چگونه نقاشي
پستمدرنيزم به عنوان يك جنبش مستقل تلقي ميشود؟
آذر اميدي
جستاري در ماهيت نقاشي پست مدرن
بيشتر كساني كه تصريح ميكنند
پستمدرنيزم رد مدرنيسم است؛ بهنظر ميرسد كه تنها روي ايدههايي
كه ميان اين دو نهضت ناسازگاري ايجاد ميكند، متمركز ميشوند.
آنها با در نظر گرفتن تفاوتهاي اين دو، به اين نتيجه رسيدهاند
در حالي كه برخي دربارهي شباهتهاي آنها نوشتهاند.
پيچيدگي بين شباهتها و تفاوتهاي مدرنيزم و پستمدرنيزم يا
پسامدرنيزم و پيشامدرنيزم، تصوري نهچندان واضح از اين
روابط و خود
پستمدرنيسم را بيان ميكند.
وين كراون (Wayne Craven) بسيار درگير پيچيدگي و پويايي
پستمدرنيزم شدهاست. او ادعا ميكند: پستمدرنيزم در ادبيات
همانند هنرهاي تجسمي هنوز تعريف مشخصي از خود ارائه نداده است.
اگرچه يكي از مشخصههاي اساسي آن «جمعگرايي» است در قالب پذيرش
تنوعات گستردهي سبكها؛ البته فاكتورهاي اندكي وجود دارد كه
پستمدرنيزم را در يك جنبش متحد ميكند. (آيا او از يك عقيدهي
قديمي براي تعريف يك جنبش استفاده ميكند؟)
گذر كردن از اين پيچيدگي بوسيله ابداع و تمركز روي مباحث دوگانه
آسان ميشود:موافق در مقابل مخالف، خوب در مقابل بد، گوشتخواري در
مقابل گياهخوار. تاكنون تعريف مشخصي از تضاد دوتايي وجود ندارد،
زماني كه پست مدرنيسم وارد بحث ميشود (بايد بهعنوان يك مقولهي
پيچيده، به اين مسئله كه هيچگونه مشخصهي دوگانهاي تمايل به
نگرشهاي مقابل ندارد، نزديك شود) پستمدرنيزم بعضي از جنبههاي
مدرنيزم را رد ميكند و تعدادي از جنبههاي پيشامدرنيزم را كه خود
مدرنيزم نيز رد ميكند، ميپذيرد همانند استفاده از پيكره به صورت
سنتي.
زماني كه يك جنبش از پس جنبش ديگري ظاهر ميشود، مانند پستمدرنيزم
بعد از مدرنيزم و مدرنيزم بعد از دورهي ويكتوريايي (داراي مقررات
خشك و مذهبي) چشماندازها نيز متعاقباً تغيير ميكنند اما آيا اين
بدين معني است كه آن جنبش كه به دنبال ميآيد همواره در پي رد قبل
از خود است؟
چشمانداز كلمنت گرين به نقاشي مدرن اين است كه مدرنيزم هرگز درصدد
قطع رابطه با گذشته نبودهاست. اين شايد به معني انتقال محسوب شود،
يك شرح سنت روشنگري متقدم باشد اما اين به معني ادامه راه نيز
هست. بههرحال اگر اين مورد تحول يا انتقال محسوب شود به اين بستگي
دارد كه ما دركجاي تاريخ قرار داريم. بعد از گذشت تنها 30 سال از
شروع دورهي پستمدرنيزم عقيدهي منتقدين، مورخان و فلاسفه كه با
گذشت هر سال پستمدرنيزم را نيز تاكنون مرور ميكنند، نهايتاً
تغيير خواهد كرد.
چالز جنكس در مقاله «پست مدرنيزم، نئوكلاسيسيسم در هنر و معماري»
از عقيدهي گرينبرگ مبتني بر اينكه پستمدرنيزم به عنوان يك جنبش
باقي ماندهاست، حمايت ميكند. جنكس مينويسد: پست مدرنيزم همانند
مدرنيزمهاي قبل از خود، گاهي بر روي گزينههاي اساسي تقسيم
ميشوند كه آيا فعاليتها و برنامههاي آنها قطع رابطهاي بنيادي
با گذشتهي اخير و نفي مدرنيسم را بيان ميكند و يا بهطور متناوب
دوباره درهم آميختن اين سنت با رشتههاي انسانگرايي غرب را نشان
ميدهد.
جنكس در حمايت اين عقيدهي اخير بر نقاشي، معماري و مجسمهسازي
دارد.
اچ. دبليو جانسون، در مقالهايي تحت عنوان «نقاشي پستمدرنيسم»
مينويسد: نقاشي...يك شيوه سنتي است كه
خيلي مناسب براي
پستمدرنيزم نيست. او اينچنين استدال ميكند كه حس ميكند كه هر
آنچه براي پستمدرنيزم رخ ميدهد حقيقتاً يك مدرنيزم متأخر است.
او از اين نظريهي خود با بيان اين مطلب كه مرز مشخصي بين
پستمدرنيزم و مدرنيزم متاخر وجود ندارد، دفاع ميكند. اگر چه
جانسون ادامه ميدهد كه نقاشي يك هنر سنتي (در معني ساختار گرايي)
است. اما او نيز اينرا ميپذيرد كه عناصر نقاشي خيالي (عناصر تخيل
نقاشي) ميتواند به عنوان يك متن ساختارشكن(ساختارزدايي) بهكار
رود.
با اين ادعا او 2 كار انجام ميدهد، طبيعت ساختار زدايي (ساختار
شكن) پست مدرنيزم را تشخيص ميدهد و با استفاده از تناقضات ذاتي
پستمدرنيزم به دفاع از نظريهي خود ميپردازد.
ساختارشكني كه جانسون ادعا ميكند «مرگ مؤلف» و مطالب مورد بحث را
به عنوان نشانههاي غير ضروري انسانگرايي اعلام ميكند. بدين
ترتيب تفسير، بيارزش و بيفايده معني ميدهد، او خاطر نشان ميكند
كه بازنمايي در حسيترين معناي آن غير ضروري و نامطلوب است. بهاين
دليل كه براي دوباره خلق كردن يك واقعيت فريبآميز تلاش ميكند و
بنابراين هرگز نميتوان يك تجربهي معتبر فراهم كرد. اين نظريه در
همهي جنبههاي پست مدرنيزم در عقيده جانسون گسترده ميشود.
او به سوال كردن ادامه ميدهد:«كه چهطور نقاشي اينچنين تهي از
محتوا شده؟» پاسخ او اين است: يك بازتاب فرهنگي ساختارشكني منجر به
اين قضيه شدهاست.
در اين دنيايي كه ما بهطور جهاني از فرهنگمان آگاه هستيم بهخاطر
ارتباطات و تكنولوژي كه تقريباً بدون درنگ قادر به رساندن اطلاعات
است. ديگر بر تجربيات كوتهبينانهي ما متمركز نيست. در يك لحظه بر
شرايط اقتصادي آسيا متمركز ميشويم، سپس كشمكشهاي قومي بالكانها
به خشونت ميان بچههاي دبيرستاني در دنور امريكا، مسئله بعدي است.
به عبارت ديگر: ماهيت فرهنگ متداولمان يكبار مصرف شدهاست يا تحت
شرايط بهتر ناپايدار شدهاست. از عواقب آن اين است كه ما را از
آنچه به فرهنگ گذشته پيوند ميدهد دور ميكند. زندگي بسيار سريع
عبور ميكند و ما فرصت كافي براي توجه به يادگيري ريشهاي فرهنگمان
را نداريم.
در نتيجه حتي افراد تحصيل كرده (هنرمندان را نيز دربرميگيرد) به
فرهنگ مشترك پيشينمان متصل نيستند.
اين انتقال آموزشي 2 موقعيت را بهوجود آوردهاست. هنرمندان ديگر
با توجه به فرهنگ رايج گذشتهمان باسواد نيستند، بنابراين آنها
نميتوانند از آن براي انتقال ايدهها استفاده كنند. و اگرچه آنها
بتوانند ايدههاي خود را با اظهار كردن الفباي قديمي بيان كنند،
مخاطبان نيز ديگر با سواد فرهنگي نيستند بنابراين آنها بيانهاي
هنري هنرمندان تجسمي را نميتوانند بفهمند، حتي موقعي كه در جلوي
چشمشان قرار گرفتهاست. دليل اينكه اغلب افراد تحصيل كرده ديگر
با سواد فرهنگي نيستند به سادگي مشخص است، زيرا آنها به دانشكده
ميروند تا آموزش براي يك شغل ببينند نه براي تعليم گرفتن،
تفاوتها را ميبينيد!...
|
|
|