو که حالا به بعدترش
را می زند زیر آواز
الا یا ایها ال...
و کف دستم که دو خط بیشتر
و حنجره ام که دو خط و چهار اینچ و چند
بار
چه کنم را به درد بی درمان مبتلا اگر
می زنم زیر آواز
اما بعد ترش را و این تبصره که گازش فقط پاچهء ما
را
حالا تو هی داد بزن به زن و لکه هایت
را بیاور بزن تا ونگوگ
روی این خطوط اشغال می زند
الا یا ایها ال... کسر می افتد
و این
طبیعی من است
از پوستم که مار می اندازد و پلکم که
هی می پرد بالا تر
و خطی که از فرق من تا پای تو پایین تر
حالا گیرم تو تا آن ها پنج
پاپاسی فاصله و سر انگشت دانه
باز ، من دوستت دارم تر
این انتظار از بیخ ترین نقطهء گلو هم
حتی نزدیک تر
تا کنار گوش هم
کنار نمی آید مردمک تو با سطح بوم ام
و یک نقطهء
سفید روی طلایی پالت
من به هجای بلند معتقدم و به هجای کوتاه
معتقدم و به همین نا هجای دوایر جادویی هم
معتقدم
حالا تو هی داد بزن آقا این قرار از
اولش هم مدار ما را قاطی
و سه بار که دندان روی جگر اگر بگذاری
و باز
گیر می افتد
اضافه تر با لبم که قرمز می زند بیرون
و رگ هم که باید
که ونگوگ می زند روی این خطوط معوج و دو تیر
تا خلاصم نمی شوی
و تا طرح اولیه ام ثانویه می شوی
حالا گیرم ثانیه چند بار تیک تاک تا کنار
تو ساعت خم برمی دار دار!
و « بیرون رنگ خوش سپیده دمان مانندهء یکی
نت گم گشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی سوراخ های
نی دنبال خانه اش »
بیرون رنگ خوش سپیده دمان و پنجه هایی که پنج
اینچ بلند تر
حالا تو هی داد می زنم که این طبیعی من است
اصلاً به کسی چه که چند بار تا خودم حنجره
می شوم و چند تا
نقطه
می افتد
روی
طلايی پالت
اضافه تر از لبم که گاز می زنی بیرون
و
ساعت که خم بر می دار رد
روی خطوط تلگراف که افتد دیگر
الو الو
آن طرف سیم یک پاپاسی فاصله تر تا زمین
گبج بر می دارد
هرچند این بار
بار دوم ندارد

داستان- شعر
حسین فاضلی
مرگ« همیشه»
معمولاً «همیشه» می
آمد
می نشست سر شعر بدون اعتنا به «بعضی وقت ها»و «این
»«همه»
«تا» می آمد بگوید...
«و»«یا»«با» وچند نفر دیگر در متن
اینطور می شد «همیشه»:
ه م ی ش ه (از «هم»در می رفت، عصبانی)
یک «وقت»آمد با «همه»«و»،«تا» ادامه داد...
و «همیشه» که یک جور بود تحمل نکرد و مُرد
«و» آمد در متن و «همه»نوشته شد با «هم»
|