چيزي هست كه نمي‌شود تعريفش كرد

 

فتح‌الله بي‌نياز
 

گوشي را با سستي روي دستگيره گذاشت و با قيافه گرفته‌اي از كيوسك بيرون آمد. با خودش گفت:« ولي همين امروز آگهي زده بودند، چطور به اين سرعت استخدام كردند؟ هنوز كه روزنامه درست و حسابي پخش نشده. يعني بعد از شونزده ماه، به محض چاپ آگهي، استخدام كردند؟»
دختري كه منتظر نوبت بود، با تعجب نگاهش كرد و داخل كيوسك شد. مرد جوان كه هنوز ايستاده بود، بي‌هدف به راه افتاد. در همان حال كه نگاه غمگينش را به خيابان و ساختمان‌ها مي‌انداخت، مسير كوتاهي را چند بار رفت و برگشت. دختر هم‌چنان گوشي در دست به ديوار كيوسك لم داده‌بود و هرازگاهي با لوندي حرف مي‌زد. مرد جوان طوري به قيافه شاد او زل زد كه گويي تا پيش از آن آدم شاد نديده‌بود. از شادي و آسودگي خيال دختر بدش آمد:« چقدر بعضيا الكي خوشن!»
كلافه و بي‌حوصله، دوباره راه افتاد. دست‌هايش را به هم ماليد و با خودش گفت:« ديگه از روزنامه‌ها، از آگهي استخدام، از كيوسك تلفن و از پول ’خرد متنفرم. از آدمايي كه اين‌جور وقتا با وراجي‌شون، اعصابمو خرد مي‌كنن، متنفرم. حالا هم اين دختره‌ الكي خوش، بيست دقيقه است داره اعصابمو خرد مي‌كنه. اصلا به روش نمياره كه يكي منتظره ايستاده.»
تا دختره بيرون آمد، او را از ياد برد و به سرعت جايش را پر كرد و شماره گرفت. بعد از چند كلمه، فهميد شماره اشتباه افتاده‌است. با دندان قروچه، دوباره شماره گرفت؛ اين بار درست بود. كمي كه به حرف‌هاي آن طرف خط گوش كرد، مشخصاتش را گفت؛ بعد ساكت شد و قيافه‌اش كم‌كم در هم رفت. سر انجام با حالتي نيمه‌جان گوشي را سر جايش گذاشت. بيرون، كسي منتظر نبود. دوباره به روزنامه زل زد. كمي اميدوار شد. در جيبش سكه نداشت. باز هم جست‌وجو كرد، ولي بي‌نتيجه بود. آن سوي خيابان مردي را ديد. صدا زد:« آقا، سكه دارين؟»
مرد با نارضايتي دست در جيب برد و گفت:« آره»
مي‌خواست به آن طرف خيابان برود و سكه را بگيرد و تشكر كند، كه مرد آن را برايش پرت كرد. از دور به مرد خيره شد؛ بعد خم شد و سكه را برداشت و با غيظ به طرفش پرت كرد. مرد برگشت، نگاهش كرد و رفت.



 

جهان اندیشیدگی در داستان مدرن
ساعدی؛ گوهر فروزان داستان و نمايش
پا در کفش شیطان
کدام حرف‌ها؟ مسئله این است
داستان
شـعـر
روح آزادی بر فراز آشیانه‌ی سینما
بازگشت اعجوبه‌ها
معرفی کتاب