هنر و اقتصاد

 نوشته ي گلرخ پژند 

پژوهشي در باره‌ي نقش اقتصاد ونهاد هاي اجتماعي در هنر

جوامع ابتدائي را بر حسب نوع معيشت گروه‌بندي  مي‌كنند: جامعه‌هاي شكارچي، ماهيگير، گرد آورندگان خوراك-جامعه‌هاي كشتكار(باكج بيل) ، جامعه‌هاي شباني وبالاخره جامعه‌هاي قشربندي شده. در  همه اين جوامع ميان شيوه‌هاي  مختلف زندگي ، گوناگوني فعاليتهاي اقتصادي با گوناگوني حوزه‌هاي زيباشناختي همبستگي  وجود دارد.از جمله شكارچيان و ماهيگيران  مانند اسكيموهاي گروئنلند و امريكاي شمالي، بوشمن‌هاي كالا هاري و بوميان استراليا در زمينه طراحي به ويژه  طراحي بدن انسان و حيوانات بسيارپيشرفته‌اند. بنا  به تحقيق (Hirn-‌ هيرون)‌‌  در اقتصاد شباني به علت كوچ نشيني امكان پرداختن به معماري نبوده در عوض دركار بر روي فراورده‌هاي پشمي و چرم بافندگي قلاب دوزي  وسوزن‌كاري تبحر‌نشان مي دهند. در ادبيات جوامع شباني نوع شعر تغزلي بيشتر از انواع ديگر به چشم مي خورد وبديهه سرايي بر عناصر آوازهاي جمعي چيرگي دارد .در كشورهاي متمدن در‌مناطقي كه اقتصاد بر محور دامداري مي‌چرخد همين ويژگي‌ها مشاهده مي‌شود(كاپيستانو دوابرو) بر اساس


موضوع اختلاف نژادها‌ و برخورد وآميزش هنرها مدتهاست مانع از آن مي‌شود كه يك جامعه بتواند هنر مخصوص به خود را داشته باشد .تنها در جوامعي كه طبقات‌اجتماعي آن به صورت بسته (كاست) تثبيت شده (همچون جامعه هند)هنر هر طبقه به صورت خاص قابل مشاهده است

   تحقيقاتي كه انجام داده از نوعي تمدن چرم در ناحيه نيمه خشك شمال شرقي  برزيل سخن مي‌گويد .
(گوستاو بارزو ) كه درباره گاوچرانان همان ناحيه برزيل تحقيق گسترده‌اي انجام داده  تنها عناصر هنري موجود در ميان آنان را يكي تزئين مهر داغ كردن حيوانات اهلي دانسته كه بوسيله آن دامداران دامهاي خود را از ديگران باز مي شناسند و ديگري بديهه سرايي شاعرانه.

تزئين ظروف سفالي نيز بر اساس سنت بجا مانده از بوميان غير دامدار ساكن اين نواحي همچنان ادامه دارد . با مطالعه طرح‌هاي روي مهرها كه به اشكالي چون شكل حروف، صليب، چرخ،  چكش، نرد بان ، شكل
ساده ‌شده‌ي صندلي  و... هستند به سادگي اين نتيجه بدست مي‌آيد كه كاربرد عملي اين مهرها بر جنبه تزئيني شان غلبه دارد .در مورد كشتكاران جوامع ابتدائي بايد گفت در طراحي به پاي اقوام شكارچي و ماهي‌گير نمي‌رسند و هنر تزئيني‌‌ ‌آنان بيشتر شامل روئيدني‌هاست. هنر غالب اين جوامع خوانندگي و رقص است كه با جشن هاي بزرگ دانه افشاني وبرداشت محصول پيوند دارد .(و تآتر در اصل از اين جشن‌ها نشات مي‌گيرد).
موضوع اختلاف نژادها‌ و برخورد وآميزش هنرها مدتهاست مانع از آن مي‌شود كه يك جامعه بتواند هنر مخصوص به خود را داشته باشد .تنها در جوامعي كه طبقات‌اجتماعي آن به صورت بسته (كاست) تثبيت شده (همچون جامعه هند)هنر هر طبقه به صورت خاص قابل مشاهده است در حالي كه درجوامع ديگر ويژگي‌هاي هنري طبقات مختلف كمابيش و تنها بصورت نسبي قابل مشاهده است . بعنوان مثال هنر طبقه كشاورز از لحاظ اجتماعي محافظه كاراست . فاقد افراد حرفه‌اي در زمينه هنر است‌ ازهنرمندان به عنوان فرد سودآور استفاده نمي‌كند تا انگيزه‌اي براي يافتن شيوه‌ها و فرمول‌هاي تازه و
  ابداع هنري باشد .در روستا جواناني هستند كه به سراميك سازي مشغولند ولي اين فعاليت‌ها درحقيقت كار‌ دوران بيكاري بحساب مي‌آيد. زمين تمام وقت و فكرمرد كشاورز را مي‌بلعد و زن نيز وقت خود را صرف مراقبت از كشت و زرع و حيوانات خانگي مي‌كند . هنر در طبقه كشاورز تنها در فصل مرده كاركشاورزي مجال تجلي مي‌يابد ونيز هنر اين طبقه سنت مدار است . زيرا‌ كارآموزي هميشه محلي وخانگي است و‌ ناگزير از ادامه تكنيكهاي قديمي است.با اين همه بعضي ازجامعه شناسان كوشيده‌اند براي طبقه كشاورز نقش آفريننده در‌حوزه‌‌‌ هنرقائل‌شوند.‌‌‌اينان(سوروكين‌وزيمرمن)معتقدند‌كه‌كشاورزان‌‌خيال پردازترازشهرنشينان‌اند. درمراكزشهري پريان مرده‌اند‌ اما در‌روستا قصه پريان هنوز دهان به‌دهان مي‌گردد. ونيزهنرمندان شهري گاه درآرامش وسادگي زندگي روستائي مي‌توانند آثارهنري خلق كنند.درپاسخ گروهي عقيده‌ دارند:‌كه كشاورز ازحافظه بهتري برخورداراست ونتيجتا قدرت تخيل وآفرينندگي ضعيفتري دارد.بطوركلي گروه روستائيان گروهي آفريننده‌ هنر نيست.خود (سوروكين) در اثرخود بنام(قشربندي اجتماعي وذكاوت) باآمار وارقام نشان داده كه طبقه كشاورز به نسبت طبقات ديگردرصد ناچيزي نويسنده و هنرمند دارد.بر اساس آمار ارائه شده در انگليس از 859نفر افراد نابغه‌اي كه مورد مطالعه قرار گرفته اند فقط50 نفر به طبقه كشاورز،‌ مالكان زمين ومزرعه داران تعلق داشته اند – زيبايي معماري همواره به شرايط اقتصادي زندگي بنايان، منزلت اجتماعي و روش پرداخت مزد آنان بستگي دارد.در نقاطي كه معماري بوسيله برده گان انجام مي شده آفرينش هنري امكان‌پذير نبوده ‌است. در معماريهاي مصر قديم ناشي‌گري‌هاي معماري توجيهي جز بيگاري ندارد.در حالي كه علت ظرافت وكمال بناها در ايران قديم و نيز اكتشافاتي چون يافتن روش ساخت سقف‌هاي گنبدي شكل اين است كه بنايان ايراني نه بر اساس وقتي كه صرف كار مي‌كرده‌اند بلكه بر اساس كيفيت كارشان مزد مي‌گرفتند.
بيشترين هنرمندان از ميان قشرهاي مديران اريستوكرات برخاسته‌اند. اين قشر برحسب دوران هاي تاريخي گاه روحاني، نظامي، بازرگان يا بورژوا بوده‌اند.اين طبقه ايست كه از اوقات فراغت خود لذت بيشتري طلب مي كند و بيش از هر چيز به تجزيه وتحليل روانشناسانه احساسات جسماني توجه دارد. بنابه تحقيق (لالو) هنر كه در اصل ديني بوده توسط اين طبقه شهواني مي‌شود.زيرا عشق،اشتغال مطلوب كساني است كه كاري ندارند.طبقه متوسط بين عوام واشراف قرار دارد. شاخصه اصلي اين طبقه اين است كه سعي دارد از (كارگري) شدن خود جلوگيري كند و هرچه بيشتربه سطوح بالا دست يابد. از لحاظ زيباشتاختي اين طبقه گرايش به تقليد از هنر اشراف وكپي كردن آن دارد. اما چون درپاره اي موارد آموزش وپول كافي ندارد، در كپي كردن هنر اشرافي آن را از سطح والاي تكنيك به سطح پايين‌تري نزول مي دهد. اشراف واربابان نظام فئودالي گالريهائي پر از تصويرهاي پدران واجداد خود دارند و زماني كه خورده بورژوازي تصميم گرفت به بهاي ارزان تر مشابه  اين تصويرها را براي


امروزه بيش از پيش بر گسترش ارتباط ميان شهر و روستا افزوده  مي‌شود و اين گسترش ارتباطات محيط شهر وروستا را از جنبه‌هاي مختلف از جمله زيباشناختي دائمآ در يكديگر مستحمل مي كند.

 خود دست وپا كند نتيجه‌ي آن مد شدن مينياتورها و نيمرخ كشي به سبك انگليسي در آغازقرن نوزدهم بود. تمام طيف كارگران ماهر وخرده بورژوازي كه مايل است آثار هنري طبقات مرفه را داشته‌باشد موجب رونق بازار تابلوهاي بدلي پر زرق وبرق، تكثير نقاشي‌هاي مشهور ومجسمه هاي كوچك گچي به صورت توليد انبوه مي‌شود بدينسان كاركرد طبقه متوسط فراهم آوردن شمار بسياري از (باسمه)هاي آثار هنري بوده است. دو حوزه زيباشناسي شهر و روستا را تا حدودي به طور جداگانه مي‌توان بررسي كرد. زيباشناسي جامعه بطوراجمال مطرح شد ودر مورد زيباشناسي شهرها بايد شهرهاي نظامي، تجاري، صنفي تفريحي يا جهانگردي را از هم متمايز كنيم.
مطالعه زيبا شناسي شهري يا اداره امور شهرها با مطالعه امور شهرها يا مطالعه آثار تاريخي كه در شهر وجود دارد متفاوت است . زيباشناسي شهري بخشي از اكولوژي است خصوصيات زيباشناختي ناحيه مركزي ، ناحيه داد و ستد و تفريحات،  ناحيه مسكوني قشر متوسط، ناحيه خانه‌هاي تجملي و محله‌هاي كارگري بترتيب بايد مورد مطالعه قرار گيرد .
امروزه بيش از پيش بر گسترش ارتباط ميان شهر و روستا افزوده  مي‌شود و اين گسترش ارتباطات محيط شهر وروستا را از جنبه‌هاي مختلف از جمله زيباشناختي دائمآ در يكديگر مستحمل مي كند. در حال حاضر شاهد شهري شدن ذوق  وسليقه و ارزش گذاري‌هاي كشاورزان و جذب آنان در گروه‌هاي شهري هستيم .از سوي ديگر به خصوص در موسيقي شاهد آنيم كه بيش از پيش از هنرعاميانه (فو لكلور) در شهرها استفاده مي‌شود يعني شاهد كشف و باز آفريني عالمانه فرهنگي قديمي هستيم كه در دل سنت‌هاي روستائيان نهفته بوده است در اينجا ذكر نقش يك طبقه مهم اقتصادي در هنر ضروريست و آن طبقه سوداگران است اين طبقه در هنر كاركرد ويژه دارند . در حالي كه  روستائيان حافظ هنراند و شهرها نوآوري مي‌كنند سوداگران و بازرگانان اشاعه دهنده و پخش كننده فرم هاي هنري  هستند . مبادلات اقتصادي بسيار بيش از فتوحات نظامي و تبليغات مذهبي سبك‌ها و نوع‌هاي هنري را اشاعه مي‌دهند.
دريانوردان مديترانه اي كه در جستجوي عنصر بودند معماري (مي سينائي) را تا منطقه بالتيك بردند .بازرگانان سوري هنر شرقي را در منطقه (گل)رواج دادند . مبادلات تجاري ميان ايتا ليا و فلاندر موجب تاثير متقابل نقاشي اين دو ناحيه بر يكديگر شده است .
نمونه‌هائي از اين قبيل آنقدر فراوان است كه (فوسيون) از آن نوعي قانون استخراج مي‌كند :

نظام مبادله  اقتصادي پايه و اساس نظام مبادله هنري است .

هنر از ديدگاه ماتر ياليسم تاريخي داراي زيربناي اقتصادي است .اين نگرش براي مجموعه حيات اجتماعي و سياسي و فكري جامعه قائل به اين زيربناس
ت و مي‌گويد :اعتقادات و آگاهـي‌هاي انسان‌ها نيست كه واقعيـت


ماترياليسم تاريخي براي مجموعه روند زندگي اجتماعي ، سياسي و فكري ، زير بناي اقتصادي قائل است . به عبارت ديگر، مطابق اين جهان‌بيني اعتقادات و آگاهي‌هاي انسان‌ها نيست كه واقعيت زندگي اجتماعي را مي سازد .بلكه بر عكس اين واقعيت زندگي اجتماعي و اقتصادي است كه اعتقادات و آگاهي را شكل مي دهد .

زندگي اجتماعي رامي‌سازد،  بلكه اساس ضروريات اقتصادي هميشه يك كنش متقابل ميان‌ عوامل اقتصاد وعوامل ديگربه وجود مي آوردكه در نهايت به چيرگي عامل اقتصادي منجرخواهد شد .البته بنيانگذار ماترياليسم تاريخي (ماركس) خود ظاهرآ در تعميم نظريات خويش به حوزه زيباشناختي محتاطانه‌تر عمل مي‌كند و صادقانه معترف است كه:در هنر دوران‌هاي شكوفائي به هيچ وجه با توسعه كلي جامعه ارتباط ندارد .در نتيجه با زير بناي مادي جامعه هم بي ارتباط شده است .اما پيروان ماركس كه سعي در تبيين هنر با زير بناي اقتصادي دارند ناگزير شده‌اند ميان اين دو (هنر و اقتصاد ) يك سلسله واسطه‌ها قرار دهند.
(لايريولا) تاكيد مي‌كند كه: ميان علت و معلول عوامل د‌يگر نيز نقش مهمي بازي مي كنند به عنوان مثال نكات اصلي نظر پلخانوف به اين قرار است:
1-وضع نيروهاي توليد
2-روابط اقتصادي شكل گرفته از اين نيروها
3-نظام سياسي ‏,اقتصادي بنا شده بر اين زير بناي اقتصادي
4-وضع رواني انسان اجتماعي كه بخشي از آن مستقيما بوسيله اقتصاد تعيين مي شود و بخش ديگر بوسيله نظام سياسي متكي به اين زير بناي اقتصادي
5-ايدوئولوژيها و هنرهائي كه بازتاب اين وضع رواني هستند .

شمائي كه ايكوويچ عرضه مي‌كند اندكي  با شماي  پلخانوف متفاوت است :

1-وضع نيرو هاي  توليد

2-محيط اجتماعي تعيين يافته به وسيله اين نيروها

3-هنرمند كه با معيار بازتابهاي شخصي خود آرزوها احساسات و ايده‌هاي محيط اجتماعي خود را به شيوه‌اي خاص بيان  مي‌كند

4-اثرهنري (كه بدينسان تولد مي‌شود)

هنر نيز از اين قاعده مستثني نيست و مانند امور اخلاقي و سياسي بايد از شيوه توليد مسلط در هردوره‌اي نشات گرفته باشد.البته اين گونه تبيين هنر در آثار خود ماركس كمتر به چشم مي‌خورد بلكه اين نگرش به هنر بيشتر درآثار پيروان او همچون بلخانوف، بوخارين، بگدانوف، ايكويچ  و پل‌لوپاپ ،يافت مي‌شود  بوخارين مي‌نويسد : مطالعه و تحليل دقيق نشان  مي‌دهد كه بهر صورتي ، مستقيم يا غير مستقيم يا به واسطه يك سلسله روابط ميانجي ، هنر از جنبه‌هاي متفاوتي به وسيله نظام اقتصادي وسطح تكنيك اجتماعي تعيين مي شود.

در اين جا‌ بد نيست به تبيين هنر از ديدگاه  ماترياليسم تاريخي نيز اشاره‌اي داشته باشيم .مي‌دانيم كه ماترياليسم تاريخي براي مجموعه روند زندگي اجتماعي ، سياسي و فكري ، زير بناي اقتصادي قائل است . به عبارت ديگر، مطابق اين جهان‌بيني اعتقادات و آگاهي‌هاي انسان‌ها نيست كه واقعيت زندگي اجتماعي را مي سازد .بلكه بر عكس اين واقعيت زندگي اجتماعي و اقتصادي است كه اعتقادات و آگاهي را شكل مي دهد .به اين ترتيب ماترياليسم اقتصادي خود را به مثابه نظريه‌اي معرفي مي‌كند كه عامل اقتصادي را قدرت اصلي تبيين كننده همه چيز مي‌داند .

انگلس مي گويد: اين درست نيست كه موقعيت اقتصادي را تنها موقعيت فعال و بقيه  عوامل را معلول هائي منفعل بدانيم بلكه بر اساس ضروريات اقتصادي ،‌ هميشه يك كنش متقابل ميان عوامل اقتصادي وعوامل ديگر وجود دارد كه در نهايت به چيره‌گي عامل اقتصادي  منجر خواهد شد.

لوكاچ با دقت بيشتري به بررسي موضوع مي پرداخت .در نظر او هنر جزئي از كليتي است كه آن را سبك زندگي يك عصر مي ناميم يعني جزئي از جهان بيني و آيين عمل يك دوره است .از اين رو ، اين هنر نيست كه مستقيمآ از شرايط  اقتصادي منتج مي‌شود بلكه اين سبك زندگي با تمام پيچيدگي‌هاي آن است كه روابط اقتصادي ميان طبقات اجتماعي را منعكس مي‌كند .

به عقيده (مانهايم) نمي‌توان زندگي مادي انسان را از زندگي معنوي او جدا كرد . در عين حال بين عامل‌هاي روبنائي بايد تميز قائل شد و پذيرفت كه هر كدام در پي يكديگرمي آيند از اين رو ظاهرا مي توان براي حوزه زيباشناسي نوعي استقلال قائل شد به عبارت ديگرنمي‌توان از اوضاع اقتصادي و هنر به عنوان بازتاب آن سخن گفت بلكه بايستي وجود نوعي (خطوط ارتباط) بين آنان را پذيرفت.

 

منابع: 

1ـ جامعه شناسي هنر، آريان پور

2ـتاريخ اجتماعي هنر( 4 جلد ) ، آرتور هاوزر، مترجم :امين موءيد

3ـ ضرورت هنر در روند تكامل اجتماعي ، نويسنده : ارنست فيشر، مترجم: فيروزه شيروان لو

 

 

 

 

هنر و اقتصاد

نوه‌ي قدم بخير مزرت بود

گراهام گرين

داستان

شعر

 هنر تجسمی و هنر تجسمی محض  

نابغه اي كه خلاصه‌ي خود بود

 مرد خوشبختِ اُپرا‎‏

گفتگو

معرفی کتاب