نوائب

 جواد مجابي

مي‌‌ديد كه مرد ايستاده است كمي خميده، رو به بچه‌‌ها، بچه‌‌‌ها را مي‌‌‌‌شناخت. آنها هنوز در سن دبستان بودند. تابستان بود. كنار مزرعه جمع بودند. مرد گفت: مي‌‌توانم نامم را بفروشم. گرسنه‌‌ام. اين را سعي كرد روي پوست گردو بنويسد. اما جمله‌‌اش تمام نشد روي پوست گردو. سعي كرد روي نارنج بنويسد، اما نوك مدادش فرو مي‌رفت توي پوست آبدار و شل نارنج و اصل مطلب خوانده نمي‌‌شد. يكي از بچه‌ها، بهار بود كه گفت: بروم كاغذ بياورم و رفت. مرد مانده بود بين بچه‌‌ها خميده و گرسنه. تابستان بود تشنه‌‌اش شد.
تشنگي شديد او را از خواب پراند. براي بيدار شدن هنوز زود بود سعي كرد دوباره بخوابد، نتوانست، گرمي خواب و تشنگي صبح نگذاشت سرش گرم شود. بدتر از همه گوجي‌‌‌اش دانست كه او خواب نيست، به عادت معمول نرم پريد بالاي تخت و شروع كرد به ليسيدن انگشت شست پايش. پيش از آن كه با گازهاي كوچكش او را از رختخواب بپراند گوجي را پيشت كرد و گربه رفت پايين.
همين طور كه يله در تخت لميده بود در سرش گذشت كه صاحب «نوائب» از سرش دست‌‌‌‌بردار نيست حتي در خواب. يادش آمد كه يك بار ديگر هم اين رؤيا را به صورت ديگر ديده بود، بار اول همان طوري ديده بود كه برايش تعريف كرده بودند.
ماجرا با هر نقلي از هر كسي در اين سالها، يك فصل مشترك بي‌‌‌ تغيير داشت كه:
مردي حدود سي ‌‌و پنج، چهل ساله، كه لباسهاي شهري به تن داشته، البته بي كروات و شاپو، توي ده ظاهر مي‌شود. (زمانش را هر كس به سليقه‌أي يا قوت حافظه‌اش در سالهايي ذكر مي‌‌كند كه با هم نمي‌‌خواند) مرد مي‌‌گويد مي‌‌‌خواهد نامش را بفروشد. براي اين فروش، انگيزه‌‌هاي متعددي نقل شده:
يكي مي‌‌‌‌گويد پدر مي‌‌خواسته نامش را در ازاي مقداري پول بفروشد چون سخت بينوا و گرسنه بوده، يا براي تصاحب يك كلبه و مزرعه در آن روستا، روايت ديگر اشاره دارد كه فروش اسم به او پيشنهاد شده است از سوي مالك شمس كلايه، كه آن تابستان براي سركشي به املاكش آمده بود و آن شهري پريشان روزگار را ديده و خيالاتي كرده كه حاصلش اين پيشنهاد نسبتاً عجيب بوده است. البته روايت‌هاي ديگري هم هست كه تازه‌تر شنيده‌ام: مثلاً مرد از دست مأموران فرار كرده، از زندان گريخته بوده يا در حكايتي كه خيلي بعيد به نظر مي‌رسد مرد به دنبال يك انشعاب حزبي كه كمي هم بوي خيانت مي‌‌داده، از تعقيب و گريز هم‌رزمان متعصبش ناگزير شده كه به جايي ناشناخته و دور بگريزد و قالب عوض كند. شكلهاي ديگري هم هست كه ذهن افسانه‌‌پسند روستايي با الگوي قصه‌‌‌هاي شفاهي مي‌‌سازد كه توجه به آن قصه‌‌‌‌هاي متنوع، ماجراي اصلي را خدشه‌‌‌‌پذير مي‌‌‌‌كند.
در اين كه او نامش را و زندگي مربوط به آن اسم را فروخته هيچ يك از راويان شكي ندارد اما وقتي با  پرسشهاي گوناگون ما روبرو مي‌‌شوند نمي‌‌توانند دسته‌اش را جور كنند.
سهند كه بين ما استاد كتابهاي جاسوسي-پليسي و بازيهاي ساينس فيكشن اينترنتي است يكي از راويان را، در واقع مهمترين و شايد باهوشترين آنها، اكبر آقا را آن روز سخت به نفس نفس انداخت، اكبر آقا بيش از يك ساعت دوام نياورد و آخر كار آن قدر «نمي‌‌دانم» در پاسخ گفت كه دلمان به حالش سوخت.
سهند گفت: آن مرد
نامش را همه مي‌‌‌دانستند و او گفت: جودي.
سهند گفت: فروش اسم يك معامله است، اسناد اين معامله چه طور انتقال يافته؟ اين مرد شناسنامه داشته، شناسنامه‌اش را فروخته؟
اكبر آقا گفت: شايد شناسنامه‌‌اش را همراه داشته و فروخته شايد هم اسنادي به همراه نداشته. جلو كدخدا و دهاتيها سندي را امضا كرده و آن را معتمدان محلي تأييد كرده‌‌اند.
سهند از موضع برتر ادامه داد: حالا كاري به اين قضيه نداريم كه سند نوشته شده در يك ده، از نظر اصالت اسناد سجلي براي هيچ كس اعتباري ندارد، ماجراي فروش هويت و شخصيت كه به آساني خريد و فروش چند كيلو خربزه نيست. اما نوائب چي؟
اكبر آقا گفت: عده‌‌‌اي مي‌گويند نسخه خطي نوائب همراهش بوده و همان جا ضمن معامله به نام خريدار كرده است، كساني هم مي‌‌‌گويند كتاب همراهش نبوده اما در سند قيد شده است كه كتاب نوائب را شخص خريدار نوشته است و اشكالي هم پيش نمي‌آيد چون نام خودش در ابتداي نوائب نوشته بوده همان نام فروخته شده.
گفتم اما نسخه‌أي از نوائب در خانة‌ ماست به نام و خط جودي. اين همان نسخة معامله شده است؟ اگر همان است ما پسران كي هستيم؟ فرزندان خريدار؟ شايد هم كاتب دو نسخه از اين كتاب داشته، يكي را به همراه برده و ضمن فروش نامش نسخه را هم به اسم تازه‌‌‌اش واگذار كرده است؟
اكبر آقا بي حوصله و كمي گيج شده گفت: نمي‌دانم.
سپند گفت: كسي كه نامش را در آن ده فروخته، -حالا به هر دليلي كه بوده-نمي‌‌توانسته كه زندگي‌اش را هم بفروشد، سالهايي را كه در اين شهر زندگي مي‌كرده، زن و بچه و شغل و خويشاوندان و اطرافيان را كه نمي‌‌‌توانسته واگذار كند، اينها جدا از آن جسم كه از ده عبور مي‌‌‌‌كرده، جدا از آن جنون آني در عالم بيرون جسميت و حضور داشته‌اند، اين را هم بايد در نظر بگيريم.
اكبر آقا گفت: ممكن است كه او نه زن و بچه‌‌أي داشته نه دوست و خويشاوندي، در چهل سالگي‌اش، خودش بوده و خودش بي‌‌ هيچ آشنا و پيوندي. فرض كنيم بعد از بيست سال از زندان در مي‌‌آيد همه را فراموش كرده و همه او را فراموش كرده‌اند، مي‌رسد به منطقه‌اي، ذله شده از نام و ننگ خود، تنها چيزي را كه داشته، نامش را مي‌‌فروشد به آدمي كه به اندازة خودش خل مشنگ بوده اما تفنن را دوست داشته و پولي هم داشته كه به دردش نمي‌‌‌‌خورده، شايد اين شمس كلايه‌أي هم مشكلي داشته كه تعويض نام به دردش مي‌‌‌خورده است يا حداقل مي‌‌‌‌‌خواسته به عنوان مالك با دادن چيزي، از اعتبار نويسنده بودن و داشتن خط و ربط يك شهري كه در ده چيز كمي نيست بهره‌‌مند شود. حريف نام باختة ما هم پولي يا تكه زميني گيرش آمده و تمام. با اسم تازه چه بسا كه آن جا ماندگار شده و زني هم گرفته و شايد بچه‌‌هايي هم پس انداخته بعد هم تركيده و خشت خام شده و تمام.
حسين گفت: اين آدم در اين سالها دو زندگي كاملاً متفاوت را وصله پينه مي‌‌كرده، خاطرات واگذار شده را داشته و حوادث زندگي تازه.
سهند گفت: اسمش را واگذار كرده اما خاطراتش را كه نمي‌‌توانسته
-اما قسمتي از خاطراتش در نوائب آمده كه دست خريدار بوده و متعلق به او مي‌شده.
-از كجا معلوم كه نوائب به دست خريدار افتاده؟
-اگر افتاده كه شما بچه‌هاي كسي هستيد كه نام جودي را غصب كرده
سهند گفت: گويا يك بار هم اين نوائب را نخوانده‌اي كه بداني موضوع از چه قرار بوده؟ عجب دنده پهني هستي تو.
گفتم: چند بار سعي كردم بخوانم، چند صفحه‌اي خواندم كشش نداشت ولش كردم.
-بگو حوصله نداشتم
-خب بابا حوصله نداشتم، تازه كتاب خانه ما نبود، تازه چهار پنج ماهي است كه
-پيش كي بود؟
حسين گفت: حالا برو آن را بيار، حتماً چيزهايي در آن هست كه به اين اما و اگرهاي بيهوده ما جواب بدهد.
گفتم: مشكل كلماتش نيست، خطش را نمي‌‌توانم بخوانم، شكسته تعليق است، هر چه را خواندم بريده بريده و نامفهوم بوده
-خب مي‌دادي يك نفر كه اين جور خطها را مي‌تواند بخواند مي‌‌خواند
-راستش مي‌ترسيدم چيزهايي در آن باشد كه غريبه‌ها
-حالا ما غريبه شديم
-شما كه نه، اما اگر خداي نكرده كتاب را بخوانند و معلوم شود كه من و برادرم پسر پدرمان نيستيم مثلاً
-أي بابا، تو غصة چه چيزهايي را مي‌‌‌‌خوري
-من كه كمتر از شما فضولي مي‌كنم در اين ماجرا
-پس چرا خوابت را با اين آب و تاب تعريف كردي؟
-كتاب را بياورم شايد شما توانستيد بخوانيد. من كه نه علاقه دارم نه سوادش را.
نسخه نوائب جلد چرمي ژنده و كاغذهاي كبود داشت با خطي كج و كوج و جاهايي پاك شده با سر انگشت تر و خراشيده با ناخن. كتابي حدود پنجاه صفحه كه در عرض چند روز كتابت شده باشد. مقدمه‌اش آدم را بيزار مي‌كرد از خواندن. به سياق كتابهاي قديمي ديباچه‌أي داشت در نعت آفريدگار و وصف آفرينش با كلمات قلمبه سلمبه و از صفحة پنجم جودي اجدادش را معرفي مي‌كرد كه با چند اسم به خط قرمز در متن سياه.
حسين كه كمي با آن جور خط‌ها آشنايي داشت و سوادش هم نسبت به ما بد نبود كتاب را ورق زد و مدتي با آن وررفت و فصلهايش را به سرعت مرور كرد، بالاخره از جايي كه به جواني جودي مربوط مي‌شد از يك سوم باقي ماندة كتاب، از صفحة 40 شروع كرد به خواندن:

« … تا از سجن هاروني درآمدم بي فوت وقت رفتم خدمت والده كه هنوز در قيد حيات بود گفتم عزم سفر دارم گفت اقر به خير، حالا كجا؟ گفتم هر جا كه باشد ديگر ماندن من در اين جا مصلحت نيست. گفت خير پيش. فهميد كه اگر بمانم باز ممكن است محبوس شوم. ديد كه زبان به زبان مي‌مالم و پا به پا مي‌كنم دانست چه منظوري داشته‌ام، رفت بستة ابريشمي گردن‌بند و دست‌بند طلا را آورد و گذاشت پيش پاي من. ديدم كلية الماس را نگه داشته براي روز مبادا و مخارج كفن و دفن.

وقتي به حوالي قزوين رسيدم پولها تمام شده بود. گفتم بروم طرف رودبار الموت. مدتي در زرآباد بودم و اين روزنامة حياتم را در زرآباد مي‌‌نويسم، چادر سفري كه داشتم زير چنار خون بار علم كردم. اين چند ماهه كه هوا مساعد است از طريق مداحي و معركه‌‌‌‌گيري اموراتم گذشته است. دعا هم مي‌دهم. كتاب دعاي عمو اصغر در خورجينم بود و اشكال عجيب و غريبش در نظر نيازمندان ماية اعتقاد بيشتر شد.
حال كه نه از مال دنيا چيزي برايم مانده نه از اهل دنيا كسي را دارم خيالم آسوده شده كه در اين دنيا من تنها وجود دارم و دنياي فاني است تنها حريف من. اين كه مردم باشند و نباشند برايم اعتباري ندارد آنها را به صورت اشباح و حشرات در نظر آوردم و اين مرا از آزارهاشان كه روحم را خاكستر كرد تشفي خاطر داد. اين عقربها و شپش‌‌‌هاي پرورده.»
حسين از خواندن باز ايستاد و زير لب داد و گفت: چه قالتاقي بوده اين دبنگ، مي‌بخشيد.
چند صفحه ورق زد و تقريبا به صفحات آخر كتاب رسيد مروري كرد و گفت اين جاش اصل كاري است و خواند:
« بعد از گلتومني و گذشتن شب هفت‌‌اش، حس كردم كه ديگر آن جا محل ماندن نيست، از طرفي آن را كه وقتي مورد علاقه بود از دست داده بودم، از طرفي بد‌‌خواهان چو انداخته بودند كه من در وفات او عملاً دخيل بوده‌ام و بيشتر از ناحيه ملا‌‌‌‌‌‌ جعفر و رئيس امنيه. البته آنچه در قلب مكمون است نمي‌‌توان بر كاغذ نوشت از ترس حاسد و تجسس مفتش.
بچه‌‌ها را به مادر گلتومني سپردم، گفتم از شهر كه برگشتم و فتنه خوابيد آنها را پيش خودم مي‌برم. باز در به دري شروع شد اين بار بي هيچ آتيه‌‌أي كه بر اثر آن چند واقعه ناميمون پي در پي در آن نواحي رسواي خاص و عام شده بودم، بايستي هر چه دورتر مي‌شدم از فتنه و ملامت. اين كتاب را بايد همين جا شيرازه ببندم و بگذارم كه لوح محفوظ مرا به امتحان ابد بكشاند. اثاثة مختصرم را پيش او گذاشته‌ام و علي ‌‌الطلوع از اين منزل با چشم اشكبار عزيزان را وداع خواهم كرد.»
سهند گفت: اين مرد اين همه چيز نوشته كه هيچ چيز نگفته باشد مثل خيلي از آن كتابها.
سپند در آمد كه: فقط معلوم شد اين كتاب كه حالا پيش ماست در سفر همراه او بوده.
گفتم: ولي اشاره مي‌‌‌كند كه كتابها و بچه‌‌ها را پيش مادر بزرگ دهاتيشان گذاشته.
اكبر آقا گفت: هنوز هم با اين اوصاف معلوم نيست شما پسران كدام جودي هستيد.

24 فروردين 83- تهران

 

داستان , وهمي حيرت زا , كه باور كردني است

رئاليسم پليد

 

زنگ ها  چه وقت به صدا در مي آيند

داستان

 

... فرانو , شعري فراتر از نو

شعر

نويسنده اي در انتظار هيچ

 

شاهنامه يي ديگر

بازيگري براي تمام فصول

خاطرات كاندينسكي

گفتگو

 

 معرفي كتاب

 

آرشيو