بلوط های به گل نشسته
سعيد
بردستانی
هم در من که خاکم، هم در پدرم که سنگ بود، در ما سودای جاودانگی
بود. و اگر نبود دست ورزنده استاد سنگ تراش غنی آبادی و استاد تن
تراش دیری، همان سنگ و خاک که بودیم، بودیم.
و اینکه من تنگ در بغلش گرفتهام و مدام میبوسم، اول بار صبح
روزی پاییزی دیدار آمد. تازه آفتاب دمیده بود و چشممان به آن جمال
مشبک روشن شدهبود. استاد عادت داشت صبحِ هوا تاریک از بستر
میکَند و مجالی در حیاط خاکی گام میزد. خوب که روشن میشد، اجاق
روشن میکرد و آب جوش میکرد، و آرام با نجوای آن آب زمزمهگر لباس
کار میپوشید. شاخه آتشی میگیراند و به خنکای خزنده کفل آهویی
برآمده از بیداری دوش دست مینرماند. سپس آب غلغلهگر بر سر اجاق
را میآرامید و در قوری چینی بند زده چای غلیظی میزد. بعد تیرگی
فجان چای را با سپیدی شیر میگرفت و چیزکی میخورد. و تا بوی
گذرنده خاک از آن چشمههای مشبک را نمیبلعید، دستش بهکار بند
نمیشد. همیشه عادت داشت بعد از صبحانه خاک الک کند.
تازه جمعه دمیده بود که دو نفر آمدند. هولکی سلام کردند و یکیشان
گفت: «کارگاه مجسمهسازی استاد همین جاست آقا؟»
استاد نرمه خاک لمیده بر کرک دستش را تکاند وتنها سری تکان داد.
«شما هم باید همان استاد دیری باشید؟» و مکث کرد. «میخواستم تمنا
کنم اگر میشود دختر مرا در کارگاهتان به کنیزی قبول کنید.» و
گفت: «استاد!»
استاد سرش را بالا گرفت و به پیشانی براق بلند مرد نگاه کرد، گفت:
«خواهش میکنم.»
«آخر میدانید آوازه کارگاهتان را زیاد شنیدهام. از هرکسی که
بپرسید، سراغ دارد. نمایشگاه شما را من خودم ندیدم متأسفانه، اما
مشکان دیده بود. دوست دارم در حقش مضایقه نفرمایید، استاد! به
کارگاه که آمد شما جای پدرش هستید، هر حقی به گردنش دارید.»
استاد فقط گفت: «خواهش میکنم.»
«هرچه ضرورت کرد هزینه بفرمایید، نگران مخارج نباشید. از کِی مصدع
اوقات شوند؟»
استاد فقط گفت: «خواهش میکنم. از همین امروز بعدازظهر هم
میتوانند.»
رفتند. وقت رفتن مرد دست دختر را هم به دست گرفت؛ که تمام مدت
خاموش قد کشیده بود و با دو چشم بلوطی به نرمه خاک لمیده بر کرک
دست استاد مات بود.
پیش از آنکه دستش با تنم آشنا شود جرأت پیش آمدن نداشت. آن
همانجا میایستاد و همچون هوبرّهای که به دست میراشکار، چنان که
استاد نظیرش را فراوان تراشیده، به دست استاد مات میشد، تا ساعت
کارگاه به آخر میرسید.
سه روز ایستاد و به من دست نزد. استاد که گفت: «خسته نشدی؟» هیچ
نگفت، و من میدیدم به کرک خاک آلود دست رقصنده استاد چشم دوخته و
استاد نمیداند.
تا بوی خاک به مشام جانت آشنا نشود، جرأت پیش آمدن نداری. باید که
بوی خوش مرا ببلعی و در چاربند سینه حبس کنی. باید که مرا بندی آن
جان وحشی کنی؛ آن جان ناهشیوار وحشی. تا ذره ذره بگسترد آن بوی و
قلبت را رام و رهوار خود کند. قلبت را رام و رهوار خود کنم.
و چه میشد کرد؟ استاد تنگ حوصله و پرخاشگر بود و دختر خاموش و
صبور. تا روزی استاد گفت: «سه روز فرصت داری تا با خاک انس بگیری.
و اگر نگرفتی قبل از آن که بگویم مرخصی.»
روز سوم از همان پاییز ریزنده بود. ساعت تعطیلی فرارسیده بود. هرکس
لباس تن عوض کرد و دم در با استاد دست داد. استاد چون نیامدن مشکان
را به چشم دید، نگران شد. در چارسوی کارگاه صدایش زد. به ایوان
رفت. به حیاط عقبی رفت. از نیم در چوبی شمالی باغ را کاوید. حتا به
بام رفت. عاقبت او را آن جا یافت. خم شده بود. روی توده ای گل سر
نهاده بود و می لرزید.
وه که چه بویی داشت مشکان! بویش به مشام جانم خورده بود، اما چه
گونه او بوی مرا نمیشنید، بی انصاف؟ آیا این همه بوی فرح ناک مرا
نمیشنید؟ آوخ که قابل نبودهام! که چون خاکم و سزاوار سرزنش.
استاد قدمی دیگر نزدیکتر شد به آن شانههای لرزنده گلدار. اما پی
برد که مشکان گریه میکند. استاد هیچ نگفت و دور شد. شاید هم ساعتی
آن جا ایستاد و ناراحت نگاه کرد.
اگر نه که استادی بود ورزیده و ورزنده، میپنداشت این خاک را مشکان
با اشکهایش گل کرده. اما مرا با آرزویش، مرا که خاک بودم، چون آبی
روان کرده بود.
سپس استاد بخشیدش به حرمت سجدهای که به من کرده بود. به جرأت
میگویم، استاد را من میشناسم. به پاس اشتیاقی که شاگردی نشان
نداده بود و او داده بود.
عصر روز بعد مشکان چنان هراسان آمد که نگفتنی. در دم گفت: آه، چه
قدر بیقرار هوای این جا بودم؛ این هوا که در سرم نشسته. تمام دیشب
خواب نرفتهام. تمام صبح قدم زدهام. و گفت اینک مشتاق سجده بر من
است.
استاد گفت: «خوش حالم که آخر شاگرد این کارگاه شدی. حالا فقط به
ورزیدن خاک فکر کن.» و تا آمدن شاگردها دوباره به قاب عکسی از
کودکی "میرزا عباس" مات شد.
امروز که پس از آن روزها به یاد آن نفسها که در سجده بر گونههای
من مینواخت میافتم، حسی خوش مرا به چنگ میچلاند. پی میبرم که
چه خوش بخت بودهام و آن خوش بختی دیرپا تا امروز، تا این لحظه
روان بوده و تا هم اینک که همدم این تندیسم. و باید که سپاس گزار
سرافکنده استاد دیری باشم. هرچند که او روزان و شبان بسیار به پای
من اشک ریخته باشد و در پای این تندیس نیایش کرده باشد و ندامت
کشیده باشد. اما کاش میدانستم ارادت استاد، زبانم لال، به من است
یا به این تندیس یا به زیبایی جاودانی که در تندیس خفته.
از آن روز، هر روز مشکان به کار گل مشغول شد. کوشید تا بل که دمی
آن بوی وحشی را رام خود کند، اما افسوس. تا روزی صبحِ هواخنکی
مشکان به کارگاه آمد. لیل بزرگ زیر نور صبح سبزتر شده بود؛ چنان
سبز که مشکان فکر کرد اولین بار است که می بیندش. بوی شبدر سه پر
در هوا غلغله افکنده بود. چند پر پرندهای سبز در ایوان با باد زیر
و رو میشد. استاد شاخه آتشی گیرانده بود و به خاک و الک پیش رویش
مات شده بود. شاید هم بیتی زیر دندان میمنگید. پولک پولک نور و
سایه درخت لیل بر پوست مهتابیاش زیر و رو میشد. مشکان مات این
ترتیب گشته بود و از جا نمیجنبید. مشکان را گاهی چنین ندیده بودم.
چند روز گذشت، نمیدانم. استاد سرفهای کرد. مشکان بیدار شد. گفت:
به چه آرامشی رسیده بودم بعد از روزها، اما دریغ چه زودپا بود؛ که
با سرفه شما دوباره به این حیاط خاکی برگشتم و دوباره خودم را همین
جا همان شاگرد بی قرار شما دیدم.
استاد انگاری که نشنید. گفت: «فقط میخواهم بدانم این جا چه
میکنی. چه کسی به تو حق داده که صبحها هم وقت مرا بگیری؟»
مشکان چشمش باز به آن نرمه خاک لمیده بر دست استاد افتاد و بعد جای
خالی صورتی رنگ ناخنها بر دو شست او و ترسید. گفت: جسارت کردم،
اما نمیدانید توی خانه چه حالی دارم، اصلاً هرجا، غیر از این
کارگاه. باور کنید، خودم هم نمیدانم چه مرگم شده. یا از این برزخ
نجاتم دهید یا بگذارید تا به این درد عادت کنم، که خیلی شیرینتر
است. چاره کار هرچه هست در این کارگاه است.
استاد هم به وجد آمد هم ملول شد. عاقبت گفت: «نمیتوانم جسارتی را
که کردی ببخشم، اما این واقعیتی است که تا امروز شاگردی به این شور
و حال ندیده بودم. همیشه به آنها سپردهام با خاک انس بگیرند، اما
تو انگار حد گذراندهای. خدا کند که دیوانهاش نشده باشی که اگر
شده باشی کار آدم زار است. هیچ راهی هم نمیماند به جز شب و روز سر
بردن با مشتی گل گنگ و بی زبان.»
تا یادم نرفته بگویم حرف استاد بر من منت است، اما او غافل است که
خاک هم زبان دارد، شاید هم تظاهر کرده.
مشکان به شوق آمد، گفت: پس حتماً میتوانم این جا بمانم، استاد؟
استاد بی معطلی گفت: «نه.»
مشکان از حرف او سخت رنجید، اما از آن جا نرفت.استاد مشغول الک
کردن خاک شد و خاموش بود و تنها پولک پولک نور گذرنده از لیل نجوا
میکرد. پیش از آن که دختر دوباره مات شود، استاد گفت: «حالا هم
هرچه زودتر برگرد. سعی کن همه چیز را فراموش کنی.»
- اگر بدانید آخرین تنی که تراشیدهاید چه قدر زیباست بی جهت خوارش
نمیکردید.
- افسوس که آنها فقط به چشم شما زیباست. من خودم تا آخرین لحظه
آنها را میپرستم، اما همین که تکمیل شد، روز به روز در چشمم
خامتر و ناشیانهتر می آید.
- اما باور کنید که شاهکار است، بدون هیچ اغراقی.
- هنوز تا شاهکاری که باید بیافرینم زمان زیادی مانده. شاید هم
هرگز زمانش نرسد، با این وسواسی که من دارم.
- کاشکی میتوانستم وردستتان باشم!
- تا دیوانه نشدهای باید بروی.
- هیچ کس شاگردی مثل من را بیرون نمیکند.
- دیوانه را از در بیرون کنی از دیوار میآید.
- کاشکی بدانید آمدن من مثل کام گرفتن خماری از دهان تریاک است.
- چاره خمار اما ندیدن است نه هرلحظه دیدن.
- پس سفارش پدرم چه میشود؟
- پدرت؟... خودش هم میداند چه بلایی نازل کرده؟
- بیچاره سرهنگ مفلوک چه آرزوهایی برای دخترش داشت.
- سرهنگ!؟
- سرهنگ بود. کمیته مشترک. خلع لباس شد، از وقتی حاکم عوض شد.
- چرا؟ سرباز خوبی نبود؟
- از قیافه پدرم خوششان نیامد، دکش کردند. یا از کرد بودنش. از ما
بهتران آوردند.
- عجب!... از ما بهتران زبان خوبی دارند، همانطورکه تو داری.
- این زبان اگر به درد این کار نخورد ارزش بریدن هم ندارد. اما یک
سوال استاد؟
- سوال بی سوال. به کارت برس.
بیچاره این پرنده سبز بی پناه که باز به بوی جنگل بلوط آمده؛
بلوطهای برای همیشه به گل نشسته. اما دیگر بوی شبدر وحشی برای
خودش بوی شبدر وحشی است. سایه لیل برای خودش سایه لیل. نرمه خاک
برای نرمه خاک. و این پرنده سبزقبای لاغر برای خودش پرنده سبزقبای
لاغر. اما این تباهی از کِی شروع شد؟
از همان پاییز ریزنده روزی مشکان به استاد گفت: این تندیسها چه
خوش بختند. بوی خاکشان دنیا را دیوانه میکند. زیباییشان از دور
پیداست. اما من چه قدر بی نصیبم. زیبایی دختران دوامی ندارد و
بویشان هرکس را دیوانه نمیکند. کاشکی میشد مرا هم جاودانه
میکردید!
- چه طور میشود، دختر؟
- پرسیدنی که برای عمل نباشد به چه درد میخورد؟
- واقعاً میخواهم بدانم. شاید بهکار ببندم.
دختر گفت: کاری ندارد. مرا در گِل بگیر. قول میدهم تندیسی زیباتر
از آنها شوم.
- دیوانه شدهای؟
- میخواهم بدانم من چه کمتر از آنها دارم.
- تو زیباتر از هر دستکار من هستی.
- این زیبایی به چه دردی میخورد وقتی تباه میشود. تنها تو
میتوانی این زیبایی را حفظ کنی.
- خواهش میکنم بس کن.
- چرا بس کنم؟
- میدانی خودت را در چه جهنمی گرفتار میکنی؟
- میدانم.
- اما این کار از من ساخته نیست.
- این راز تنها بین من و شماست.
- از من میخواهی که آدمی را زنده به گور کنم.
- من خودم میخواهم.
- بخواه، به من چه ربطی دارد، چه نفعی به من میرسد؟
- همین که مرا دوباره میتراشی. همان زیباییای که همیشه ستودهای.
- و فردا روز به روز در چشمم خامتر می آید.
- این بار فرق میکند. من قول میدهم.
استاد مستأصل شده بود. گفت: اما پوستت باید با گل سازش کند.
- فکر این را هم کردهام. خودم را بارها و بارها در گل آزمودهام.
گفتم فهمیدهاید و چیزی نمیگویید. نمیبینی چه بوی خاکی میدهم؟
- فکر این را هم کردهای که یک عمر باید خودم را ملامت کنم؟
- ما خودمان را فدای این زیبایی میکنیم. شاید زمان آفریدن آن
شاهکار هم فرارسیده باشد. فقط زیرکی میتواند کسی را جاودانه کند.
سپیده که سرزد، کار تندیس تمام شده بود. فقط مانده بود چشمها و
دهان. تمام شب استاد چنگی گل برداشته بود و پرسیده بود «راحتی
مشکان؟» و آن را بر فراز و فرود تن ورزانده بود و گفته بود «مرا
ببخش مشکان!». لحظه لحظه ان تندیس آخرین جان میگرفت و مشکان
میمرد. مشکان دو نیمه گشته بود و نیمه تندیس در کار خوردن نیمه
آدم بود.
آه که چه زیبایی سرسام آوری شده بود مشکان!
استاد آخرین نگاه را به چشمان مشکان انداخت. گفت: نمیدانی که چه
تندیسی شدهای. کاش بودی و میدیدی! و گریه میان حرفش دوید.
مشکان به صد زبان به حرف آمد: اگر میدانستی به چه حظی رسیدهام،
از این زیبایی حرف نمیزدی. نگذار گریه بر تو غلبه کند. لبهای
زیاده گوی مرا هم ببند.
استاد آن دو لب پرگو را بست. زیر لب دوباره نجوا کرد: مرا ببخش
مشکان! و برای همیشه آن دو جنگل چشم را از تماشای لیل بزرگ و
شبدرهای سه پر وحشی و پرنده سبز لاغر بینصیب کرد. دست آخر خطوط
میان انگشتها، بین دو لب، پشت پلکها، زیر پستانها، خزش انتهای
سرین، کاسه زانوان، بیخ رانها و خط نشیمن را با نوک کاردک نیش زد.
احدی به درستی نمیداند سرهنگ زنگنه کی به کارگاه خواهد آمد و سراغ
دختر را خواهد گرفت.
اما من باید تمام عمر مدیون استاد تن تراش دیری باشم، چنان که پدرم
تا زنده بود از استاد غنی آبادی یاد کرد. در کار هر دو ما هم سر و
سرّ زنی بوده؛ در این جا که مشکان بود و در آنجا آن طور که پدرم
میگفت زنی بوده به نام گل افروز. مشکان بر بوی من دیوانه شد و به
سزای آن به زیبایی جاودان دست یازید. در مقابل، من نیز به سودای
نیاکانم ـ جاودانگی ـ رسیدم و همواره سپاسگزار سرافکنده استاد
دیریام هستم.
مرداد 82
|
|
|