زندگي اجتماعي راميسازد،
بلكه اساس ضروريات اقتصادي هميشه يك
كنش متقابل ميان عوامل اقتصاد وعوامل ديگربه وجود مي آوردكه در
نهايت به چيرگي عامل اقتصادي منجرخواهد شد .البته بنيانگذار
ماترياليسم تاريخي (ماركس) خود ظاهرآ در تعميم نظريات خويش به حوزه
زيباشناختي محتاطانهتر عمل ميكند و صادقانه معترف است كه:در هنر
دورانهاي شكوفائي به هيچ وجه با توسعه كلي جامعه ارتباط ندارد .در
نتيجه با زير بناي مادي جامعه هم بي ارتباط شده است .اما پيروان
ماركس كه سعي در تبيين هنر با زير بناي اقتصادي دارند ناگزير
شدهاند ميان اين دو (هنر و اقتصاد ) يك سلسله واسطهها قرار دهند.
(لايريولا) تاكيد ميكند كه: ميان علت و معلول عوامل ديگر نيز نقش
مهمي بازي مي كنند به عنوان مثال نكات اصلي نظر پلخانوف به اين
قرار است:
1-وضع نيروهاي توليد
2-روابط اقتصادي شكل گرفته از اين نيروها
3-نظام سياسي ,اقتصادي بنا شده بر اين زير بناي اقتصادي
4-وضع رواني انسان اجتماعي كه بخشي از آن مستقيما بوسيله اقتصاد
تعيين مي شود و بخش ديگر بوسيله نظام سياسي متكي به اين زير بناي
اقتصادي
5-ايدوئولوژيها و هنرهائي كه بازتاب اين وضع رواني هستند .
شمائي كه ايكوويچ عرضه ميكند اندكي با شماي پلخانوف متفاوت است
:
1-وضع نيرو هاي توليد
2-محيط اجتماعي تعيين يافته به وسيله اين نيروها
3-هنرمند كه با معيار بازتابهاي شخصي خود آرزوها احساسات و
ايدههاي محيط اجتماعي خود را به شيوهاي خاص بيان ميكند
4-اثرهنري (كه بدينسان تولد ميشود)
هنر
نيز از اين قاعده مستثني نيست و مانند امور اخلاقي و سياسي بايد از
شيوه توليد مسلط در هردورهاي نشات گرفته باشد.البته اين گونه
تبيين هنر در آثار خود ماركس كمتر به چشم ميخورد بلكه اين نگرش به
هنر بيشتر درآثار پيروان او همچون بلخانوف، بوخارين، بگدانوف،
ايكويچ و پللوپاپ ،يافت ميشود بوخارين مينويسد
: مطالعه و تحليل دقيق نشان ميدهد كه بهر صورتي ،
مستقيم يا غير مستقيم يا به واسطه يك سلسله روابط ميانجي ، هنر از
جنبههاي متفاوتي به وسيله نظام اقتصادي وسطح تكنيك اجتماعي تعيين
مي شود.
در
اين جا بد نيست به تبيين هنر از ديدگاه ماترياليسم تاريخي نيز
اشارهاي داشته باشيم .ميدانيم كه ماترياليسم تاريخي براي
مجموعه روند زندگي اجتماعي ، سياسي و فكري ، زير بناي اقتصادي قائل
است . به عبارت ديگر، مطابق اين جهانبيني اعتقادات و آگاهيهاي
انسانها نيست كه واقعيت زندگي اجتماعي را مي سازد .بلكه بر عكس
اين واقعيت زندگي اجتماعي و اقتصادي است كه اعتقادات و آگاهي را
شكل مي دهد .به
اين ترتيب ماترياليسم اقتصادي خود را به مثابه نظريهاي معرفي
ميكند كه عامل اقتصادي را قدرت اصلي تبيين كننده همه چيز ميداند
.
انگلس مي گويد: اين درست نيست كه موقعيت
اقتصادي را تنها موقعيت فعال و بقيه عوامل را معلول هائي منفعل
بدانيم بلكه بر اساس ضروريات اقتصادي ، هميشه يك كنش متقابل ميان
عوامل اقتصادي وعوامل ديگر وجود دارد كه در نهايت به چيرهگي عامل
اقتصادي منجر خواهد شد.
لوكاچ با دقت بيشتري به بررسي موضوع مي پرداخت .در نظر او هنر جزئي
از كليتي است كه آن را سبك زندگي يك عصر مي ناميم يعني جزئي از
جهان بيني و آيين عمل يك دوره است .از اين رو ، اين هنر نيست كه
مستقيمآ از شرايط اقتصادي منتج ميشود بلكه اين سبك زندگي با تمام
پيچيدگيهاي آن است كه روابط اقتصادي ميان طبقات اجتماعي را منعكس
ميكند .
به
عقيده (مانهايم) نميتوان زندگي مادي انسان را از زندگي معنوي او
جدا كرد . در عين حال بين عاملهاي روبنائي بايد تميز قائل شد و
پذيرفت كه هر كدام در پي يكديگرمي آيند از اين رو ظاهرا مي توان
براي حوزه زيباشناسي نوعي استقلال قائل شد به عبارت ديگرنميتوان
از اوضاع اقتصادي و هنر به عنوان بازتاب آن سخن گفت بلكه بايستي
وجود نوعي (خطوط ارتباط) بين آنان را پذيرفت.

منابع:
1ـ
جامعه شناسي هنر، آريان پور
2ـتاريخ اجتماعي هنر( 4 جلد ) ، آرتور هاوزر، مترجم :امين موءيد
3ـ
ضرورت هنر در روند تكامل اجتماعي ، نويسنده : ارنست فيشر، مترجم:
فيروزه شيروان لو