ايست

 بهادر كامل

چه قدر خوب است كه آدم توي اتاق خواب خودش رانندگي كند. ماشينش را پارك كند. چند دقيقه‌أي كنار آن قدم بزند و سيگاري بكشد.
فكر مي‌كنم دو سال پيش، شايد هم سه سال پيش بود كه علاقمند شدم كلكسيوني داشته باشم. هر چند فكر كردم، چيز جالبي براي جمع‌‌آوري پيدا نكردم. تا يك شب با بچه‌ها رفته بوديم طرف اتوبان و ماشين‌‌سواري، يكي از بچه‌‌ها گفت: «اين همه تابلو اينجاس
اووخ يكيش گردش به راست نيس-اما تا دلت بخواد استوپ داره استوپ، استوپ لامصب بايد اين همه راهو بريم تا بريدگي بعدي.»

جرقه‌أي توي سرم زد. زودي دو تا از بچه‌‌‌‌ها را كه توي ماشين من بودند پياده كردم. از بقيه خداحافظي كردم تا اولين تكه از كلكسيونم را، كه يك تابلوي راهنمايي و رانندگي بود، به خانه بياورم. بعد از چند هفته، اتاقم شده بود شهرك آموزش رانندگي، مادرم گفت كه بالاخره يك روز گير مي‌افتم. اما من زرنگ‌تر از اين حرف‌ها بودم. من با دوست‌هام سابقه‌أي طولاني در اين جور كارها داشتيم. چون قبل از اين، باجه تلفن‌‌‌ها از دست ما به تنگ آمده بودند. نصفه شب‌‌ها مي‌رفتيم سر وقتشان و قلك‌‌هايشان را خالي مي‌كرديم. كسي هم بويي نمي‌برد. تازه، چند وقتي هم صندوق صدقه گذاشته بوديم سر محل و ماه به ماه كلي پول جمع مي‌كرديم.
اما اين‌‌‌ها را ديگر، مادرم نمي‌دانست. آن وقت‌ها حال و حوصله داشتيم. اما حالا چي؟ حالا فقط دلم مي‌‌‌‌‌‌خواهد همين جا، توي خانه‌‌‌‌‌ي سابق خودمان، توي اتاق خواب خودم، رانندگي كنم. هي بريدگي‌‌‌ها را دور بزنم. از سالن به هال، از اين اتاق به آن اتاق، تا اين كه به اتاق خواب خودم برسم. ماشينم را پارك كنم و سيگاري بكشم.
همين سال گذشته بود. يك روز پدرم، عصبي و كوفته، در حالي كه با چشم‌هاي گرد شده به ما نگاه مي‌كرد، به خانه آمد و شروع كرد توي حياط قدم زدن، بند دلم پاره شد. منتظر بودم يك مامور پليس وارد شود و مرا به جرم كندن علائم رانندگي، با دستبند ببرد. اما پدر تنها بود. چند روز توي خانه ماند. اصلاً بيرون نرفت. فقط مات و منگ به ما نگاه مي‌كرد و به در و ديوار خيره مي‌‌‌شد. توي حياط هم كه مي‌رفت، باغچه را نگاه مي‌كرد. درختها را نوازش مي‌كرد و شروع مي‌كرد به نچ نچ كردن. بعد فهميدم كه مي‌ترسد پايش را بيرون بگذارد، مامورها بيايند و خانه‌اش را بگيرند. اما هيچ ماموري نيامد. يعني توي آن چند روز نيامد. خيال همه راحت شده بود. پدر هم يواش يواش داشت فراموش مي‌كرد. اما چند ماه بعد، پدر با نامه‌‌‌‌اي كه در دست داشت و با آن روي دست ديگرش مي‌كوبيد، به خانه آمد و گفت: كه بايد از اين جا برويم. دو تا مامور هم دم در ايستاده بودند و خانه را ورانداز مي‌كردند. دوباره نفسم بند آمده بود. زير پنجره بودند كه ديدمشان وقتي فهميدم مامورهاي شهرداري هستند، انگار كه بخواهم خاك سنگين روي طاقچه‌‌ي پنجره را فوت كنم، چشم‌هايم را بستم و نفسم را بيرون دادم. پرده‌‌ي سنگين پنجره را كنار زدم تا بهتر ببينمشان. يكي از آنها عقب عقب رفت و با دقت به خانه نگاه كرد. بعد، در ماشين رو حياط را نشان آن يكي داد. دست‌هايش را باز كرد، چشم‌هايش را تنگ كرد و با صداي بلند گفت:
-فكر مي‌كنم بولوار وسط اتوبان، درست به همين عرض باشه، نه؟
آن ديگري فقط سري تكان داد و با گردن كج شده به خانه نگاه كرد.
حالا خانه‌ي جديد ما، توي يك محله شلوغ است. خيلي كوچك است و كلكسيونم تويش جا نمي‌‌‌شود اما نسبتاً راحت است. فقط نمي‌شود توي اتاق خوابش رانندگي كرد. 

داستان , وهمي حيرت زا , كه باور كردني است

رئاليسم پليد

 

زنگ ها  چه وقت به صدا در مي آيند

داستان

 

... فرانو , شعري فراتر از نو

شعر

نويسنده اي در انتظار هيچ

 

شاهنامه يي ديگر

بازيگري براي تمام فصول

خاطرات كاندينسكي

گفتگو

 

 معرفي كتاب

 

آرشيو