به
حاشيه آوردن معناى تاريخ

فتحالله بینیاز
نقدى بر رمان «شب مادر» نوشته كورت ونهگات
ترجمه علىاصغر بهرامى - نشر روشنگران و مطالعات زنان
رمان اولین بار در سال 1963 چاپ شد. آن زمان هنوز واژه
پستمدرنيسم، به مفهوم امروزين آن - كه در سال 1979 به وسيله ژان
فرانسوا ليوتار در مقياس وسيعى به كار برده شد – عالمگير نشده بود
و ادبيات پستمدرنيستى معناى ملموسى نداشت. اصولاً تا آن زمان فقط
فردريكو دوونيس اسپانيايى در دهه 1930 و بعدها ايرونيگ هو، هارى
لوين، لزلى فيدلر و ايهاب حسن در دهههاى 1950 و 1960 اين واژه را
به كار برده بودند. معالوصف صاحبنظران، رمان شب مادر را رمانى
پستمدرنيستى ارزيابى مىكنند، اما نه به معنايى كه ژان بوديار
گفته است؛ يعنى تصويرى كه هيچ گونه مناسبتى با هيچ واقعيتى ندارد و
فقط وانمودهاى ناب از خود است و به نظام جلوهها تعلق ندارد و
صرفاً به نظام "وانمودن" محدود مىشود؛ بلكه به آن معناى
گستردهترى كه بعدها ديويد لاج، ايهاب حسن، جان بارت، جرمى هاثوژن،
فرد موراماركو، رالف كوهن و ديگران مطرح كردهاند.
خلاصه داستان اين است كه يك تبليغگر فعال فاشيسم هيتلرى، كه در
ظاهر يك نمايشنامهنويس و خطابهنويس امور تبليغات دستگاه عريض و
طويل نازىهاست، جاسوس آمريكاست. او بعد از پايان جنگ مدتى در
آمريكا زندگى گياهى دارد، بعد داوطلبانه براى محاكمه به اسرائيل
مىرود.
شخصيت اصلى داستان چهار وجه دارد، يكى انسانى كه گرايش شديدى به
زندگى شخصى و خوشبختى فردى و به دور از سياست دارد، و به ملت دو
نفره خود و زنش هلگا فكر مىكند، دوم كسى كه در خدمت فاشيسم آلمان
است و كم كم خود
نيز باورش مىشود كه هيتلر حقانيت دارد، سوم
جاسوسى كه فكر مىكند در عين حال به كشورش (آمريكا) خدمت مىكند و
بالاخره نمايشنامهنويس [سناريونويسى] كه همه را بازى مىدهد؛ اما
خود نيز مىداند كه در عين بازى دادن ديگران بازيچه عدهاى از
بازىخوردههاىِ خود هم شده است.
در چهار فصل اول، خواننده با چهار نگهبان رو به رو مىشود؛ يكى
جوانى كه رابطهاى با جنگ نداشته است و به زندگى فردىاش
مىانديشد، دومى كه در دوره جنگ فقط "قربانى" بود، سومى كه در
عمليات كماهميت - مثلاً حمل و نقل اجساد - به نازىها خدمت مىكرد
و چهارمى كه حتى به نازىها پيوسته بود و "جزئى" از آنها شده بود.
اين چهار نفر تقارنى معنايى با شخصيت چهار وجهى راوى دارند.
چهل فصل اين كتاب، شرح ژورناليستى شخصيتها و رخدادهايى است كه
بندرت به صورت فرايند، با هم تقاطع پيدا مىكنند. نويسنده در هر
فصل، فرد يا افرادى را وارد داستان مىكند، از پرش زمانى سود
مىبرد تا آينده يا گذشتهاى را روشن كند، اما در فصول پنج تا چهل
و پنج خواننده با روايت متعارفى (متعارف در ادبيات كلاسيك،
سوررئاليسم، مدرنيستى) رو به رو نيست؛ بلكه با قطعاتى از يك تاريخ
مواجه است، تاريخى كه به صورت "جزئى نگرى" و تكيه روى فرد روايت
مىشود. به بيان ديگر در اين رمان، خودِ تاريخ از طرحهاى
(پىرنگها) در هم تنيده شدهاى تشكيل شده است كه ظاهراً مستقل از
تصاويرِ خواست و اراده افراد، وجود دارند. اما نويسنده مركزيت
تاريخى مرسوم را هم محو مىكند تا به حاشيهها و كنارهها ارزش
بدهد. اگر حاشيهها و كنارهها متعلق به بازىخوردهها باشد،
ظاهراً اين پارادوكس فقط با ارجاع به عوامل حضور غيريت نخبهگرا از
يك سو و نيروى همسانكننده فرهنگ عوام ار سوى ديگر مىتواند توجيه
شود. همين معنا، در ساختار و فرم داستان، به صورت نوعى التقاط و
پيچيدهسازى عمومى عقايد ساده عوام و سادهسازى ايدههاى نخبهها
به چشم مىخورد و داستان را به اعتبار عوامل زير به عرصه ادبيات
پستمدرنيستى مىكشاند:
1)عدول افراطى از شيوههاى داستان نويسى مرسوم؛ برداشتن مرز زبان
معيار، زبان فرهيخته، مردمان متوسط و عامى در امر نوشتن.
2)طرح صداىهاى سركوبشده، به حاشيه راندهشده، خفهشده و به صورت
زمزمه درآمده(اقليتهاى نژادى، مذهبى، سياسى و اجتماعى) و رد هر
گونه صداى مسلط و نيز متناقص بودن صداى راوى با خودِ متن (وجود
تضاد و چند گانگى در لايههاى زيرين داستان.)
3)طرح سوژه جنون به مثابه سوژه اصلى حيات قرن بيستم كه هم حيات
انسانهاى ساده و هم رهبران سياسى جوامع را سامان مىدهد يا در
واقع از سامان مىاندازد، و واكنش "جنونآميزتر" بيشتر انسانهاى
داستان به اين جنون در قالب بيمارىهاى روحى (شخصيتهايى مثل
جونز،كرافت، كيلى، كراپتاور) به همين دليل شخصيتها اساساً دچار
بيمارىهاى اسكيزوفرنيك هستند و با عملكرد خود پايههاى جنون را
بازتوليد و حتى بيشتر مىكنند.(به قول سعدى: در آغاز رذالت اندك
بود، هر كس بيامد بر آن مزيد كرد تا بدين غايت رسيد.)
4)روايت تاريخ، اما نه مركز تاريخ، بلكه حاشيه و كناره آن و رد
افراطى "تاريخ نويسى" مورخان.
5)استفاده از تكنيك متن در متن؛ چه به لحاظ تاريخى و معنايى و چه
در فرم و ساختار. براى مثال تسخيراريحا به وسيله آواى شيپورها و
فريادها و فروريزى ديوارهاى آن و مابازاء قرن بيستمى آن در دستگاه
تبليغات نازى (فروريزى ديوار توهم مردم جهان نسبت به صلح و
پيشرفتهاى بعد از جنگ جهانى اول)، استفاده از سنگهاى دوران عتيق
در زندانهاى جديد اسرائيل، استفاده از ماشين تحرير نازىها در
اسرائيل، استفاده افراطى استالين از شيوههاى منسوخ هيتلرى (خصوصاً
در استفاده از نويسندهها و شاعران.)
6)كنار هم قرار گرفتنراست و دروغ، حقيقت و ضد حقيقت، واقع و
ناواقع.
7)تكه تكه كردن روايت و خودِ شخصيتها (هم در معنا و هم در ساختار)
و چند پاره كردن همه چيز، و احتراز از فرايندسازى داستان.
8)احتراز از تقاطع زمان، مكان، شخصيتها و رخداد براى آفرينش اثر
ادبى (از نوع كلاسيك و مدرن)
9)ايجاد خلاء و گسستهاى غيرمنتظره و غافلگيركننده در امر روايت،
شخصيتپردازى و فضاسازى.
10)كاربرد طنز، هزل و هجوى افراطى كه كليت "جامعه كاتوليكى -
امپرياليستى" امريكا را از يك سو و كليت "نخبهگرا - امپرياليستى"
آلمان هيتلرى را از ديگر سو به مسخره و مضحكه مىگيرد و ناچيزى
"مولفه و برآيند نقش فرد" را در داستانى گزارشگونه، در لايه
فوقانى داستانى نمود مىدهد. اين هجو بالاخره متوجه "كليت وحدت
توتاليتاريستى" شوروى دوره استالين و دست و پا زدن "پدرِ خلق" براى
به دست آوردن پسماندههاى جنگ ضدانسانى هم مىشود.
به لحاظ معنايى، راوى شخصيتى است "ايدهساز" يا به اصطلاح
"نرمافزار" مقوله جنگ ؛ هر چند كه خود نيز "پيچ و مهره" بىارزش
ماشين جنگ نيز مىباشد؛ شخصيتى كه "خط سير تجربه آيندهاش" را از
يك مأمور برجسته دايره جاسوسى آمريكا كسب مىكند، حتى در ذهن خود
به صورت "نماد" فاشيسم هيتلرى در مىآيد؛ آن سان كه "هوس" فرمانده
اردوگاه آشويتس به او مىگويد: «نمىدانيد چه قدر به كسانى مثل شما
كه خلق مىكنند، حسوديم مىشه. كار خلاقيت موهبت الهيه« (ص 31)
البته پيش از آن، پيش از تجربه نمادينشده(موضوعى كه سخت مورد توجه
ژاك لاكان بود) شخص راوى در صفحه 50 مىخواهد منِ خويشتن را در
تقابل تجربه جهانى جنگ قرار دهد، پس در مقابل پيشنهاد مأمور برجسته
دايره جاسوسى مىگويد: «من خونه كه مىرسم با زن قشنگم غذا
مىخورم، موزيك گوش مىكنم، عشقبازى مىكنم و بعد مىگيرم
مىخوابم. من كه سرباز و سياستمدار نيستم. هنرمندم. اگه جنگ بشه،
كارى به كار جنگ ندارم. مىخوام به همين حرفه مسالمتآميزم،
نمايشنامهنويسى، ادامه بدهم.»مأمور برجسته مىگويد: «جنگى كه داره
شروع مىشه نمىگذاره كسى به حرفه مسالمتآميز خودش مشغول باشه.»
راوى به حدى "مشغول" جنگ مىشود كه پدر زنش، رئيس پليس برلين، در
صفحه 100 به او مىگويد: «توى جنگ جايى واسه خوشبختى نيس. هميشه
خدا خدا مىكردم يه روزى به جرم جاسوسى دستگيرت كنن، بعد هم
تيربارونت كنن.» همين پدر زن يكى از داهيانهترين حرفها را خطاب
به راوى مىزند و مىگويد منظورش نفس جاسوسى براى آمريكا نيست
بلكه: «من متوجه شدم تقريباً همه عقايدى كه دارم، اون چيزى كه باعث
شد از نازى بودنم، از رفتار و كردارم به عنوان نازى خجالت نكشم، نه
از هيتلر ياد گرفتهام، نه از گوبلز ياد گرفتهام و نه از هيملر
ياد گرفتهم، نه، از هيچ كدوم - همه رو از تو دارم. فقط اين تو
بودى كه نمىگذاشتى فكر كنم آلمان ديوانه شده.»
اهميت نقش كارگزاران فرهنگى، يا به عبارتى "فرهنگ سازان" پشتپرده،
به خوبى در همين جمله نمايان مىشود. تبليغاتِ مستقيم نبود كه
موسولينى، استالين و هيتلر را به "محبوب مردم"، "پدر خلق" و
"پيشواى ملت" تبديل كرد، بلكه جلوههاى غيرمستقيم يعنى "داستان" و
"نمايشنامه" و "موسيقى" و به طور كلى "هنر القا" بود كه آنها را به
چنان جايگاهى رسانيد.
راوى به عنوان هنرمند، براى تمرين تيراندازى، هدف متحركى با شكل و
شمايل يهودىها مىسازد(كه خود صهيونيستها نيز در دهه هفتاد
ميلادى براى تمرين تيراندازىشان هدفى با شكل و شمايل اعراب
مىسازند) اين هنر در عمل بهتر از مباحث انسانشناسى و اثبات برترى
جمجمههاى نژاد آريايى بر نژاد سامى مىتواند ضديت با قوم
بنىاسرائيل را تحريك كند. هيملر در صفحه 145 خطاب به راوى، اين
هنر را چنين توصيف مىكند: «اين هدف ساختِ شما باعث شده مهارت من
در تيراندازى صد در صد پيشرفت كند. كدام آريايى پاكنژادى است كه
هدف شگفتانگيز را پيش رو داشته باشد و ميل كشتن در وى بيدار
نشود؟»
كل داستان را به لحاظ نقد و ارزيابى فرهنگى، مىتوان با انگارهها
و گرايشهاى مكتب فرانكفورت بهتر توضيح داد؛ به ويژه با نظريات
تئودور آدورنو و ماكس هوركهايمر؛ مبنى بر اين كه عنصر فرهنگى، حتى
تبليغات جنگ، به صورت نوعى كالاى عامهپسند و سرگرمكننده در
مىآيد؛ از يك سو باعث انفعال مردم و مصرفگرايى آنها مىشود و از
سوى ديگر، به وسيله آنها باز توليد مىشود و دوباره به مثابه يك
فراورده فرهنگى، يك كليشه همهپسند، وارد بازار "مبادله" مىشود و
در مجموع، باعث بازتوليد وضع موجود و كل ساختار حكومتى و بقاى آن
مىشود. ناگفته نبايد گذاشت كه غايت چنين بازتوليدهاى مكررى، به
هژمونى يك ايدئولوژى عاميانه منجر مىشود كه از نظر آنتونيو گرامشى
عامل استمرار نظام موجود است. اين نظام، "انسانى تودهاى" مىسازد؛
انسانى كه به قول خوزه ارتگا كاست، از شخص خود انتظار خاصى ندارد و
اگر مثل همگان نباشد، خذف مىشود. اين "انسان تودهاى" همچون راوى
اين رمان، در مقام نويسنده و گوينده راديو، هميشه سعى مىكند
"برنامههايش جنبه تفريحى داشته باشد و مردم را بخنداند.« (ص 149).
البته هدف راوى با اين توجيه شكل مىگرفت كه «مردم خودشان
مىخواستند، خودشان اراده كرده بودند حرفهاى مرا باور كنند!»
اين جاست كه حرف خردمندانه آنتونيو گرامشى معنا مىكند؛ حرفى كه بر
مبناى آن هر حزب و تشكيلاتى، در نهايت رسالهاى است همجهت و در
راستاى كتاب شهريار ماكياولى.
ما نمىدانيم آقاى ونهگات تا چه حد از تاريخ سالهاى 1920 تا 1945
آلمان با اطلاع است، مهم نيست كه بدانيم، چون با نتيجهگيرى كنايى
او همعقيدهايم - همعقيدهايم زيرا مىدانيم 36 در صد اعضاى حزب
نازى را كارگران و بيش از 50 در صد آن را طبقه متوسط تشكيل مىداد.
اين سياهى لشكر، وقتى به عنصر نخبهاى مثل راوى يا آيشمن تبديل
مىشود، به عنوان يك "انسانِ وظيفه شناس" به وظايفش عمل مىكند؛
وظايفى كه به قول خانم هانا آرنت در روزگار خود "وظيفه بودند و در
روزگارى ديگر، جنايت. اما آيشمن چنان در فرايند هستى شكل گرفته است
كه در سال 1962 هم در صفحه 152 همين رمان لبخندى قديسانه بر لب
مىآورد و راوى در بارهاش مىگويد: شاد و متبسم، شاد و متبسم، شاد
و متبسم به من گفت: «راحت باش، همين، راحت باش. و تأكيد مىكند:
«آدمى بايد تشخيص بده در هر مرحلهاى چه انتظارى ازش دارن، راز
موفقيت آدمى در زندگى همينه.»
ونهگات با تردستى در صفحه 153 جملهاى كنايهآميزتر بر زبان آيشمن
مىگذارد: «من مثلاً نويسندهام. هيچ وقت فكر نمىكردم روزى
نويسنده بشم.» و به اين ترتيب نشان مىدهد كه هر عمل اجتماعى،
خصوصاً اعمالى مثل جنگ، روايتهايى هستند كه نويسندههاى مرئى و
نامرئى مىنويسند. اما نمىتوانيم با ونهگات همعقيده شويم و مشكل
شخصيتهايى مثل راوى و آيشمن را در ساختار دانائى و معرفت آنها
خلاصه كنيم. ما حتى حرف هگل را مبنى بر اين كه جهان، خود دادگاه
جهان است، زمانى تأييد مىكنيم كه عنصر زمان را، و حافظه جمعى كل
بشريت را بر آن بيفزاييم و انسان را به مثابه "نوع"، در مقام
"خواننده متن تاريخ" قرار دهيم.
ونهگات در صفحه 154 به نقل از راوى مىگويد: «من هوادار محكمهاى
هستم كه مىخواهد آيشمن را محاكمه كند، و در مقام يك دوست عقيدهام
را اعلام مىكنم؛ من معتقدم آيشمن قدرت تميز ميان درست و نادرست را
ندارد، نه تنها درست و نادرست، آيشمن قدرت تميز ميان حقيقت و دروغ،
، زيبايى و زشتى، مهر و كين، كمدى و تراژى را ندارد. اما وضع من
فرق مىكند. من وقتى دروغ مىگويم، خودم هميشه مىفهمم، مىتوانم
پىآمدهاى بىرحمانه رفتار كسانى را كه دروغهايم را باور
كردهاند، در عالم خيال مجسم كنم. من مىدانم ظلم بد است.»
آيشمن به لحاظ "دانايى" از راوى كمتر نبود؛ با اين حال حتى گذشت
زمان هم باعث كاهش خودبرحقبينىاش نشد؛ زيرا قدرت تميز، فقط بر
دانائى استوار نيست، اتفاقاً خصوصيات، خصلتها، روحيه و گرايشهاى
فردى نقش بيشترى دارند. ضرورتى نمىبينيم به مطالعات ارزنده
روانكاوان برجستهاى مثل آدلر و هورناى و مضمون كتاب گرانسنگ
«آناتومى ويرانسازى انسان» اثر اريك فروم اشاره كنيم. قصد هم
نداريم يا تسليم بىقيد و شرط متافيزيك "وجدان محض" كانت شويم، اما
بر اين باوريم كه هر كسى "نمىتواند" يا استعداد آن را ندارد كه
آيشمن، استالين، هيملر و بريا شود. ما روى "توانستن" يا استعداد
همنوعآزارى، كه رابطه لاينفكى با ويژگىهاى فردى دارد، تأكيد
مىكنيم و تا آن جا پيش مىرويم كه با داستايوفسكى در رمان برادران
كارامازوف همعقيده مىشويم كه: «پرسيدم جهنم كجاست؟ گفت قلبى را
پيدا كن كه نمىتواند دوست داشته باشد.» و در ادامه همين انديشه،
حتى افراطىتر قضاوت كرده و همصدا با گويو مىگوييم: «گناه را
ديگران مرتكب مىشوند، اما هستند انسانهايى كه به جاى آن
گناهكاران رنج بكشند؛ كسانى كه خودشان را آزار مىهند تا همنوعشان
زجر نكشد.»
آيشمنِ نويسنده، وجدانش به حدى راحت است كه در صفحه 155 به راوى
مىگويد: «مىتونم چند تا از شش ميليون يهودى كتابمو واسه كتابت
بدم به تو.»
اين هجوِ آشكار "نوشتن"، كه تا سر حد "جنايت شش ميليون نفره" بسط
پيدا مىكند، كمى بعد، ابعاد هولناكترى به خود مىگيرد. آيشمن در
يادداشتش به راوى، مىنويسد: «به نظر شما حتماً لازم است براى
كارهاى ادبى وكيل گرفت؟»
اما هجو لايه فوقانى رمان در لايه زيرين، در كاركرد و عملكرد
حكومتهاى ايدئولوژيك - تشكيلاتى "تكرار" مىشود؛ منتها از آن نوع
تكرارى كه ماركس در كتاب هيجدهم برومر، آن را تكرار كاريكاتوريستى
مىخواند. تكراركننده، اين بار كسى نيست مگر استالين كه معاهدهاش
با هيتلر (براى سلطه شوروى بر نيمى از لهستان و كل كشورهاى استونى،
لتونى و فنلاند) در 23 اوت 1939، مجوز صدور حمله آلمان در اول
سپتامبر 1939 به لهستان و شروع جنگ جهانى شد.
اين بار يك سرجوخه روسى كارهاى قبلى راوى را كه موقع تسخير آلمان
به وسيله قواى روسى برداشته مىشوند، به اسم خود چاپ مىكند و به
خورد استالين مىدهد و او را "ديوانه اين كارها مىكند" (ص 183)
اما چون سرجوخه مانند بقيه "بازىسازان" - ياگودا، يژوف و صدها
هزار نفر در دستگاه امنيتى "چكا" و "ان. ك. و. د" شوروىِ آن زمان،
تاريخ مصرفش تمام مىشود، به وسيله استالين سر به نيست مىشود؛
سرنوشتى مشابه، همزاد ولى نه عينِ سرنوشت راوى كه از طرف دايره
جاسوسى آمريكا به حال خود رها مىشود.
وجوهى از شخصيت راوى با وجه جاسوسى و خدمتگزارىاش نسبت به
حكومتهاى آلمان هيتلرى و آمريكا نيز در تقابل است. مىگويد: «تنها
امروز است كه وقتى گذشتهزا از نظر مىگذرانم، مىتوانم نازىها را
به صورت موجوداتى مجسم كنم كه پشت سر خود لجن چسبناكى از خود باقى
مىگذارند.»
اما صادقانه اعتراف مىكند كه زمان عمل هم بر زشتكارى خودش آگاه
بوده است و گناهش، گناه يك انسان ناآگاه نبوده است: «به اين
سخنپراكنىها اعتقادى نداشتم، به خوبى آگاه بودم كه چه سخنان
جاهلانه، ويرانگر، و چه شوخىهاى شنيعى از دهانم بيرون مىآمد.» -
صفحه 65
بنابراين، ادعاى چند سطر پيش نگارنده اين سطور تاًييد مىشود كه
خباثت، آن هم از جانب افراد نخبه، هميشه ناآگانه نيست، اتفاقاً
برعكس، امرى است آگانه و در جهت منافع مادى و مصالح غيرمادى.
صداقت راوى در اين است كه نتيجهگيرىاش تحت فشار خارجى، شكنجه و
محاكمه نيست، بلكه حاصل درونگرى خود اوست. او نه تنها خود، كه نفس
خشونتگرايى عوام را هم محكوم مىكند:« پدر زنم كارهاى نبود. علت
دار زدنش، نفس دار زدن بود؛ از اعدام يك شخصيت مهم احساس
رضايتخاطر مىكردند.« البته در دنياى جنونزدهاى كه او و ديگران
پايهاش را بنا نهاده بودند، بايد منتظر دار زدنهاى بىدليل هم
بود.
با طنز تلخ و هجوى عريان پخش اين خبر را مىكوبد، و با هزلى
بيشتر، از قطعه قطعه شدن خاطراتش مىگويد. آزادى را بيشتر از هر
چيز ديگر به هجو مىكشد؛ زمانى احساس آزادى مىكند كه بىهويتىاش
به اوج مىرسد. احساس گناه، احساس باخت، احساس نفرت از مرگ، احساس
خشم عميق نسبت به بىعدالتى، احساس بىاستعدادى در دوست داشتن،
احساس ظالم بودن خدا نيست كه باعث مىشود "خشكش بزند"، بلكه اين
احساس است كه نمىداند كجا برود (صفحات 207 و 208) اين عدم تعيین
هويت در صفحه 220 كنايى مىشود و در صفحه 223 به صورت يك خطابه در
مىآيد: «نفرت بىقيد و شرط به هيچ وجه بهانه خوبى براى جنگ نيست،
بدتر از آن، اين كه كسى فكر كند خداوند متعال شريك نفرت اوست.»
بزرگترين ضعف ساختارى اين داستان به اشباع اطلاعات مربوط مىشود:
مىتوان بخشهايى از داستان يا تعدادى از شخصيتها را حذف كرد،
بىآن كه به ساختار كل داستان لطمه وارد آيد. براى نمونه شرح مفصلى
كه در باره ديويد جونز دادهشده است و اطلاعات مربوط به زندگينامه
او به راحتى قابل حذف است.
در مقابل، در بخشهايى از داستان، ايجاز، پرش و گسست واژگانى، باعث
ضعف نشانهها و كمرنگ شدن آنها شده است. نشانههاى تركيبى شخصيت -
رخداد - زمان/ مكان نمىتوانند به گونهاى خودبسنده به خواننده
انتقال پيدا كنند. مثلاً جملههايى كه در باره طرح صليب شكسته، داس
و چكش، و ستاره و نوارهاى راه راه - كه بيانگر وحدت عملكردى هر سه
نيروى قهار زمانهاند، يا ظاهر شدن مجدد همسرِ مرده راوى - هر چند
كنايى - در ساختار داستان به خوبى جا نمىافتند و از تأثير چندان
بهرهاى نبردهاند.
نكته ديگر و مهمتر، به پارهاى نكات معنايى مربوط مىشود:
شخصيتهاى اين رمان به دليل عدم حضور در ظرف زمانى و مكانى
زيباشناختى و يك فرايند متكثر، شخصيت پاتولوژيك نشدهاند. حتى از
خودِ راوى هم آسيبشناختى قابل قبولى ارائه نشده است. او پانزده
سال به حال خود رها شده بود، در فقر، فراموشى، بىعشقى و بطالت به
سر برده بود، ولى جزئيات تحول، دست كم در معناى پستمدرنيستى آن، و
رويكرد راوى به ارزيابى گذشته و رسيدن به نقطه ندامت نه به صورت
فرايند كه حتى به شكل ژورناليستى هم بازنمايى نمىشود. به بيان
دقيقتر، حتى علت تحول، دستخوش بىعلتى مىشود. بىعلتى به مثابه
يك عنصرِ باز و معنانشده، به خودى خود اشكال كار نيست، اما به قول
امبرتو اكو، نويسنده بايد امكانات و الزامات متناظر با متن در
اختيار خواننده بگذارد تا دست كم ابزار اوليه حدس و استنباط او
فراهم شود. 
|