شعر
بیژن باران
کتیبه
(The Great Wall of China.." F. Kafka (1883-1924"
ديواری بدور خود-
پس چرا دری؟
غزل ۹
عشق من
رودیست روان-
هميشه همان
هرگز نه آبی، يکسان.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
ميثم رياحي
( از خلوت يك جوخه ...
اين خيابان دراز گلوگير مي شود
اگر باد را به خانه نياوريم
براي سنگ قبر مي نويسم
آنجا كه از خلوت يك جوخه آتش مي گيرم
آنجا كه از شب
شير مي دوشم
براي مادرم
براي گاوهاي همسايه
بالاي شهر قدم مي زنم
آسمان چقدر كم تو را مي بيند
مي دانم
از پيشاني توست كه ماه مي گريد
قدم مي زنم
نمي ترسم
از صدايي كه چشمانم را باز مي كند
امپراطور زنده مي ماند
امپراطور از صداي قبر مي ترسد
براي قفس هايي كه مي پرند كوچكي !
آرام باش ! بنشين !
آسمان
از كلاغ
پرواز نمي خواهد ...
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
ع.م. آزاد
پـرواز
چه دلنوازانه می نوازی مـرا،
ای آن كه خاطرت ـــ مأمن ِ خيال ِ من است!
به خراب آباد ِ نگاهت؛
من :
يكی ساده، يكی بیدل،
يكی، محصور شده ام!
و مرا ؛
پـایْ گريزی نيست.
نه دری، نه دروازه، نه حتا منفذكی !
با حضورت، چه زيركانه می فريبی مـرا
ای آن كه صدايت _ ملموس ترِِِِين پرده ی ِ آهنگ ِ من است!
به ستاره چشمك زدنی می مانی؛
آنگاه كه تاريكی ی ِ شب، بر آبی بالا بلند
می گسترد سياهی ی ِ بالهايش را .
آنگاه كه دلتنگ ِ حضوری.
دلتنگ ِ جرقه
و دلتنگ ِ چشمك زدن ِ ستاره !
با غيابت، چه دليرانه می كاهی مرا،
ای آنكه خواستن ات ــ نا ممكن ترين لحظه ی ِ حال ِ من است!
به تولد ِ پروانه از آن پيله ی ِ خشك می مانی.
كه پر و بال می گشايد به پرواز.
تو پرواز به اوجی!
و من
نظاره گر ِ اوج گرفتن.
اپريل ِ 2005
|