داستان

 

نوشته ي بهناز ناصح

 

« پسره‌‌ي احمق مگه نمي بيني كه شيشه‌ي مغازه را چه كثافتي گرفته؟ بي خودي نيست كه لباسهام چند هفته است همين طور پشت ويترين مونده وهيچ كس هم نگاهشون نمي كنه، براي اين كه تنبل بدردنخوري مثل تو نمي دونه كه شيشه بايد برق بيفته».

مرد پسرك را هل مي دهد به بيرون مغازه؛ مشتي روزنامه مي دهد دستش و پسرك در سكوت و خشم شروع مي كند به سائيدن شيشه ، آن را مي‌سايد ومي‌سايد و ساعت ها به همين كار ادامه مي دهد.

پسرك و مرد داخل مغازه نشسته اند ، چند بانوي جوان ِ زيبا پشت مغازه ايستاده‌اند و چشم از لباس‌ها بر نمي‌دارند. فروشنده سرذوق آمده به بيرون مغازه مي آيد تا از آن ها دعوت كند به درون بيايند؛ بانوي جوان تر به ديگري مي‌گويد:
« آه مي‌دانستم موهايم خراب شده ».

 

 

هنر و اقتصاد

نوه‌ي قدم بخير مزرت بود

گراهام گرين

داستان

شعر

 هنر تجسمی و هنر تجسمی محض  

نابغه اي كه خلاصه‌ي خود بود

 مرد خوشبختِ اُپرا‎‏

گفتگو

معرفی کتاب