روز سگی

 
سروش علیزاده
Soroush _ Alizade @ yahoo . com

 
بعد از بیست و شش سال سگ ‌دو زدن شبیه عنکبوت روی تاری آویزان مانده‌ام، احساس می‌کنم مثل یک چشم بزرگ شده‌ام و از تمام بدنم می‌توانم ببینم‌، حتی از کف پاهایم، با این‌که زمستان هزار و سیصد هشتاد و پنج است اما انگار شهر را فرو کرده‌اند توی کوره آجر پزی، تف از سوراخ‌های زمین می‌زند بیرون، زلزله آمده و سقف خانه‌های شهر سنگ گور صاحبانشان شده‌، مردم سرگردانند و کاری به جز نگاه کردن به ویرانه‌ها برایشان نمانده‌است، توی این صحرای کربلا یک بطری آب معدنی عین رود فرات دست نیافتنی است، ‌و از پشت وانت هلال احمر به سوی جمعیت بسته‌های نان ماشینی پرت می‌کنند، دیروز یک عده که معلوم نبود اهل کجایند آمده‌بودند برای مردم قمه می‌کشیدند و مچ دست‌ زن‌های مرده را قطع می‌کردند تا النگو جمع کنند، از سر صبح دوبچه با دست سیاه شده یک مرده که از زیر کلوخ ها بیرون زده مشغول شده‌اند، چند امدادگر هلال احمر که چشم دیدن خوشی بچه‌ها را ندارند، جنازه را از زیر آ وار بیرون می‌کشند، صدای هیلکوپترها مثل میخ توی سر مردم فرو می‌رود و سربازان ارتش همه جا پخش شده‌اند، ‌گروه‌های امداد تازه به محله ما رسیده‌اند یاد چند باری افتاده‌ام که رفته بودم گنج پیدا کنم، امدادگران خارجی هم هستند با سگ‌های فرنگی‌شان!، یکی از سگ‌های محله‌مان اگر گوشت جنازه‌ای زیر آوار خانه‌ای پیدا نکند، یک لنگش را بلند می‌کند و روی سقف آن خانه می‌شاشد، من هم این‌جا کنار ویرانه خانه‌ام ایستاده مثل مترسک جالیز نگاهشان می‌کنم. خارجی‌ها بی‌اعتنا از کنارم رد می‌شوند و فقط سگ‌ها یشان برایم دم تکان می دهند، نمی‌دانم چرا گروه کاوش همگی روی ویرانه خانه من مشغول شده‌اند. نمی‌توانند از این خانه دل بکنند‌، من هم نمی‌توانم، از زلزله تا حالا برایم یک قرن گذشته و من در این 48 ساعت تمام زندگیم را مرور کرده‌ام، وقت هم زیاد آورده‌ام و دو رمان نوشته‌ام و ده رمان که نویسندگانشان هنوز متولد نشده‌اند خوانده‌ام !، انگار به پایم وزنه‌ای قفل کرده‌اند و کلیدش دست دیگری باشد حیران مانده‌ام، از بعد از زلزله بین زمین و آسمان آواره‌ام و به دنبال گمشده‌ای زیر این آوارها می‌گردم، تمرکز درستی ندارم و گاهی در اوهام غرق می‌شوم و دمی دیگر پاهایم کنار این خانه ویرانه زنجیر می‌شود، سر صبح بی بی رفته بود نان بگیرد و من توی رختخوابم سال بلوا می‌خواندم که زلزله آمد، دیوارها می‌رقصیدند و سقف غژغژ می‌کرد و Dj دیسکو دیوار‌های اتاقم شده بود، تابلویی افتاد روی من، مغز سرم تا زیر نافم تیر کشید، راستش دو شب پیش چیزی باقی نمانده‌نبود، باد گرم حلب‌های خانه را از جا بکند که بی بی موهای سپیدش را داخل لچک کشید و سر از پنجره بیرون برد و گفت:
ـ ببین ماه گرفتگی شده، آسمان سرخ، سرخ است، مثل صحرای محشر.
گفته بودم:
ـ شاید شیطون امشب می خواد بیاد پایین ما رو ببره جهنم، تشت برداریم بریم پشت بوم همسایه‌ها رو خبر کنیم .
ـ کفر نگوپسر، قربون خدا برم، کفر سقف خونه رو پایین می‌آره ، هیچی بی‌حکمت نیس .
در آن تکان‌ها و چپ و راست شدن دیوارها یاد کفر دیشبم افتادم، فهمیدم که کفر توانایی خیلی از کار‌ها را دارد، فعلا که سقف خانه من را پایین آورده، وقتی زلزله آمد همه جا سیاه شد و کلی خاک پرید توی حلقم، صدای جیغ بی بی را می‌شنیدم، چشم باز کردم دیدم این‌جا بیرون خانه سالم ایستاده‌ام، بی بی هم آب شده رفته توی زمین، از ضربه تابلو عقلم پریده‌است چون از وقتی چشم باز کرده‌ام ده باری پدر خدا بیامرزم می‌آید به من سر می‌زند، حرف نمی‌زند اما کلمات از توی سینه‌اش به سمتم شلیک می‌شوند، توی یک کتاب نوشته بودند تله پاتی
ـ نترس پسرم ، چیزی نیس ، من اینجا مواظبت هستم .
ـ آقاجان تو مگه نمرده بودی؟
ـ آره پسر، تو فقط نترس، همه چیز درست می‌شه .
از این حرفش بیش‌تر می‌ترسم، این هذیان‌ها از کله‌ام بیرون نمی‌رود که‌ هیچ، زیاد‌تر هم شده‌است، شاید یک‌ جورایی عادت کرده‌ام چون خیلی از فامیل‌های مرده‌ام می‌آیند این‌جا و دعوتم می‌کنند چند روزی مهمانشان باشم‌، انگار تا مرا هم نفرستند سینه‌کش قبرستان ول نمی‌کنند، کاش یک سنجاق داشتم و با یک ورد همه شان را اسیر می‌کردم، مثل این‌که لول قالی رابگیری از بالا باز کنی یک‌دفعه جلویم ظاهر می‌شوند، این ساعت لامصب هم که خوابش برده و زور می‌زند بگوید زمان برایم متوقف شده، چند باری هم چشمانم سیاهی رفته یعنی هراز چند گاهی سیاهی می‌رود ومی‌روم توی عالم نشئگی! ، یک بار هم که با پدرم پرواز کرده‌ایم رفته‌ایم جایی که قبلا ندیده بودم، دشتی پر از نورهایی که ا ز دیدنشان سیر نمی‌شوم، یاد شعله‌های شمع می‌افتم و اولین روزی که فهمیدم کیک تولد چه مزه‌ای دارد و عشقی که سراسر فضای آن محل را فرا گرفته بود، شبیه به تنهایی خوردن یک کمپوت آناناس روی تخت بیمارستان ، اگر همه این‌ها مال من بود چه کیفی داشت می‌خواهم دست دراز کنم و یک مشت از آن‌ها را بردارم بریزم توی جیبم، کاش می‌توانستم رنگ‌ها یشان را نقاشی کنم، نمی‌دانم چرا برمی‌گردم کنار این ویرانه‌ها که دلم چنگ بخورد، انتظاری تلخ در زیر این سنگلاخ نشئه‌گی‌ام را بریده که اینجا مصلوبم کرده‌اند، شاید نگران بی بی باشم اما نه! او که در خانه نبود و بعید است زنده بگور شده‌باشد، به یادش چند بار دستم را تکان می‌دهم جوری که انگار گربه‌ای را نوازش کنی، یکی از سگ‌های فرنگی روی ویرانه خانه‌ام پارس می‌کند و زمین را می‌کند، سگ قشنگی است، فاتحه‌ا‌ش را نمی‌خواهم همین که این‌جا نشاشیده یک میلیون ارزش دارد، صاحب بورش رو به بقیه داد می‌زند Dig Here همه به آن سمت می‌دوند و کلوخ‌ها و حلبی‌ها را بر می‌دارند، در برف سنگین هشتاد و سه رشت این‌قدر با بیل برف پارو کردم که حلب‌ها ی شیروانی شده بودند جگر زلیخا، باران که می‌زد چکه بی بی را اسیر می‌کرد، رفیق حلب سازم به دادمان رسید، نمی‌دانم دراین هیاهو که کسی صاحبش را نمی شناسد، زنده مانده‌است یا نه، اولین بار است که برای کسی جز خودم وبی‌بی نگران شده‌ام، باید بروم ببینم کمک نمی‌خواهد، اما نمی‌توانم، پاهایم زنجیر شده به زمین، اختیارم دست خودم نیست، نگاهم سر می‌خورد روی خرابه خانه‌ام و همان جا می‌نشیند، سریع خاک‌ها را کنار می‌زنند و جنازه جوانی را از زیر آوار بیرون می‌کشند، دلم برایش می‌سوزد پسر به این رعنایی مجسمه گچی شده، بیست و شش ساله به نظر می‌رسد، راستی این جانور زیر آوار خانه من چکار می‌کرده؟، شاید آمده بود دزدی که زلزله جوان مرگش کرده، موهای بلندش غرق خاک و خون است، لباس‌هایش هم، سرمایی به تنم می‌خورد، پدرم دوباره آمده کنار دستم ایستاده و با خونسردی پیپ می کشد، بوی عطرفرانسوی می‌دهد، کت و شلوار سرمه‌ای پوشیده، شبیه عکس‌های قدیمیش، بیست ساله نشان می‌دهد
ـ از بی بی خبر نداری آقاجان
ـ چرا حا لش خوب است ، از ترس سکته زده ، منتقلش کرده اند حشمت
ـ آقاجان من خوابم یا بیدار، به خدا از شما خوفم می‌گیرد
ـ مگر من شاخ دارم، نکبت، شنیده ام هوس داری فامیل‌هایت را با سنجاق برده کنی
از این حرفش پیشانیم عرق می‌کند، اگر نبود سیگاری آتش می‌زدم، می‌زند پس غیرتم، جالب است دستش از تنم رد نمی شود‌، مطمئن هستم که قبل از زلزله قرصی، چیزی نترکانده‌ام ، کلماتش از مسلسل دلش به سمتم شلیک می‌شوند.
ـ درد که نداری حیف نون
ـ نه سبک سبک هستم آقاجان، مثل اولین بار که با هم ویسکی خوردیم سر خوشم .
یکی از جوان های امداد هوار می‌زند و نظر مرده و زنده را جلب می‌کند
ـ من دیدم، دستش را تکان داد‌، وای نبض داره، شما را به خدا کمک کنید
این اوهام دیدن ارواح هنوز رهایم نکرده‌است، بقیه فامیل‌ها هم آمده‌اند دور و برم و نمی‌دانم چرا از من خداحافظی می‌کنند، آقاجان با غم نگاهم می‌کند، دلتنگی مثل بختک افتاده روی وجودم، شاید تب کرده‌ام و هذیان می‌گویم ،دو نفر که صورتشان محو است ظاهر می‌شوند ومی‌خواهند به زور مرا داخل جنازه کنند، مقاومت می‌کنم، قوت قاطر دارند این بی پیر‌ها، ساعتم شروع به حرکت کرده و فضای اطرافم گرم‌تر می‌شود، دوباره همه جا سیاه شده‌است، تمام بدنم درد می‌کند، سرم سنگین شده و دهنم پر از خاک، دکترها رسیده‌اند بالای سرم و تنفس مصنوعی می دهند.



 
هر دوره‌ای ادبیات خودش را می‌پروراند
هيچ مطلق
خاطرات یک مرده
داستان
شعر
ماکسیم گورکی مونث
تاثير عمر بر ادبيات
زندگي را بر نوشتن ترجيح مي‌دهم
بدترین تجربه زندگی‌ات را روی کاغذ بیاور
چگونه نقاشي پست‌مدرنيزم به عنوان يك جنبش مستقل تلقي مي‌شود؟
بازمانده اسماعيليه در ايران
معرفی کتاب