نگاهی به کتاب «میراث اسماعیلیه در ایران» نوشته محمد تقی میرابوالقاسمی
ناشر: پيام فرهنگ
قطع: وزيري
تعداد صفحات: 185ص.: مصور.
چاپ اول. 1383
تيراژ: 3000 نسخه
ISBN: 964-95230-4-9
انتشارات پيام فرهنگ – رشت – صندوق پستي3678 - 41635
علي اكبر بازديد وحدتي. تلفن: 01312227192
بازمانده اسماعيليه در ايران تاليف و تحقيق سيد محمدتقي
ميرابوالقاسمي به وسيله انتشارات پيام فرهنگ منتشر شد.
اين كتاب 185 صفحهاي مصور از چهار بخش: انسانها و انديشهها،
ساختهها و كهندژها، در كوير قائنات و پيوستها، عكسها و
فهرستها شكل گرفتهاست. سيد محمدتقي ميرابوالقاسمي پيش از اين كتابهاي بسياري از جمله:
سرزمين و مردم گيل و ديلم(با گزارشي كوتاه از مبارزات دهقاني مردم
گيل و ديلم) ، تاريخ و جغرافياي طالقان، دكتر حشمت و انديشه اتحاد
اسلام در جنبش جنگل و روايتي عارفانه از داستان عاشقانه عزيز و
نگار منتشر كرده است.
تخت و خشك نوشتن بس است! تا اينجا را براي آنهايي نوشتم كه فقط
ميخواهند ماشيني و خشك بدانند چه كتابي منتشر شده و نويسندهاش
كيست، اما بعد از اين را براي دل خودم و براي كساني مينويسم كه
دوست دارند اين متن را ادامه بدهند و درباره اين كتاب و
ميرابوالقاسمي بيشتر بدانند:
سال 80 بود كه با يك اتفاق با قصه عاميانه عزيز و نگار آشنايي
نزديك پيدا كردم و دنبالش كردم، از اين خانه به آن خانه و از اين
بازار به آن بازار و از اين شهر به آن شهر و از اين منطقه به آن
منطقه رفتم. يكي از كشفهاي بزرگ اين دوره، آدمي بود به نام سيد
محمدتقي ميرابوالقاسمي. نامش را اول بار در گيلاننامه جكتاجي
ديدهبودم. مقالهاي نوشته بود درباره عزيز و نگار. زنگ زدم به
جكتاجي . من را ميشناخت به واسطه لطفهاي هميشگي جمشيد شمسي پور،
شاعر تالش و گيلك. شماره ميرابوالقاسمي را نه تنها داد كه نسخه
منظوم كمالي دزفولي _ مرحوم كمالي دزفولي كه متاسفانه چون روي جلد
اين كتاب منتشر شده سال 48 فقط نوشته شده كمالي دزفولي و هيچ نشاني
از نام كوچك نويسنده و ناشر وجود نداشت، بي خبر ماندم تا پس از
درگذشت عالم بزرگ سيدعلي كمالي دزفولي، تنها توانستم به خانوادهاش
تسليت بگويم – را برايم فرستاد.
سيدمحمد تقي ميرابوالقاسمي آدمي است متفاوت. ننوشتم آدمي بود
متفاوت كه هنوز هم همان است كه پنج سال و اندي پيش ديدم – ديدن
شنيداري وگرنه هنوز پس از اين همه سال، نرفته ام از نزديك او را
ببينم و چقدر مشتاق اينم كه برسم به رشت و شماره تلفنش را بگيرم و
بگويم: سلام آقاي ميرابوالقاسمي.
و او بگويد: سلامون عليكوم آقاي عليخاني، دوست دانشمند ما.
برعكس خيلي از جماعت كه زمان گردآوري نسخههاي مختلف عزيز و نگار
سر ناسازگاري و نامهربانيها را گذاشتند و اگر نسخهاي داشتند،
اگرچه شبيه به آنچه داشتم و گردآورده بودم و به بهانه اين كه ما
هم داريم چاپش ميكنيم، هرگز كمكم نكردند، اما ميرابوالقاسمي نه
تنها عزيز و نگاري را كه سال 56 به شكل پلي كپي در نسخههاي محدودي
منتشر كردهبود، برايم فرستاد كه حتي كتابي به نام ملاعمو، را هم
برايم پست كرد كه داستاني است امروزي درباره حاشيه زندگي
عزيزخوانهاو نگار خوانها.
اين رابطه با فراز و نشيب ادامه داشته و هر از گاهي كه دلم براي
كار كردن و تحقيق تنگ ميشود، سراغش را گرفته و ميگيرم و باز
برعكس خيلي از جماعت، با آغوش باز پذيرايم بودهاست.
ميرابوالقاسمي اصالتا طالقاني است اما وقتي صدايش را با لهجه غليظ
گيلكي ميشنويد باورتان نميشود او طالقاني است. قبول دارم كه
تاتي طالقاني و تاتي الموتي قرابتي با گويش گيلكي بيشتر و مازني
كمتر دارند، اما باور نكردني بود برايم طالقاني بودنش. چند كتابي
هم درباره طالقان نوشتهاست. درباره الموت به طور مشخص كتابي
ننوشته بود و اگرچه به طور مثال بخش اعظم كتاب سرزمين گيل و ديلم
درباره رودبار و الموت است، اما آن اندازه كه در بازمانده ميراث
اسماعيليه به الموت به ويژه مراغيان ( كله بزيهاي ) رودبار و
الموت مي پردازد، در كتابهاي پيشينش انجام نداده بود.
الموت را خوب ميشناسد و درست كه كساني مثل عنايت الله مجيدي، محقق
و پژوهشگر و دكتر ستوده و خيلي ديگر به الموت پرداختهاند اما اين
منطقه به دليل بكر و دست نيفتادني بودنش، از ارزش تحقيقات هيچ كدام
از افراد، حتي كساني كه تازه وارد گود شدهاند نميكاهد.
آنچه در اين كتاب در نگاه اول براي من عجيب بود ادعاي
ميرابوالقاسمي در اسماعيلي خواندن مراغيان الموت بود چرا كه كمتر
درباره اين پيوند شنيده و خوانده بودم: چه از مقدمه كتاب عارف
قزويني كه خود از اين تيره بود و چه احسان يارشاطر و چه گلريز و چه
ورجاوند و چه بياباني و چه ايزدفر و بسيار كسان ديگر كه همه،
كلياتي را به زبانهاي مختلف يادآور ميشوند. از اين ادعا اگر
بگذريم كه ثابت كردنش برعهده محققان است و نه، چرا كه بارها پيش از
ميرابوالقاسمي، اين گروه خاص الموتي را منتسب به گروههاي مختلف
دانستهاند. عدهاي با قطعيت آن ها را زرتشتي خواندهاند. محققاني
آنها را بازمانده يهوديان دانستهاند. عدهاي آنها از بهدينها
دانستهاند و ... اين گروه به دليل محيط بستهاي كه دارند هرگز از
اسرار خود سخن نگفتهاند.
جدا از اين موضوع، آنچه برايم اهميت بيشتري داشت، خاطرات مستقيم
ميرابوالقاسمي از ديدارهايي بود كه با مراغيان يا به نوشته او كله
بزي ها ( اصرار دارم آن ها را مراغي بخوانم چرا كه ديگران آنها را
به ناپسندي و متفاوت بودن كلهبزي ميدانند و روايتي ميكنند از
اهداي كله بز از طرف بزرگ اين طايفه به يكي از شاهان و خوانده شدن
به اين عنوان ... )داشت. ميرابوالقاسمي كليات ديگران را پيش از
ارائه گزارش خواندني و داستانياش از روستاي دورچاك ( يا چنان كه
ايشان درچاك نوشتهاند كه لابد براي خود توضيحي درباره اين نام
دارند و در را مرواريد گرفته اند كه بعيد نيست درست باشد اما
دورچاك به دليل دور بودن اين روستاها در كوهستانهاي الموت، صحيح
تر به نظر مي رسد، چنان كه روستاي مادري من دورچال است و اين روستا
را محمدرحيم خان رشوند، بزرگ ايل رشوند، درچال مي خواند، يعني چاله
اي كه پر از در است. ) مي آورد و بعد گزارش داستاني اش را به
خواننده ارائه ميدهد. تصويري بسيار دلنشين كه رشك برانگيز است
توصيفاتش. در اين گزارش داستانيها، كليات پيش از اين گفته تا
اندكي آشكارتر ميشود، گو اين كه خود در اوقاتي، بر غموض آن مي
افزايد.
اين يادداشت قرار نبود اين طور راه بر اطناب و درازه گويي بپيمايد
چرا كه بسياري از دانستههاي استاد ميرابوالقاسمي كاملا تخصصي است
و نياز به بحثهاي بيشتر ميطلبد تا قرار بر ارائه و تحليل آنها
در چنين يادداشتي. اما پر بيراه نيست به اين اشاره كنم كه سيد
محمدتقي ميرابوالقاسمي جدا از ارائه تحقيقات ميداني و ديداري خود
از منطقه ( به خصوص آنچه مربوط به الموت و مراغيان ميشود )
فهرستي 109 عنواني از كتابهاي كتابخانهاي درباره اين موضوع در
موخره كتاب ميآورد كه راه را براي محققان جوان گشاده ميگذارد و
اين گشاده دستي، همان است كه پيشتر گفتم و نشان از حسن خلق و خوي
محققانهاش دارد، چرا كه هيچ محققي جاي محقق ديگري را تنگ نكرده و
نميكند و هيچ نويسنده و شاعري ( بر فرض درباره يك موضوع واحد هم
بنويسند) يكسان نخواهند بود. پس بگذاريم هواي تحقيق و تاريخ و
ادبيات و فرهنگ اين مملكت سرشار از چنين آثار و آدمهايي باشد تا
حسرت بخوريم بر داشتههاي پيشينيانمان.