تحقيقات ميداني
 

حسين نوروزي پور

خيابان پر درخت همراه قدم‌هاي پرنفس در شهري پرهياهو با هلهله جمعيت و برشته شدن مگسي در آفتاب، طعم روزي از روزهاي گرم پاييزي در ساعتي قبل از ظهري مي‌شود كه در كنار ميله‌اي هستم كه در روي آن علامت BUS نوشته شده.
كاش مي‌شد اين‌جا در اين ايستگاه هركسي هر كسي را بوسه‌اي مي‌داد بوسه‌اي داغ، بوسه‌اي سرد، ‌بوسه‌اي با طعم خيار، بوسه‌اي با طعم زردآلو، بوسه‌اي با طعم توت فرنگي يا مثل عطر بوس توپي كه اولين بار از دخترك عطر فروش خيابان شريعتي شنيدم. تعجب كردم. فكرم بود كه شوخي مي‌كند اما بعد كه امتحان كردم ديدم بد چيزي نيست، بوس توپي. جوري گفت كه دلم لك زد براي يك بوسه.
سوار نمي‌شوم وقتي اتوبوس آمد. هدف من ايستادن در كنار ميله بود كه بنشينم نه بايستم. تماشا كنم توده‌هاي خاك روي درخت‌هاي رنگ در رفته را كه تو دل هم ولو شده‌اند.
و بشنوم صداي بوق گاوي اتومبيل‌ها را وقتي كه از كنار دختر خوشگلي رد مي‌شوند و ببينم يك روز وقتي آدم مي‌تواند ميخ شود روي آسفالت خيابان، چه فكر مي‌كند؟ فكرهاي تو در تو، غيبت در چرخه زندگي خانوادگي و حضور بي تاثير در جمعيت .
دوچرخه سواري كه حالا از كنارم گذشت كلاه حصيري به سرش بود، دمپايي پا داشت و بلوز آبي رنگ و شلوار كبريتي سبز به تن و كلاغي كه بالاي سرش شاشيد نه كلاغ نبوده كه شاشيد آبي بود كه از طبقه دهم ساختمان كه روي ديوار آجر نمايش نوشته شده تبرك.
از دست خانمي كه مثل سيب سرخ بود. دوچرخه سوار به فال نيك گرفت. و راهش را ادامه داد و من به خانم چشمك زدم و خانم سطل آبي ديگر كه در دست داشت ريخت روي باغچه كنار خيابان و با صداي بلند طوري كه بشنوم گفت: خوشت آمد.
گفتم: عاليه.
گفت: از توي اتاق تو را مي‌ديدم. 3 تا اتوبوس آمد سوار نشدي. منتظر كسي هستي؟
گفتم: من تحقيقات ميداني دارم.
گفت: چي؟
گفتم: همان كه شنيدي.
گفت: مهندس شركتي.
گفتم: من چه كار به مهندسي. من آب پارو مي‌كنم. گفت: باور مي‌كنم. خنديد و من هم خنديدم هر دو به هم آشنا شديم.
و انگار دلش نمي‌خواست حرفي نزد باز هم گفت: دل آدم مي‌گيرد. از اين بالا مردم را مي‌بيند.
گفتم: خوب مي‌توني بيايي پايين با هم بشينم و حرف بزنيم.
گفت: نه بايد برم آشپزخانه، كار زياد دارم.
وقتي مي‌رفت باز هم گفت: راستي شما هر روز مي‌خواين بياين اين‌جا؟
گفتم: نه من همين جوري گذرم افتاد.
گفت: اي كاش هر روز مي‌آمدي.
گفتم:شغل خوبي ندارم فكر نكني پول دارم من فقيرترين قشر جامعه هستم.
خنديد، من هم خنديدم. گفت: از رك و راستي تو خوشم مي‌آد انگار نيرويي نمي‌گذاشت از جلوي پنجره حركت كند و دور شود گفت: پس اگر خواستي فردا بيايي من برايت پول تهيه مي‌كنم.
خنديدم، گفتم: شما نديده به آدم پول مي‌دهيد؟
گفت: نه. اما ...
گفتم: اما چي؟
گفت: هيچي.
گفتم: حالا كه شما نمي‌توانيد از جلو پنجره كنار برويد من دور مي‌شوم تا كار دست شما ندهم. خنديد. من هم خنديدم. دست‌اش را به اشاره باي باي تكان داد. آدم مي‌خواهد 2 دقيقه يك جا ميخ شود نمي‌تواند يك آشنا رد مي‌شود. خوب نيست ببيند يا زنانه نگاهت مي‌كند. خوب نيست. آدم چه كند گاهي دلش مي‌خواهد مثل يك ميخ بر آسفالت بايستند و دور بر خودش را تماشا كند اما انگار محال مي‌شود براي من نيامده كه ميخ شوم كه بايد آب باشم روي آتش. ديشب كه قورباغه روي سرم پريد، سر راست كردم، سرم خورد به پايه صندلي وصندلي افتاد روي سر زنم و زنم داد كشيد. «چه جان مي‌دهي؟»
گفتم: قورباغه افتاد روي سرم و چشم‌هايم آلوده به شاش قورباغه شده، زنم گفت:‌«ديوانه شدم» راست مي‌گفت انگاري من ديوانه شده‌ام همه چيز را وارونه مي‌بينم همين روبروي من كه حالا زن چادري ايستاده، اما من فكر مي كنم مردي است با صورت صاف كه زير ابروهايش برداشته شده و از قصد خواسته چادر روي سر بگذارد يا اين كه مشكل جنسي دارد،‌ شايد اين هم نيست. پيش بنگاه معاملاتي همين كه رسيدم مرد مرا بغل كرد بوسيد بوي توتون سوخته رفت تو دماغ‌ام. گفت: آقا همين ديشب مي‌خواستم برايت زنگ بزنم كه بيايي اين جا چه جوري دانستي كه من كارت دارم؟
گفتم: نمي دانم راهم را كشيدم آمدم اين‌جا يه سري بزنم ببينم معامله زمين كار سازي شده يا نه؟
گفت: آره يكي طالب اين زمين شده
گفتم:پس خير است.
گفت: اما بايد يه كمي كوتاه بيايي
گفتم:از چي
گفت: از قيمت
گفتم: بله مي‌خواهم بفروشم دست به نقد باشد كوتاه مي‌آيم
گفت: بيا يه كاري مي‌كنيم
از دباغيان محله پوست كني رفتم طرف پل عراق و از پل عراق طرف فلسطين و از فلسطين حالا آمده‌ام طرف قبرستان. همه اين راه را پياده آمدم نرسيده به قبرستان درخت‌هاي تو در تو كنار آب‌هاي فواره ميدان و چشم‌هاي باز سگ مرده كنار ديوار و خط باريكه خون روي آسفالت و پيرمردي كه با پارچه‌اي مثل لنگ حمام صورتش را گرفته و كنار سگ مرده نشسته و باز هم كنار ديوار بود. و من نگاه نمي‌كنم من به مردي كه نامش ناصري بوده «جواني از تبار عيسويان» قولي داده‌ام. به حرمت نان و شراب فقط به زيبايي شهر فكر كنم و فكر نكنم كه فكر مي‌كنم چه جايي از شهر قرار دارم گلسار يا قبرستان.



 

هر دوره‌ای ادبیات خودش را می‌پروراند
هيچ مطلق
خاطرات یک مرده
داستان
شعر
ماکسیم گورکی مونث
تاثير عمر بر ادبيات
زندگي را بر نوشتن ترجيح مي‌دهم
بدترین تجربه زندگی‌ات را روی کاغذ بیاور
چگونه نقاشي پست‌مدرنيزم به عنوان يك جنبش مستقل تلقي مي‌شود؟
بازمانده اسماعيليه در ايران
معرفی کتاب