بدرود دوراهي قپان 


  محسن فرجي
 

احتمالاً، احتمالاً پدربزرگ‌ام و خانم بغوسيان جشن مفصلي گرفتند و ساليان سال با خوشي و خرمي در كنار هم زندگي كردند.اما من همراه با غرش ناموزون سيفون، در چند نوبت متوالي به قعر فاضلاب فرو رفتم و مدفون شدم.چون خورده شده بودم: بعد اين كه مغازله‌ي بابا يا همان پدربزرگم با خانم بغوسيان تمام شد تازه من را ديد.ابروهاي سفيد پرپشت‌اش را درهم كشيد، آرواره‌اش را جنباند، با پشت دست رژ قهوه‌اي را از لب‌اش پاك كرد، گفت تو اين‌جا چه كار مي‌كني چس‌فيل(وقتي بچه بودم، بيشتر به خاطر تصغير نه تحبيب با اين اسم صدايم مي‌كرد).

تا اين جمله از زبان پدربزرگ‌ام درآمد، تبديل شدم به چس‌فيل.چس‌فيل ضمن مغذي بودن، هيچ‌گونه عوارض جانبي ندارد: نه چاق مي‌كند، نه كاري به چربي و اوره و قندخون دارد.كلاً خيلي چيز خوبي است.به همين دليل، دختران خانم بغوسيان و خودش با لذت شروع كردند به خوردن من تا اين‌كه تمام شدم و نهايتاً كارم به مستراح و دفع شدن توسط آنان كشيده شد.

تو اين‌جا چه كار مي‌كني؟پدربزرگ‌ام پرسيده بود.وقتي هم زنده بود بارها اين سؤال را ازش شنيده بودم: مي‌ديدمش كه نيمه‌خوابيده، منقل و وافور را گذاشته است جلو سينه‌اش و به پستانك وافور پك‌هاي عميقي مي‌زند.مي‌رفتم مي‌نشستم مقابلش، دو زانو، در محاصره‌ي ابري خاكستري كه در هوا موج مي‌زد.وقتي كشيدن‌اش تمام مي‌شد آرام آرام پلك‌هاش را باز مي‌كرد.اول انگار من را نمي‌شناخت.با چشم‌هاي زردي بسته‌اش زل مي‌زد به من.بعد مثل اين‌كه يادش مي‌آمد من نوه‌اش هستم و از لاي دندان‌هاي كرم‌خورده‌اش صدايي زبر بيرون مي‌آمد: تو اين‌جا چه كار مي‌كني چس‌فيل؟

بعد به تركي فارسي چيزهايي را بلغور مي‌كرد.آخر سر دست راست‌اش را كه آزاد بود و زير سرش خيمه نكرده بود قاطع و برنده در هوا تكان مي‌داد و مي‌گفت گت اقلان، گت.

تو اين‌جا چه كار مي‌كني؟خب، اين‌كه معلوم بود و سؤال كردن نداشت: از سقف خانم بغوسيان چكه كرده بودم به داخل اتاقش.به اين شكل كه من دنبال دليل يا دلايلي براي خودكشي عمه‌ي پدرم مي‌گشتم.پدرم آمد تو اتاق .من گفتم زن‌دايي(نمي‌دانم چرا همه به عمه‌ي پدرم مي‌گفتند زن‌دايي)خودكشي كرده است.پدرم با بوي كبوترهاش و با شلوار زير راه‌راه‌اش كه شبيه چادرشب بود از كنارم گذشت و رفت به اتاق پشتي.مثل هميشه هم سعي كرد نشان بدهد كه هيچ اعتنايي به حرف‌هاي من ندارد.اما چند لحظه بعد، با شلوار رو كه تا نصفه بالا كشيده بود، آمد طرف من.لب پايين‌اش مي‌لرزيد و كمي قوز كرده بود.توي دلم گفتم الان است كه بزند زير گريه.ولي گفت خدا رحمتش كند.پيرزن نازنيني بود.

بعد قاه‌قاه خنديد.

من فكر كردم چه‌طوريك پيرزن هشتاد‌ ودوساله با صورتي پر از خال‌هاي گوشتي، موهايي نارنجي(تبعات حنا)، چشم‌هاي هميشه قي كرده و دهاني كه هميشه بويي شبيه بوي كرفس مي‌دهد، مي‌تواند نازنين باشد.

در همين افكار بودم كه خودم رشته‌ي فكرم را بريدم و گفتم ولي نمرده.

كجايي دختر زيبا و محبوب چند خانه آن‌ورتر؟ كجايي؟ گفتند مرده‌اي.از يك بيماري لاعلاج.من وقتي چادرسياهي را كشيده بودند تو صورتت و داشتند تو را سوار ماشين مي‌كردند كه ببرند بيمارستان، ديدمت.تو ديگر برنگشتي. گفتند مرده‌اي.اگر مي‌ماندي، اگر خوب مي‌شدي حتماً ازدواج مي‌كرديم.ولي شايد باز هم نمي‌شد.آخر مي‌داني كه

                       به راستي كه فقر

                           احتضار فضيلت است

چنين گفت بامداد خسته.

خنده از صورت پدرم پريد.همان‌طور با شلوار تا نيمه بالا كشيده‌اش گفت پس گه‌ مي‌خوري مي‌گويي زن‌دايي مرده.

مي‌خواستم بگويم من ديگر چهل سال‌ام است.اين چه طرز حرف زدن است؟ گفتم من كي گفتم زن‌دايي مرده، گفتم خودكشي.

پدرم چنان گفت خب، خب كه بقيه حرف توي دهانم ماسيد.

انگشت‌اش را كرد توي دماغش و گفت حالا اين قضيه چي هست؟

گفتم حالا چرا سرپا ايستاديد؟

شلوارش را كشيد پايين تا بتواند بنشيند.بعد طوري نگاهم كرد كه معني‌اش اين بود: نشستم.بترك، حرفت را بزن.

من سرم را انداختم پايين.گفتم راست‌اش زن‌دايي اصلاً خودكشي نكرده.دارم يك نمايش‌نامه مي‌نويسم، توي اين نمايشنامه، چه‌طور بگويم، زن‌دايي خودكشي كرده.تازه اين‌جا هم نمرده، ناموفق بوده.

هرچه‌قدر به پايان حرفم نزديك‌تر مي‌شدم، صدايم ضعيف‌تر مي‌شد.فكر مي‌كنم اصلاً آخر حرف‌هايم را نشنيد.سرم را بالا گرفتم.پدرم با لب‌هاي روي‌هم فشرده، چنان نگاه خشمناك و حقارت‌باري به من انداخته بود كه از خجالت آب شدم رفتم توي زمين.اين‌طور شد كه به شكل قطرات آب از سقف خانم بغوسيان- كه زير ما مي‌نشستند چكه كردم.

من تنها نمايشنامه‌نويس دوراهي قپان بودم.فكر نمي‌كنم در حوالي ما از قلعه‌مرغي تا نواب و دخانيات و گمرك، هيچ نمايشنامه‌نويسي پيدا مي‌شد.اگر در يك محله‌ي بالاي شهر به دنيا مي‌آمدم، اگر پدرم كفترباز نبود و روي پشت‌بام زن‌هاي همسايه را ديد نمي‌زد تا مادرم طلاق بگيرد، اگر اين‌قدر بي‌پول نبوديم، آن‌وقت لازم نبود كه من تا چهل سالگي با پدرم زندگي كنم و نمايشنامه‌هاي سبك و احمقانه بنويسم تا خرج عملش را بدهم.من خيلي از بزرگان هنر درام را مي‌شناختم: اوژن يونسكو، ساموئل بكت، استانسيلاوسكي، از ايراني‌ها هم بهرام بيضايي، اكبر رادي، عباس نعلبنديان، خيلي‌ها.اما بايد براي سياه‌بازي‌ها و نمايش‌هاي لوده‌اي كه در سالن خيابان دخانيات اجرا مي‌شد، متن مي‌نوشتم.چه‌قدر دلم مي‌خواست يك نمايش‌نامه‌ي نهيليستي مي‌نوشتم درباره‌ي «شدن»؛ شدني كه نهايتاً راه به مستراح مي‌برد.مثلاً يك آدم از خجالت آب شود و بعد طي ماجراهايي به نيستي مطلق برسد.چه آرزوي احمقانه و محالي.

دختر وسطي خانم بغوسيان كه از خواهرش قشنگ‌تر و بالطبع خنگ‌تر بود، از كنارم گذشت و متوجه چك چك من نشد.اما دختر كوچك خانم بغوسيان كه پيراهن نارنجي آستين كوتاهي با عكس يك توله‌سگ پشمالو پوشيده بود، فهميد كه سقف چكه مي‌كند.با جيغي شبيه به صداي مرغ مينا گفت واي مامان، بيا ببين چي شده.

اي زن‌دايي، تو در خيالت چه مي‌گذشت كه آمدي به نمايشنامه‌ي من و خودت را به مردن زدي؟ دلت برايم سوخته بود كه هيچ سوژه‌اي نداشتم يا مي‌خواستي اين نمايش را بچيني تا برادرت را زنده كني؟ من مي‌دانم مرحوم برادرت، يعني پدربزرگ‌ام، چه مرارت‌ها در طول زندگي كشيده، بعد هم پدرم او را از خانه بيرون انداخت، چون هم خرج عمل‌اش سنگين شده بود هم توي اتاق مي‌شاشيد.من هم مي‌دانم كه مرحوم برادرت، يعني پدربزرگ‌ام، افتاد توي جوي آب و شهرداري دفن‌اش كرد و ما بعدها اين مسأله را اتفاقي فهميديم.اما چرا من بايد فنا مي‌شدم تا تو برادرت را زنده كني و اين‌بار خوشبخت‌اش بسازي؟

خانم بغوسيان با دست‌هاي آردي، مثل بوقلمون راهرو را طي كرد و خودش را از آشپزخانه به هال رساند.از صداي دختر كوچك خانم بغوسيان، دوتا خواهرهاش هم خودشان را رساندند و همگي دور من ايستادند كه داشتم از سقف مي‌چكيدم.خانم بغوسيان با دهان نيمه‌باز، پشت دست‌هاش را زد به كمرش(تا لباس‌اش آردي نشود) و به سقف خيره شد.

دخترها منتظر بودند كه ببينند مادرشان چه عكس‌العملي نشان مي‌دهد.خانم بغوسيان دخترهاش را زياد منتظر نگذاشت و رو به سقف فرياد كشيد: آقاي خلعتبري! آدم‌ شو.كم مي‌كشيم از دست پر و فضله‌ي كبوترهات حالا هم آب را ول مي‌كني توي اتاق؟ هان! اگرچه منظور خانم بغوسيان از آقاي خلعتبري، پدرم بود و اشاره‌اش به پر و فضله‌ي كبوترها هم اين را ثابت مي‌كرد كه من هم مي‌توانستم آقاي خلعتبري باشم، تا اين جمله از دهان او درآمد، تبديل شدم به آدم و وسط اتاق آنها نشستم.

هيچ خاطره‌اي از مادرم ندارم، جز چادرچيتي كهنه و چهره‌اي رنگ‌پريده و استخواني.وقتي بچه بودم و بعضي وقت‌ها از تلويزيون بلر چهارده اينچ يكي از همسايه‌ها، زن‌هاي خوشگل را مي‌ديدم، فكر مي‌كردم امكان ندارد كه آنها هم مثل زن‌هاي محله‌ي ما بروند توالت و شلپ شلپ خودشان را بشويند، اما بعد به عينه ديدم كه آنها هم اين فرايند را طي مي‌كنند.

دختر وسطي خانم بغوسيان چشم‌‌هاي طلايي‌اش را بست و غش كرد در بغل مادرش.دختر بزرگ خانم بغوسيان، اول صليب كشيد، بعد خم شد طرف من و فرياد كشيد تو اين‌جا چه كار مي‌كني؟ بدهم بابات را درآورند؟

تا اين جملات، غبغب ژله‌اي او را به ارتعاش درآورد و از گلويش گذشت و در هوا انتشار يافت، پدربزرگ‌ام(كه در زمان زنده بودن‌اش به‌اش مي‌گفتيم بابا)از در وارد شد.بابا با قدي كشيده، عصاي منبت‌كاري به دست، كلاه پهلوي به سر و لب‌خندي سرشار از غرور و طمأنينه، قدم برمي‌داشت و به سمت ما مي‌آمد.هيچ شباهتي به زمان زنده‌بودن‌اش نداشت؛ زماني كه پشت‌اش قوز درآورده بود و هميشه زير ناخن‌هاي بلندش سياه بود و لب‌ها و سبيل جارويي‌اش زرد شده بود و توي اتاق بي‌اختيار مي‌شاشيد.

خانم بغوسيان فراموش كرد كه دست‌هايش آردي است، انگشت سبابه‌اش را به لب گذاشت و با چشم‌هاي گشاد شده، گفت اووه، چه آقاي محترمي! خوش آمديد، آقا!

بابا با قدم‌هايي استوار جلوتر آمد، كلاه‌اش را از سر برداشت، نرم در هوا تكان داد و خم شد تا دست آردي خانم بغوسيان را ببوسد.

بدرود دوراهي قپان.بدرود دختري كه مرده‌اي.بدرود مغازه‌هاي كاتر پيلار، كوماتسو، لاستيك‌فروشي، لوازم يدكي بنز و ماك.بدرود تعميرگاههاي بلبرينگ، بوستر، تعويض روغن، شاسي‌كشي، بالانس.بدرود گاراژهاي كثيف ماشين‌هاي سنگين.بدرود اي كوه براده‌هاي آهن و اي قراضه‌ي ماشين‌ها.حيات دوباره‌ي بابا، رفتن هميشگي من بود.بدرود دوراهي قپان .

 

 

هنر و اقتصاد

نوه‌ي قدم بخير مزرت بود

گراهام گرين

داستان

شعر

 هنر تجسمی و هنر تجسمی محض  

نابغه اي كه خلاصه‌ي خود بود

 مرد خوشبختِ اُپرا‎‏

گفتگو

معرفی کتاب