|
شعـر
دو غزل از حسن روشان
به جواد ضميري

تنهايي ممتدش را در عمق شب
جار ميزد
در كوچههاي مهآلود
ميرفت و گيتار ميزد
مرثيههاي جنون را – دردي
كه گفتن ندارد-
دلشورههاي خودش را يكريز
انگار ميزد
ناگاه بغض غريبي حلقوم
گيتار را بست
مرد نوازنده ديگر سر را به
ديوار ميزد
انگار يك داركوبي ته
ماندهي بودنش را
تَق تَق تَ تَق تَق تَ تَق تَق.-
بر يك سپيدار ميزد
گيتار آن سو تر افتاد، مرد
اين طرف، شب ترك خورد
حالا فقط باد وحشي در كوچه
گيتار ميزد

فنجان تلخ، يك ُپك كشدار،
مرد، زن
يكشنبه عصر، خلوت موهوم يك
ترن
 
- اين كوپه با حضور من و
تو نشستني است
- اين كوپه؟- ... (خط
تيره، سه نقطه)
-
مسماً !
[(قلاب باز)مرد به زن خيره
ميشود]-
(قلاب بسته) بعد ِ دو
لبخند و شك وظن
كم كم ترن تَ تَق تَ تَ
تَن تَق
تَ تَن تَ تَق
تَق تَن تَ تَق تَ تَن تَ تَ تَق تَن
تَ تَق تَ تَن
مانند يك لباس سمج روي بند
رخت
سيال سايههاي سليس دو
پيراهن

 
(يك خط سياه وَ دو مربع،
كمي سكوت)
مستحجن است اين دو سه تا
سطر ظاهراً –
دارد هنوز قلب ترن تند
ميزند
تَن تَن تَ تَن تَ تَن تَ تَ تَن تَن
تَ تَن تَ تَن
در ذهن سبز درهّ ترن پيپ
ميكشد
بعد ... (سه نقطه) جيغ
كشيد
- آي عشق من !-
مثل خوره به جان من افتاده
اي كه چه؟
مثل خوره به جان من اف...
مثل گوركن-
داري عذاب ميدهي اين بوف
خسته را
دارد تباه ميشود از عاشقت
شدن

زن با تمام حجم خودش جيغ
ميكشيد
تا مرگ يك شقيقه فقط يك
گلن گدن
 
- آقا يكي بيايد و من را
تكان دهد
اين پوست سالهاست كه
پوسيده در كفن
آقا يكي بيايد و اين ريل
خسته را
خالي كند ز تق تق هر چه
ترن مرن

از پنجه هاي سايه فقط سرفه
ميچكيد
در گيج كوپه ريخت تقلاي يك
بدن
بلغور خون و كف نفسش را
بريده بود
- گيلاس آخرست بزن، عشق
من! بزن
 
ساعت چكيد چك چك چك چك ...
غروب ريخت
تَق تَق تَ تَق ... دو ريل
موازي و يك ترن
|