دختر به پيرمرد روي صندلي و پرندهي كوچك درون قفس و كاغذهاي فال
نگاه ميكند و نزديك ميشود.
ـ آقا، اگه پرندهات فال ور نداشت يعني چه؟
ـ ور ميداره.
ـ اگه ور نداشت؟
ـ اگر ور نداشت حتماً طرف فال نداره.
ـ اگه پرندهات تشنهاش بشه چي ميدي بهش؟
ـ تو تشنهات بشه ، چي ميخوري؟
ـ من آب ميخورم، اما وقتيايي كه تو بيمارستانم خانم پرستار بهم آب
نميده، ميگه! اگه بخوري ميميري!
ـ ولي پرنده من آب ميخوره.
ـ اگه يه روز بميره چي كارش ميكني؟
ـ اوه، چه حرفايي ميزني بچه، من از اينها زياد دارم تا الان
چهارتاش مرده. اين يكي هم مردنيه؛ قيافهاش را ببين.
دختر به داروخانه نگاه ميكند. مادرش از داخل داروخانه ميپاييدش و
با اشاره ميگويد كه از جايش تكان نخورد.
پيرمرد ميگويد: حالا چي ميگي، فال بگيرم يا نه؟
ـ اگه پول داشتم ميگرفتم
ـ تو چقدر اگه اگه ميگي بجه؟
ـ مامانم ميگه ارثيه...بابام هم ميگفت: مامانم ميگه... اگه
مامانم بياد بهم يه فال مي دي؟
ـ مامانت كجاست؟
ـ رفته دواهام رو بگيره
ـ مگه تو دوا ميخوري؟
ـ اگه نخورم ميميرم، دكتر ميگه.
ـ بيا بگير، بيا پول نميخواد...
ـ اگه مامانم هم بياد پول نميگيري؟
ـ اگه مامانت بياد پول ميگيرم.
دختر به پرنده نگاه ميكند، افتاب به پرهاي طلايي رنگ پرنده
ميتابد، انگشتش را به ميله نزديك ميكند، پرنده نگاه ميكند.
ـ اگه يه روز بخواد بره ميزاري بره؟
ـ اينا « دست دونه» خوردهن دختر؛ اگه آدما نباشن اينا ميميرن.
ـ اگه بيمره بايد چالش كني؟! اگه منم بميرم مامانم چالم ميكنه؟
مادر با بستهاي دارو از داروخانه بيرون ميآيد و ميگويد: بريم.
دختر خيره به پرنده، ميگويد: مامان يه فال ميخري؟
ـ فال دونهاي چند آقا؟
ـ صد تومن آبجي.
زن اسكناسي از كيف بيرون ميآورد و به مرد ميدهد و دختر ميگويد:
اگه هرچي بگم جوابش رو ميگه؟
ـ اين صد تومن هم كه پارهاست آبجي ...
دختر چشمهايش را ميبندد. تيغهي آفتاب، روي صورتش خط ميكشد، حالا
حلقههاي قرمز رنگي دور چشمهاي مادرش پيدا ست.
پرنده نوك ميزند و پاكت فال را بالا ميآورد، دختر پاكت را باز
ميكند، مادرش بلند ميخواند:
اگر غمي داري برطرف شود، اگر حاجتي داري برآورده شود، اگر مسافري
داري در راه است...
دخترك به مادرش ميگويد: « اگه» گفتنهاش ممكنه مث من ارثي
باشه...نه مامان؟