فرار از خود و بازگشت به خود

 

فتح‌الله بی‌نیاز

نگاهى به رمان «الياس پورتولو» نوشته گزاتزيا دلدا
در جمع آثار خانم دلدا رمان الياس پورتولو به‏دليل درونكاوى متمركز جاى خاصى دارد. دلدا كه كارهاى اوليه‏اش در «حاشيه ادبيات جدى» قرار مى‏گيرد، درنتيجه مطالعات پيگير و دقت عميق‏تر در احوال هموطنانش توانست تا سطح نويسندگان شاخص قرن بيستم ارتقا يابد و برنده جايزه نوبل هم بشود. او كه شيوه كارهايش آميزه‏اى از رئاليسم و ناتورئاليسم است، در جاهايى مثل اين رمان رويكردى روانشناختى در پيش مى‏گيرد و به اين‏ترتيب كار خود را از تراز كسانى چون زولا، جرج گيسينگ، تئودور درايزر و فرانك نوريس بالاتر مى‏كشد. در اين نوشتار مى‏خواهيم شخصيت اول داستان را بر اساس مباحث روانشناسى «بازدارنده‏ها و مكانيسم‏هاى دفاعى- روانى« (Obstacles And Defence Mechanisms) بررسى كنيم.
«الياس پورتولو» بعد از چند سال از زندان آزاد مى‏شود و نزد خانواده‏اش بازمى‏گردد. فكر مى‏كند كارى خواهد كرد كه اطرافيان خطاهاى گذشته او را فراموش كنند، اما در جشن فرانچسكوى مقدس عاشق «ماريا مادالنا» نامزد برادر خود «پيترو» مى‏شود؛ چنان‏كه نگاه‏هاى مادالنا او را دستخوش سرمستى و لذت جسمانى مى‏كند. از اين حالت ناراحت مى‏شود تا آن‏حد كه براى فرار از نگاه به مادالنا مجلس را ترك مى‏كند و در برخورد با ديگران بسيار بدخلق مى‏شود و در همان‏حال مى‏خواهد موضوع را نزد خود منتفى كند؛ امرى كه انكار سادهSimple Denial))خوانده مى‏شود. احساس عشق به مادالنا او را دستخوش احساس بدبختى و اضطراب مى‏كند. ابتدا مقاومت نشان مى‏دهد و به عذابى فكر مى‏كندكه پس از ازدواج آن‌ها دچارش مى‏شود. سپس مست مى‏كند، قهقهه مى‏زند و درمنتهاى آشفتگى به كليسا مى‏رود و در مقابل مجسمه فرانچسكوى مقدس بر سينه و سر و صورت خود مشت مى‏كوبد. اما ما اين خودزنى را نه به‏حساب سوگوارى مذهبى كه به‏حساب (واكنش‏سازى ) Reaction formation مى‏گذاريم.
فرداى آن‏شب الياس تصميم مى‏گيرد به چراگاه پدرش برود تا از مادالنا و پيترو دور باشد. آيا بُعد مكانى مى‏تواند او را از اغوا رها كند؟ كشيش جواب ما را به الياس مى‏گويد. او عشق را امرى طبيعى، و شرم مترتب بر آن را بى‏دليل مى‏داند. حرف‏هاى كشيش سبب آرامش الياس مى‏شود. با اين‏حال دوست دارد مادالنا را نبيند، اما مى‏بيند و دختر غيرمستقيم به او ابراز عشق مى‏كند. الياس به‏روى خود نمى‏آورد و براى فرار از عشقى كه به جانش افتاده است، به چراگاه پدر مى‏رود و با علاقه به تنهايى همان‏جا مى‏ماند. دنبال خاطرات دوران كودكى‏اش مى‏رود و با ساده‏ترين چيزها چشم‏هايش پر از اشك مى‏شود؛ چيزى كه از نظر ما (رجعت به عقب Regression( تلقى مى‏شود. وقتش را به گردش و خواندن كتاب‏هاى مذهبى و شعر مى‏گذراند. درواقع مى‏فهميم كه او به خودفريبى رو آورده است. اما آرامشِ حاصل از خودفريبى ديرى نمى‏پايد. به‏سادگى با رؤيايى كه مادالنا نقش اصلى‏اش را در آن ايفا مى‏كند مشوش و هيجان‏زده مى‏شود؛ طورى‏كه دوباره بدخلقى را شروع مى‏كند. براى غلبه بر وسوسه دلش مى‏خواهد خود را بزند و با آن‏كه مجادل‌ه‏اى درونى را با خود آغاز مى‏كند، به‏شدت مشتاق ديدار مادالنا مى‏شود. از آن‏سو نگاه‏هاى سوزان مادالنا هم به‏نوبه خود الياس را ملتهب مى‏كند. به‏خاطر اين وضع از عمو مارتينو كمك مى‏خواهد «تا نگذارد با مادالنا تنها بماند». آيا ناخودآگاه بشر با اين ترفندها محو مى‏شود؟ مثل اين است كه ما دعا كنيم كه پيرزنِ كور و كر همسايه درِ خانه‏اش را باز نگذارد تا ما دستخوش وسوسه دزدى از خانه او نشويم. عمو مارتينو بى‏خبر از پيچيدگى‏هاى بشر، مثل سايه او را تعقيب مى‏كند و مادالنا را نيز تحت‏نظر مى‏گيرد. اما شب‏هنگام كه همه‏چيز را ديده است، به‏طرزى هوشمندانه به الياس مى‏گويد كه او و مادالنا عاشق هم هستند و بايد با هم ازدواج كنند. مارتينو مى‏گويد الياس موضوع را با برادر يا مادرش در ميان بگذارد تا واقعه قبل از وقوع علاج شود، چون اگر پيترو و مادالنا با هم ازدواج كنند، بدبختى و وسوسه شروع مى‏شود. الياس به‏علت علاقه به پيترو و سرافكندگى احتمالى مادالنا جرأت نمى‏كند با او حرف بزند. او بدون نشان‏دادن عكس‏العمل مناسب و به‏جا، غرق در عشق و غم، زندگى را ادامه مى‏دهد. هرچه روز عروسى نزديك‏تر مى‏شود، جدال درونى او با خود نيز شدت بيشترى مى‏گيرد. بى‏عملى خود را توجيه مى‏كند و به‏خود مى‏گويد نمى‏خواهد مانع سعادت برادرش شود. تلاش مى‏كند مردى با اراده و نيرومند باشد و عليه عشق و احساسات خود مبارزه كند. به‏عبارتى به (سركوبى ) Repression متوسل مى‏شود و اميدوار است كه با ازدواج آن‌ها همه چيز خاتمه يابد. اما پس از ازدواج پيترو و مادالنا، حسادت به پيترو به‏كلى پريشانش مى‏كند. تصميم مى‏گيرد با حسادت مبارزه كند. به مارتينو مى‏گويد كه مى‏خواهد كشيش بشود. مارتينو مى‏گويد كه «مرد بودن و جوان بودن، با كشيش شدن، در وجود تو از بين نخواهد رفت. به هر حال مى‏توانى مرتكب گناه بشوى. آن‏وقت ديگر اسمش گناه نخواهد بود. اسمش كفر است. كفر به كائنات.» (ص 138) درضمن به او يادآور مى‏شود كسانى كه از روى نااميدى به‏خصوص شكست در عشق كشيش مى‏شوند، به‏درد نمى‏خورند و او بهتر است به‏جاى كشيش‏شدن مردى فعال و نيكوكار شود. به اين‏ترتيب (والايش يا تصعيد Sublimaion (كه نوعى وسيله دفاعى است، از جانب مارتينو رد مى‏شود. الياس چون مى‏خواهد از شر وسوسه‏هاى شيطانى‏اش رها شود، بر تصميم خود اصرار مى‏ورزد. اختلاف پيترو و مادالنا، بچه‏دار نشدن‏شان و دعواهاى مستمر آنها، تنهايى و غم وحشتناكى كه به جان الياس مى‏افتد، او را به نفرت از همه و كلافگى از خود مى‏رساند و اينها سبب سست‏شدن ايمان و عصيان درونى‏اش مى‏شود تا جايى‏كه دلش مى‏خواهد از روى لجاجت عملى سنگدلانه انجام دهد.(پرخاشگرى Aggression(حتى با فرياد كشيدن و ناسزا گفتن به پسربچه چوپانى كه از او شير مى‏خواهد، عقده خود را سرريز مى‏كند. (جابه‏جايى Displacement(در زمستان رنجور و ضعيف مى‏شود و با كنار گذاشتن زندگى عادى، خود را به‏طور مطلق به خيال‏هاى عشق و هوس (خيال‏بافى Fantasy ( مى‏سپارد.او براى جشن كارناوال به خانه بازمى‏گردد. جوشش صحنه‏ها، با سرعت رخدادها و تركيب فاجعه و ترديد، حاكميت جبر و انقياد روح و روان از اين‏جاى رمان به‏بعد پتانسيل بيشترى پيدا مى‏كند. الياس با ديدن مادالنا دگرگون مى‏شود و «هر آنچه كه در ابتدا به نظرش گناه و درد رسيده بود، اكنون حق مسلم خود مى‏داند. آنچه كه قبلاً به‏نظرش هراسناك رسيده بود، اكنون مانند گردابى او را به‏سمت خود مجذوب مى‏ساخت.» (ص 158) نويسنده در اين بخش دوگانگى الياس را به اوج مى‏رساند و با اين كار توانايى خود به‏منصه ظهور مى‏رساند: «الياس فقط يك فكر در سر داشت كه پيترو از خانه خارج شود تا او و مادالنا با هم تنها شوند و فقط از يك چيز مى‏ترسيد كه نكند با مادالنا تنها شود.» (ص 169) سرانجام پس از مجادله‏اى درونى، وارد اتاق خواب مادالنا مى‏شود و صبح خيلى زود به چراگاه باز مى‏گردد. درعين احساس لذت و سعادت، خود را به‏دليل خيانت به برادر و ملوث‏كردن خانه پدرى‏اش سرزنش مى‏كند و نامرد و بى‏شرف مى‏خواند.(سرزنش خود) Belitting Oneself و درحالى‏كه وحشت بر او مستولى شده است، مى‏خواهد به خود سيلى بزند، خود را به باد كتك بگيرد و دست‏هاى خود را گاز بگيرد. خواننده مى‏فهمد كه او صادقانه در برابر چيزى كه خود پليدى مى‏داند مقاومت نشان مى‏دهد. افكار پريشان دوباره او را به‏سوى مارتينو سوق مى‏دهد. مارتينو به‏رغم اين‏كه به خدا و ابليس اعتقاد ندارد، پيشنهاد مى‏كند با كشيش پوركددو مشورت كند. الياس همراه مارتينو نزد كشيش مى‏روند. الياس اعتراف مى‏كند و مى‏گويد مى‏خواهد كشيش بشود. كشيش پوركددو قول مى‏دهد در اين راه كمكش كند. مادالنا به ديدن الياس مى‏آيد و آنها دوباره «مرتكب گناه» مى‏شوند. الياس سر موعد مقرر به ديدن پوركددو نمى‏رود. كشيش مى‏آيد و مى‏فهمد كه او روحاً و جسماً در گناه غرق شده است و ديگر مايل نيست بر وسوسه غلبه كند. الياس ملاقات‏هاى پنهانى خود را با مادالنا ادامه مى‏دهد. گاهى در لحظات غم و نااميدى نسبت به او كينه به دل مى‏گيرد و فكر مى‏كند او باعث سقوط روحش شده است. دقيق‏تر بگوييم او در اينجا به (سرزنش ديگران Belitting Others (رو مى‏آورد و ديگران را مقصر مى‏شمرد. ما نمى‏توانيم جلوى حرص مال‏دوستى‏مان را بگيريم، ولى عامل تحريك خود را ثروتمند شدن فلان خويشاوند و تحريك حسادت خود مى‏دانيم. الياس از مادالنا مى‏خواهد كه براى پرهيز از گناه كبيره هم‌ديگر را نبينند. با اين حال وقتى مى‏فهمد كه مادالنا از او حامله است، علاقه بيشترى نسبت به او حس مى‏كند. او براى پرهيز از گناه مجدد و وسوسه، طلبگى پيشه مى‏كند. تا فراهم‏شدن مقدمات طلبگى پيوسته به‏خاطر تمام چيزها و جاهايى كه دوست دارد و از آن به‏بعد بايد از آنها چشم بپوشد، اشك مى‏ريزد. اما با اين فكر كه كسب مقام كشيشى مى‏تواند او را از گناه دور و راحت‏تر به فرزندش رسيدگى كند، خود را تسلى مى‏دهد. طلبگى آغاز مى‏شود، اما اين امر سبب كاهش وسوسه و عشق او به مادالنا و فرزندش نمى‏شوند. دو سال بعد از طلبگى، پيترو بيمار مى‏شود. الياس كه هنوز نتوانسته بر ميل خود غلبه كند، فكر مى‏كند اگر او بميرد مى‏تواند با مادالنا ازدواج كند، اما از اين فكر خبيث ناراحت مى‏شود و تصميم مى‏گيرد حتى در صورت مرگ او براى اثبات اراده و شهامت خود با ابليس بجنگد و هرگز سراغ مادالنا نرود. با مرگ پيترو، دوباره وسوسه بر الياس مستولى مى‏شود. فكر مى‏كند بهتر است طلبگى را به‏بهانه نياز خانواده به او رها كند و مانند تمام مردها تشكيل خانواده دهد و با مادالنا ازدواج كند تا بتواند فرزندش را زير نظر خود پرورش دهد. مادالنا با شنيدن خبر كشيش شدن الياس ناراحت مى‏شود. اما وضع روحى الياس بد است، چون مى‏بينم كه اين جوان سرشار از دوگانگى انتظار مى‏كشد تا مادالنا به ديدنش بيايد و از او بخواهد كه از كشيش شدن صرف‏نظر كند. به‏عبارت ديگر الياس دنبال بهانه‏اى از جانب ديگران است. مادالنا از او مى‏خواهد به‏خاطر رضاى خدا براى فرزندش پدرى كند، اما چون برخورد سردى با الياس دارد، جوان رنجديده تقاضايش را رد مى‏كند؛ با اين اميد كه او دوباره خواسته‏اش را تكرار كند. مادالنا ديگر چيزى نمى‏گويد. الياس به مردى كه دور مادالنا و بچه‏اش پرسه مى‏زند، حسد و كينه مى‏ورزد. بچه مى‏ميرد و الياس با مشاهده شيون مادالنا فكر مى‏كند «شايد در اين لحظه او دارد فكر مى‏كند كه مرگ بچه، تقاصى است كه دارد به‏خاطر آن گناه پس مى‏دهد و نمى‏داند كه درست برعكس، همين غم و درد، باعث خواهد شد كه او پاك و مطهر شده و پاى به جاده نيكى بگذارد.» (ص 255) الياس در كنار بستر فرزند مرده خود مى‏ماند. غم بى‏پايانى كه وجودش را فرا گرفته است، تا حدى آرامش را به او باز مى‏گرداند. حس مى‏كند «عاقبت در مقابل پروردگار، با روح خود تنها مانده است. با روانى كه با غم و درد مطهر شده بود، با قلبى كه تهى از هرگونه هوى و هوس تنها بر جاى مانده بود.»(ص256)
همان‏طوركه ملاحظه مى‏كنيد در اين رمان رنگ و بوى ناتورئاليستى كارهاى دلدا جاى خود به درونكاوى انسان‏هايى مى‏دهد كه زندگى‏شان با طبيعت جزيره ساردنى و آداب و سنن آنجا عجين شده است. اما رويكرد مردم‏شناختى او هم‌چنان به‏قوت خود باقى است. اصولاً آثار اين بانو چنان است كه مى‏توان با خواندن آنها اطلاعات جامعى درباره فرهنگ و روحيه مردم ايتاليا كسب كرد. و البته ما ايرانى‏ها از قرابت اعتقادات و رسوم آن‌ها با خودمان كمى تعجب مى‏كنيم. ناگفته نگذارم كه موضوع اين رمان و رمان «وسوسه» كه نگارنده نقد آن را روزنامه ايران شماره 2646 مورخ 82/9/1 نوشته است و نيز «سرزمين باد» كه نقد آن به‏قلم نگارنده در ماهنامه ادبيات داستانى شماره 73 مهر 1382 چاپ شد، مشترك است، اما رمان الياس پورتولو به‏دليل تحليل موشكافانه‏تر در درون‏بينى آدم‏‌ها و دقت در كيفيت روحى شخصيت‏‌ها، خصوصاً الياسِ نگونبخت و سردرگم، از منزلت ادبى بالاترى برخوردار است. گرچه ما از منظر علمى، خصوصاً روش‏هاى بالينى، چيزى به‏نام باطن و حضور عناصر ماوراءطبيعت را در روحيه آدمى باور نداريم، اما نويسنده در اين رمان چنان ظريف به جزئيات روانى الياس مى‏پردازد كه موضوع وسوسه به‏مثابه نيرويى فوق‏طبيعى جلوه مى‏يابد. از اين ديدگاه است كه الياس انسانى ضعيف و بى‏اراده تصوير مى‏شود و مى‏بينيم كه او قادر نيست در برابر قدرتى فوق‏انسانى ايستادگى نشان دهد، ضمن آن‏كه وسوسه هربار به‏شكلى جديد در مقابل او نمايان مى‏شود و سرانجام مغلوبش مى‏كند. الياس واقعاً زندگى را دوست دارد و روحاً جوان شاد و سرزنده‏اى است، اما از بخت بد از آن چيزى كه دوست دارد محروم مى‏شود و حذف اين محروميت را در گرو زير پا گذاشتن اصولى مى‏داند كه با آنها رشد كرده و در وجودش نهادينه شده‏اند. اينجا ناتوانى اراده و عقل شاخص‏ترين عنصرى است كه دلدا بازنمايى مى‏كند. جمله‏‌هايى هم‌چون «پروردگارا، تو خودت دارى مى‏بينى كه من تا چه حد بى‏اراده و نامرد هستم. خودت به من رحم كن. مرا عفو كن. قلب مرا از سينه‏ام بيرون بكش. من هم بشر هستم. قادر نيستم بر اعمال خود مسلط شوم. آه پروردگارا چرا مرا اين‏طور ضعيف و بى‏اراده خلق كرده‏اى؟ من در زندگى فقط زجر كشيده‏ام و بس. و...»در صفحه 218 ما را ياد اين گفته داستايفسكى مى‏اندازد كه: «بشر موجود بدبخت و قابل‏ترحمى است.»



 

آیا ما ملت با فرهنگی هستیم؟
هنرمند و صورت‌های ازلی
فرار از خود و بازگشت به خود
«جان کیتز» شاعری از روح آب
داستان

 

شعر
واقع گرايي ايده آل، تناقض وتباين جبري
معرفی کتاب