هيچ مطلق
مجيد شفيعي
نگاهی انتقادی بر روند شعر معاصر
چشم انداز بعد از جنگ در اروپا، ياس، نااميدي و بيكاري و محروميت
بود. شهرهاي ويران انسانهاي نااميد آرمانهاي بر باد رفته و تجربه
اردوگاههاي كار اجباري آشویتس و داخائو .
تشكيك در مباني مدرنيسم و حال، فلسفه پست مدرن یعنی دوران به پايان
رسيدن کلان روایتها.
آري انسان را ديگر نميتوان در ايدئولوژي و مرامي خاص دسته بندي
كرد و قوانين مطلق اخلاقي را برايش تدوين نمود.
هيج تئوري پايدار نمیماند و هيچ نسخهاي را ديگر نميتوان براي
خصوصيات عجيب و پيچيده انساني تجويز كرد.
پيدايش مكاتب هنري چون فوتوريسم كه ادعا داشتند بايد انقلابي در
مباني زيباشناسی صورت پذيرد، موزهها بايد خراب شود و فهم
زیباشناسی تغییر پذیرد یا كانستروكتيويسم با آن هياكل زمخت آهني و
درهم پيچ و مارسل دوشان که كاسه توالت را به عنوان شيئي هنري
قلمداد کرد، همه غليانهاي روحي زخمی بود. نشانهاي به اعتراض،
اعتراض به نابودي تمامي اميدها و چشم اندازها.
چشم انداز بعد از جنگ كه در آثار فتوريستي و دادائيستي و سرانجام
سورئال نمود يافته بود، روح دوران خود را با تمام اعوجاجش نشان
داد.
دوراني كه جنگ سايه سنگين خود را برداشته بود، اما يخ بندان بعداز
اين زمستان بسي ناگوارتر از زمستان بود.
برخي هنرمندان برآن شدند تا موزهها را ويران كنند، آثار كلاسيك
را از بين ببرنند و سبك عجيب و غريبي را پايهريزي نمايند كه به تمامي
شمايلي از اعتراض بود. اعتراض بر رشد بيمارگون جرم و جنايت و ركود
اقتصادي.
عقده گشايي و انفجار آن همه درد و زخم كه جنگ بر جا گذاشته بود،
جنگ و ستيزهاي كه قلمها را شكسته بود، بوم ها را پاره كرده بود و
هنرمندان را به اردوگاههاي كار اجباري كشاندهبود در هنر تجلي
يافت.
مارسل دوشان خود، كاسه دستشويي را به عنوان شئي هنري معرفي كرد.
با گرفتن نام از اشيا و گذاشتن نامهاي ناهمگون به آنها و گذاشتن
آنها در مكانهايي بي ربط و برجستهگي بخشيدن به
اشياء، جدا از
خصيصههاي سبك شناسي، اعتراضي را دامن زد آنها بازتاب روح زمانه
خود بودند و اين هيچ نبود جز يك هيچ مطلق . پوچي پايدار. فلسفه
پوچي، تئاتر پوچي، هنر پوچي، كامو، بكت، يونسكو ...
کامو، پوچی را چنین معنا می کند: «از رویارویی و تقابل میان بانگ و
ندای انسان و خاموشی نابخردانه جهان، پوچی زاده می شود، پوچی
مقابله دائمی انسان است با ظلمت نادانیاش.»

به زبان به قدري حساس شدهايم كه معيارهاي
فكري را به فراموشي سپردهايم و چون رابطه
زبان وتفكر خود فلسفهاي پيچيده دارد؛ پس تفكر ماندگاري بروز نكرده تا
زبان به تبع آن زمان را
تسخير كند و از حافظهها پاك نشود
 |
هنر و ادبیات زباني شد براي اعتراض. اعتراض روحي زخمي كه مدتها وقت
ميخواست تا زخمهايش التيام يابد .
تأسف آنجاست كه ما در اينجا، در اين نقطه از جغرافياي ملتهبي كه
اطراف ما را گرفته مكررا تاريخ را تكرار ميكنيم و اين نوزاد نارس
مدرنيته ما، هيچگاه به بلوغ نخواهد رسيد غرب راهي را پيمود و به
سرانجام رساند و حال به نقادي آن برخاسته است تا ذره ذره جا پاهای
اشتباه را بيابد، ولي ما هنوز در ابتدای مسیریم و هر بار اگر هم
قدمي برداشتيم مستوجب عقب گردي چند ده ساله شديم و باز آغازيديم
و سپس بينتيجه همه چيز را از دست داديم و گاه دستاوردهاي يك نسل به
باد رفت و گم شد.
ايراد كار در كجاست ؟ و باز همان هيچ مطلق و
اينها پيش زمينهاي بود
براي مبحث اصلي ما كه شعر باشد.
اکنون زبان در جامعه به معضلي بدل شده است. حرف، كلمه و روايت، به
سوءتفاهم دامن ميزنند. هرگاه از همه نااميد شويم زبان بر خود
ميگشايیم. كابوس، هذيان، شكوه، هزل و سپس ملغمه گروتسك گونه همه
اینها ملغمهاي در هم جوش. ما بيشتر دچار سؤتفاهم شدهايم و از
اين است كه زبان نيز براي ما عاملي است براي سوءتفاهم و به اين
دليل به زبان به قدري حساس شدهايم كه معيارهاي فكري را به فراموشي
سپردهايم و چون رابطه زبان و تفكر خود فلسفهاي پيچيده دارد؛ پس
تفكر ماندگاري بروز نكرده تا زبان به تبع آن زمان را تسخير كند و
از حافظهها پاك نشود.
شعر به ابزارهاي خود تقليل پيدا كرده است. دالي فراتر از خود ندارد
پس از زمان نيز فراتر نخواهد رفت.تنها و تنها به زبان معطوف شدهاست
و در زبان خلاصه شده است.
نميدانم چرا كوشش ِ شعري معاصر در سطح زبان باقي ماندهاست اصحاب
صاحب نظر و اساتيد شعر معاصر همانها كه مكرراً در محافل و نشستها
و مجمعها و همايشها و كلاسها ديده ميشوند و مكرراً همان حرفهايي
را ميزنند كه در نشست قبلي و كلاس قبلي ...
شعر اين دهه ترجمه پذير نيست. چرا باشد؟ چه لزومي؟ بگذار كابوسهاي
من براي خودم بماند و زباني كه خود دستور آن را تدوين كردهام.
هرچه باشد این معضل بزرگ بياني معماوارتر و هذيان گونهتر
يافتهاست .
اين حجم بی قراری و ويراني و برهم زدن نرم زبان، هضم پذير نيست كسي
نمی تواند اذعان كند كه به واقع شعر چيست؟
اكنون شعر به آريههاي خود تقليل يافتهاست. نه زبان هم سنخ اندیشه
است، نه اندیشه متناسب زبان. زبان این شعرها مخاطب را در خود اسیر
میکند او را به افقهای دیگر نمیکشاند بلکه او را در تاروپود بی
سرانجام خویش اسیر مینماید. شعر خوب شعري است كه خوب زبان بازي
كند !!!!
پل ریکور می گوید: « رسالت شعر آنست که واژگان بیشترین معناها را
بیابند و نه کمترین معانی را.»
وقتی اتفاقی در ذهن روی ندهد و رویدادها آنچنان شتاب آلود وعصبی از
روبروی چشم بگذرد، منتظر چه اتفاقی در زبان باید باشیم؟
مكتب بازگشت چگونه پدید آمد؟ آيا كسی جلوی آن را گرفت؟ نه اين
آرزوي ِ خفتۀ ناخوداگاه جمعي بود، كه ادبيات و شعر به
سرچشمههای
روشن و پر بار خويش بازگردد، ولي چه شد؟ فرزندي ناقص و روندي بيمار
و تقليدي سخیف، حاصل آن شد.
شاعر ما تجربه مكاني ندارد، محدود به جمعي خاص با مرامي خاص وشيوهاي خاص است. شاعر ما به بازتوليد تجربههاي پيشين ميپردازد. بي
آنكه آگاهي به اين تكرار مكررات داشتهباشد. از این است که از همه
شعرهای این دهه تنها یک رایحه به مشام میرسد. گویا همه را یک تن
سروده است!!!
تخيل هر چه بيشتر به پس رانده شدهاست، آنكه روزي ابزار اساسي شعر
بود، ارزش هر كلمه را همنشيني با كلمه ديگر پاك ميزدايد و از بين
ميبرد. از اين روست كه شعر تاثير خويش را از دست ميدهد . اگر چه
شعر زميني شد، تا به بلوغي در خور دست يابد و
عينيت نسج گیرد. ولي
ديگر بالا نرفت، در همان مرتبه ابتدايي خويش جا ماند، چون گره اصلي
پيوند را، از ياد برده بود .
بگذار هر نامي ميخواهند بگذارند يا هر ناني مي خواهند از اين تنور
پخت كنند بحرا ن شعر، بحران شعر و...
بگذار شعر اين دو دهه بسيار بسيار جوانتر و نا پختهتر و كم سنتر
از سرايندهاش باشد، بگذار هر چه بر زبان آيد بر كاغذ نشيند. روح
آزرده تازه، تسكيني يافته است!!!!
نه تنها اين شعر به گنجينههاي زبان و گسترش ظرفيتهاي زبان كمك
نكردهاست بلكه آن را هر چه بيشتر تخريب نمودهاست حتي در كلام
ساده روزانه هم ميتوان بارقهاي از شعر يافت اگر شعر، همان بازي
تشكيك و يقيني باشد چون رنديهاي ما، پس رندیهای ما در زبان و
حرف
و کلمه، گوی سبقت را از شعر ما برده است.
و پیشتر هم گفتم، مولانا خود گفت حکایت فیل در خانه تاریک!!!
|
|
|