در
كوچه را آرام باز كرد ، اما بيرون نرفت . برگشت و يك بار ديگر به
خانهيشان نگاهي انداخت . براي اين كار ، لازم بود كه سرش را كمي
بالا بگيرد . خانه ي شان طبقه ي سوم بود . پنجره ي بزرگ سالن
پذيرايي شان را ديد . پارچه ي سفيدي پشت شيشه زده بودند . داخل
خانه معلوم نبود . كمي روي پارچه ي سفيد مكث كرد و با خودش فكر كرد
: (( خونه ؟ نه ، خونه كلمه ي مناسبي نيست براي اون جايي كه من توش
زندگي مي كنم ، خونه يه جاييه كه دوستش داشته باشي ، دلت نخواد ازش
بياي بيرون ، وقتي مي ري توش ، آروم بشي ... نه ، اون جا ، اسمش
خونه نيست ، توي يه خونه ، همه همديگه رو دوست دارن ، توي يه خونه
، مطمئني كه هيچ كي بدت رو نمي خواد ، هيچ كي نمي ذاره كه تو اذيت
بشي ، تو هم دلت تنگ ميشه براي همخونهايهات ... )) در همين
فكرها بود كه آرام نگاهش را بالاتر برد ، نگاهش از پنجره ي
همسايهي طبقهي بالايي هم گذشت و از آنجا به آسمان سُر خورد .
آسمان ، آبي بود ، با لكههاي سفيد ابر . دلش مي خواست ، همين طور
بايستد و آسمان را تماشا كند ، دلش ميخواست چشمهايش را ببندد و
پروانه شود ، دلش ميخواست آه بكشد ، از ته دل ... برگشت ، اول پاي
چپش را از قاب در بيرون برد ، و بعد از لاي در لغزيد و به كوچه رفت
. با خودش گفت : (( اگه من يه خونه ي واقعي داشتم ، يه خونهاي كه
دوسِش داشتم ، هيچ وقت پامو ازش بيرون نميذاشتم ... )) اطرافش را
نگاه كرد ، كوچه هنوز خيس بود ، تمام ديشب باران باريده بود . بوي
خاك ميآمد ، بوي خاكي كه قطرههاي باران را در آغوش ميگيرد و رها
نميكند ، بوي خاكي كه آدم را ياد ديار گمشدهاش مياندازد . كوچه
به نظرش آشنا ميآمد ، انگار قبلاً از آنجا رد شده بود ، اما هر
چه فكر ميكرد ، يادش نميآمد كه چه موقع بوده ؟ اصلاً نميدانست
كه چرا بايد آن كوچه برايش آشنا باشد ، او كه تا آن موقع ، آنجا
نبوده است . با خودش گفت : (( شايد قبلاً توي خواب به اينجا
اومدم!)) و باز فكرش را ادامه داد كه : (( بعضي وقتا ، همين
جوريه ! يه جايي ميري ، يه حرفي ميشنوي ، يه نگاهي ميبيني كه
خيلي به نظرت آشنا مياد ، يه جوري كه مطمئن ميشي كه قبلاً ديديش
، قبلاً شنيديش ، قبلاً اونجا بودي انگار ، اما نه ، هر چي فكر
ميكني ، يادت نمياد ، اصلاً ميبيني كه هيچ دليلي نداشته كه قبلاً
تو اونجا بوده باشي ، نه ، هيچ وقت ، هيچ وقت قبلاً ، تو اون چيزا
رو نديدي ، ولي پس چرا انقدر اين تصوير برات آشناس ؟ پس چرا اين
صدا ، انقدر دوستانه تو گوشات زنگ ميزنه ؟ پس چرا فكر ميكني كه
... نه ، حتماً اشتباه ميكني ، حتماً قبلاً كسي برات تعريف كرده ،
يا شايدم توي يه فيلم ديده باشي ، يا جايي خونده باشي ، يا نه ،
اصلاً شايد تو خواب ، قبلاً اومده باشي اينجا ، يا كسي تو خوابش ،
تو رو اونجا برده باشه ، يا تو خواب كسي رو ديدي كه قبلاً خواب
اونجا رو ديده باشه ... )) و همين طور با خودش حرف ميزد ، آنقدر
كه حتي نفهميد پايش داخل گودال آب شد ، و آنقدر با خودش حرف ميزد
كه صداهايي را هم كه به قصد متلك به سمتش پرتاب ميشد ، نشنيد . پس
همان طور راهش را ادامه ميداد و با خودش حرف ميزد : (( شايدم به
خاطر اين بوي بارونه كه من اين جوري شدم . آره ، حتماً همين جوريه
، چون مطمئناً اين بو برام آشناس ، از همون روز اول ، از همون
اولين روزي كه من رفتم تو بغل مادرم ، از همون روزي كه پدرم ( پدرم
؟ يعني پدرِ من ؟ ) نه ، از همون روزي كه پدر ، بازم با مادرم بحث
كرده بود كه چرا باز هم دختر ؟ و از ترس آبروي خودِش ، بحث رو به
كتك كشونده بود تا مادرم رو قانع كنه ، از همون روز ، من با اين
بوي بارونِ آميخته با خاك آشنا شدم ، با بوي بارون شور اشكهايي كه
با گونههاي كبود ، يكي ميشه ، با بوي شورِ زن بودن توي اين كرهي
خاكي ... ))
به آخر كوچه رسيده بود ، از اينجا به بعد را بايد با پل عابر
ميرفت ، اتوبان خيلي شلوغ بود ، به سمت پل رفت ، يك پيرزن و يك
پيرمرد در حال پايين آمدن از پله ها بودند . دو نفري عرض راه را
گرفته بودند . خيلي آرام حركت ميكردند ، ولي او عجلهاي نداشت ،
كناري ايستاد تا آنها كارشان را بكنند . كنار پل ، يك صندوق صدقه
بود ، كيفش را روي شانهاش جابجا كرد ، زيپش را كشيد ، كيف پول
كوچكش را درآورد ، دو تا دويست توماني كهنه بود و ، يك بيست و پنج
توماني ، و يك پنج توماني زرد رنگ . دو تا سكه را درآورد ، اما
پنج توماني را سر جايش گذاشت ، فكر كرد كه شايد بخواهد به جايي
تلفن كند ، اما او كه جايي را نداشت ، باز هم پنج توماني را برداشت
، دو تا سكه را به سمت صندوق برد ، اول بيست و پنج توماني را
انداخت ، ولي پنج توماني از دستش اُفتاد روي زمين خيس ، دور و برش
را نگاه كرد ، خم شد و سكه را برداشت ، بعد پلهها را نگاه كرد ،
پيرمرد و پيرزن را ديگر نديد ، دور و برش را يك بار ديگر نگاه كرد
،نديدشان ، سكه را در مُشتش فشار داد و به سمت پل رفت . پله ها را
آهسته آهسته و يكي يكي فتح ميكرد و بالا ميرفت ، سرش هم پايين
بود ، با نگاهش ، پلههاي فلزي را نرم ميكرد ، به بالاي پل رسيد و
به سمت راست چرخيد ، گوشهي پل ، يك مرد ميانسال نشسته بود ، يك
سهتار درب و داغان دستش گرفته بود و ساز ميزد ، كنار پايش ، يك
دختر 5-6 ساله خوابيده بود . موهايش كوتاه بود و نا مرتب ، خيلي
زبر به نظر ميرسيد ، با خودش فكر كرد : (( مثل جارو ميمونه موهاش
)) . ولي لباسش رنگ آبي آسمان بود ، با لكههاي سپيد ابر . دلش
ميخواست همانجا بماند و به صداي سهتار مرد گوش كند ، دلش
ميخواست بنشيند و به موهاي دختر دست بكشد تا ببيند همانقدر كه
فكر ميكند ، زبر و سخت است ، يا نه ؟ دلش ميخواست آه بكشد ، از
ته دل … اما ديد كه پسري از آن سمت پل بالا آمده است ، يك سيگار
روشن ، ميان دستهاي پسر ديد ، بر اساس حس قديمياش ، يا شايد هم
بر اساس تربيت خانوادگياش ، كمي ترسيد ، سرش را زود پايين انداخت
، از گوشهي سمت چپ ، سريع خودش را به انتهاي پل رساند ، و با يك
گردش به راست ، شروع به پايين رفتن كرد . باز هم سرش پايين بود .
نگاهش روي پلهها ثابت ماند ، پلهها از زير نگاهش فرار ميكردند ،
انگار سرعتش بيشتر شده بود ، يك لحظه ترسيد : (( نكنه پام يه دفعه
گير كنه زير چادرم و بيفتم ! ؟ )) و بعد : (( خوب بيفتم ، مگه چي
ميشه ؟ ! )) و باز هم به پلههاي فلزي خيره شد ، پلههايي كه پاها
را فقط به يك چيز ميرسانند : آسفالت سفت و سخت . پايش را روي زمين
گذاشت ، يك لحظه مكث كرد ، و باز به راه اُفتاد . آن طرف ، يك
ايستگاه اتوبوس بود ، با صندليهاي رنگ و رو رفته و ديوارهاي پُر
از نوشته : به افتخار بچه باحالاي جنوب شهر : سعيد بيمه و ممّد
خالي بند ـ سلطانِ غم داريوش ـ دوسِت دارم فاطي ـ … همه بدخط ، همه
يك شكل . هر بار كه آنها را ميديد ، فكر ميكرد كه چه طوري نوشته
شدهاند ؟ با كليد ؟ با چاقو ؟ يا شايد هم با ناخن ؟ و كي نوشته
شدهاند كه كسي نديده ؟ آخرِ شب ؟ اول صبح ؟ يا نه ، يك وقت ديگري
كه كسي هم ديده و كاري نداشته ؟ يا آن كسي كه مينوشته ، با كسي
كاري نداشته ؟ يا شايد هم اين نوشتهها از اول روي اين ديوارها
بوده ؟ و ... فهميد كه باز هم ذهنش دارد بازيهايش را شروع ميكند
، ديگر خسته شده بود از اين همه فكر ، فكر ، فكر ... همه بيهوده ،
همه الكي . دلش ميخواست همهي اين فكرها را از سرش بيرون بريزد ،
دلش ميخواست با خشونت ، همهيشان را از بين ببرد ، دلش ميخواست
آه بكشد ، از ته دل ...
نوشتهها را كه ديد ، ديگر روي صندليها ننشست ، دور زد و رفت پشت
ايستگاه ، چند نفر از دو طرف ، در حال رَد شدن بودند ، سرش را
پايين انداخت و رفت يك گوشه ، باز هم بوي آشنايي به مشامش رسيد ،
برگشت ، پشت سرش ، رديفي از بوتههاي سبز بود ، بوتههاي سبزي كه
گُلهاي زرد كوچكي داشت و او نميدانست كه اسمشان چيست ؟ اما انگار
بوي آشنا از همان بوتهها بود ، از همان گُلهاي زرد . هوس كرد كه
دستي روي آنها بكشد ، ترسيد ، نه ، نترسيد ، يك جور شرم ذاتي
مانعش شد ، باز هم دور و برش را نگاه كرد ، كسي نميآمد ، كسي
نميرفت ، كسي او را نگاه نميكرد ، سرش را پايين انداخت ، دست
راستش را آرام بالا برد ، برد به سمت بالاي بوتهها ، كف دستش را
روي شاخهها كشيد ، روي گُلها ، خيلي آرام ، دستش را جلو و عقب
ميبرد ، ميخواست چشمهايش را هم ببندد ، نبست ، چند بار اين كار
را كرد ، و بعد يك دفعه دستش را عقب كشيد ، سرش را بالا آورد ، به
دور و اطراف نگاه كرد ، كسي نبود ، دوباره دستش را جلو برد و يك
دفعه يك گُلِ كوچك چيد ، برگشت به سمت خيابان ، گُل را آهسته لمس
ميكرد ، بعد بالا برد ، به سمت صورتش ، و باز بوي آشنا آمد . دستش
را پايين آورد . سرش هم پايين بود . گُل هنوز در دستش بود . با
قدمهاي كوچكش رفت به سمت خيابان ، چادرش را كمي جابجا كرد ، از
كنار ايستگاه رَد شد ، پا روي جدول گذاشت ، يك لحظه مكث ، و بعد
حركت به سمت خيابان ، ماشين اول به سرعت گذشت ، بادَش ، چادُر او
را تكان داد ، ماشين دوم بوق زد ، ماشين سوم ، يك حركت سريع كرد و
رَد شد ، رسيد وسط خيابان ، برگشت به سمت خيابان ، برگشت به سمت
ماشينها ، چشمهايش را بست ، دستهايش را آرام ، از هم باز كرد ،
سنگينيِ صليب را بر دوشهايش حس ميكرد ، بوي گُل در مشامش بود ،
چادُرش هنوز تمام بدنش را پوشانده بود ، صداي سهتار به گوشش
ميرسيد ، صداي (( موسمِ گُل )) ، احساس كرد خوابش ميآيد ، احساس
كرد كنار دريا ، روي ماسههاي نرم خوابيده است ، كنار دريايي كه
فقط مالِ اوست ، فقط مالِ خودش ، هيچ كسي آنجا نيست ، هيچ كسي
هرگز نميتواند به آنجا بيايد ، و براي همين است كه او ميتواند
آنجا بخوابد . صداي امواج دريا ميآمد ، صداي مرغهاي دريايي ،
صداي پرياي غمگين ، بويِ شورِ قبرستان ، بوي تلخ دريا . يك دفعه
انگار سبك شد ، يك دفعه انگار بلند شد از زمين ، انگار كسي از خواب
بيدارش كرده است ، ولي نه ، او هنوز خواب بود . آخر در بيداري كه
آدم نميتواند پرواز كند ، پس او حتماً هنوز خواب بود . احساس كرد
دارد بالا ميرود ، از كنار پل گذشت ، از كنار سهتار و دختر
مومشكي گذشت ، از كنار پنجرهي خانهاش گذشت ، ابرها ، ابرهاي
سپيد ، آسمان ، آسمان آبي ، از كنار گُلِ زردِ خورشيد گذشت ،
كه عجب بوي آشنايي داشت ...