هنرمند و صورت‌های ازلی

 

حسن صفرپور
 

هنرمند كسي نيست كه از روي اراده و تصميم دست به آفرينش هنري بزند. بلكه كسي است كه مي‌گذارد هنر به وسيله‌ي او شكل بگيرد.
هنر سراب است در برابر واقعيت ـ ترياك است براي توده‌ها و گريزي است به جهان غيرواقعي خيال. اگر انسان زندگي را با همه‌ي جنبه‌هايش مي‌پذيرفت و احساس پوچي نمي‌كرد، ديگر احتياجي به آفرينش هنر نبود. خلاقيت هنري وسيله‌اي ست براي پر كردن خلاء زندگي و تلاشي است براي پوشاندن زشتي‌ها و فراموش كردن دردها و ناكامي‌هاي انسان.
هنرمند واقعي كسي‌ست كه زودتر از زمان خود به جهان آمده است. عادات عجيب و غريب دارد و غالباً مورد قبول معاصران خود نيست. نسل‌هاي آينده زبانش را خواهند فهميد ولي مردم زمانش با او بيگانه‌اند. اهميت اجتماعي هنر در اين است كه هنرمند هميشه مردم يك نسل را به مسايلي كه خود به آن آگاهي ندارند آشنا مي‌كند و رسالت هنرمند هم در واقف كردن مردم زمان خود به اين عوامل ناشناخته است.
به همين دليل شكاف ژرفي هميشه ميان هنرمند و اجتماع معاصرش وجود دارد چون او از مسايلي كه براي خود وجود دارد و به تنهايي آن‌ها را درك مي‌كند سخن مي‌گويد، در حالي كه همان مسايل براي معاصرانش ناشناخته مانده است. هنرمند نادانسته احتياجات مردم عصر خود را درك مي‌كند و با ابراز آن‌ها ميان خود و معاصرانش جدايي مي‌اندازد؛ بنابر اين بايد يك يا چند نسل بگذرد تا ارزش واقعي كار هنري آشكار شود.
يك اثر هنري كه هنوز آفريده نشده در وجدان هنرمند به صورت نيروي طبيعي و كششي ذاتي وجود دارد اما پس از اين كه آفريده شد از چارچوب شخصيت او خارج مي‌شود و در ماوراي او زندگي مستقلي براي خود پيدا مي‌كند. هنرمند كسي نيست كه از روي اراده و تصميم دست به آفرينش هنري بزند. بلكه كسي است كه مي‌گذارد هنر به وسيله‌ي او شكل بگيرد. «هنرمند» انساني است در سطح كلي و جهاني و وسيله‌اي است براي آرزوها و اميال ناشناخته و پيام‌هاي ناخودآگاه تمام انسان‌ها. هنرمند مانند مادري نيست كه نوزادي را متولد كرده بلكه مانند مامايي است كه وسيله‌ي تولد نوزاد شده است. منظور از اين قياس اين است كه هيچ هنرمندي نمي‌تواند مدعي باشد كه خود خالق اثري است. او تنها وسيله‌اي‌ست براي آفرينش اثر هنري. زيرا عوامل آفرينش هنر را طبيعت در وجدان او به وديعه گذاشته است.
گوستاوفلوبر گفته است كه هنرمند بايد در كار هنري‌اش همانند خدا در آفرينش ناديدني و نيرومند باشد؛ همه جا بايد وجودش احساس شود؛ ولي نبايد عينا ديده شود. كارل يونگ روانشناس سوييسي كه در مسايل هنري نيز صاحب نظر بوده معتقد است پديده‌هايي ازلي كه مردم يك قوم يا نژاد را به هم مرتبط مي‌كنند در وجدان هنرمند وجود دارند و باعث خلق اثر هنري مي‌شوند. اگر اين نظريه را بپذيريم هنر همان صورت‌هاي مختلف دادن به اين پديده‌هاي ازلي مي‌شود؛

هنرمند مانند مادري نيست كه نوزادي را متولد
 كرده بلكه مانند مامايي است كه وسيله‌ي
 تولد نوزاد شده است
مانند شعر، نقاشي، قصه‌ نويسي، نمايشنامه نويسي و پيكرتراشي به طوري كه خود هنرمند از شكل گرفتن اين پديده‌ها بي‌خبر باشد. با شكل دادن به اين پديده‌ها هنرمند ترجمان آن‌ها مي‌شود و به ما ياري مي‌كند كه بدين وسيله به عميق‌ترين مظاهر زندگي انساني نهفته در وجدان جمعي يك ملت يا نژاد دست يابيم. يونگ به وجدان ناخود آگاه انسان كه فرويد كاشف آن بود بعد ديگري افزود و آن را «وجدان ناخود آگاه جمعي» ناميد. فرق اين بخش از ناخود آگاه با «وجدان ناخود آگاه شخصي» اين است كه به وسيله‌ي اولي هنرمند به گذشته نژادي خود مربوط مي‌شود در حالي كه در دومي تمام وقايع گذشته زندگي فردي او انبار شده است. بنابر اين ذهن هنرمند ـ مانند ذهن هر انساني ديگر نمي‌تواند در هنگام تولد مانند لوح سفيدي باشد؛ بلكه از همان آغاز تولد تأثيراتي پذيرفته است كه ريشه‌هايش را بايد در فرهنگ نژادي او جست و جو كرد.
اگر انگيزه‌ي آفرينش هنري در «وجدان ناخود آگاه جمعي» هنرمند وجود دارد. بنابر اين بايد نمادها يا مظاهر مشابه در آثار هنري افراد مختلف و در زمان‌هاي مختلف ظاهر شود. در زمينه‌ي ادبيات هم همين اصل صادق است. چون رشته‌هايي ناديدني ادبيات يك ملت يا قوم را به ادبيات ملت يا قوم ديگر پيوند مي‌دهد. به ادبيات نبايد به عنوان گلچيني از نوشته‌هاي فرد فرد شعرا و نويسندگان نگريست؛ بلكه بايد آن را زاده‌ي تفكر جمعي يك اجتماع و حتي در سطح جهاني منعكس كننده‌ي انديشه‌هاي مردم يك قاره يا تمام جهان دانست. پس بايد عاملي خارج از اراده‌ي هنرمند، كارگردان آثارش باشد. انگيزه‌اي كه بدون آگاهي هنرمند مولد آفرين‌هاي هنري اوست در «وجدان ناخود آگاه جمعي» او وجود دارد. و همين انگيزه است كه هنرمندان واقعي اعصار و اقوام مختلف را به هم مربوط مي‌سازد. ارسطو گفت كه شعر تقليدي است از طبيعت؛ ولي بايد اضافه كرد كه شعر نه تنها تقليدي است از طبيعت بلكه تقليدي است از شعرهاي ديگر. هنگامي كه ما شعري را با ارتباط با اشعار ديگر در نظر مي‌گيريم مشاهده مي‌كنيم كه بعضي از مضامين دايما تكرار مي‌شوند. بررسي جدي ادبيات اين نكته را روشن مي‌كند كه هيچ شاعري نمي‌تواند مبتكر باشد؛ بلكه هر شاعري نادانسته مقلد است. به قول تي. اس. اليوت منتقد نامدار آمريكايي «شعراي بد، تقليد مي‌كنند و شعراي خوب، مي‌دزدند». البته منظور از اين سخن اين است كه هيچ شاعري نمي‌تواند ادعا كند كه حرف تازه‌اي زده است و اصولا دنبال مضمون تازه در شعر رفتن كار بيهوده‌اي ست و اگر كسي در ادبيات جست وجوگر مضموني اصيل باشد نادانسته به كهن‌ترين انواع آثار ادبي (چون تورات) بازگشته است. بررسي ادبيات فارسي هم مؤيد همين نظريه است. بارها مشاهده مي‌شود شعرايي چون خيام، سنايي، حافظ، عطار و مولوي مضامين مشابهي مثلاً در تحقير عقل به كار برده‌اند. خيام مي‌گويد:
برخيزم و عزم باده‌ي ناب كنم/ رنگ رخ خود به رنگ عناب كنم
وين عقل فضول پيشه را مشتي مي / بر روي زنم چنان كه در خواب كنم
حافظ مي‌گويد:
زياده هيچت اگر نيست؛ اين نه بس كه ترا / دمي ز وسوسه‌ي عقل بي‌خبر دارد
سنايي مي‌گويد:
عقل در كوي عشق ره نبرد / تو از اين كور چشم چشم مدار
كاندر اقليم عشق بيكارند / عقل‌هاي تهي رو پر كار
كي توان گفت سرعشق به عقل؟ / كي توان سفت سنگ خاره به خار؟
عطار مي‌گويد:
عقل در سوداي عشق استاد نيست / عشق كار عقل مادر زادنيست
مولوي مي‌گويد:
هر علم كه در مدرسه حاصل گرديد/ كار دگر است و عشق كار دگر است
در زمينه‌ي علوم، هر روز انسان كشف تازه‌اي مي‌كند؛ اما در هنر و ادبيات مشاهده مي‌كنيم كه مضامين تكراري است و شعرا و نويسندگان نوپرداز همان مفاهيم كهنه را در قالب‌هاي نو عرضه مي‌كنند. بارها مشاهده شده است كه منتقدي تأثير شاعري را بر شاعر ديگر بررسي كرده و يا دانشجويان دوره‌ي دكتراي ادبيات با نشان دادن نفوذ يك شخصيت ادبي بر شخصيتي ديگر رساله دكترا مي‌نويسند و موفق به اخذ دانشنامه مي‌شوند. غافل از اين كه تكرار مضامين و مفاهيم در ادبيات پديده‌اي ست ازلي كه در ادبيات تمام اعصار و ملل مختلف وجود داشته و اصولاً هيچ شعر يا اثر ادبي نيست كه مستقل و بكر باشد.
مطالعه ادبيات هم بيش از مدتي به بن‌بست ختم مي‌شود. چون مطالب تازه و مضامين نو تا مدتي خواننده و دوستدار ادبيات را سرگرم مي‌كند و در پي تحقيق و جست و جو گري مي‌كشاند. ولي پس از مدتي بررسي و كند و كاو ـ دوستدار ادبيات با اين واقعيت رو به رو مي‌شود كه ديگر محتواي تازه‌اي نمي‌توان يافت؛ بلكه آن چه كه تغيير مي‌كند قالب و اشكال ظاهري‌اند. در اين جا بايد به وظيفه منتقد هم در توجيه و تفسير آثار هنري و ادبي اشاره كرد. با توجه به اين نكته كه خاستگاه هنر در «وجدان ناخود آگاه جمعي» هنرمند است او به ماهيت آفرينش هنري خود آگاهي ندارد. منتقد بصير كسي است كه عوامل ناخود آگاهي را كه انگيزه آفرينش هنري بوده‌اند بررسي كند و مانند كارگرداني كه يك نمايشنامه را براي بيننده توجيه مي‌كند مفسر اثر هنري باشد. البته مشاهده شده است كه نويسنده و شعرا گاهي بر منتقدان خرده مي‌گيرند و مي‌گويند آن چه را آن‌ها از آثارشان برداشت كرده‌اند كاملاً مغاير با منظور اصلي آنهاست. شكي نيست چنين باشد؛ زيرا منتقد با ابزار خود كه همان ديدهاي مختلف رواني يا اجتماعي است مي‌تواند اين عوامل ناشناخته را به شيوه‌ي منطقي بررسي كند. براي مثال مي‌توان گفت كسي كه خواب مي‌بيند به ماهيت انگيزه‌هايي كه باعث خواب ديدن او شده‌اند آگاهي ندارد؛ اما يك روانكاو مي‌تواند او را به عوامل ناشناخته‌اي كه باعث بروز رويا شده‌اند آگاه و به اصطلاح خواب او را تفسير كند. هنرمند هم مانند كسي كه خواب مي‌بيند به ماهيت پديد آمدن اثر هنري خود، آگاه نيست. نقشي كه منتقد در اينجا بازي مي‌كند مانند نقش روانكاوي‌ست كه بيننده خواب را به ماهيت اصلي بروز رويايش آشنا مي‌سازد. بنابر اين فرق هنرمند با منتقد اين است كه هنرمند تحت تأثير عوامل توارثي و بدون اراده دست به آفرينش اثر هنري مي‌زند در حالي كه منتقد شخصي است دانشگاه رفته و تحصيل كرده كه براي رسيدن به هدف خود مجهز به ابزاري است كه مي‌تواند با آنها تقريباً بسياري از مسايل هنري و ادبي را توجيه كند. ارزش هنري يك اثر هم به وسيله منتقد تعيين مي‌شود. چون يك شعر خوب يا يك قصه خوب آن است كه بتوان آن را تفسير كرد و در باره آن مسايلي مطرح كرد كه مبين عمق و وسعت نگرش نويسنده‌اش باشد. هميشه ارزش هنري هر اثر ادبي يا هنري پس از مرور زمان و بررسي مداوم منتقدان ثابت مي‌شود. بنابر اين نمي‌توان در قضاوت خوبي يا بدي شعر، نمايشنامه و يا قصه عجله كرد. چنان كه ارزش هنري بعضي از نمايشنامه‌هاي شكسپير پس از چهار صد سال بررسي و موشكافي منتقدان به ثبوت رسيده است. اما ميان منتقدان خوب و منتقدان بد فرق فاحشي وجود دارد. منتقد بد كسي است كه بينش خواننده را نسبت به اثر زياد نمي‌كند؛ چون نيروي تصور و تخيلش سست است نمي‌تواند خواننده را با جنبه‌هاي پنهان اثر آشنا كند. بيش‌تر كلي بافي مي‌كند؛ ولي هيچ گاه

با توجه به اين نكته كه خاستگاه هنر در «وجدان ناخود آگاه جمعي» هنرمند است او به ماهيت آفرينش هنري خود آگاهي ندارد
اثر هنري يا ادبي را از ديد خاصي مورد بررسي قرار نمي‌دهد. به جاي نفوذ كردن به «وجدان ناخود آگاه» هنرمند و طرح مسايلي كه از چند بار خواندن اثر ادبي دستگير خواننده نمي‌شود اثر ادبي را از لحاظ لغت معني تفسير مي‌كند. مثلا درباره‌ي صادق هدايت تاكنون هزار صفحه به نام نقد آثار او سياه كرده‌اند. ولي جز در يكي دو مورد استثنايي كسي نتوانسته است ماهيت اصلي يكي از قصه‌هاي كوتاه يا بلندش را براي خواننده روشن كند و يا از ديد خاص يكي از آثارش را جدا مورد بررسي قرار دهد و مسأله‌اي را در باره آن طرح كند كه بيش‌تر خوانندگان آن از عالم گرفته تا عامي تاكنون متوجه نشده باشند. در باره‌ي شعراي ايران هم به همين گونه تاكنون نقد نوشته‌اند. يعني بيش‌تر كلي بافي و يا نقدهاي ناشي از حب و بغض نوشته شده‌است. اين منتقدان كلي باف متأسفانه در ايران يك مكتب كاذب نقد ادبي ايجاد كرده‌اند كه به وسيله‌ي مطبوعات در اختيار خوانندگان ساده دل قرار مي‌گيرد.
حال در نقد سازنده اين مسايل بايد توجيه شوند:
1ـ بررسي نمادها يا مظاهري كه شناخت آنها براي خواننده امكان‌پذير نيست.
2ـ بررسي اشاراتي كه به آثار گذشته ادبي ـ شاهنامه، … و يا قرآن مي‌شود.
3ـ مسايل اجتماعي كه در اثر ادبي تأثير كرده‌اند.
4ـ بررسي رواني و كشف عوامل ناخود آگاهي كه مولد آفرينش اثر هنري يا ادبي شده است.
نقد مخرب كليشه‌اي ست. بي‌دليل اثري را محكوم كرده يا مي‌ستايد. منتقد مخرب هميشه متوجه نويسندگان و شعراي سرشناس است و با هنرمندان تازه كار، كاري ندارد. بنابر اين منتقد مخرب، شخصي است از لحاظ رواني بيمار. طغيان او را عليه هنرمندان سرشناس مي‌توان در روابط با پدرش جست و جو كرد. هر هنرمندي كه برجسته مي‌شود و قدرت پيدا مي‌كند براي او پدر مي‌شود و او مي‌خواهد تنفری از كودكي از پدر داشته در سركوب كردن هنرمند معروف و سرشناس ازضاء كند. گاهي مخرب از روش پاسخ مشروط استفاده مي‌كند. همان طور كه در آزمايش «پاولو» صداي زنگ جانشين غذا و باعث ترشح غده‌هاي بزاق سگ مي‌شود حمله او به هنرمند سرشناس هم در ذهن عموم مردم ايجاد پاسخ مشروط مي‌كند. به طوري كه هميشه مردم نام او را با آن هنرمند معروف تداعي كنند تا سرانجام خود او هم مشهور شود.
حال برگرديم به همان مسأله «وجدان ناخود آگاه جمعي» كه وسيله‌اي ست براي پيوند هنرمندان ملل و اعصار مختلف. اين بخش ذهن هنرمند بر مي‌خيزد. اين نمادها چون ريشه‌اي مشترك دارند هميشه بايد يك نوع تفسير شوند. عادات و سنن ملي، زبان و فرهنگ ويژه‌ي يك ملت هيچ تأثيري در مفهوم آنها ندارد. مثلاً در تمام فرهنگ‌ها آب مظهر پاكيزگي، نعمت و افزايش است و آب رودخانه در آثار ادبي همه ملل جهان گذر زمان را تداعي مي‌كند. خورشيد هميشه مظهر نيروي خلاقه است و موقعيت آن در آسمان مانند طلوع خورشيد نمايان گر تولد و غروب خورشيد نشانه‌ي مرگ است. بعضي از رنگ‌ها هم در تمام فرهنگ‌ها به يك مفهوم به كار برده مي‌شوند. سياهي هميشه نمودار مرگ، بدي،‌ افسردگي و ماتم است. سرخي هميشه به جاي شهوت تند، خون و يا قرباني به كار برده مي‌شود و سبزي مظهر اميد است. باد نمايان گر الهام، كشتي كنايه‌اي ست از مسافرت به سوي ابديت، باغ مظهر بهشت و حاصل‌خيزي و بيابان سمبل مرگ و نااميدي است. از اين مثال‌ها فراوانند ولي نبايد فراموش كرد كه هر سمبلي جهاني نيست. وظيفه‌ي منتقد بصير آن است كه فرق سمبل‌هاي محلي و جهاني را بداند. مثلا در شعر فارسي لغاتي مانند: مي و ميخانه و ساقي به صورت سمبليك به كار برده مي‌شود؛ ولي در اشعار غربي نمي‌توان اين لغات را چنين تفسير كرد. آشنايي با نمادهايي كه در بالا ذكر شد و كشف نمادهاي بيشتري كه در ادبيات تمام ملل در تمام اعصار مختلف ظاهر شده‌اند تجزيه و تحليل آثار ادبي را آسان‌تر خواهد كرد. البته الگوهايي هم وجود دارند كه در ادبيات تمام كشورها مرتباً ظاهر مي‌شوند. مانند الگوي بهشت و دوزخ يا تولد و مرگ؛ نيكي و بدي. وجود اين الگوهاي مشابه مؤيد همان نظريه‌اي ست كه هنر از «وجدان ناخود آگاه جمعي» مردم اقوام مختلف سرچشمه مي‌گيرد و نشان مي‌دهد چگونه هنرمندان ملل و اعصار مختلف ناخود آگاه با هم ارتباط داشته‌اند.



 

آیا ما ملت با فرهنگی هستیم؟
هنرمند و صورت‌های ازلی
فرار از خود و بازگشت به خود
«جان کیتز» شاعری از روح آب
داستان

 

شعر
واقع گرايي ايده آل، تناقض وتباين جبري
معرفی کتاب