رويا شاپوريان

سامان
 

همه قضيه از روزي شروع شد كه سامان انتظامات مدرسه شد. گرچه از اوايل مهرماه كه سامان به كلاس اول ابتدايي قدم گذاشته و فهميده بود كه با گرفتن سردوشي و گذاشتن كلاه سفيد بعضي از شاگردها، انتظامات مدرسه مي شوند و بايد مواظب باشند كه بقيه شاگردها كارهاي بد نكنند تمام فكرش اين بود كه او هم انتظامات مدرسه بشود. اولش ما فكر مي كرديم كلاس اولي ها نمي توانند انتظامات شوند و حتما بايد از دانش آموزان كلاس هاي بالاتر باشند اما يك روز سامان آمد خانه و با خوشحالي خبر داد كه آرين انتظامات شده و چون همكلاسي سامان است معني اش اين است كه سامان هم مي تواند. خيلي هيجان زده بود مدام بالا و پايين مي پريد و مي گفت:
«مامان فقط نمي دانم آرين چه كار كرده كه آقاي ناظم او را انتظامات كرده بايد اين را بفهمم.»
و من آرامش مي كردم و مي گفتم: «حتما يك روز هم اين كار را به عهده تو مي گذارند.»
مادرم كه آن روز براي ديدن ما به خانه مان آمده بود براي سامان تعريف كرد كه روز اول كه به مدرسه رفته او را مبصر كرده بودند و او وقتي برگشته خانه اشتباها گفته من را مدير كرده اند. جالب اينجا بود كه روز بعد به او گفته بودند چون از نظر شناسنامه اي چند روز كم دارد بايد برود و سال بعد بيايد مدرسه و او آمده بود خانه گفته بود مرا اخراج كردند. همه خنديده بودند و مي گفتند:«مگر مدير را هم اخراج مي كنند؟»
سامان كه اين موضوع برايش جالب نبود باز رفت سر حرف خودش و گفت: «مادرجان سرنماز دعا كن كه من انتظامات مدرسه بشوم. من مي دانم كه چطور جلوي اين بچه ها بد را بگيرم كه توي حياط همديگر را هل ندهند و آب توي صورت هم نپاشند.»
يك روز كه خودم رفتم مدرسه دنبالش ديدم يكي از بچه هاي همكلاسي اش با چسباندن سردوشي سفيد روي روپوش مدرسه و گذاشتن كلاه سفيد با افتخار آمد بيرون.
پرسيدم: «سامان اين انتظامات شده ؟»
گفت: «آره ، اين اسمش اميرحسين است. دو روز بود نمي آمد مدرسه وقتي آمد آقاي ناظم او را
صدا كرد و انتظامات كرد.» روز بعد كه مادر اميرحسين را دم در ديدم فهميدم كه علت نيامدن او به مدرسه بهانه گيري هاي مختلفش بوده و ناظم و مدير مدرسه به مادرش گفته اند كه اگر انتظامات بشود خوشش مي آيد و تصميم گرفته اند اين كار را بكنند.»
شب كه جريان را براي شوهرم تعريف كردم گفت: «اين موضوع را به سامان نگو چون بدآموزي دارد.»
چند روز بعد سامان سرشام گفت: «اين هفته بهروز را بخاطر اين كه لگد زده بود توي دل محمد انتظامات كردند.»
پدرش پرسيد: «يعني چه ؟»
سامان گفت: «آقاي ناظم سرصف گفتند اگر بچه هايي كه مقررات را رعايت نمي كنند انتظامات بشوند بيشتر توجه شان به قوانين و مقررات جلب مي شود.»
شوهرم گفت: «مثل اينكه من هم بايد يك كارهايي به پسرم ياد بدهم.»
و من كمي بهش چشم غره رفتم.
سامان گفت: «ولي خب آقاي مدير گفته اگر كسي خيلي كارهاي بد بكند تنبيهش اين است كه شب توي مدرسه نگهش مي داريم و نمي گذاريم برود خانه.»
من پرسيدم: «مگر مي شود؟»
و شوهرم با سر به من علامت داد كه ادامه ندهم.بالاخره ما هم نفهميديم كه چطور شد كه يك روز پدرش رفته بود دنبال سامان و ديده بود اوانتظامات شده و دوتايي خوشحال و خندان يك كيك كوچولو خريده بودند و آمدند خانه.
واقعا هم با آن كلاه و سردوشي خيلي قشنگ شده بود. به مادر زنگ زدم كه بيايد تا با هم كيك بخوريم و چند تا عكس يادگاري هم از پسرم گرفتم.
وقتي روپوش مدرسه اش را در آورد با دقت تمام آن را به جارختي آويزان كرد كه سردوشي اش خراب نشود و گفت: «مامان صبح هم كه مي خواهم بپوشم بايد كمكم كني دستم طوري از آستين روپوش رد شود كه اين روي شانه ام خوب بايستد.» كلاه را هم با احترام گذاشتيم بالاي جالباسي و شب در حالي كه به آنها چشم دوخته بود با مسرت به خواب رفت.
فردا وقتي رفتم مدرسه دنبالش ديدم همه بچه ها آمدند و سامان دير كرد.
از آقاي ناظم كه دم در ايستاده بود پرسيدم: «چطور شد سامان نيامد؟»
گفت: «چون مامور انتظامات است بايد صبر كند همه خارج شوند و كنترلشان كند بعد خودش بيايد.»
من هم با خوشحالي و افتخار منتظر ماندم و پيش مادرهاي ديگر سرم را بالا گرفتم.
يكي از مادرها به من گفت: «پسر شما چون بور و خوشگل است حتما كلاه سفيد خيلي بهش مي آيد.»
و من خنده بلندي كردم. اما سامان خيلي ناراحت و عصباني بود و اصلا قشنگ نشده بود. از در كه آمد بيرون يك لگد محكم به درخت دم در زد و با چهره اخمو دنبال من راه افتاد.
پرسيدم: «سامان ، تغذيه ات را نخوردي ؟ گرسنه اي ؟ ناراحتي ؟»
گفت: «اين كلاس چهارمي ها مي آيند با دست آب مي خورند، من زورم بهشان نمي رسد.»
پرسيدم: «نبايد با دست آب بخورند؟»
با عصبانيت گفت: «مامان مثل اينكه تو مدرسه به شما هيچي ياد نداده اند معلومست ديگر بايد باليوان آب بخورند.»
تا آنجا كه به خاطر مي آوردم ما هميشه تو مدرسه با دست آب مي خورديم حتي تو دانشگاه توسالن غذاخوري با قاشق آب مي خورديم و هيچ وقت ليوان شخصي نداشتيم ولي خب حالاحتما زمانه عوض شده بود.گفتم: «خب پسرم تو فقط بايد به آقاي ناظم مي گفتي ، نبايد خودت راناراحت كني.»
گفت: «بهش گفتم ، ولي كاري نكرد. دلم مي خواست يك مشت بزنم تو سينه پسره ، بهش مي گويم
بايد ليوان داشته باشي مي گويد دارم دهنم را مي شويم آن وقت يواشكي آب مي خورد.»
براي اينكه يادش برود گفتم: «خب ، سامان امروز عصر خاله ات با پويا مي آيد دنبالمان برويم پارك
لاله يك نمايش قشنگ نشان مي دهند بيا تند برويم خانه.»
توي تاكسي كه نشسته بوديم. پشت چراغ قرمز ديدم راننده يك نگاه سريع به اين طرف و آن طرف تقاطع انداخته و سريع پايش را گذاشت روي گاز و چراغ قرمز را رد كرد. فكر كنم او هم مي خواست عصر با پسرخاله اش برود پارك و هيجان داشت. توي پارك پويا خيلي به سامان اصرار مي كرد كه بروند و بازي كنند اما سامان مي گفت كه دويدن باعث تصادف مي شود و توي مدرسه به آنها گفته اند كه اين كار قدغن است. بعد از نمايش خواهرم گفت: «زود بيا برويم چون اگر به راه بندان برخورد كنيم شام بچه ها دير
مي شود.»
وقتي سوار ماشين خواهرم شده بوديم كه برگرديم سامان گفت: «مامان آن آقاهه چرا توي سر
خودش مي زند؟»
چشمم به يك پيكان سبز افتاد كه مامورين راهنمايي در حال وصل كردن آن به جرثقيل بودند از خواهرم پرسيدم: «اين را براي چه مي برند؟»
گفت: «براي اينكه نبايد وسط چهارراه مسافر پياده كند، هر راننده اي كه اين كار را بكند بي چون وچرا ماشينش را قفل مي كنند و با زنجير مي كشند و مي برند پاركينگ راهنمايي رانندگي »
گفتم: «خب بعد بايد چه كار كند؟»
گفت: «بايد يك سري كلاس برود، جريمه هم بدهد، پول پاركينگ هم بدهد تا ماشينش آزادبشود.»
سامان گفت: «مامان اين چوبهاي بستني را نگهدار تا وقتي رسيديم خانه بريزيم توي سطل آشغال.»
خواهرم گفت: «آفرين به پسرهاي خوبم كه پرت نكرديد توي خيابان.» و همان طور كه با يك دست رل ماشين را گرفته بود با دست ديگر گره روسري اش را محكم كرد.
من گفتم: «فكر نمي كني اگر ما بچه هايمان را مقرراتي بار نمي آورديم خوشبخت تر از مامي شدند؟»
گفت: «والا چه عرض كنم !»
شب سامان براي پدرش تعريف كرد كه در مدرسه چه مشكلي دارد و شوهرم همانطور كه سيب زميني هاي سرخ كرده را از بشقاب سامان برمي داشت گفت:
«باباجان ، يك كم بيخيال باش ، اينقدر حرص نخور.»
سامان تمام كف دستش را روي بشقاب پهن كرده بود و مي گفت: «اينها مال منه ، مال خودت راتمام كرده اي نبايد از اينها برداري.»
فردا صبح وقتي سامان را حاضر مي كردم كه برود مدرسه گفت: «مامان اگر كلاس بالاييها همديگر را بزنند من زورم نمي رسد از هم جدايشان كنم.»
گفتم: «مامان جان ، معلوم است كه تو زورت نمي رسد تو تازه به كلاس اول رفته اي. اين كار تو نيست.»
و او با ناباوري به من نگاه كرد و رفت.
ظهر كه رفتم دنبالش ، باز هم كسل و گرفته بود. گفتم: «امروز چطور شد؟»
گفت: «امروز يكي از بچه ها فيلم ويدئويي آورده بود مي خواست بدهد به دوستش ، من ديدم و به آقاي ناظم گفتم ولي او هيچ كاري نكرد گفت «اگر ارسلاني بوده اشكالي ندارد.» پسره هم به من دهان كجي كرد و رفت. خيلي حرص خوردم.» و باز با قدمهاي محكم موقع راه رفتن خاكها را اين طرف و آن طرف پاشيد.
گفتم: «خب ، لابد فيلم بدي نبوده.»
گفت: «مامان ، تو هم كه مثل آقاي ناظم شدي ، آنها خودشان گفته اند هيچ فيلمي نبايد بياوريد مدرسه. ديگر با تو هم حرف نمي زنم.»
مكثي كردم و گفتم: «خب ، شب كه بابا آمد خانه در اين باره از او مي پرسيم.»
و شوهرم موقع صرف شام براي همه ما توضيح داد كه آقاي ارسلاني پدر عليرضا همان كسي بوده كه دو تا تخته فرش به نمازخانه مدرسه هديه كرده و سامان هر چه بيشتر به چهره پدرش دقيق مي شد و گوش مي كرد كمتر مي فهميد.
من از فرصت استفاده كردم و گفتم:«سامان ، ديگر ساعت 9 شب شد زود برو مسواك بزن بايد بخوابي.»
و او با نگراني گفت: «كاشكي مدرسه اصلا نبود.»
جواب دادم: «امشب هيچ فيلم قشنگي ندارد. من و بابا هم زود مي خوابيم. بدو ببينم.» و با دست او را هدايت كردم.
صبح فردا بعد از اينكه سامان را به مدرسه رساندم فكر كردم يك برنامه اي براي عصر بچينم كه حوصله اش سر نرود و اينقدر هم فكر انتظامات مدرسه نباشد، با خانم همسايه مان كه پسرش قدري از سامان بزرگتر بود و با او دوست بود صحبت كردم. گفت: «اگر موافقيد من وسايلش را دارم يك كمي با هم شيريني مي پزيم بچه ها هم با همديگر بازي مي كنند. راستش شوهر من از وقتي رفته تو اداره كنترل مواد غذايي آنقدر از شيريني هاي قنادي ها بد تعريف مي كند كه ما جرات نداريم بخريم.»
گفتم: «فكر خيلي خوبي است ، خودمان مي پزيم. من هم از قديم يكي دو تا قالب كوچولو دارم.»
گفت: «مي گويد قنادها براي اينكه تخم مرغ ارزان در بيايد مي روند از تخم مرغهاي داخل شكم مرغهاي كشته شده فله اي مي خرند و مي زنند توي شيريني.» و با دست چتري اش را از تو صورتش زد بالا.
حالم داشت بهم مي خورد. گفتم: «پس قرارمان جور شد ديگر قربان شما خداحافظ.»
شوهرم وقتي سامان را به خانه رساند گفت كه بايد براي گرفتن برگه معاينه فني خودرو برود و معلوم نيست كي برمي گردد.
گفتم: «خوبست چون ما هم براي خودمان كار داريم.» و به سامان سفارش كردم قبل از آمدن همسايه ها تكليفش را بنويسد.
خانم همسايه ساعت چهار عصر در زد و گفت: «متاسفانه از ظهر يك تكه ته ديگ خوردم و بدجوري دندان درد گرفتم يك سري مي روم پيش دندانپزشكم و سعي مي كنم زودتر برگردم. دارا پيش شما باشد تا من بيايم.»
سامان گفت: «آخ جون ، مامان ، ما برويم توي حياط توپ بازي كنيم.»
از دارا پرسيدم: «تكاليفت را انجام دادي بعد آمدي ؟»
گفت: «نه ديگر فرصت نشد، مامانم گفت عيبي ندارد برايت از دكتر يك گواهي مي گيرم كه فردا نروي مدرسه.»
سري تكان دادم و گفتم: «خب قبل از بازي بياييد يك كمي ميوه بخوريد.»
همان طور كه ميوه ها را پوست مي كندم و قاچ مي زدم و جلوي بچه ها مي گذاشتم سامان هم سعي داشت هر چه بيشتر از دارا حركات مشت زني و دفاع شخصي را ياد بگيرد تا بتواند از پس پسرهاي مدرسه بربيايد. خوشبختانه خانم همسايه خيلي زود برگشت و همان طور كه مانتو و روسري اش را درمي آورد
برايم تعريف مي كرد: «براي اينكه معطل نشوم يكي از روميزي هاي كوچولويي را كه قبلا بافته بودم برداشتم بردم براي منشي دكتر، او هم جلوي همه مريضها گفت اين خانم ديشب خيلي معطل شده بودند و دكتر نتوانسته ببيندشان بايد اول از همه بروند و كار مرا زود راه انداخت.»
اظهار خوشوقتي كردم كه هم بافتني اش خوبست و هم شيريني پزي اش و گفتم: «اتفاقا شوهرم هم براي معاينه خودرو رفته و حسابي وقت داريم كارمان را انجام بدهيم.» و رفتم كه دو تا چاي براي خودمان بريزم. وقتي برگشتم تو اتاق خانم همسايه گفت: «شوهر من كه خودش را راحت كرد گفت به من چه كه يك روز از كارم بزنم و از زندگي ام بيفتم كه ماشين دود نكند و هوا پاك بشود، خودشان هوا را پاك كنند، اصلا نرفت دنبالش.»
لبخندي زدم و سر تكان دادم.
شب ، وقتي سامان را مي خواباندم پرسيد: «مامان ، تا شنبه چند روز مانده ؟»
گفتم: «به جز جمعه كه تعطيل است ، سه روز.»
گفت: «آخر، روز شنبه مامورهاي انتظامات عوض مي شوند.»
گفتم: «پسرم مهم نيست اينقدر به فكر انتظامات نباش.» و پيشاني اش را بوسيدم.
گفت: «نه مامان ، من بايد حتما حال اين بچه هاي بد و بي تربيت را بگيرم. اصلا چرا اين بچه ها را از مدرسه اخراج نمي كنند؟»
گفتم: «خب مامان جان نمي شود كه همه بچه ها را از مدرسه اخراج كنند.»
گفت: «نه ، فقط بچه هاي بد را.»
گفتم: «خب ، پس تو فردا بچه هاي بد را بشمار و بيا به من بگو چند نفرند تا من به مدير مدرسه بگويم.» و او ظاهرا از اين قرار خيلي راضي و خوشحال شد و به خواب رفت.
شب تا ساعت يازده ، شام را سه دور گرم كردم و شوهرم نيامد. داشتم ديوانه مي شدم هي دعا مي خواندم و هر صداي ماشيني كه مي آمد مي دويدم دم پنجره. وقتي رسيد خيلي كلافه بود. گفتم: «چي شده ؟»
گفت: «هيچي ، همه اش مسخره بازي. يك صف شلوغ. يك پيرمرد كه جلوي من بود دوبار ردش كرده بودند، برده بود خودشان موتورش را تنظيم كرده بودند دوباره كه آمد كامپيوتر بهش تاييد نداد. من هم كه به هزار مكافات برگه را گرفتم تازه وقتي داشتم مي آمدم بيرون پسر خاله ام را ديدم گفت تو كه ماشينت هنوز پنج ساله نشده معاينه نمي خواهد. حسابي عصباني شدم.»
گفتم: «مگر خودشان اعلام نكرده بودند كه ماشينهاي بالاي پنج سال بيايند معاينه ؟»
گفت: «نه ، تازه آنجا هم كه بودم هيچ كس به من نگفت. اين همه وقتم تلف شد. از خستگي دارم مي ميرم.»
گفتم: «نمي داني چه شيريني هايي پخته ايم.»
گفت: «حالا اول شام را بياور چون از گرسنگي تلف مي شوم. فكر نكنم فردا هم بتوانم بروم سر كار. داغان شدم.»
و من عدس پلوي چهار بار گرم كرده را آوردم و خورديم.
فردا كه رفتم دنبال سامان گفت: «مامان ما كه هنوز تمام صداها را نخوانده ايم كه من بتوانم اسم بچه هاي بد را بنويسم ولي آنها را شمردم هفتاد و چهار تا بودند.»
خنده ام گرفت چون مدرسه آنها فقط نود تا شاگرد داشت ولي مي دانستم كه اگر بخندم باز حرصش مي گيرد.
گفتم: «خب ، آفرين. حالا اگر گفتي نهار چي داريم ؟»
گفت: «چي ؟»
گفتم: «ماكاروني خوشمزه.»
گفت: «ولي مامان امير برايش ، ماكاروني رنگي درست مي كند.»
گفتم: «آخر معلوم نيست چه چيزهايي تويش مي ريزند براي بدن ضرر دارد.»
همان طور كه از عرض خيابان رد مي شديم ، گفت: «مامان فردا مي آيي با مدير صحبت كني ؟»
گفتم: «آره حتما مي آيم.»
البته شوهرم عقيده داشت كه من بي خود وقتم را تلف نكنم و به مدرسه نروم اما من به سامان قول داده بودم و راستش علامت سوالي هم توي ذهن خودم بود كه بايد حل مي شد.
صبح كه چشمم را باز كردم ديدم ساعت هفت است و خيلي دير شده تندي از جا پريدم ، رفتم سامان را صدا كردم و تا او دست و رويش را مي شست لباسهايش را رديف كردم كه تند تند بپوشد.
سامان گفت: «مامان چرا امروز اينطوري هستي ؟»
گفتم: «ديشب خوب نخوابيدم و دير بيدار شدم. بايد عجله كني. بيا دو تا لقمه بخور كه برويم.»
و سامان يك دفعه زد زير گريه: «الان اگر دير برسيم مرا راه نمي دهند خود آقاي مدير سرصف گفته هر كس دير برسد و در بسته باشد ديگر باز نمي كنيم.»
گفتم: «نه ، عزيزم من خودم مي آيم توضيح مي دهم ، هيچ اتفاقي نمي افتد. تو حالا جوراب رابپوش.» و جوراب را برعكس طوري كه پاشنه اش رو ايستاده بود كردم توي پاي سامان. گفت: «نه مامان گفته اگر كسي مقررات را به هم بزند كلاه انتظاماتش را هم از او مي گيريم.» و پايش را كه عين چوب خشك نگهداشته بود محكم زد تو صورت من. به زحمت آماده اش كردم و دوان دوان رفتيم مدرسه. وقتي او را راهي كلاس درس كردم عين سربازهاي از جنگ برگشته رفتم دفتر آقاي مدير و او كه خيلي بيش از من ، سن و سال و تجربه داشت برايم توضيح داد كه سختگيري هاي بي مورد و پافشاري روي قوانين چقدر منجر به عوارض خطرناك مي شود و برعكس آرامش و مدارا چقدر به حل مسايل كمك مي كند.
پرسيدم: «پس شما چرا به بچه ها گفته ايد كه اگر كسي كار خلاف كند او را در مدرسه نگه مي داريد و اجازه نمي دهيد شب به خانه برود؟»
خنديد و گفت: «خب ، اين را براي اين كه بترسند گفته ايم وگرنه ما كه مدرسه شبانه روزي نداريم.»
و خلاصه در مدتي كه با آقاي مدير صحبت مي كردم خيلي از راهنماييهاي ايشان لذت بردم و آخر سر ايشان به من يادآوري كردند كه با اين طرز تربيت پسر ما نمي تواند در اجتماع زندگي كند ونبايد همه حرفها را واقعي تلقي كند و اهميت بدهد.
من از حسن نيت ايشان خيلي تشكر كردم و در آن چند روزي كه تا آخر هفته باقي بود همه ما فقط آرزو كرديم زودتر زمان بگذرد و شنبه بشود تا سامان ديگر مامور انتظامات نباشد.
بهار 81
 

 

 

داسـتان

مرتضي كربلايي‌لو

 رويا شاپوريان

مظاهر شهامت

مهدی مرعشی

پيمان اسماعيلي

الهه محمد حسينی

فريبا چلبي ياني

شـعـر

 

جواد مجابي

علي بابا چاهي

فرخنده حاجي‌زاده

ابوالفضل پاشا

آفاق شوهاني

بهنام ناصري

علی ملک پور

سينا بهمنش

ترانه جوانبخت