فال
 

مهناز محمدپور

 

 

دختر به پيرمرد روي صندلي و پرنده‌ي كوچك درون قفس و كاغذ‌هاي فال نگاه مي‌كند و نزديك مي‌شود.
ـ آقا، اگه پرنده‌ات فال ور نداشت يعني چه؟
ـ ور مي‌داره.
ـ اگه ور نداشت؟
ـ اگر ور نداشت حتماً طرف فال نداره.
ـ اگه پرنده‌ات تشنه‌اش بشه چي مي‌‌دي بهش؟
ـ تو تشنه‌ات بشه ، چي مي‌خوري؟
ـ من آب مي‌خورم، اما وقتيايي كه تو بيمارستانم خانم پرستار بهم آب نمي‌ده، مي‌گه! اگه بخوري مي‌ميري!
ـ ولي پرنده من آب مي‌خوره.
ـ اگه يه روز بميره چي كارش مي‌كني؟
ـ اوه، چه حرفايي مي‌زني بچه، من از اين‌ها زياد دارم تا الان چهار‌تاش مرده. اين يكي هم مردنيه؛ قيافه‌اش را ببين.
دختر به داروخانه نگاه مي‌كند. مادرش از داخل داروخانه مي‌پاييدش و با اشاره مي‌گويد كه از جايش تكان نخورد.
پيرمرد مي‌گويد: حالا چي مي‌گي، فال بگيرم يا نه؟
ـ اگه پول داشتم مي‌گرفتم
ـ تو چقدر اگه اگه مي‌گي بجه؟
ـ مامانم مي‌گه ارثيه...بابام هم مي‌گفت: مامانم مي‌گه... اگه مامانم بياد بهم يه فال مي دي؟
ـ مامانت كجاست؟
ـ رفته دواهام رو بگيره
ـ مگه تو دوا مي‌خوري؟
ـ اگه نخورم مي‌ميرم، دكتر مي‌گه.
ـ بيا بگير، بيا پول نمي‌خواد...
ـ اگه مامانم هم بياد پول نمي‌گيري؟
ـ اگه مامانت بياد پول مي‌گيرم.
دختر به پرنده نگاه مي‌كند، افتاب به پرهاي طلايي رنگ پرنده مي‌تابد، انگشتش را به ميله نزديك مي‌كند، پرنده نگاه مي‌كند.
ـ اگه يه روز بخواد بره مي‌زاري بره؟
ـ اينا « دست دونه» خورده‌ن دختر؛ اگه آدما نباشن اينا مي‌ميرن.
ـ اگه بيمره بايد چالش كني؟! اگه منم بميرم مامانم چالم مي‌كنه؟
مادر با بسته‌اي دارو از داروخانه بيرون مي‌آيد و مي‌گويد: بريم.
دختر خيره به پرنده، مي‌گويد: مامان يه فال مي‌خري؟
ـ فال دونه‌اي چند آقا؟
ـ صد تومن آبجي.
زن اسكناسي از كيف بيرون مي‌آورد و به مرد مي‌دهد و دختر مي‌گويد:
اگه هرچي بگم جوابش رو مي‌گه؟
ـ اين صد تومن هم كه پاره‌است آبجي ...
دختر چشمهايش را مي‌بندد. تيغه‌ي آفتاب، روي صورتش خط مي‌كشد، حالا حلقه‌هاي قرمز رنگي دور چشم‌هاي مادرش پيدا ست.
پرنده نوك مي‌زند و پاكت فال را بالا مي‌آورد، دختر پاكت را باز مي‌كند، مادرش بلند مي‌خواند:
اگر غمي داري برطرف شود، اگر حاجتي داري برآورده شود، اگر مسافري داري در راه است...
دخترك به مادرش مي‌گويد: « اگه» گفتن‌هاش ممكنه مث من ارثي باشه...نه مامان؟

 


نويسنده‌ای در آيينه خود

«جک لندن» نویسنده‌ای از طبقه کارگر

شـعـر

داستان

برشي از شاعر اعتدالي

شوخ‌طبعی‌های يک نقاش بدبين

می خواهم عاشق بمانم

معرفي كتاب