|
شعر
جواد
مجابي
شهودانه
دنيا
در آغوش كشيدنت بوده است تنگ
تنها
آغوشت اين را مي دانست.
در
جسمت ناپديد شدن چون روحي به تن
چنان
كه نشناسد هيچ چشمي
مرا از تو و
ترا از من
دنيا
پنهان
كردنت
حتا از خويش بوده است و
دل اين را مي
دانست.
باقي
(
چنان كه مي شنوي از اين گنجشگان شاد )
تدارك
مراسم تدفين بود
كه شصت
سالي
به
تاخير افتاد.
تهران ـ 10/1/83

شايد هم
زندگي
دريا
شعري است موج زن در مه
هر بار
كه مي سرايمش
بيشترينش بيرون مي ماند از كلماتم
مي
سرايمش بارها و بار هاي از طاقت بيرون
مه
سراسري چنان به نظر مي رسدكه در آخر
سروده
شده به يكباره.
آفتاب
كه آمد
ديدم
آنچه را سروده ام مه با خود برده است.
بندرانزلي
ـ 4/1/ 83

فرخنده حاجي زاده
از
نيمكره ي چپم مي ريزي
بطن من
از تو فرمان مي گيرد
شرطي
منم كثرت نمي شناسم
شاعر
ترم از تو كه عاشق ترم به تو از تو
مغز
باستاني به كنار جا مانده اي
از
كليشه كه حرف نزنيم
نحو و
كلام وزبان را كه بگذريم
شاعر
ترم كه عاشق ترم به تو از تو

روي
زانوهايش خم مي شود فردا هاي من
قد راست مي كند كوتاه تر از هميشه
جوانيش
حافظه ام را مي خارد
و
كودكي هاي بي نقطه
از الف
تا ي
دور
كبيسه هاي باستاني سين هاي ترديد مي چينند
ماهي هميشه قرمز نيست.

ديدن
ها عين نديدن چند سال پس از هزار سال انگار
آن قدر
نبودي يادم رفت حرف هايي كه قرار بود نگويم و البته تو هم گفتي به
تخم اسب حضرت عباس
مي
گويند ولي توي شعر نبايد والبته اول جمله
در
فاصله گم شدم
نديديم
, يادمان رفت بگوييم از برادرهايمان
گمانم
باز تو گفتي به تخم اسب حضرت عباس يا من اين طور شنيدم
مادر
برادرم سپرد به دست هاي بريده دست هايي بريدند دست برادرم
گمانم
باز تو گفتي ...
تلخ
آخرين ديدار كاش فراموش كنم نديدن ها تخم اسب ابوالفضل
حرف هايي كه قرار بود ابوعطايي كه قورباغه ها خواندند
دست بريده واقعيت و خداحافظ

پژمان گلچين
تلخ
چايي و اين زبان گرفته ي من كه مي رسيده اي از راه
آيا كه مي شود اينجا صدا و
من كه
هميشه اين طرف تر از اين همه آدم؟
اينجا
صداي آدم وعالم به گوش عالم و آدم نمي رسد
اينجا
صداي . عالم و. آدم و. آدم و. عالم و. عالم و . نمي رسد آقا نمي
رسد.
|