شعر
دو شعر از محمود معتقدي
مگر تا مرگ!
به ياد منوچهر آتشي
شاعر رنجها و خاطرهها
پائيز و
دوشنبهاي دشوار
و اينك
حكايت مردي
كه از آوازهاي خاك و آينه
بر ميگشت
آتشي بيتاب
در صداي باديهاي خاموش
كه ميخواند.
«اسب سفيد وحشي»
تا مويههاي«دختران عشق»
باري
مگر تا مرگ
چقدر
فاصله ميبود.
30 آبان 1384
************************************
براي آنكه به هياهوي مرگ لبخندي دوباره
ميگويد
شگفتا
جهان خاموش
بار ديگر
از سطري نخوانده ميآيد
درست از جايي كه
تو
به آواز سرخاش
هزار دريچه تاريك را
دوباره
پشت سر داري
مرگ
آري مرگ
در صداي اين سرزمين
چه قصه شبانهاي
ميسازد
راستي تو
درياي كيستي
كه دسته دسته
به خون خويش
آغشته ميشود
من اما
در هيچ روزگاري
با آسمانهاي تو
هرگز نبودهام
نگاه كن
سهم ما
از عشق
ديگر چگونه
به تاراج ميرود
آنكه ايستاده ميخواند
انگار
هنوز
با چشماني آشفته
ميگريد
اين تمام ماست
كه از شانههاي ما
اينگوته
به حسرتي تمام
جاودانه عبور ميكند
تا رمههاي آتش
تا روزي كه
سرسراي اين خانه
عاشقانه سقوط ميكند
سلام
شكسته سالهاي سياه
آري
ديگر
چه كسي به ميلاد تو
باز ميگردد
بيست و سوم مرداد 1384

دو شعر از محمد شریفی نعمت آبادی
دلتنگیها،
سایه روشن چهرهات،
چراغ ِ مداوم سوز ِ عقل را
بگذارم برای بعد.
گردش فصلها،
غم خزان و بهار را هم،
بگذارم برای بعد.
اندوه وشادی، دروغ و حقیقت،
گاو ِ حاضر به شاخ ِ بلاهت ِ محض را هم،
بگذارم برای بعد.
بیایم لب ِ هرۀ زمین،
در فضای لایتناهی معلق شوم؛
بودن یا نبودن،
رستگاری یا فلاکت را هم،
بگذارم برای بعد.
بدوم به سمت زمستان،
و در کشتزار ِ خزان زدۀ یار،
نوبهار شوم.
*******************************************
کودک که از دبستان برگشت،
ماه به سرسرا رفت
تا ببیند که گل ِ گلدان
تا چه اندازه
قد کشیدهاست.
باد که گلدان را شکسته بود،
دفتر مشق کودک را
به صورت ماه زد .
کودک به جستجوی باد دوید،
باد در آن سوی اقیانوسها خندید.
*
صبح در دبستان
کودک بر تختۀ سیاه،
گل و باد و گلدان را کشید،
و به آموزگار گفت:
مشقهایم را،
ماه
پر از گریه کردهاست.
|
|
|