زندگي را بر نوشتن ترجيح ميدهم
ترجمه ی احمد پرهيزي
گفتوگوي مجله ادبي لير با ياسمينا رضا به بهانه انتشار دو اثر تازه از اين نويسنده
ياسمينا رضا Yasamina Reza يكي از بزرگترين
نمايشنامهنويسان دهه نود، در تاريخي بين سالهاي 1955 تا 1965 به
دنيا آمدهاست. او دوست ندارد از زندگي خصوصي خود چيزي بگويد. پدرش
نيمه ايراني نيمه روس و نوازنده غيرحرفهاي پيانو بودهاست. مادرش
اهل مجارستان و نوازنده ويولون است. ياسمينا رضا در هشت سالگي
نخستين شعر خود را نوشت و در نوزده سالگي در رشته جامعهشناسي و
مطالعات نمايشي از دانشگاه نانتر ليسانس گرفت. در سال 1987 نخستين
نمايشنامه خود را با عنوان «گفتوگوهاي پس از يك خاك سپاري» در
پاريس به روي صحنه برد. اما شكست اين نمايش باعث شد تا او به سوي
نوشتن برود: «از شدت خشم، نخستين نمايشنامهام را نوشتم تا انتقام
بگيرم» و پس از نوشتن چند نمايش نامه ديگر بالاخره «هنر» در سال
1994 با دريافت چندين جايزه براي نويسنده موفقيت كامل را به ارمغان
آورد. رضا اكنون در پاريس زندگي ميكند. او نويسنده چندين رمان و
مجموعه داستان بوده است. تأثر، سه روايت از زندگي، آدام هادربرگ و
مرد اتفاقي از جمله مهمترين آثار اوست. مجله ادبي لير به بهانه
انتشار دو اثر تازه اين نويسنده با عناوين «هيچ كجا» و «سورتمه
آرتور شوپنهاور» با وي گفتوگويي انجام داده است كه در زير
ميخوانيد.
چرا دو كتاب را كه هيچ ارتباطي با هم ندارند، همزمان منتشر كرديد؟
در كارهاي من دنبال روش خاصي نباشيد، آثار من حاصل برخي تصادفاتند.
من اين متنها را براي خودم مينويسم. اتفاق كوچكي ميافتد و من آن
را در دفترچهاي يادداشت ميكنم، همين. من در اين متنها از بچهام
يا لحظهاي از زندگيام حرف ميزنم. در وضعي آشفته چيزي مينويسم و
هرگز به انتشار اثر فكر نميكنم. گاه نيز در دورانهاي تيره و تار
زندگي چيزي نوشتهام. بعد آن را در پوشهاي گذاشتهام و فراموشش
كردهام. تا اين كه به طور اتفاقي متن را دوباره پيدا ميكنم و بعد
با خودم ميگويم حالا كه اين كلمات گرد هم جمع شدهاند، پس آن را
منتشر ميكنم. اما تأكيد ميكنم، هيچ يك از اين متنها به قصد
انتشار نوشته نشدهاند. بيشتر اوقات شيوه كار من چنين است.
شما امروز نويسندهاي مشهور هستيد. با در نظر گرفتن اين شهرت، آيا
فكر نميكنيد در گفتن اين نكته كه به قصد انتشار نمينويسيد نوعي
رياكاري نهفته باشد؟ منظورم اين است كه آيا الان هم ميتوانيد
بنويسيد، بدون آن كه به نتايج آن فكر كنيد؟
حق با شماست، اما حرفهاي من نيز عين واقعيت بود! من به آن جنبه
اسرارآميز احتياج دارم. من احتياج دارم بدانم كه هيچ وقت انتشار
كتاب به صورت حساب شده وجود ندارد. ميدانيد، مدتها طول ميكشد تا
من كتابي را به نزد ناشر ببرم و به او بدهم تا بخواند و تصميم
بگيرد كه كتاب را منتشر كند يا نه. از آن چه نوشتهام هم صفحات
بسياري را حذف ميكنم، برخي را به اين دليل كه كم ارزش و يا تكراري
بوده است و پارهاي ديگر را به سبب اين كه خصوصي بوده است. من قصد
ندارم كه زندگيام را نشان مردم بدهم. برخي نويسندگان براي نوشتن
از زندگي شخصيشان بسيار مايه ميگذارند، اما من چنين آدمي نيستم.
من اثر را به نزديكانم ميدهم تا بخوانند و به من بگويند كه آيا
اين نوشتهها توان جهان شمول شدن دارند يا نه. منظورم از جهان
شمول، نوشتهاي است كه كليتي را در بر ميگيرد و تنها به شخص من
محدود نميشود. در اين دو كتابي كه نوشتهام، تصويري مشخص از خودم
ميبينم و به نظرم نقاط مشترك زيادي دارند.
خيلي براي من عجيب است كه شما از نفر سومي (يك دوست، ناشر و...)
حرف ميزنيد و ميگوييد براي انتشار اثر با او تصميم ميگيرم.
امروز ديگر شما نويسندهاي هستيد با شهرتي جهاني و آن ياسمينا رضاي
جواني نيستيد كه در ابتداي راه بود...
نه اصلا اين طور نيست! اگر آنها كتاب را بخوانند و بگويند كه خوب،
خيلي عالي نوشتهاي ولي همان بهتر كه در كشوي ميزت بماند من اين
كار را ميكنم.
در«هيچ كجا» شما از عدم اطميناني صحبت كردهايد كه در كودكي شما را
ميآزرده است، به خصوص وقتي پدرتان از شما فيلم برداري ميكرد و به
شما ميگفت كه كمي تكان بخور. آيا آن عدم اطمينان هنوز هم شما را
عذاب ميدهد؟
بله و هيچ وقت هم مرا رها نكرد. همين عدم اطمينان باعث شد تا من به
جستجوي عقايد ديگران بروم و از آنان بخواهم درباره متنهايم نظر
بدهند، متنهايي كه ارتباطي نزديك با من داشتهاند، و هيچ از اين
چيزهايي كه نوشتار را ميسازند در آنها وجود ندارد- گفتم چيزها،
اين كلمه تحقيرآميز نيست؟
نه، منظورتان فنون نويسندگي است؟
بله، فنون نويسندگي. نوشتن صناعت است و به هيچ وجه كاري پست نيست.
اين فنون در سورتمه «آرتور شوپنهاور» وجود دارد، منتها در هيچ كجا
اين موضوع مشهودتر است، چون به من نزديكتر بوده است و بيشتر به
واقعيت ميماند، به همين خاطر عدم اطمينان من هم شدت مي گيرد.
آيا تجربه كردن و موفقيت باعث نميشوند تا عدم اطمينان كاهش يابد؟
موفقيت و افتخار و اموري از اين دست جذاب و فريبنده است، اما هرگز
در نوشتن به كار شما نميآيد. تنها باعث ميشود تا شما لحظهاي
درنگ كنيد، همين. درست مثل وقتي كه لباس زيبايي ميخريد: اين لباس
شما را زيباتر ميكند، اما اطمينان دروني به شما نميدهد.
خوب، چرا متني را منتشر ميكنيد كه مضطربتان ميكند؟ چرا همان
نمايشنامهها را نمينويسيد كه با فنون نوشتاري «ساخته» ميشوند؟
چون من هر روز كه ميگذرد احساس ميكنم كه نياز به خطر كردن دارم
(نسبت دادن اين كلمه به نوشتار هم خيلي مضحك است!) من نياز دارم به
مناطقي بروم كه پر از ماجراهاي عجيب و غريب باشد، جايي كه نداني
بايد چكار كني. گرچه به نظر خودم در تئاتر هم وضعيت به همين منوال
است و من نميدانم بايد چكار كنم. آيا نوشتن بدون خطر كردن را
ميتوان نوشتن نام نهاد؟ يك نكته ديگر بگويم، من بايد توان كافي
داشته باشم تا بتوانم مسائل زندگي خود را به مواد ادبي تبديل كنم.
ناتالي ساروت چنين تواني را در كتاب زيباي خود پيدا كرد. او در آن
جا از دوران كودكي حرف ميزند، اما كتاب را در نود سالگي نوشته
است. شايد من هم در آن سن چنين تواني داشته باشم.
آيا شما نياز داريد كه افسرده باشيد تا بنويسيد؟
نوشتن تاوان آن چيزي است كه جايش خالي است. من زندگي را بر نوشتن
ترجيح ميدهم. همان طور كه پسوآ گفته است: «اگر زندگي كافي بود،
ادبيات وجود نداشت.»
شما چگونه مينويسيد؟
من از جايي شروع نميكنم، خود را در دل جاده مياندازم. من
روندهاي ثابت قدم هستم و كفشهاي كوهستان را تحسين ميكنم كه با
ما همراه ميشوند، بدون آن كه خود بدانند. اگر به من بگويند كه بين
جادهاي مستقيم و مسيري مارپيچ يكي را برگزينم من بيترديد مسير
مارپيچ را انتخاب ميكنم. نوشتن براي من همين است: حركت در مسيري
كه هر لحظه امكان گم شدن وجود دارد و شايد هم گم نشوي، خود را در
جادهاي رها ميكني كه نميداني به كجا منتهي ميشود.
آيا وقتي شروع به نوشتن ميكنيد ميدانيد چه سرنوشتي در انتظار
شخصيتهايتان است؟
هرگز. اصلا نميدانم چه پيش خواهد آمد.
من وقتي به حرفهاي شما گوش ميدهم احساس ميكنم كه در حقيقت فن
نويسندگي به كار نميبريد.
درست است. فن نويسندگي در كار نيست، من به ذوق بيشتر متكي هستم.
آيا كار نوشتن را قطع هم ميكنيد؟
بله، فراوان. من همواره ميل به كوتاه نوشتن دارم. ايجاز به نظرم
خيلي جالب است.
آيا دوست داريد كه زندگينامهتان را بنويسيد؟
نه، به هيچ وجه! البته ميتواند سرگرم كننده باشد... اما من چيز
جالبي در آن پيدا نميكنم. در«انسان اتفاقي» يكي از شخصيتها كه
نويسنده است به وكيل خود ميگويد: «پس از مرگم، هيچ كس حق ندارد
زندگينامه مرا بنويسد. زندگينامه نويسنده كار پوچي است، پوچي
محض!» من ميدانم كه بالاخره كسي تصميم ميگيرد كه زندگينامه مرا
بنويسد. فكر ترسناكي است! اصلا دوست ندارم زندگي خصوصيام را براي
كسي فاش كنم.
برگرديم به موضوع كتابهاي شما. در سورتمه آرتور شوپنهاور چه چيزي
الهامبخش شما بود؟ نقد ديدگاه يك روشن فكر كه نميتواند
آموزههايش را با زندگي شخصي خود آشتي دهد؟
من يك رخداد را توصيف كردهام. همه چيز با تصوير پاياني شروع شد:
من يك بار پشت سر زني چاق راه ميرفتم كه زنبيلي در دست داشت و به
صورت زيگزاگي حركت ميكرد و مانع حركت من ميشد. آن وقت من متوجه
بيقراري انسان شدم، هنگامي كه در چنين موقعيتي گير مي كند.
اين زن را ما در«انسان اتفاقي» هم ميبينيم. نقش او شبيه آن مصرع
شعر بودلر است در توصيف مرگ: در خطوط چهره يك زن پير [مرگ را
ميتوان ديد]. شما عكسي از سابين ويس را توصيف كردهايد؟
بله، يكي از عكسهاي فوق العاده او. من سابين ويس را به عنوان زني
شگفت انگيز و عكاسي ارجمند ستايش ميكنم. اين عكس يكي از اندوه
بارترين عكسهايي است كه من در تمام زندگيام ديدهام: زني دارد
گريه ميكند و ديوار آجري سفيدي او را احاطه كرده است... اگر چه در
سورتمه من زني ديگر را توصيف كردهام، تصوير يكسان است: تصويري از
زمان، زوال جسماني و تنهايي عميق.
منبع: lire
سپتامبر 2005
|