پا در کفش شیطان



فتح الله بی‌نیاز

نگاهی به داستان بلند «كفش‏‌هاى شيطان را نپوش» نوشته احمد غلامى
چنان‌چه داستان بلند غلامى دو - سه سال ديرتر از انتشار ترجمه داستان بلند «ارواح» نوشته پل اُستر چاپ مى‌‏شد، بى‏‌ترديد بيش‌تر اهل قلم فكر مى‏‌كردند غلامى تحت تأثير استر بوده يا دست‌‏كم از او الهام گرفته است، اما چاپ تقريباً هم‌زمان اين دو كتاب در ايران هر گونه شبهه‌‏اى را منتفى مى‏‌كند.
«كفش‏‌هاى شيطان را نپوش» داستانى است مبتنى بر جريان بازى‌‏دادن و بازى خوردن، اما نه از نوع متعادل و متوازن بلكه از مقوله نامتعادل و يك‏جانبه (Nonequivalence and Unilateral Type Game)
آذر كه مورد علاقه پويان است، طبق قرار و مصلحت به همسرى ظاهرى امير در مى‌‏آيد تا در صورت دستگيرى او، به‌‏عنوان همسر به ملاقاتش برود و اطلاعات زندان را با بيرون مبادله كند. به علت دستگيرى امير و تشكيلات مرتبط با او كم‌ترين اشاره‏اى نمى‌‏شود، بنابراين انتساب او به جريان‌‏هاى موجود يا حتى ناموجودى كه در آينده موجوديت پيدا مى‏‌كنند، به خواننده محول مى‌‏شود. پويان يك شركت مهندسى را اداره مى‌‏كند و نيلوفر دختر يكى از شهداى جبهه جنگ، كه دوست و همسنگر و همراه پويان بوده است، منشى اوست. با دستگيرى امير و اعدام قريب به يقين او، ماهيت بازى به‌‏كلى تغيير مى‏‌كند و شخصيت واقعى پويان براى آذر مشخص مى‌‏شود؛ درحالى‌‏كه همزمان حس مى‏‌كنيم نيلوفر كه از پويان فاصله مى‌‏گرفت دارد به پويان نزديك‏تر مى‌‏شود و به اين ترتيب تداوم بازى به خواننده القا مى‌‏شود.
داستان از نوع تك‏‌محورى است و نويسنده تمام انرژى داستان را روى رخدادها و شخصيت‏‌هاى حول همين محور متمركز كرده است و نه جوانب ديگر. مثلاً از نحوه معيشت و نيز برخورد جامعه با خانواده نيلوفر، كه مى‌‏توانست چند صفحه‌‏اى به خود اختصاص دهد، خوددارى مى‌‏شود و به‏‌جاى آن فقط بينش مادرِ نيلوفر تصوير مى‌‏شود. با همين شيوه، شخصيت‏‌هاى اصلى و فرعى بازنمايى مى‌‏شوند، مگر اين‏كه پاى عدم‏ قطعيت درميان باشد. طرح داستان از نوع قابل ‏گسترش (Expandable Plot) است؛ يعنى مى‌‏شد رخدادهاى پيرامونى شخصيت‏‌هاى اصلى را بسط داد و به شخصيت‏‌هاى درجه دوم ميدان عمل و گفتار بيش‌ترى داد و روايت را تا حد يك رمان چند صد صفحه‏‌اى حجيم كرد. اما غلامى مثل بعضى از نويسندگان ترجيح مى‌‏دهد كه محور روايت را به ‏نفع حجم آن كمرنگ نكند. به ‏عبارتى در پى «تأثير» محور برجسته و ديناميسم قصه است تا «كامل بودن» آن؛ ايده‏‌اى كه ادگار آلن‏پو آن را مى‏‌ستود و امثال بورخس و كورتاسار سخت به آن پاى‏‌بند بودند و امروزه، خصوصاً در آمريكا، فرانسه و آلمان، بيشتر نويسندگان را مجذوب خود كرده است - بگذريم از اين‏كه مدعيان شاگردى بورخس و كورتارسار در ايران، قصه‏‌اى پنج صفحه‏‌اى را در انشائى دويست و پنجاه صفحه‏‌اى تكرار مى‏‌كنند.
به لحاظ خصلت‌‏نمايى، داستان از تعليق هيجانى، شتاب‏‌آلود و بى‌‏تاب‌‏كننده برخوردار نيست، بلكه تعليقش از نوع شناور و آرام Floating and quiet suspention است. در اين نوع تعليق، قرار نيست گره داستان در پولدار شدن، ازدواج، به قتل‏ رسيدن كسى يا پيداشدن قاتل نمود پيدا كند، بلكه تعليق در پرسش‏‌هاى مربوط به چند و چون شخصيت‏‌ها و رخدادهاى مرتبط با آنها مستتر است. به‏ عبارت ديگر خواننده با هستى‌‏شناختى انسان‏‌ها و رويدادها روبه‌‏رو است: پويان كيست؟ چرا اين‏قدر قوى و درعين حال ضعيف است؟ منظورش از اين اعمال چيست و اين بازيگر به كجا بند است و بين «حالت معصومانه و كودكانه چهره و نگاه او» و رفتار نامّتعين و غيرقابل ‏پيش‏‌بينى و «چشم‏‌های آبى‌‏اش» كه نيلوفر را به وحشت مى‌‏اندازد، چه رابطه‌‏اى وجود دارد؟ اين‏گونه تعليق‏‌ها معمولاً با آرايه‌‏ها و تمهيداتى برجسته مى‌‏شوند و شخصيت‌‏پردازى را با پررنگ‏تر كردن گره و تعليق درهم مى‌‏آميزند؛ كارى كه غلامى براى نمونه در صفحه‌‏هاى 32 و 33 مى‏‌كند. او در شناساندن پويان به خواننده مى‌‏نويسد: «پويان مى‏‌دانست نيلوفر كيف را مى‌‏گذارد روى ميز و گذاشت؛ مى‌‏نشيند روى صندلى و نشست، دوباره بلند مى‏‌شود و كيفش را برمى‏‌دارد و اين كار را هم كرد. مى‌‏رود طرف در تا برود خانه و رفت. مى‌‏دانست حالا برمى گردد و...» اين رفت و برگشت بين ذهن پويان و كنش‏‌هاى نيلوفر، درعين حال كه شناخت بيشترى از هر دو نفر به‌‏دست مى‏‌دهد، گره مورد اشاره قبلى را پررنگ‏تر مى‌‏كند، زيرا به‏‌سرعت درمى‌‏يابيم كه اين‌ها همه عواملى‏‌اند براى فضاسازى جزيى‏‌ترى كه آنجا هم پويان ژست تازه‏اى از نوع‌دوستى به خود بگيرد و خود بيش‌تر از پيش رازناك جلوه دهد.
پويان درعين حال كه براى آذر، به‏‌عنوان هم‌فكر، رؤيا به‌‏عنوان همسر، نيلوفر به‏‌عنوان كارمند، نقش و «محدوده بازى» تعيين مى‏‌كند، رشته اعصاب و عواطف آن‌ها را هم در دست مى‏‌گيرد. نيلوفر از او مى‌‏ترسد، ولى در خانه هم عطر خوش‏بوى اهدايى او را به خود مى‏‌زند و به او فكر مى‏‌كند. آذر اعتماد گذشته را به پويان ندارد، ولى «وقتى دلش مى‏‌خواهد نگران باشد و وقتى دلشوره به سراغش مى‏‌آيد، بوى پويان او را آرام مى‌‏كند.» (ص 19) رؤيا مدام با پويان جر و بحث مى‏‌كند و او را اسرارآميز مى‏‌داند و مى‌‏پرسد «تو دنبال چى هستى؟ تو كى هستى» (ص 24) و حتى در كابوس هم دست پويان است كه او را زير آب نگه ‏مى دارد و فقط با خوردن قرص‏‌هاى قوى خواب‌‏آور مى‌‏تواند خود را خلاص كند، اما باز هم «خودش را در آغوش پويان رها مى1‏كند» (ص 43). به‏‌اين طريق خواننده مى‏‌فهمد كه پويان به‌‏شيوه «راسپوتين» اطرافيان را اغوا كرده و به خواب مى‌‏سپارد و طبق دستورالعمل‏‌هاى «ماكياولى» در كتاب «شهريار» آن‌ها را هدايت مى‌‏كند. پويان نمى‌‏داند نيلوفر را دوست دارد، يا نه ولى در انديشه تسخير او است و دوست دارد كه همواره براى نيلوفر يك «سوژه» باقى بماند. اعصاب رؤيا را خرد مى‏‌كند، اما چون تصويرى و حتى اشاره‏اى به مطلق بودن قدرت درونى او نمى‌‏شود، در حالت‌‏هايى - مثلاً زمانى كه «يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عندالله» را مى‌‏شنود، بى‏‌اختيار گريه مى‏‌كند. گويى فضاى غمناك هستى يا به‏‌قول ميگل اونامونو «سرشت سوگناك زندگى» او را به تهى‌‏بودن خود (در عين برخوردارى از قدرت) آگاه مى‌‏سازد: «دلم مى‌‏خواست زمان مى‏‌ايستاد. تو هم رؤيا كنارم بودى، براى هميشه، بدون احساس نياز به يه آدم ديگه.» (نقل به‏‌معنى از ص 41) و گرچه رؤيا احساس امنيت موقت مى‏‌كند، اما «ترس درونى و حذف‌‏ناپذير پويان از ديگر انسان‌‏ها» كه درواقع زاييده رفتار و كردار خودش است، به‏‌قوت خود باقى مى‌‏ماند.
از سوى ديگر، آذر كه بدون رابطه خاصى، به امير عادت كرده بود، پس از دستگيرى او «بيشتر احساس تنهايى مى‌‏كند» (ص 46) ولى پويان كه به‏‌قول آذر «دلش واسه كسى تنگ نمى‌‏شه» موضوع را خيلى ساده مى‌‏گيرد- در حد مردن يك حشره- و مى‌‏خواهد با پول و يك شناسنامه جديد فاقد مهر عقد، او را آرام كند. از نظر او بازى تمام شده است و نتيجه لازم حاصل آمده است، اما آذر به اطلاعات او از دستگيرى امير مشكوك مى‌‏شود. خواننده هم مى‌‏خواهد همين نكته را بداند. طرح روايت، آذر را به خانه بلقيس مى‏‌كشاند كه در دادسرا مسؤول بازرسى كيف و لباس زن‌‏ها است و چند روز پيش نگاه چندش‏‌آورى به آذر كرده بود و يك شماره تلفن به او داده بود. البته تمام اين وقايع در چند سطر، با ايجاز و خونسردى تصوير مى‌‏شوند. هم‌دردى آذر و احساس تعهد اخلاقى نسبت به سرنوشت امير، جاى زنجيره قبلى علت و معلول‌‏ها را مى‌‏گيرد. حتى به خواسته عجيب بلقيس تن مى‌‏دهد تا هرطور شده امير را پيدا كند. كشف حقيقت، ماهيت پويان را به‌‏طور كامل به آذر مى‌‏شناساند. واكنش عصبى پويان در قبال اين شناسايى، با كاربرد واژه‏‌هاى كثافت براى امير [مرده] و آذر، دست او را بيشتر رو مى‌‏كند؛ درحالى‌‏كه دو صفحه پيش در يك رجعت به گذشته ساده، خواننده پى مى‌‏برد كه نيلوفر مى‏‌خواهد همراه پويان سر قبر پدرش برود و مادرش به نيلوفر كه مدعى دوستى پدر خود و پويان است، مى‏‌گويد: «نه، دوست او نبوده، [تازه]، خيلى‌‏ها با پدرت جبهه بودن... زمونه عوض شده...اگه با پويان اومدى، حق ندارى بياى بالاى سر پدرت.»(ص 55) كه بى‏‌تردى با ارزشمندترين ديالوگ داستان است. وضعيت روحى - عاطفى مادر نيلوفر ارتباط زيادى به موقعيت دخترش دارد. حالت‏‌هاى مادر آذر هم در رابطه با دخترش شكل مى‏‌گيرد، بنابراين اگر در نظر بگيريم كه بلقيس هم به‌‏طور غيرمستقيم «نان‏خور» وضعيتى است كه پويان يكى از عوامل بازتوليد آن است- هر چند كه «انسان‏‌تر از پويان است»، پس موقعيت اجتماعى - روحى تمام زن‏‌هاى داستان به‏‌نوعى به «قدرت پويان» گره خورده است. غلامى اين شخصيت و اقتدارش را ايدئولوژيك نشان نداده است، اما خواننده پى مى‏‌برد كه پويان شخصيتى است كاملاً ايدئولوژيك يا دست‏كم «ايدئولوژيك‌‏نما». با اين حال شخصيتش مطلق و تك‏‌بُعدى نيست. برعكس، در جاهايى به‏‌صورت نمادين «لجن‌‏مال» مى‏‌شود. اين بازيگر سياسى و تنوع‌‏طلب جنسى و عياش مرفه كه مى‏‌گويد «پول مذهبى و غيرمذهبى نمى‌‏شناسه» در محفل سه نفره‏اى كه با دوستان و همكارانش خادم و رهنما دارد، و درحالى‌‏كه چند لحظه پيش گفته بود «هر چى فكر كنى بازم ته زندگى خاليه» درواقع به پوچى انهدام‏‌گر زندگى خود اشاره مى‏‌كند. خالى‌‏بودن زندگى او بايد تاوانش را در ويرانى زندگى ديگران بجويد. بى‌‏دليل نيست كه پس از نوشيدن، گريه مى‌‏كند و در پايان دست مى‌‏كند لاى خزه گنديده و بر سر خود خزه مى‏‌ريزد، تا هم دوستانش بخندند و هم خودش - خنده‏اى عصبى و از سر يأس فلسفى كه به گريه ختم مى‌‏شود؛ حركتى كاملاً نمادين كه معناى آن براى خواننده روشن است. يأس فلسفى پويان از مقوله «يأس كاليگولا» است بعد از مرگ خواهرش؛ خواهرى كه براى جلاد روم «بسيار عزيز» بود. خواننده از خود مى‌‏پرسد پس چرا اين مرد بايد مدام در حال «قربانى گرفتن» باشد و براى چه منظورى؟ گرچه پاسخ كلى را بايد در ساختارهاى فرا فردى جستجو كرد، اما در مقياس فردى «نيكيتا خروشچف» جوابى به ما مى‏‌دهد كه يكى از تأويل‌‏هاى همين متن است: «مرد دير يا زود از پول، شهرت، زن، نوشيدن، سفر و گردش سير مى‏‌شود، اما از قدرت هرگز. برعكس، هر چه بيشتر غرق قدرت مى‌‏شود، بيشتر طالب آن مى‌‏شود؛ خصوصاً وقتى پاى بازى سياسى در ميان باشد.»
پويان چه نماد يك فرد باشد چه يك جريان، به هر حال عنصر اقتدارگرايى است كه ناگزير از ادامه بازى مرگ و زندگى با ديگران است. روزى كه اين بازى را از او بگيرند، يعنى تاريخ مصرفش تمام شده است. اما مساًله در عين‏‌حال خصلت روانكاوانه هم دارد: خود او با اين بازى، به خود و زندگى‌‏اش معنا و هويت مى‏‌بخشد. اگر اين كار را نكند، چه كند؟ يا بايد «نقشه‏‌هايى را كه حتى نيلوفر هم مى‏‌داند بررسى شده‏‌اند» نگاه كند، يا لجن بر سر خود بريزد و به «حفره‌‏هاى سياه و خالى ساختمان سيمانى نگاه كند» يا شاهد دعواهاى همسرش باشد. دست او براى همه رو شده، توخالى بودن شعارهايش ثابت شده است و كسى به او اعتماد ندارد و گرچه به توصيه ماكياولى طورى رفتار مى‌‏كند كه «بهتر است مردم از تو بترسند تا دوستت داشته باشند» و همه از او وحشت دارند، اما باز دست بردار نيست؛ از اخلاقيات و مذهب و خدا حرف مى‌‏زند و «بوى عطرهاى اهدايى‌‏اش» همه‌‏جا مى‏‌پيچد و در انديشه فريب و همراهى كسى مثل نيلوفر است. پنهانى‏‌هاى او هرگز عريان نمى‌‏شوند؛ همان‏‌طور كه نقاب سياستمداران ميهن‌‏پرست، مروج‏‌هاى دلسوز اخلاق، نويسنده‏‌ها و شاعرهاى حقيقت‏‌جو و ناشران آثار آرمان‌گرايانه هرگز به‌‏تمامى برداشته نمى‌‏شوند و جهان به‌‏قول «ريلكه» آلوده به اين است كه «انسان‏‌ها بسيارند اما چهره‏‌ها بسيارتر، زيرا هر كسى چند چهره دارد»
بيشترين شخصيت‏‌پردازى اين داستان بلند به پويان اختصاص يافته است؛ هر چند كه نيلوفر و آذر هم خوب ساخته شده‏‌اند. به‏‌عقيده من در كل آثار غلامى، پويان ساختمندترين شخصيت داستانى او است. پويان كه كم خودگويى مى‏‌كند، زود به جنگ نتيجه خودگويى‌‏اش مى‏‌رود. در صفحه 45 با خود مى‏‌گويد: «كار داره گره مى‌‏خوره، بايد درستش كنم.» ولى در ظاهر قيافه‌‏اى متضاد با درونش مى‏‌گيرد: حالتى غم‏زده، مظلوم و معصوم و به اين طريق نه‌‏تنها مردم باورش مى‏‌كنند، بلكه اگر طرف مقابل زن باشد، با «نجابت» به‌‏سويش مى‏‌رود. زنش به او مى‏‌گويد: «من مى‌‏ترسم پويان، من كسى رو مى‌‏بينم كه بقيه نمى‌‏بينند. بقيه هم كسى رو مى‏‌بينند كه من نمى‌‏بينم.»(ص 42) درواقع ما اين‌جا با شخصيتى كاملاً رياكار و بازيگر روبه‌‏رو هستيم كه اگر قرار باشد وارد يك بازى شود، هم به‌‏دليل شخصيت خودش و هم پتانسيل روابط اجتماعى، بازى‌‏اش برخلاف داستان «ارواح» پل اُستر خونبار مى‌‏شود.
نكته ديگر اين‏كه بيشتر قربانيان پويان زن‌‏اند و امير قربانى اصلى نماد مردم عادى است كه دلش پيش گذشته است، ولى باز هم بازى را ادامه مى‏‌دهد. غلامى با يك بازى زبانى گذشته امير را به زنى به‌‏نام «زيبا» وصل مى‏‌كند كه به‏‌عقيده من استعاره كل گذشته است براى امير.
ساختار كلى روايت بيشتر بر اركان تداعى و رجعت ساده به گذشته سامان مى‏‌پذيرد تا توصيف و نقل؛ بى‌‏آن‏كه وجه نمايشى متن را به‏‌تطويل بكشاند. تنها فضايى كه به‌‏نظر من در حد و اندازه بقيه فضاها ساخته نشده است، خيابان سپيدار و در ِ سرم‌ه‏اى و حضور آذر در آن‌جاست؛ هر چند دهشت آذر در پايان اين فضاسازى به دليل ديدن پويان در ماشين، موجه جلوه كرده‌باشد. نكاتى هم مى‏‌توانست بار معنايى داستان را ارتقاء دهد و حتى ساختار آن را انسجام بيشترى ببخشد، و آن تقويت حس نوستالژيك و احساس باخت امير است و نيز تلطيف بيشتر رابطه امير و آذر كه به قول امير «يا اشتباهى سر راه هم قرار مى‌‏گيرن يا دير.»


 
جهان اندیشیدگی در داستان مدرن
ساعدی؛ گوهر فروزان داستان و نمايش
پا در کفش شیطان
کدام حرف‌ها؟ مسئله این است
داستان
شـعـر
روح آزادی بر فراز آشیانه‌ی سینما
بازگشت اعجوبه‌ها
معرفی کتاب