تأثير هنرپروران بر هنرمندان

 

گلايل پژند


پس از طي دوره تجانس ابتدائي در عرصه جامعه‌هاي انساني دو طبقه يا دو قطب اصلي و به تناسب آن‌ها دو نوع جهان‌بيني پديد آمد: طبقه عوام با جهان‌بيني واقع‌گرايي و مثبت و طبقه خواص با جهان‌بيني واقع گريز. اين دو جهان‌بيني پديد‌آورنده دو نوع هنر (خواص، تفنني و خيال‌پرور) و (هنر عوام، واقع‌بين و عملي) بودند و به مرور زمان هنر خواص هنر رسمي و رايج جامعه گرديد. از آن زمان كه جامعه در جريان تكامل خود، تجانس نخستين را از كف داد و نظر از عمل جدا شد، هنر آفريني به صورت حرفه‌اي درآمد و آثار هنري نوعي كالا به شمار رفتند. هنگامي كه تقاضاي جامعه عرضه كالاها و خدمات گوناگون را ايجاب كرد، حرفه‌هاي متنوعي‌ زاده شدند و بر اثر آن‌ها هنرآفريني نيز به عنوان حرفه‌اي كه برخي از نيازهاي اجتماعي را برمي‌آورد، لزوم يافت. از آن پس، هنرمندان هر دو طبقه به توليد كالاهاي هنري پرداختند ولي وضع اين دو گروه يكسان نبود. هنرمندان خواص افراد معدود تن آساناني بودند كه از سر تفنن هنر مي‌آفريدند و هنرشان مورد استقبال طبقه آنان قرار مي‌گرفت و باعث افزايش توانگري و توانائي طبقه ايشان مي‌شد اما هنرمندان طبقه عوام همانند ساير گروه‌هاي آن طبقه مجال تفنن نداشته و ناگزير از آن بودند كه با كار خود نان و آبي فراهم كنند. كار اين گروه هنرآفريني بود كه اما زندگي فرهنگي عوام هم‌چون زندگي عملي آنان دامنه و امكانات وسيعي نداشت و نگهداشت هنرمندان از توان عوام بيرون بود، ناگزير اين وضع، هنرمندان عوام را به خدمت طبقه خواص مي‌كشانيد. هنرمندان عوام كه براي زيستن و بهتر زيستن مجالي در طبقه خود نمي‌يافتند به اجبار پا از مرزهاي طبقة خويش بيرون مي‌نهادند. محروميت‌هاي اقتصادي و فرهنگي طبقه عوام كه باعث ناتواني وجدان يا شعور طبقه‌اي شده‌بودند اجازه مي‌داد كه اعضاء اين طبقه به سهولت طبقه خود را رها كند و براي كار و معيشت به خدمت طبقه خواص بشتابد. هنرمندان عوام هنگامي كه كمر به خدمت طبقات خواص مي‌بندند ديگر مروج جهان‌بيني طبقه خود نيستند و هنر آنان ديگر هنر عوام به شمار نمي‌رود.


زندگي فرهنگي عوام هم‌چون زندگي عملي
 آنان دامنه و امكانات وسيعي نداشت
و نگهداشت هنرمندان از توان عوام بيرون بود، ناگزير اين وضع، هنرمندان عوام را به
خدمت طبقه خواص مي‌كشانيد

ديگر هنر عوام به شمار نمي‌رود. به اين ترتيب در تاريخ جامعه دوره‌اي فرامي‌رسد كه هنرمندان به صورت آوازه‌گر و ستايشگر خواص درمي‌آيند و هنرآفريني يكي از حرفه‌هاي مورد نياز خواص مي‌گردد. همان طور كه هنرمندان عوام الزاماً تن به خدمتگزاري خواص مي‌دهند. خواص نيز خود را از استخدام آنان ناگزير مي‌يابند. زيرا هيچ گاه ياراي آن ندارند كه بدون ياوري هنرمندان عوام، آثار هنري گوناگوني را كه وسيله تزيين زندگي و تحكيم امتيازات طبقه‌اي ايشان است، فراهم آورند و نيازهاي هنري روزافزون خود را برآورند. پس به همان شيوه كه براي رفع حاجت‌هاي عملي خود از عوام سود مي‌جويند، براي خرسند ساختن نيازهاي نظري و از آن جمله احتياجات هنري خويش نيز عوام را به كار مي‌گيرند، در گذشته، دربارها براي بلند آوازه ساختن خود و بيم دادن مخالفان و دشمنان به هنرمندان عوام نياز داشتند. حكومت‌ها مخصوصاً حكومت‌هاي نوبنيادي كه هنوز قوام كافي نگرفته بودند در گردآوردن هنرآوران سخت مي‌كوشيدند. وظيفه هنرمندان دربارهاي قديم برابر وظيفه دستگاه‌هاي تبليغي حكومت‌هاي كنوني و به همان اندازه مورد لزوم بود. مثلاً جباران يونان باستان براي توجيه حكومت‌هاي نامشروع خود دربارهاي پرزرق و برق به وجود آوردند و به بذل و بخشش پرداختند و از هنرها حمايت نمودند. هنر وسيله‌اي بود كه آوازه توانگري و توانائي آنان را به گوش مردم مي‌رسانيد و جامعه را تحذير و مرعوب مي‌كرد صدها شاعر در دربارهاي جباران گرد آمدند. در دنياي اسلام خلفاي اموي براي تبليغ عظمت خويش قصه‌گويان و خطيبان و شاعران را به كار گماردند و مديحه‌سرائي عهد جاهلي را كه در صدر اسلام رواج افتاده بود، احياء كردند. هم چنين خلفاي عباسي رسماً شاعران را مأمور تبليغ عظمت خود گردانيدند و در نتيجه آن مدح و ذم شاعرانه رواج يافت نخستين فرمانروايان ايران اسلامي نيز خود را در برابر خلفا و مردم نيازمند تبليغ مي‌يافتند. مثلاً محمود غزنوي كه ايرانيان را با قوم خود «تركان» بر سر مهر نمي‌ديد به دين‌داري و مردم‌داري تظاهر مي‌كرد و به وسيله شاعران دين‌داري و مردم‌داري دروغين خود را به رخ مردم مي‌كشيد. بيشتر قصيده‌هائي كه عنصري و فرخي در ستايش او سروده‌اند در واقع پاسخ‌هائي هستند كه به طعن و لعن مخالفان او داده شده است. در بسياري از دوره‌هاي تاريخ اروپا نيز وضع به همين منوال است چنان كه لوئي چهاردهم (راسين) را مورخ دستگاه خود و (لوبرون) و ]واندرمولن[ را نقاش وقايع دربار خود گردانيد لوئي شخصاً آنان را به اردوگاه‌ها مي‌برد و جزئيات حوادث نظامي را برايشان شرح مي‌داد تا درست به عظمت او پي ببرند و به دقت آن را به روي كاغذ و پارچه آورند و به جامعه اعلام كنند. چون وضع استخدامي هنرمندان يكي از عواملي است كه‌ آنان را به ترك جهان‌بيني و هنر طبقه خود مي‌كشاند، هنرپروران يا بهتر بگوئيم قشرهاي هنرپرور طبقات بالاي جامعه نقش بارزي در تاريخ هنر جامعه ايفا مي‌كنند و از اين رو شناخت تحولات آن قشرها براي شناخت تحولات جامعه ضروري است. هنر هميشه براي آد‌م‌ها به وجود مي‌آيد و سنجش آن بدون سنجش شخصيت آدم‌هائي كه منظور هنرمند بوده‌اند، امكان نمي‌پذيرد. هنرآفريني بسته به وجود هنرمند است و ظهور هنرمند مستلزم وجود مردم هنرپذير است. اگر هنرپذيراني در ميان نباشند، هنرمندان ناگزير از سكوت مي‌شوند و هنر دست كم ـ هنر بزرگ ـ به بار نمي‌آورند زيرا هنرمند مانند هر انسان ديگر براي زنده ماندن و پروردن و نماياندن شخصيت خود، خواهان آن است كه دسترنج يا متاع او خريداراني داشته باشد و اگر از اعتناء و استقبال و تشويق ديگران محروم ماند، خواه و ناخواه به خود و به جامعه بدبين و بي‌اعتماد مي‌شود، در كار خود قاصر مي‌شود و به نوميدي و خاموشي مي‌افتد (دورِست Dorest) تا زماني كه از حمايت ديگران برخوردار نشد، لب به سخن وانكرد حتي هنرمندان تواناي مستقلي مانند (شلّي) در آغاز كار كه از جامعه مهري نديد، چنان رنجيد كه بسياري از آثار او به تلخي و تيرگي گراييد. محال است كه يك اثر هنري به هنرپذير يا هنرپذيراني متكي و متوجه نباشد. هيچ هنرمندي نيست كه فرزند زمان خود به شمار نرود. اگر هنرمندي به ظاهر از جامعه عصر خود دور باشد باز باطناً موافق مقتضيات اجتماعي خويش به فراخور طبقه يا گروهي از جامعه هنر مي‌آفريند. حتي هنرمندي كه آثارش پس از مرگ او اهميت مي‌يابند، تابع زمان خويش است و از برخي از گروه‌هاي جامعه خود الهام مي‌گيرد. ادعاي هنرمندي كه اثر خود را در خورآيندگان مي‌داند، صرفاً حاكي از فقر محتواي اثر اوست. آثار باخ و موتسارت و بتهوون و چايكوفسكي كه در عصر ما سخت بلند آوازه و خواستني هستند در عصر آفرينندگان خود نيز مفهوم و مقبول جامعه بودند. هنرمند به هيچ‌ روي نمي‌تواند به فكر اعتنا و استقبال آيندگان از توجه و حمايت معاصران خود چشم پوشد، زيرا هنرمند با وجود استغراق در دنياي خيال خود، نيازمند ناظر و مشوق زنده و واقعي است. بنابر اين هنرآفريني، جريان يا رابطه‌اي است بين هنرمند و هنرپذيران به وساطت اثر هنري، هنرمند استاد ارتباط اجتماعي است و هنر چيزي نيست مگر وسيله‌اي عالي براي ارتباط انسانها. بسياري از هنرمندان خود متوجه لزوم وجود هنرپروران بوده‌اند (متنبي) شاعر عربي‌گوي توانا تنزل هنر را معلول تنزل ذوق خريداران هنر مي‌دانست. هنرمندان به سبب احتياج خود به هنرپذير كه وجهي از احتياج انسان به انسان است، كوشش‌ها كردند تا مورد لطف جامعه يا بعضي از قشرهاي آن قرار گيرند (سروانتس) بزرگ براي جلب توجه عموم به كتاب (دون كيشوت) دست به انتشار جزوه‌اي زد و در آن اعلام داشت كه كتاب او سراسر به خواص ريشخند مي‌زند. (لارنس استرن) نويسندة قرن هيجدهم انگليس از بانوي متنفذي كه با او دوست بود،‌ خواستار شد كه براي او تبليغ و ظهور يك نويسندة بزرگ را به بزرگان لندن اعلام كند. در سال 1750 براي محبوب كردن نمايش‌نامه (ولتر) به نام (اورست Orest) و در 1773 براي تأمين موفقيت دومين كمدي اوليورگلد اسميت جمعي استخدام شدند تا در تالار


هنرمند به هيچ‌ روي نمي‌تواند به فكر اعتنا و استقبال آيندگان از توجه و حمايت معاصران خود چشم پوشد، زيرا هنرمند با وجود استغراق در دنياي خيال خود، نيازمند ناظر و مشوق زنده و واقعي است

نمايش ميان تماشاگران بنشينند و در مواقع لازم كف بزنند و هلهله كنند و مجلس را گرم نمايند. در عصر ما هنرمندان با وسائل تبليغي گوناگون از مقالات انتقادي و آگهي‌هاي روزنامه‌اي و راديوئي و تلويزيوني و سينمائي تا خودنمائي‌هاي ناهنجار و زننده در صدد شناساندن خود به جامعه برمي‌آيند. بي‌ترديد هنرمندي كه در خدمت هنرپروري به سر مي‌برد به خواست او هنر مي‌آفريند. يعني هنرپرور به طور مستقيم و غيرمستقيم چگونگي محتوا و حتي صورت اثر او را تعيين مي‌كند. هنرمندي كه مي‌خواهد موافق ديدگان بزرگان جامعه به جهان بنگرد ناچار است مانند آنان بينديشد و مانند آنان انديشة خود را بيان كند. به اين جهت هنرمند خواه از طبقه پايين باشد يا از طبقه بالا ناگزير از آن است كه دانسته يا ندانسته موافق مقولات جهان‌بيني هنرپذيران خود به جهان بنگرد و هنرورزي كند. به قول عنصرالمعالي بر او واجب بود كه از طبع ممدوح خود آگاه باشد كه او را چه خوش آيد زيرا: (تا تو آن نگوئي كه او خواهد او ترا آن ندهد كه تو را بايد) از اينجاست كه هنرمندان خدمتگزار طبقه بالا هر كه باشند دير يا زود به آفات ادراكي و عاطفي به فرجامي كه سابقاً در بيان ويژگي‌هاي هنر خواص نام برده‌ايم گرفتار مي‌آيند. فرمانروايان ايران اسلامي در آغاز كه براي رهائي از استيلاي عرب، برانگيختن غرور قومي ايرانيان را لازم دانستند، شاعران مدح‌گو را در دربارهاي خود گرد آوردند و به وسيله آنان در جامعه ندا در دادند كه اينان بازمانده يا بازآورنده عظمت از كف رفته ايرانند. پس شوكت اميران موضوع اصلي قصايد شد. ولي از قرن نهم هجري به بعد چون دين و مخصوصاً مذهب شيعه براي تحكيم حكومت لزوم يافت ستايش رهبران مذهب شيعه تدريجاً جاي مدح اميران را گرفت. البته پيش از قرن نهم نيز برخي قصيده‌هاي ديني سروده شده‌اند. چنان كه كسائي مروزي در اواخر قرن چهارم هجري به مدح ديني همت گماشت و پس از او هم بسياري از شاعران قطعه‌هائي مخصوصاً به قافية (الف) سرودند و در آغاز ديوان خود آوردند ـ اما اينگونه مديحه‌هاي ديني تا قرن نهم نسبت به مدايحي كه درباره ايران سروده مي‌شد ناچيز بودند. در تاريخ عالم آراي عباسي آمده است كه محتشم كاشاني به مدح شاه طهماسب صفوي پرداخت. اما شاه مدح را خوش ندانست و خواستار مدح امامان شد. پس موضوع مدح مداحان تغيير كرد و (امام ستائي) به حدي رونق يافت كه شاعري به نام (ملاشاني) چون شعري در مدح‌ علي‌بن‌ابيطالب سرود هم وزن خود از شاه عباس صفوي طلا گرفت. حمايت حكومت از مذهب تشيّع و ادبيات مذهبي همچنان كه باعث رواج تعصب ديني شد، ادبيات را هم از جهتي به محدوديت كشانيد. چنان كه صفويان با آنكه خود اصلاً از صوفيان بودند، با ادبيات صوفيانه در افتادند، و كار اين تعصب به جايي رسيد كه تا اين اواخر متشرعان ايراني مثنوي معنوي را نجس مي‌دانستند و از اين رو با انبر آن را برمي‌داشتند. چون قالب اثر هنري وابسته محتوي آن است، اوضاع و احوال هنرپروران همان طور كه در محتواي هنر دخالت مي‌كند در قالب‌هاي هنري نيز مؤثر است. مثلاً در ايران مدح اميران ايجاب كرد كه قصيده قالب مطلوب شاعران مداح گردد. زيرا اين (ژانر) ادبي كه نه به قدر رباعي و غزل، كوتاه و نه به اندازه مثنوي بلند است براي مجلس باشكوه و پرتشريفات ايران مطابقت داشت. اما وقتي بازار دربارهاي هنرپرور شكست، اين نوع (ژانر) ادبي هم رفته رفته رو به زوال رفت و انواع ساده‌تري به جاي آن نشستند. همچنين در اروپاي فئودال (منوئه Menuet) قالب مطلوب موسيقي اشراف بود ولي پس از انقلاب فرانسه، در حدود 1800 ميلادي منسوخ شد و جاي خود را به قالب ديگري كه براي ابراز عواطف تند انقلابيون موافق‌تر بود داد. موضوعهاي آثار هنري نيز اكثراً مانند قالب و مفهوم آنها تابع مقتضيات زندگي هنرپرورانند. مثلاً در اوايل عصر عباسيان (خمريات) يعني قصائد (خمري) در دربار عباسي رايج شد زيرا دستگاه سلطنتي باشكوهي كه عباسيان پديد آوردند، عيش و نوش را ايجاب مي‌كرد و به قصيده خمري نياز بود. به همين جهت دربارهاي ايران تقريباً تا پايان سده ششم هجري به (خمريات) رغبت داشتند. رودكي، فرخي و منوچهري و معزي و … خمريات دل‌انگيز و زيبائي سرودند. اما از قرن ششم تا قرن سيزدهم چون از رونق دربارها كاسته شد و بر پريشاني جامعه افزوده شد، قصيده‌هاي خمري مستقل به ندرت سروده شد. در قرن سيزدهم بر اثر تمركز جامعه و توجه حكومت به تبليغ سياسي بار ديگر شعر درباري و از آن ميان قصيده‌هاي خمري بازاري گرم يافتند در اروپاي قرون وسطي زنان درس خوانده به مطالعه كتاب‌هاي قصه رغبت داشتند و در عصر (باروك) زنان خوانندگان دائمي رمانهاي دراز بودند. در اين دوره اعضاي هر خانواده به هنگام فراغت، زن داستان‌خوان خانه را در ميان مي‌گرفتند و از او مي‌خواستند براي آنان با صداي بلند داستان بخواند. اين وضعيت يعني كثرت خوانندگان زن و بلندخواني در حضور اعضاي خانواده باعث مي‌شد كه نويسندگان آن زمان در موضوعاتي بنويسند كه اولاً موافق انتظار زمان، عاشقانه و خيال‌انگيز باشد و ثانياً بتوان آن‌ها را بدون خجالت در حضور جمع خواند. در دوره‌هاي بعد وحدت خانواده تزلزل يافت و مطالعه جمعي از ميان رفت. از اين رو آن الزامات (براي نويسنده) نيز از ميان برخاست. در عصر حاضر الزامات مشابهي گريبان‌گير نويسندگان راديويي و تلويزيوني شده است. زيرا از طرفي در ميان شنوندگان يا نگرندگان داستانهاي راديوئي و تلويزيوني هم زن هست و هم مرد، هم كودك هست و هم بزرگ، از طرف ديگر معمولاً اعضاء خانواده‌ها در حضور يكديگر از صداي راديو و تصوير تلويزيون استفاده مي‌كنند بنابر اين نويسندگان راديوئي و تلويزيوني بايد موضوعاتي برگزينند كه هم با مقتضيات اخلاقي گروه‌هاي جنسي و سني مختلف موافق باشند و هم به حساسيتي كه فرد در حضور اعضاي خانواده خود بدان دچار مي‌آيد، لطمه نزند. اهميت گروه‌هاي هنرپرور در تاريخ هنر چندان است كه به قول (هاوزر) بايد اختلافات سبك‌ها و ساير تحولات هنري را بيشتر در وضع اين گروه‌ها جست تا در مليّت هنرمندان يا سنن مراكز هنري. از زماني كه نفوذ دربارها رو به كاهش رفت و هنر از حمايت اميران محروم شد،‌ هنرمندان به گروه‌هاي اجتماعي ديگري روي آوردند و هنرها در خدمت هنرپروران جديدي درآمدند. چنان‌كه مي‌دانيم در اروپا پس از دوره زمين‌داري، سوداگران قدرت يافتند و پول به جاي اصالت نسب، وسيله فرمانروايي گرديد. پس هنرمندان به سوداگران روي نمودند چون مرزهاي طبقه سوداگر به استواري مرزهاي طبقه زمين‌دار نبودند و چون در دورة سوداگري توليد اقتصادي از هر جهت بالا رفت و سطح زندگي مردم عادي را هم اندكي بالا برد، آثار هنري در


. بي‌ترديد هنرمندي كه در خدمت هنرپروري به سر مي‌برد به خواست او هنر مي‌آفريند. يعني هنرپرور به طور مستقيم و غيرمستقيم چگونگي محتوا و حتي صورت اثر او را تعيين مي‌كند

 انحصار هنرپروران سوداگر نماندند، بلكه در زندگي گروه‌هاي ديگر هم رخنه كردند در نتيجه، هنر دامنه‌اي وسيع يافت و تا اندازه‌اي آئينه زندگي گروه‌هاي مختلف شد. بديهي است هنري كه رو به جمع كثيري داشته باشد مسلماً از شمول عمق فراواني برخوردار خواهد بود. وقتي كه هنرمند اثر خود را موافق حال حامياني معين و محدود و معدود به وجود آورد، اثر او خصوصي و محدود و معمولاً نمودار قليلي از مختصات انساني مي‌شود. ولي اگر ملهم و مخاطب هنرمند گروه‌هاي متعدد انساني باشند، اثري به وجود خواهد آمد كه از لحاظ انساني عمق و وسعت بسيار خواهد داشت و زندگي گروه‌هاي مختلف جامعه را به درستي منعكس خواهد كرد. در اواسط قرن هيجدهم بر اثر فراهم آمدن چنين اوضاع و احوالي هنر اروپا تكاني خورد و براي رسانيدن آثار هنري به جامعه وسيع حرفه جديدي لازم آمد: گروهي از سوداگران به عنوان (ناشر) ميانجي هنرمند و جامعه شدند و در نتيجه افزايش گروه‌هاي هنرپذير، هنرهائي كه ممكن بود به آساني در دسترس هنرپذيران مختلف‌الحال قرار گيرند، شكفتند. شعرگوئي و داستان‌نويسي و موسيقي‌نوازي و مخصوصاً نمايشنامه‌نگاري در مقابل پيكرنگاري و پيكرتراشي سخت ترقي كردند. از ميان اينها نمايشنامه‌نويسي به اوج رسيد. زيرا اين هنر، هنري است توده‌گير و الزاماً به جمع عرضه مي‌شود و وقتي كه گروه‌هاي كثير غيراشرافي به تالار تئاتر راه يافتند، اين هنر ناگزير از آن شد كه از ارزش‌هاي ادراكي و عاطفي بسيار متنوعي بارور گردد و از اين رهگذر، انتظارات تماشاگران گوناگون را برآورد. در انگليس عصر اليزابت اول هنر نمايش رسماً هنري درباري بود ولي بيشتر دوستداران آن به طبقه نوخاستة سوداگران و حقوقدانان و پزشكان و ساير روشنفكران جامعه تعلق داشتند. تفوق روزافزون اينان بر اشراف زمين‌دار سبب شد كه صورت‌ها و محتويات جديدي در عرصه نمايش‌‌آفريني انگليسي پديد آيند و آن را پْرمايه و شورمند گردانند. ساير جامعه‌هاي اروپائي غربي هم به مرور زمان به راه جامعة انگليس رفتند: صنعتي شدند و فرهنگ سوداگري را جانشين فرهنگ زمين‌داري كردند. ولي پيشرفت صنعتي اينها به گرد ترقيات صناعت انگليس نمي‌رسيد. از اين رو نمايش‌آفريني آنها نيز بدان پايه اهميت نيافت. با اين همه در فرانسه قرن هيجدهم بر اثر ترقي فرهنگ سوداگري تالارهاي ادبي كه تا آن قرن مركز هنرپروران و هنرمندان برگزيده بودند از رونق افتادند و ادبيات در بين همه گروه‌هاي جامعه پخش گرديد. بر خواستاران موسيقي نيز افزود و تالارهاي بزرگي براي كنسرت عمومي به وجود آمدند. پس موسيقي موقر و آرام و زنانة اشرافي كه موافق مقتضيات اطاق پذيرائي اشراف فراهم مي‌آمد به موسيقي رسا و هيجان‌آور و مردانه‌اي كه با تالارهاي كنسرت عمومي تناسب داشت تبديل شد. سنفوني لطيف موتسارت جاي خود را به سنفوني شورانگيز بتهون داد. سخن كوتاه، هنرپروران به وسيلة تسلط خود بر افراد و دستگاه‌هاي هنرآفرين ادراكات و عواطف خود را به هنرمندان و از طريق آنان به جامعه تحميل مي‌كنند. زيرا چنان كه دريافته‌ايم، هنرمندان، مخصوصاً اقليتي از آنان كه صفت (بزرگ) مي‌گيرند، در شئون زندگي اجتماعي و از آن جمله در ذوق جامعه مؤثر مي‌افتند. از تاريخ زيبائي برمي‌آيد كه در گذشته يا دست كم در دوره‌هائي كه جامعه پيچيدگي چنداني نداشته است، تعيين هنجار و ذوق و ملاك مُد جامعه‌ها صرفاً با گروه‌هاي مقتدر هنرپرور بوده است. اما از نهضت صنعتي به اين سو چون حدود و ثغور مستحكم طبقات اجتماعي تا اندازه‌اي سستي گرفتند و مصرف كالاها مانند توليد آن‌ها دامنه وسيعي يافتند، در زندگي طبقات پايين جامعه هم اندك گشايشي روي داد. پس عناصري از ارزش‌هاي اين طبقات نيز در ذوق و مُد رسمي جامعه راه يافتند و مُدسازي و ذوق‌آفريني از انحصار طبقات بالا بيرون آمد.

 



 

تأثير هنرپروران بر هنرمندان

بتهوون اسطوره آهنگ‌سازی

آموزش موسيقي در 5 دقيقه
بدون درد و خونريزي

جگر ترسو دير مي‌پزد

شــعـر

داسـتان

ساز قانون، اصالت ايراني دارد

معرفي کتاب