رقص
بهمن نمازی
وقتی از آسمان نگاه کردم، سیاهی موهایش را دیدم که پرپشت بود.
یادم می آید که نوک پنجهی پای چپاش را بالا برد، انگشتهایش را
منقبض کرد و نقش زمین شد. تکانهای غیرارادی می خورد. اول کمرنگ شد
و بعد محو. قبل ازاین که بیفتد، چیزی دیدم که روی کمرش میدرخشید.
وقتی افتاد، واضحترشد و وقتی محو شد چیزی جز آن باقی نماند.
کمربندی که سگکاش می درخشید، همان که روی کمر باریک و کوچکاش
میبست. رقاصه یک شیئی است؟ کمربندی قدیمی که از زمان دوری به جا
مانده با سگکی زنگ زده. می گویند طلاست. سگک کمربند را مثل چاقویی
دیدم که جلوی نورخورشید گرفته باشند.
آن که سقوط کرد شاید یک جنازه شد، جنازهای که هیچ کس آن را پیدا
نکرد. نمیتوانم نظر قطعی بدهم، حافظهام پرازچیزهای بی ربط است.
وقتی میخواهم چیز خاصی را به یاد بیاورم باید آن را از هزاران
تصویرجدا کنم. درست همان موقع احساس می کنم که چیزهای دیگری هم هست
که از یاد بردهام.
زاویههایی ازشکلهای نامفهوم ، کلمههایی که روزگاری در صفوف
منظم، با وقار و مغرورصف کشیده بودند اما حالا سپاه شکست خوردهای
هستند که هرکدام به کنجی فرارکردهاند و من باید تک تک آنها را
اغوا کنم تا از گوشههای دورافتادهی ذهنام بیرون بیایند ومثل
گذشته شانه به شانه هم بایستند. اما آنها عادات قدیم شان را از
دست دادهاند. سرکش وافسارگسیخته شدهاند. شبیه گروه شورشیانی که
در زمان فراغت به جان هم میافتند.
وقتی میخواهم به یاد بیاورم درهم می ریزند وهمه چیزرا زیرلایهای
ازفراموشی پنهان می کنند. تصاویرمحومیشوند اما تاثیرات هستند.
شاید اگر قبل از رقص قفل ابهام را شکسته بود، موضوع فرق می کرد.
مطمئن نیستم پاهایی که بالا برد متعلق به خودش بود. وبعد ازآن نمی
دانم پایی که بالا برد همان پایی است که همیشه با آن راه می رفت. و
بعد ازآن آیا اصلا" برای اوهمیشهای وجودداشت.
هروقت می خواهم چیز خاصی را به یاد بیاورم باید هزاران چیز دیگر را
فراموش کنم. البته یادم است که با تمام وجود خودش را رها کرد یا
شاید هم بدون این که بخواهد از چیزی که نمی دانم خالی شد. شاید
چیزی از جنس زندگی و تحرک. مرگ او هم
مثل زندگی ما پراز ابهام است.
گویا یک رقاصه دوره گرد بوده، چیزی دوراز شاءن ما. زمان طفولیت
وقتی درخیابانها، بشکهای یک شاهی آب می فروختند روی سقف آب انبار
می رقصید. می گویند زمان زیادی نمی گذرد که کارش به رقصیدن روی
سنگفرش ها می رسد و همان موقع دوره گردی
او شروع می شود. روی اسفالت خیابان به اوج قلههای هنر میرسد.
وقتی لب ساحل رقصید ماهیگیران به او لقب «شاه ماهی رقص» را دادند.
حتا یاد گرفته بود روی پلههای هر اداره ای رقص را شروع کند و درست
مقابل دستگاه اسکناس شمارهنرش را به اوج برساند.
اوهم باید زندگی می کرد. اما مسئله فقط پول نبود چون هیچ وقت پول
دردی ازاو دوا نکرد. البته سکهای رقص او را تداوم می داد و فضایی
هم بود که میتوانست درآن هنرش را رشد دهد. رقصیدن فضا می خواهد.
ازدواج آخرش با مردی بود که نمیخواست او از خانه خارج شود وبرای
او رقصیدن در یک وجب جا سخت بود. درعین حال باید میرقصید.
روزهای اول که در خانه قفل شد، کنار مردی میرقصید که زیاد هم گنده
نبود. اما به مرور که رقص او شدت گرفت و هنرش به اوج رسید مرد
چاقترشد. ریتم پاها و حرکت دستهای او سفره مرد را رنگینترمی کرد
تا کار به جایی رسید که شانهی راست مرد که به شانه راست او چسبیده
بود، نمی گذاشت او با قسمت راست بدناش برقصد. اما او رقاصترازاین
حرفها بود و با سمت چپ بدناش می رقصید.
فرصت کمی داشت و تند نفس می کشید. یک لحظه رقصاش را قطع نمی کرد.
هر بار هوای بیشتری را به درون سینه می کشید. اما زمان عامل مهمی
است. کار به جایی میرسد که رقاصی مثل اوهم باید هوا ذخیره کند. با
هرحرکت مقدار زیادی اکسیژن به قسمت چپ ریهاش میفرستاد و درحالی
که هوا را حبس کرده بود، رقصاش را تندترمی کرد. به این کار ادامه
داد تا لحظهای که می خواست خفه شود. آن وقت یک مکث کوتاه، فرصت
خوبی برای دوباره نفس کشیدن بود. دریکی ازهمین مکثها بود که جلوی
چشماناش پر از لکههای کوچکی شد که به سرعت با هم برخورد می کردند
و از آنها بخار بلند می شد.
نتوانست تناش را پیدا کند اما خود به خود میرقصید. مثل شاه
ماهیای که از آب بیرون افتاده باشد و
درهمین لحظه بود که در آسمان اوج گرفت و من از آن بالا رقص او را
تماشا کردم.
وقتی محو شد، مرد چاق احساس کرد به اکسیژن نیازدارد وپنجره را
بازکرد. چیزی نگذشت که از شدت سرما شروع به درجا دویدن کرد. سعی
کرد کنار بخاری دراز بکشد. ازآن بالا می دیدمش وخندهام می گرفت.
مردی که درتمامی عرصهها متخصص بود، نمی توانست برقصد. سوز سرما
اطرافاش میچرخید. لپهای آویزاناش قرمز شده بود.
از آن بالا میدیدم که دورخودش می چرخد وحسرت یک لحظه غفلت را می
خورد که پنجره را بازگذاشته. هرچه با پنجره ور می رفت، بسته نمی
شد. به خودش می گفت:«کاش لااقل باد از پنجره بیرون می رفت. کاش می
شد با طوفان حرف زد و آراماش کرد. کاش فشارش یک دفعه بالا می رفت،
چیزی که همیشه از آن می ترسید. کاش دوستی از راه میرسید و به او
کمک می کرد.» دندانهایش به هم میخورد و من درحالی که در آسمان
معلق بودم و دورخودم می چرخیدم، میتوانستم تشخیص بدهم که باد به
او نزدیک و نزدیکتر میشود. فکر کنم انگشت شست پای چپاش بود،
انگشتی که باد درآن دمید. پاهایش سست و بیحس شد. دستها کرخت، مثل
این که در یخ گذاشته باشند. سرگیجه نشئه آور
و سردی به تناش پیچید ویاد گرفت که بمیرد.
باد وحشی بیرون رفت و پنجره را بست. چیزی نگذشت که بوی تعفن، حتا
موجود بینام و معلقی چون من راهم آزار داد.
پنج نفر وارد خانه شدند. یکی ازآنها سعی کرد پنجره را بازکند اما
باز نمی شد. دیگری گفت:« لازم نیست پنجره را باز کنید بلکه باید
نعش را خارج کرد.» سومی نمی دانست چه کند. روی صندلی کز کرده بود
گاهی به اولی وگاهی به دومی نگاه می کرد. چهارمی خانه را به هم
ریخته بود. چون دنبال ارثیهای می گشت که فکرمی کرد حق اوست وازشوق
چشمهایش می درخشید. پنجمی فکرکرد:« اینها چطورنفس می کشند. شاید
یک لحظه باز کردن دربه آنها این فرصت را داده.» پنجمی منتظربود تا
سومی ارثیه كسي را پیدا کند که رقاصه را در
فضای کوچکی رقصانده بود. پنجمی صدای سومی را شنید. درحالی
که با سگک کمربند، توی سربقیه می زد از فرط خوشحالی فریادهای بلندی
می کشید و چه لذتی دارد وقتی با یک سگک بیست و
چهار عیار
سرت را بشکنند. پنجمی، کسی که به چشم نمی آید اما هرگز
وجودش کتمان نمی شود.
|
|
|