منطقه وحشت زير ميكروسكپ روانشناسى
فتحالله بى نياز
نگاهى به داستان علمى- تخيلى «شهر» اثر جيمز گراهام بالارد
به احتمال قريب به يقين تا به حال در خواب ديدهايد كه روى
تخت دراز كشيدهو كسى آن طرفتر ايستادهاست كه او هم خودتان
هستید. گاهى حتى در عالم خواب هم حس مىكنيد كه «اشتباه شده و
نبايد اين جورى مىشد.» با احتمال كمتر، گاهى حتى در عالم بيدارى
با كسى حرف مىزنيد، ولى حس مىكنيد «آن كس» كه حرف مىزند، يك نفر
ديگر است و خودتان داريد صداى او را مىشنويد و در ضمن بهطرف
مقابل زل زدهايد. چه بسا كه حتى نفر سوم بشويد: كسى كه دارد به
حرفهاى آن «فرد» گوش مىدهد و به «زل زدن» فرد ديگرى فكر مىكند.
متأسفانه محدويت اجازه نمىدهد كه وارد مباحث دقيق روانشناسى شويم،
فقط اشاره مىكنيم كه روانشناسان و روانكاوان پرشمارى روى كليات و
جزييات اين مبحث كار كردهاند كه آخرينشان به لحاظ اعتبار ژاك
لاكان است كه از «من پريشى» سخن مىگويد و بهزبان ساده به ما
مىگويد در جمله «من فردا به سينما مىروم.»، آن «منى» كه در جمله
است، «فاعل گفتار» و خودى كه جمله را مىسازد «فاعل گوينده» است.
بهعبارت باز هم سادهتر، لاكان ساختار «من» را مىشكند و حتى
مرحله خيالى[دوره كودكى] را كه در آن ميان عين و ذهن تمايز مشخصى
وجود ندارد و فاقد يك «خودِ متمركز» است، بسط مىدهد. در نتيجه
مفهوم «خوديگانگى» به حوزه ديگرى كشيده مىشود: به توانايى همانند
شدن با واقعيتهاى موجود در جهان به مثابه «ديگران». مابهازاى اين
انديشه در عرصه ادبيات اين است كه امور خيالى و نمادين، هيچيك
نمىتوانند بهطور «كامل» امر واقعى را درك كنند و «امر واقعى» در
جايى فراسوى دسترسى آنها باقى مىماند.
حال بياييم اين تئورىهاى [انتزاعى] را به زندگى روزمره تسرى دهيم
تا داستانى مثل «منطقه وحشت» را كه مىتواند وصف حال عدهاى از
همنوعان ما باشد، تحليل كنيم و از تمسخر موارد مشابه و برچسبهايى
مثل ديوانگى و «خل و چل» فاصله بگيريم.
حتمأ تا اين زمان با افرادى روبهرو شدهايد كه دچار توهم شدهاند؛
مثلاً خيال مىكنند سوسمارهايى در انتهاى سالنشان كمين كردهاند و
ممكن است هر لحظه بيايند و آنها را بخورند يا همسايه عمداً صداى
گربه درمىآورد تا آنها را زجركش كند. اين افراد بهاصطلاح دچار
توهم(Hallucinotions) شدهاند. توهم با(illusion)به معنى خطاى
باصره و شنوايى فرق دارد. توهم، تجربههاى تصورى شخص را بهغلط و
بهشيوهاى نابهنجار تفسير مىكند و بر آشفتگى عقلى دلالت دارد؛
درحالىكه خطاى ادراك براى اكثر مردم پيش مىآيد و بر اختلاف بين
چيزى كه درك مىشود و واقعيت اشاره دارد (اشتباه در سكون و حركت دو
قطارى كه از بغل هم رد مىشوند يا ديدن اشكال هندسى). توهم جزو
بيمارى روانى (از نوع نوروتيك) است، به محرك خارجى نياز ندارد و
براى بيماران مختلف فرق مىكند. چه بسا تحت تأثير دارو به وجود
آيد. حال بياييملارسن، شخصيت اول داستان منطقه وحشت را در نظر
بگيريم. او كارمند يك شركت بزرگ است. شركت هر از گاهى «مخهاى
خسته» را كه به آستانه فروپاشى رسيدهاند، به مجموعه ويلاهايش
مىفرستد تا تمدد اعصاب كنند. اما اين مجموعه جايى است عارى از
پرنده و گياه و تهى از انسانهاى ديگر؛ مگر بيليس،روانشناس شركت كه
همراه «مخِ خسته» مىآيد تا مراقب او باشد. لارسن هيچكس و هيچ چيز
را نمىبيند و نمىشنود، جز ويلاها، صداى آهنگهاى بلا بارتوك
آهنگساز مجارى و كتاب تحليل اوقات روانپريشى اثر ارنست كرچمر
نويسنده سويسىالاصل آلمانى. بنابراين از نظر روانى لارسن در
موقعيت محروميت ادراكى قرار داده شدهاست؛ يعنى امكان مصاحبت با
ديگران، مطالعه نوشتارهاى مختلف و ديدن ديگران از او سلب شده
است(بامحروميت حسى كه حواس پنجگانه فرد تحريك نمىشوند و به همين
دليل اطلاعات بيرونى به مغز نمىرسد- امرى كه معمولاً در جاى
دربسته، مثلاً زندان، پيش مىآيد- اشتباه نشود.)
مضمون كتاب فوقالذكر درست برخلاف واقعيتِ تصويرشده در متن است.
يكى از ضعفهاى داستان همين است كه عقايد كرچمر در متن نيامده است
تا خواننده بفهمد كه نويسنده دست به نقيضهپردازى(Parody)زدهاست.
بهعنوان جمله معترضه بايد گفت كه كرچمر انسانها را به سه دسته
تقسيم كرده بود: نوع اول «پيكنيك»(Pyknic) كه بر آدمهاى چاق،
كوتاه، بشاش، بذلهگو و اجتماعى دلالت دارد. نوع دوم به
«آتلتيك»(Athletic) موسوم هستند كه منظور افراد عضلانى، بااراده،
فعال، علاقهمند به كار و كوشش و نوع سوم آستنيك(Asthenic)است كه
اشخاص بلندبالا، لاغراندام، كشيده، تندخو و عصبى را در بر مىگيرد.
اما در لايه ظاهرى اين داستان، برخلاف نظرات كرچمر، لارسنِ چاق و
كوتاه، موجودى عصبى و كلافه است و بيليسِ لاغر، انسانى عادى كه با
روحيه خوبى به موسيقى گوش مىكند و لذت مىبرد.
لارسنِ خسته و كلافه، در اين برهوت مجهز به ويلاهاى شيك، بهوضوح
دچار اضطراب است «مدام راه مىرود و بند انگشنانش را بهصدا در
مىآورد» و «صداى كوبش شريانش را در شقيقههايش مىشنود» ولى تأكيد
مىكند كه «ناآرام نيستم.»(ص 132) او دچار اضطراب (Anxiety) شديد
است و با حالتى بىقرار از خطرهاى پيشارويش مىترسد. اضطرابِ
نوروتيك او به دليل محروميت ادراكى بيشتر مىشود. او مىخواهد طبق
ميل خود عمل كند، اما
بيليس بهعنوان روانشناس اجازه نمىدهد. در
نتيجه لارسن عملاً در موقعيت(Nervous Tension) - يعنى تنشى كه در
اثر عدم ارضاى نيازهاى روانى پديد مىآيد، قرار مىگيرد. در چنين
شرايطى است كه او روزى كسى را در گاراژ مىبيند كه بيليس خصوصيات
او را به لارسن القاء مىكند و حتى با واژههايى مثل «نمىخواهم
بترسانمت» و «خودت را بيرون بريز»، شدت القاء را افزايش مىدهد.
اين القاءها مكمل داروى باربيتورات هستند كه به لارسن تزريق
مىكند. لارسن دور از چشم او قرص آمفتامين مىخورد كه درست اثر
معكوس دارد.
مغزى خسته از كار، برهوتى دلتنگكننده، محروميت ادراكى، القاهاى
وقفهناپذير تنها انسان دم دست كه اعتمادى هم به او نيست، اضطراب و
حتى تنش روانى، يكنواختى دقايق و بالاخره تابش آفتاب، همه و همه
امكاناتى هستند كه مىتوانند لارسن را دست كم به آستانه جنون
برسانند. اين صحنه (Setting) ما را ياد داستانهاى جوزف كنراد
مىاندازد كه بيشتر شخصيتهاى اصلى داستانهايش را بهوسيله
صحنهها به جنون كشاند يا به خودكشى وادشت؛ نويسندهاى كه جى.جى
بالارد سخت تحت تأثير اوست.
توهم لارسن تشديد مىشود تا جايى كه «حس كرد چيزى درون مغزش جا به
جا مىشود؛ چيزى كه بهزبان نمىآمد، مثل خيالى از ياد رفته، مثل
احساسى گنگ و غيرمنتظر كه شكل نمىپذيرد.»(ص 138) و بالاخره موجود
زاده توهم خود را مىبيند: مردى با صورتى چاق، سبيلكلفت و چشمان
عصبى؛ مردى كه لارسن بهتر از هر كسى او را مىشناخت: مرد، خودِاو
بود.
بيليس قبول نمىكند كه لارسن دچار توهم شده است. به او مىگويد كه
چنين چيزى ناشى از يك تصوير نيرومند روانى است كه روى شبكيه چشم
مىافتد «تو شبحى مىبينى كه غير از خودت نيست. عكس برگردان خودت
است. همزمان توست و تصوير كنونىات را نشان مىدهد، همزاد تصوير
تو.» و تأكيد مىكند« اگر با انگشت به يكى از چشمهايت فشار بيارى،
مىتوانى همزاد مرا ببينى. همزاد تو هم عين همينه، با اين تفاوت كه
در مورد تو اين جابه جايى در زمان اتفاق مىافتد نه در مكان.»(ص
141) اما لارسن كه ديگر مطلقاً به بيليس اعتماد ندارد، عقيده او را
نمىپذيرد. فكر مىكند موجودى كه مىبيند، واقعيتى مستقل از او
دارد. بيليس به او تذكر مىدهد: «آگاهى انسان از يك پديده به
اندازه ديدنِ خود پديده اهميت داره»(ص 142) كه با كمى مسامحه ما را
ياد گفته كانت مىاندازد: «ما اشيا را نه آن گونه كه هستند، بلكه
به گونهاى كه خود ما هستيم، مىبينيم.»
بيليس با اصرار لارسن را تشويق مىكند كه «با همزادش صحبت كند»
درحالىكه لارسن به فكر مىافتد كه «كلت سى و هشتش را بردارد و اين
موجود مزاحم را كه همزادشش خوانده مىشود، نابود كند.» اما چون با
ناكامى (Frustration) روبهرو مىشود و نمىتواند آن را تحمل كند،
به پرخاشگرى (Aggression) رو مىآورد:«ناگاه تمايل شديدى در خود
ديد كه همه اين دم و دستگاه را با لگد درهم بكوبد.» حتى «به نظزش
رسيد كه اين وضع بهوسيله بيليس برنامهريزى شده است تا براى براى
او ايجاد بحران عصبى و كابوس كند.» و «دو نخ سيگار» با هم روشن
مىكند(147)
به دليل غياب محيط و عوامل آرامبخش، توهم تا آن مرحله پيش مىرود
كه يك همزاد به دو همزاد تبديل مىشود: «دو همزادى كه هر كدام در
مرحله بحرانى پنج دقيقه آخر حمله عصبى پديدار شدند.» (ص 150) كه
بيانگر«افزايش يا دو چندان شدن توهم» (Dublication of
Hallucinotions)است. لارسن نمىتوانست چشمهاى آنها را ببيند. هر
دو بهنوعى مّنورند. اما نقطه سومى را كه تا چند دقيقه پيش خودش
آنجا ايستاده بود، به بيليس نشان مىدهد و از بيليس مىخواهد كه
كلت را بردارد. بيليس هم بر مىدارد و پس از گريز و توقفهاى مكرر
سه بار شليك مىكند. لارسن فقط صداى يك شليك را مىشنوند. اينجاست
كه لايه زيرين داستان هم همراه با پايان قصه به ذهن خواننده راه
مىيابد:پس موضوع اين است: جامعه فوقپيشرفته، خوب كه شيره جسم و
روح شهروندان را مكيد، زمانى كه آنها را خسته و كوفته ديد، همراه
يك «مرد لاغر و عبوس» به برهوت مىفرستد تا شرايط نابودىشان را
فراهم آورد.
اين داستان علمى - تخيلى از نوع كلاسيك است نه از مقوله
پستمدرنيستى. نويسندهاش كه يكى از مطرحترين نويسندگان
داستانهاى علمى- تخيلى جهان است، عقيده دارد كه دوره داستانهاى
علمى- تخيلىِ غولهاى چند مترى گذشته است و داستان علمى- تخيلى
بايد روى سوژههايى متمركز شود كه از انسان شروع و به او ختم
مىشود.
|