|
رهايي از هراس
پدرام عباسي
نگاهي كوتاه به نمايش نامه مونسرا نوشته امانوئل روبلس
Emmanuel Robles
امانوئل
روبلس در چهارم ماه مه 1914 ميلادي در شهر اوران در الجزاير به
دنيا آمد. اولين
اثر خود را در سال 1938 در شهر الجزيره كه قسمت مهمي از عمر خود را
در آن گذراند منتشر كرد. روبلس بعدها به پاريس رفت و تا آخر عمر در
فرانسه به سر برد. آثار مهم او شامل چند
رمان است كه مهمترين
آنها عبارتند از:«آتشفشان وزوو»، «دشنهها» «بلندي شهر» و «اين
سپيده دم است» كه لوئيس بونوئل كارگردان مشهور اسپانيايي از روي آن
فيلمي به همين نام ساخت و نويسندهاش را به شهرت رسانيد. روبلس
داستانهاي كوتاه نيز نوشت و بالاخره به دنياي تئاتر روي آورد.
او با نوشتن نمايشنامههايي مانند «مونسرا» ، «حقيقت خاموش است»
و «دفاع از يك ياغي» خود را به عنوان يك نمايشنامه
نويس موفق
شناساند. امانوئل روبلس كه عضو آدكامي گونكور فرانسه بود در 22
فوريه 1995 ميلادي در سن 81 سالگي در پاريس چشم از جهان فرو بست.

مونسرا ـ
اين نمايش نامه منحصر به فرد
ـ در تئاتر معاصر دروان ما مونس دايمي در خلوت
تنهايي من است.
«
آراگون» نام امانوئل روبلس در حافظه ادبي و نمايشي اين ديار نام چندان
شناختهشدهاي نيست و آن چه كه از كارنامه ادبي و هنري او
ترجمه شده از دو يا سه اثر فراتر نميرود. اما به يمن همين چند اثر
معدود ميتوان چهره نويسندهاي توانمند را باز شناخت كه توجه به
ذات و طبيعت انسان و پرداختن به هستي واقعي بشر عمدهترين نگرش
او محسوب مي شودكه آن را در ساختارهاي ادبي و دراماتيكي آثارش
شكل داده و قوام بخشده است. نمايشنامه مونسرا نيز بيترديد
يكي از همين آثار است كه اگر بخواهيم آن را با نگاهي مطلقاً
ساختاري مورد نقد و بررسي قرار دهيم ره به خطا رفتهايم. آن چه
باعث ميشود اين اثر و آثاري از اين دست از تشخصي ويژه برخوردار
گردند نه فقط ويژگيهاي ساختاري آنها ( كه البته در نوع خود
بيسار مهم است ) بلكه از آن مهمتر نوع نگاه خالقٍ اثر و روح
نهفته و جهانبيني مستتر در آن است كه باعث مي شود كليه
ويژگيهاي صوري و ساختاري آن ـ حتي در صورت برخي كاستيهاي
دراماتيكي ـ تحتالشعاع ابعاد فكري و ايدههاي موجود در متن قرار
گيرد. از اين جهت نام امانوئل روبلس را ميتوان در كنار نويسندگاني
نظير «اثول فوگارد» و «امه سزر» قرار داد كه هر يك به نوعي و با
توجه به موقيعتها و حقايقي كه پيرامون آنها را فرا گرفتهبود و
از طريق گذراندن و جاري نمودن واقعيت هاي تلخ زمانه در بسترهاي
هنري و ذهني خود به خلق آثاري درخشان در حيطه ادبيات نمايشي
مقاومت، پرداختند كه بعدها هريك از اين آثار به مستندان تاريخي
زمانه خود بدل گشتند. روبلس موضوع درام خود را از حوادث واقعي و حقايق تاريخي كشورش
انتخاب ميكند. اشغال ونزوئلا توسط اسپانيا در اوايل قرن گذشته و
فجايعي كه پس از آن به دست ارتش اسپانيا انجام گرفت و زمينههاي
تاريخي و نسبتاً مستند حوادث اين نمايش را تشكيل ميدهد. با اندكي
دقت و تعمق در ماهيت اين نمايشنامه به راحتي ميتوان دريافت كه
نويسنده تاكيد چنداني به ارايه تصويري دقيق از منطقه و كشوري خاص
نمي كند و با انتخاب نوع خاصي از
شخصيتها
و نحوه چيدمان حوادث و توأم ساختن موقعيتهاي پديد آمده با منش
دروني كاراكترها تلاش دارد با نگاهي ريشهاي، بنيادهاي رواني مخرب
و تاريك بشر را آشكار ساخته و وجهي فرا مليتي به اثر ببخشد. مونسرا نمايشنامهاي است كه منطق دراماتيكي آن نه بر اساس
آكسيونهاي نمايشي بلكه بر اعمال كاراكترها استوار بوده و اثري
شخصيت محور است. نويسنده ديد يك سو نگرانهاي نسبت به افراد
نمايش ارايه نميدهد و تلاش دارد هر يك را در ابعاد واقعي و
موقيعتهايي ملموس و پذيرفته شده قرار دهد. در طول نمايش حوادث
چنداني اتفاق نميافتد و بيشتر از طريق ديالوگ و كشمكشهاي ميان
افراد است كه به تنشهاي دراماتيكي اثر افزوده ميشود. روبلس زمينههايي متنوع و لحظاتي كاملاً سرنوشتساز براي هر يك
از كاراكترها فراهم مياورد تا خواننده با ماهيت واقعي اين
افراد به درستي آشنا گردد. از اين روست كه موقيعتهاي فراهم
آمده در نهايت، آن لايههاي پنهان روحي و رواني افراد گرفتار آمده
را به راحتي آشكار ميسازد. در خلال نمايشنامه با تاجري آشنا ميشويم كه بنا به ادعاي خودش
عاشق همسرش است اما در نهايت به خاطر نجات جانش حاضر است همسرش را
در اختيار سرهنگ اسپانيايي قرار دهد و يا كوزهگري را ميبينيم
كه از فرياد، ضجه و گريه زندانيان در لحظه اعدام الهام ميگيرد تا
صداي آنان را تقليد كند و به هنرنمايي بپردازد و يا همين هنر
پيشهاي كه ميان زندگي دروني و بيروني او فاصلهاي بعيد و
ناپيمودني وجود دارد و يا كشيش و پدر روحاني كه شاه اسپانيا را
معادلي امروزين براي مسيح ميداند و توجيهكننده مذهبي اخلاق
حاكمان و قدرتمندان است. نويسنده با انتخاب هر يك از اين افراد
تلاش دارد موضوع درام خود را از منظرها و زواياي متعدد اجتماعي به
نمايش بگذارد و با هوشمندي فراوان علت نهايي بسياري از حوادث و
فجايع را نه ناشي از برتري نيروي نظامي اسپانيا بلكه در فقدان عنصر
فداكاري و ايثار و وجود روحيه و سرشت پست و فريبكارانهاي
ميداند كه بر طيف كثيري از جوامع استعمار زده حاكم است و ناخواسته
راهي هموار و از پيش آماده را براي ورود مزدوران و استعمارگراني از
اين دست فراهم ميآورد. عمده بار دراماتيكي اين اثر بر كشمكش ميان ايزكويردو و مونسرا
ايجاد شده است.هر چند مونسرا به عنوان قهرمان نمايش ظاهر مي شود,
اما جالب اين است كه شخصيت ايزكويردو به عنوان قطب منفي درام،
بيشترين جذابيت را نزد خواننده پيدا مي كند و عليرغم بيرحمي و
سنگدلي مفرط, كاراكتر او نه تنها مطابق قواعد متعارف كليشهاي
درامنويسي به صورت كاملاً يك بعدي،طراحي نشده بلكه برعكس به
عنوان شخصيتي كاملاً استوار و ثبات يافته و برخوردار از احساسي
شاعرانه و دوستدار هنر معرفي ميگردد. در واقع ايزكويردو خشونت خود
را كاملاً دروني شده و به صورتي شاعرانه و با نوعي ايمان قلبي
انجام ميدهد. اما در مقابل شخصيت مونسرا در تمامي مراحل در نوعي
ترديد و دودلي ميان لو دادن بوليوار و يا نجات جان گروگانها قرار
دارد. مونسرا از سويي تمايل به نجات ونزوئلا دارد و از سوي ديگر
وجدان او راضي به از دست دادن جان گروگانها نيست. حوداث نمايش در
مكاني واحد اتفاق ميافتد و نويسنده زماني محدود و تقريباً مطابق
با زمان واقعي را جهت تنظيم اين وقايع انتخاب ميكند. اما با اين
وجود نه تنها كشمكش ميان مونسرا با اطرافيانش دچار افت دراماتيكي
نميشود بلكه مخاطب را هر لحظه از لحاظ فكري و عاطفي ، در هر مرحله
بيشتر درگير نموده و او را به سوي نقطه اوج درام هدايت مينمايد.
آلبركامو نويسنده و انديشمند فرانسوي در يكي از نوشتههاي خود
نمايشنامه مونسرا را اين گونه توصيف كردهاست: « در نوشتن اين اثر از هيچ مكتب يا روش خاصي تقليد نشدهاست.
قساوتهاي وحشتناك, زمان داستان را به خوبي توضيح ميدهد و از اين
كه قلب و احساس انسان را در ماجرا دخيل سازد كوتاهي
نميكند. روح
انسان در مقابل تمام فشارها مقاومت ميكند و از ميدان به در
نميرود. روبلس هيچ
كس را فريب نميدهد. گويي داستان مونسرا در آمريكا نميگذرد و شايد بتوان نمونه آن را در جايي در نزديكي خود
ما پيدا كرد».
 |