اسطوره‏‌هاي سرگردان

 

فتح‏الله بى‏نياز
نگاهى به رمان "سَرِ هيدرا" نوشته كارلوس فوئنتس ترجمه كاوه ميرعباسى
"سر هيدرا" (The Hydra Head)داستانى است سياسى - تاريخى كه بخشى از آن به زندگى "فيلكس مالدونادو" در مكزيك مى‏پردازد تا با نگاه به مناسبات "سياسى - اجتماعى - اقتصادى" به لايه‏هاى مختلف فرومايگى و توطئه‏گرى چهره‏هاى شاخص و به‏ظاهر درستكار را نشان دهد. اين داستان روايت آميخته داناى كل محدود و داناى كل نامحدود از سازمان جاسوسى مكزيك است كه قصد دارد با سازمان‏هاى جاسوسى "سيا" و "كا.گ.ب" مقابله كند. اعضاى اين سازمان جاسوسى به سرِ هيدرا تشبيه شده‏اند؛ سرهايى كه به‏خاطر حفظ منافع ملى، شور مبارزه و مقاومت دارند و هرگاه يكى از آنها قطع شود دو سر ديگر به جايش مى‏رويد تا با استقامتى پايدارتر مبارزه را ادامه دهد. البته بايد ديد اين امر برساخته مى‏شود يا خير؟ در هر صورت "يك تشكيلات اطلاعاتى، هرقدر هم كه بخواهد به آرمان‏هاى عدالت‏طلبانه‏اش وفادار بماند، در اثر روش‏هايى كه به آنها توسل مى‏جويد، يعنى عوامل ايجاد هراس، به فساد و تباهى كشيده مى‏شود، به‏جاى آن‏كه در خدمت عدالت قرار گيرد، كه چه بسا هدف اوليه‏اش بود، عامل سركوب مى‏شود. جاسوسى كانونى است كوچك با ساختار فاشيستى، كه درنهايت، مثل غده‏اى سرطانى، جامعه‏اى را كه در آن رخنه كرده است، آلوده مى‏كند. "همه قهرمان‏هايش، از اوليس گرفته تا جيمز باند، ارتجاعى هستند." (ص 344) اين داستان در چهار بخش بيان مى‏شود و من از خواننده توقع دارم خلاصه آن را بخواند تا به نقطه‏نظرات نگارنده بيشتر پى ببرد. در بخش مهمان خويش، "فليكس مالدونادو" در مكزيكوسيتى نزد استادش دكتر "برنشتاين" مى‏رود. دكتر او را از ورود زنى به‏نام "سارا كلاين"، كه عشق آرمانى فليكس است، مطلع مى‏كند. سارا از اسراييل مى‏آيد و قرار است در مهمانى فردى به‏نام "روستى"، رئيسِ دفتر مديركل فليكس، شركت كند. دكتر همچنين از او مى‏خواهد كه در مراسم اعطاى جايزه ملى در كاخ ملى حاضر شود، چون قرار است برنشتاين جايزه اقتصاد را از دست رئيس‏جمهور بگيرد. فليكس سوار يك تاكسى مى‏شود. يك پرستار، يك دانشجو و نامزدش، زنى با سبدى پر و دو راهبه نيز سوار تاكسى مى‏شوند. در هتل پرونده‏هايى را مى‏خواهد، ولى منشى هيچ‏يك را نمى‏آورد. منشى از طريق تلفن، فليكس را به‏عنوان "فردى ناشناس" به آن‏سوى خط معرفى مى‏كند. مردى به‏نام "سيمون ايوب" وارد اتاق مى‏شود و از فليكس مى‏خواهد كه بعدازظهر نزد مديركل برود. فليكس ناهار را با معشوقه‏اش "مرى" مى‏خورد. در اينجا ما به علت روانى اين رابطه پى مى‏بريم: فليكس اولين مردى است كه لذت جنسى را به مرى چشانده است، در ضمن "ابى بنجامين" شوهر مرى بدجورى زشت است. به هر حال فليكس عصر به ملاقات مديركل مى‏رود. براى رأى يك جنايت به يك اسم احتياج دارد. فليكس موافقت نمى‏كند، بعد مى‏خواهد همراه همسرش "روث" به مهمانى شام خانه روستى برود، ولى همسرش به‏دليل حضور "سارا" با او نمى‏رود. فليكس يك عاشق‏پيشه است و با زن‏هاى زيادى رابطه دارد. از بين‏شان مرى مظهر عشق جنسى و سارا مظهر عشق آرمانى و افلاطونى اوست و روث زنى است كه مى‏تواند مشكلات عملى زندگى فليكس را حل كند. به همين دليل با او ازدواج كرده است و به‏خاطر او تغيير دين داده و يهودى شده است. دكتر برنشتاين، مرى و همسرش و سارا نيز يهودى هستند. البته با همين اندك روابط ما به وجهى از شخصيت فليكس پى مى‏بريم: او يك جنس مخالف را براى "جنسيت" او مى‏خواهد، يكى را براى "تفكر عالى" و سومى را براى "انجام امور روزمره" - كه در يك متن ادبى حرف تازه‏اى نيست و عقيده شخصى نگارنده اين است كه دو مورد از اين سه مورد صرفاً در حد ارضاى غريزه جنسى است؛ به‏بيان ديگر فقط يك فرد از جنس مخالف هست كه مى‏تواند عرصه غالب را در شور و عاطفه كامل روحى - جنسى به خود معطوف كند. به‏هر حال در جريان مهمانى فليكس مى‏فهمد كه سارا معشوقه دكتر برنشتاين شده است. سارا از يهوديانى است كه مستقيماً مورد شكنجه فاشيست‏هاى آلمان قرار گرفته بود. او بعدها به‏خاطر تشكيل جامعه اسراييل به فلسطين مى رود. دكتر برنشتاين سالى دوبار به آنجا مى‏رود. از نظر فليكس همين ملاقات‏ها سبب شده است كه سارا معشوقه برنشتاين شود. فليكس گرچه هيچ‏گاه به سارا، به‏خاطر رنج‏هايى كه از فاشيست‏ها كشيده، دست نزده است، ولى پى بردن به رابطه او با دكتر سبب حسادتش مى‏شود. سارا كه از حسادت فليكس ناراحت شده است، رابطه‏اش را "امرى خاص" مى‏داند و مى‏گويد "قربانى‏هاى سابق حالا جلادهاى آنهايى شدند كه سابقاً آزارشان مى‏دادند...حالا خودمان جلادهاى جديدى شديم براى قربانى‏هاى جديد." (ص 80 و 79) فليكس مى‏گويد "جلادهاى‏تان، بالاخره، همان‏طور كه مى‏خواستند به شما غلبه كردند. البته از توى قبر." (ص 80) در اينجا نويسنده امرى تاريخى را كه امروزه بچه‏هاى دبستان هم از آن اطلاع دارند، روايت مى‏كند: قدرت، متناسب با مقّدرات تاريخى در پى قربانى است؛ حتى اگر اسپارتاكوس، روم را فتح مى‏كرد، خود تبديل به كراسوس و ژوليوس سزار مى‏شد؛ چنان‏كه بازماندگان حسن صباح، يعقوب ليث، سربه‏داران چنين شدند. نكته ديگر به پديده "حسادت از پهلو" برمى گردد؛ به اين ترتيب كه براى نمونه گاهى دو فاسقِ يك زن متأهل به هم حسادت مى‏كنند، درحالى‏كه شوهر زن چندان به آنها حسد نمى‏ورزد. اين امر به تحليل دقيق روانشناختى نياز دارد كه به دليل محدوديت امكانش را نداريم. فليكس به هتل مى‏رود. به‏ياد مى‏آورد كه به‏خاطر همراه نداشتن كارت نتوانسته بود حقوقش را از حسابدارى بگيرد و حسابدار او را نشناخته بود. فليكس حس مى‏كند آنها، منشى، مديركل و ايوب دارند هويت او را به‏عنوان فليكس مالدونادو انكار مى‏كنند. در لابى هتل، ايوب را مى‏بيند. ايوب از او مى‏خواهد كه در مراسم اعطاى جايزه ملى شركت نكند. فليكس صبح روز بعد به‏موقع در مراسم اعطاى جايزه ملى شركت مى‏كند با اين اميد كه رئيس‏جمهور هنگام دست دادن با او هويتش را به‏عنوان فليكس مالدونادو به اثبات برساند، زيرا او عادت دارد هنگام دست دادن با مهمان‏ها اسم و مقام‏شان را برزبان بياورد. در بخش مأمور مخفى مكزيكى فليكس در يك كلينيك و در اتاقى كه مخصوص بيماران روانى است با صورتى باندپيچى شده بسترى است. مديركل و ايوب در اتاقش هستند. مديركل مى‏گويد چون حاضر نشد اسمش را در اختيار آنها بگذارد، حالا از نظر ديگران يك مرده به‏حساب مى‏آيد، زيرا در كاخ ملى به‏محض اين‏كه رئيس‏جمهور به او نزديك مى‏شود فليكس بى‏هوش بر زمين مى‏افتد. كسى به رئيس‏جمهور شليك مى‏كند، ولى تير به شانه برنشتاين مى‏خورد. فردى هفت‏تير را در دست بى‏هوش فليكس مى‏گذارد و او به‏عنوان سوءقصدكننده به جان رئيس‏جمهور به زندان ارتش فرستاده مى‏شود و بعد در حال فرار از پشت گلوله مى‏خورد و مى‏ميرد و مراسم تدفين او با شركت همسر و خويشاوندانش ديروز برگزار شده است. فليكس مى‏خواهد بداند چه كسى به‏جاى او كشته شده است؟ مديركل پاسخ نمى‏دهد. فقط مى‏گويد كه روى صورت او عمل جراحى دقيق صورت گرفته است و ديگر كسى او را به‏عنوان فليكس مالدونادو نخواهد شناخت. مديركل مى‏رود و فليكس با ايوب تنها مى‏ماند. پرستارى به درخواست ايوب باند صورت فليكس را باز مى‏كند. فليكس بلافاصله پرستار را به‏ياد مى‏آورد. او كه "ليچيتا" نام دارد؛ همان پرستارى است كه سوار تاكسى شده بود. فليكس وقتى با ليچيتا تنها مى‏شود، از او مى‏خواهد روزنامه برايش بياورد. در روزنامه هيچ خبرى درباره سوءقصد به رئيس‏جمهور يا مرگ فليكس ديده نمى‏شود. فليكس ياد گفت‏وگويش با برنشتاين مى‏افتد "وقايع سياسى حقيقى هيچ‏وقت در مطبوعات مكزيك منعكس نمى‏شوند." (ص 116) ليچيتا صفحه حوادث را مى‏خواند و فليكس مى‏فهمد سارا كلاين به قتل رسيده است و سفارت اسراييل مسؤوليت تحويل جسد و دفن آن را به عهده نگرفته است. فليكس از پرستار مى‏خواهد در فرار كمكش كند. با آتش‏سوزى عمدى همراه ديگران از بيمارستان خارج مى‏شود و به آدرسى مى‏رود كه ليچيتا به او داده بود. راننده تاكسى به‏نام "دون ممو"، به او يك دست لباس مى‏دهد. فليكس به آرامگاه مى‏رود. بالاى سر جسد سارا مى‏ايستد و بعد از طلب بخشش از او، بدن برهنه‏اش را كه هيچ‏گاه نديده بود، نگاه مى‏كند. با خود مى‏گويد:" هميشه دوستش خواهد داشت، دور باشد يا نزديك، پاكدامن يا گناه‏آلود، زنده يا مرده." صداى پا مى‏شنود، برمى‏گردد و ليچيتا را مى‏بيند. ليچيتا مى‏گويد حاضر است به‏خاطر فليكس، شوهرش "دون ممو" را ترك كند و اعتراف مى‏كند ايوب جسد را تحويل گرفته، به آنجا آورده و مطمئن بوده است كه فليكس پس از فرار به آنجا خواهد آمد. ليچيتا را هم فرستاده كه او را به يك جاى امن ببرد. فليكس بى‏اعتنا به او سوار تاكسى مى‏شود و به هتلى مى‏رود كه سارا در آن آپارتمانى اجاره كرده بود و آپارتمان او را اجاره مى‏كند. تصميم مى‏گيرد صفحه‏اى گوش كند. يك صفحه نو پيدا مى‏كند. آن‏را روى گرامافون مى‏گذارد و صداى سارا را مى‏شنود. سارا صفحه را براى فليكس پر كرده است و در آن از خشونت اسراييلى‏ها نسبت به فلسطينى‏ها و غصب سرزمين‏هاى آنها صحبت مى‏كند. اعمال آنها را سبب برباد رفتن اميدهاى خود براى تشكيل جامعه‏اى مبتنى بر عدالت و عشق مى‏داند. سپس از عشق خود به فردى فلسطينى به‏نام "جميل" صحبت مى‏كند و مى‏گويد آشنايى با او سبب شده است كه خود را يك فلسطينى بداند. اما برنشتاين با تأييد و ضرورى دانستن اعمال وحشيانه اسراييلى‏ها تبديل به كارگزار قدرت‏هاى گذرا شده است و "قدرت چون مى‏داند كه ناپايدار است، هميشه بى‏ترحم است" (ص 156) سارا براى به‏دست آوردن اطلاعات درباره نقشه‏هاى اسراييل در مورد فلسطينى‏ها و تحريك فليكس براى اين‏كه از برنشتاين متنفر شود، معشوقه برنشتاين شده است. و مى‏گويد دولت اسراييل به‏خاطر عشق او به جميل نسبت به او مشكوك شده است، با اين حال قصد دارد به فلسطين بازگردد و در كنار جميل برضد اسراييل مبارزه كند. فليكس صفحه را در چمدانش مى‏گذارد و بعد با رمز با كسى كه "ناخدا" مى‏نامد، تلفنى صحبت مى‏كند. ايوب مى‏آيد و مى‏گويد چون سفارت اسراييل هر نوع مسؤوليتى را در رابطه با سارا انكار كرده است، او وظيفه خود دانسته كه جسد را تحويل بگيرد، بسوزاند و خاكسترش را براى او كه "عاشق سارا" بوده است بياورد. ايوب جعبه خاكستر را به فليكس مى‏دهد. فليكس شب در يك كافه با پسر دانشجو و دوست دخترش كه سوار تاكسى شده بودند، روبه‏رو مى‏شود. خود را به آنها مى‏شناساند و بعد درباره قتل سارا از دانشجو كه "اميليانو" نام دارد سؤال مى‏كند. اميليانو قبلاً درباره قتل سارا تحقيق كرده است. شبِ قتل ماشينى كه چند پسر در آن بودند، جلوى در ساختمان هتل توقف مى‏كند و جوان‏ها آواز مى‏خوانند. همزمان در ساعت دوازده شب راهبه‏اى به قصد گرفتن صدقه نزد دربان هتل مى‏رود. در ضمن اميليانو به فليكس مى‏گويد دكتر برنشتاين در كاخ گلوله نخورده است، بلكه در منزلش و هنگام تميز كردن هفت‏تير، گلوله‏اى از آن دررفته و به شانه‏اش خورده است. اميليانو و دوست دخترش "روسيتا" از قضيه سوءقصد به‏جان رئيس‏جمهور اطلاعى ندارند. فليكس از اميليانو مى‏خواهد از "ناخدا" بخواهد كه درباره اين‏كه چه كسى جاى او كشته شده است و درباره قاتل سارا و شماره ماشينى كه آن شب جلوى هتل آمده بود، برايش تحقيق كند. فليكس براى پيدا كردن برنشتاين به هتلى در شهر "كواتثاكواكلوس" مى‏رود. برنشتاين پس از صحبت درباره بى‏هوش شدن فليكس در كاخ و گلوله خوردن خودش در خانه، به فليكس مى‏گويد پرونده‏اى درباره او پيدا كرده‏اند. اطلاعات آن پرونده در اختيار همه هست و فليكس مى‏تواند آن‏را در روزنامه‏ها چاپ كند. فليكس بى‏اعتنا به صحبت او غيرمستقيم به پيغام سارا و دستگيرى و شكنجه جميل توسط او و به‏خاطر حسادت به سارا اشاره مى‏كند و مى‏خواهد برنشتاين بگويد چه كسى سارا را كشته است. او به‏جاى پاسخ، براى موجوديت اسراييل دلايلى مى‏آورد. از نظر او فلسطين و فلسطينى‏ها يك چيز بى‏صاحب هستند كه حتى اعراب هم چشم ديدن‏شان را ندارند و تنها در اتحاد با يهودى‏ها مى‏توانند از امكانات رفاهى برخوردار شوند، زيرا يهودى‏ها با سلاح همبستگى توانسته‏اند تقدير را تحت اختيار خودشان درآورند و قدرتمند شوند. آنها پس از هزاران سال آزار و آوارگى، خود جلاد شده‏اند تا ديگر قربانى نشوند. آنها تبعاتِ قدرت را، كه مسؤوليت جنايت هم جزء آن است، به "دلخوشى قربانى بودن، به اميد تشويق آيندگان و همدردى انسان‏هاى پاكدل و خوش‏نيت ..." (ص 188) ترجيح مى‏دهند. فليكس مى‏گويد بهتر است آنها اراضى اشغالى را به صاحبان‏شان بازگردانند تا بار ديگر مورد آزار و سركوب قرار نگيرند. برنشتاين مى‏گويد روزى بالاخره سرزمين‏هاى اشغالى را تخليه مى‏كنند، اما صلح هنگامى برقرار مى‏شود كه عرب‏ها به حقوق مهاجران يهودى احترام بگذارند. نگاه فليكس به انگشت برنشتاين مى‏افتد و متوجه مى‏شود انگشترى نگين‏دارش در دستش نيست. از اتاق خارج مى‏شود. پيشخدمت هتل را جلوى در ساختمان مى‏بيند. به‏سويش مى‏رود، اما پيشخدمت فرار مى‏كند. فليكس او را تا اسكله تعقيب مى‏كند. پيشخدمت در بارانداز، نزديك يك كشتى نفت‏كش سرعتش را كم مى‏كند. فليكس با او گلاويز مى‏شود، مشت بسته او را باز مى‏كند و انگشتر بى‏نگين برنشتاين را درمى‏آورد. كشتى نفت‏كش آماده حركت مى‏شود. در همين زمان فليكس چهره سارا كلاين را در نقطه‏اى نورانى از كشتى مى‏بيند و اسم كشتى را به‏خاطر مى‏سپارد. در بخش عمليات گودالوپ فليكس با توجه به اسم كشتى پى مى‏برد كه مقصد آن "تگزاس" است، پس به آن‏جا مى‏رود و پيش از رسيدن كشتى به مقصد مى‏رسد. ولى مى‏فهمد قرار نيست يك كشتى با چنان اسمى از جايى بيايد. فليكس نزد "هردينگ" ناخداى كشتى مى‏رود و اسم كشتى "آليس" را مى‏شنود و به ياد مى‏آورد كه برنشتاين اين اسم را بر زبان آورده است. به همين دليل در اسكله پنهان مى‏شود و منتظر لنگر انداختن آن كشتى مى‏ماند. بعد از رسيدن كشتى، روستى رئيس دفتر مديركل را مى‏بيند كه به‏سوى كشتى مى‏رود و بعد كسى را كه فكر كرده بود سارا است، مى‏بيند. بلافاصله "آنخليكا" زن روستى را مى‏شناسد. او با تقليدى بسيار ناشيانه خود را به شكل سارا درآورده است. نگين شفاف انگشتر برنشتاين را بر انگشت او مى‏بيند. فليكس، روستى و همسرش را تا هتل تعقيب مى‏كند و كنار اتاق آنها اتاق مى‏گيرد. وقتى كه آنخليكابه‏سوى استخر مى‏رود، فليكس انگشتر را از دستش بيرون مى‏كشد. خود را به هردينگ مى‏رساند. نگين را بر انگشترى برنشتاين سوار مى‏كند و از او مى‏خواهد آن‏را به انگشتش كند. سپس رمزى به او مى‏دهد و مى‏گويد با شنيدن چنين رمزى نگين را به پسر و دختر جوانى در اسكله كواتثاكواكلوس تحويل دهد. به هتل بازمى‏گردد و جريان را با رمز به رئيسش "ناخدا" اطلاع مى‏دهد. در همين جريان مردى به‏نام "تروور"، فليكس را به‏اسم فليكس مالدونادو مى‏خواند. تروور مى‏گويد پول بيشترى مى‏دهد تا انگشتر را پس بگيرد. روستى و همسرش شروع به مشاجره مى‏كنند. فليكس از مشاجره آنها پى مى‏برد كه قرار بود آنها انگشتر را در نيويورك به شخصى به‏نام "مان" تحويل دهند، ولى چون تروور پول بيشترى پيشنهاد كرده است، قولش را به او داده‏اند.

 برخلاف ديگر آثار فوئنتس، رمان فاقد بينش روان‏شناسى است و از اين ديدگاه، حركتش نافذ نيست. لذا از مهارت داستان‏نويسى "گرينگوى پير" يا "مرگ آرتيمو كروز" خبرى نيست
آنخليكا با آن‏كه مأموريتش را كامل انجام نداده است، پولش را از تروور مطالبه مى‏كند و بعد از گرفتن پول، شوهرش را مى‏گذارد و مى‏رود. تروور از روستى مى‏خواهد حقيقت را به فليكس بگويد. روستى وجود كسى به‏اسم "مان" را انكار مى‏كند و مى‏گويد از اول قرار اين بود كه انگشتر را به تروور برسانند، تروور خود را نماينده منافع عرب‏ها معرفى مى‏كند، از اهميت نفت براى اعراب، اسراييلى‏ها و مكزيكى‏ها حرف مى‏زند و از مكزيك با تحقير ياد مى‏كند. او نگين انگشتر را حاوى اطلاعات مى‏داند و اسم اين عمليات و ارسال انگشتر براى اسراييل را "گودالوپ" مى‏نامد. او براى اثبات حسن نيتش به فليكس مى‏گويد براى پيدا كردن قاتل سارا دنبال راهبه برود. در جريان اين صحبت‏ها منشى تروور وارد مى‏شود و تروور را آقاى "مان" خطاب مى‏كند و از او مى‏خواهد از پنجره بيرون را نگاه كند. جسد آنخليكا وسط خيابان افتاده است. تروور مى‏گويد يك ايتاليايى را براى كشتن او اجير كرده بود. البته نقشه او اين است كه روستى را به‏عنوان قاتل همسرش تحويل مكزيك بدهد و مى‏داند كه روستى ترجيح مى‏دهد به‏عنوان يك قاتل شناخته شود تا يك خائن. فليكس به مكزيك بازمى‏گردد و باز هم آپارتمان سارا را اجاره مى‏كند. به مرى تلفن مى‏كند و از او مى‏خواهد شب به آپارتمانش بيايد. در رستورانى با اميليانو و روسيتا ملاقات مى‏كند. آنها خبر مى‏دهند كه هردينگ توسط پيشخدمت هتل برنشتاين كشته شده و هيچ اثرى از انگشتر باقى نمانده است. فليكس به‏ياد حرف تروور مى‏افتد كه اسم عمليات "جمع‏آورى اطلاعات و جاى دادن آنها را در نگين انگشتر و انتقال آن به اسراييل را گودالوپ گذاشته بود." مى‏خواهد باز هم برنشتاين را زير نظر داشته باشند، چون مطمئن است كه انگشتر فقط به‏وسيله او از مكزيك خارج خواهد شد. صبح روز بعد مديركل درباره انگشتر از فليكس سؤال مى‏كند. ايوب مى‏گويد پيش فليكس نيست ولى مى‏داند كجاست. ايوب كه مى‏رود، مديركل مى‏گويد او مسؤول به‏هم خوردن نقشه‏اش براى قتل رئيس‏جمهور شده بود. مديركل به رئيس يا ناخدا كه فليكس او را "تيمون آتنى" مى‏خواند، اشاره مى‏كند و از فليكس مى‏خواهد به او بگويد كه چون انگشتر را به‏دست آورده، اين دفعه او برنده شده است. بعد فليكس را سوار ماشين مى‏كند. در ماشين از اعراب، اسراييلى‏ها، قدرت و سياست حرف مى‏زند. و تشكيلات خود را به سر هيدرا تشبيه مى‏كند. از فليكس مى‏خواهد اين حرفش را به گوش تيمون آتنى برساند. سپس او را جلوى در خانه تيمون پياده مى‏كند و از او مى‏خواهد پانزده روز ديگر سر كارش برگردد. در قسمت سر هيدرا داناى كل محدود بقيه ماجراى فليكس را از زبان تيمون آتنى كه اسم مستعار رئيس است، روايت مى‏كند. تيمون سال‏ها پيش از طريق ازدواج خواهرش آنخليكا با روستى پى مى‏برد كه منابع و ذخاير نفتى مكزيك در خطر غارت آمريكا و اسراييل است. براى ممانعت از دزديدن اطلاعات نفتى توسط جاسوس‏ها، يك شبكه جاسوسى مخفى تشكيل داده و از فليكس دعوت كرده بود كه يكى از اعضا و مأموران اين شبكه شود. او رابطه سارا و دكتر را در مقابل فليكس قرار مى‏دهد تا بتواند سبب نفرت او به دكتر شود؛ زيرا از نظر او برنشتاين جاسوس اسراييل است كه در كشتار ديرياسين، درست سه سال پس از مرگ هيتلر شركت داشته است. حالا تيمون ادعا مى‏كند كه جميل معشوق سارا به‏جاى فليكس در قبر دفن شده است. او عكس‏هايى را كه توسط ليزر بر نگين انگشتر برنشتاين ضبط شده است، به فليكس نشان مى‏دهد. عكس‏ها اطلاعات دقيقى درباره مجتمع‏هاى نفتى مكزيك دربردارند؛ تا آن‏حد كه امريكايى‏ها يا اسراييلى‏ها با استفاده از آنها مى‏توانند فعاليت برخى قسمت‏ها را متوقف كنند يا مكان‏هايى را به اشغال درآورند و هر قدر خواستند، بهره‏مند شوند، "...اين همان سر هيدرايى بود كه مديركل از آن ياد كرده بود..." (ص 332). فليكس مى‏خواهد بداند سارا را چه كسى كشته است. تيمون اظهار بى‏اطلاعى مى‏كند. فليكس در مقابل ادعاى تيمون كه مى‏گويد همان تروور است، نمى‏تواند باور كند كه او خواهرش آنخليكا را كشته است. فليكس از طريق ليچيتا پى مى‏برد كه قاتل كسى نيست جز ابى بنجامين شوهر مرى. فليكس به او شليك مى‏كند و او را در يخچال بزرگ گوشت مى‏اندازد. البته خبر را روث همسر فليكس به ابى اطلاعات داده بود. بنجامين با خون دستش بر شيشه يخچال مى‏نويسد: راهبه. فليكس بيرون مى‏رود و منتظر تاكسى مى‏شود. ناگهان ماشين مديركل جلوى پاى او توقف مى‏كند و فليكس سوار مى‏شود. مديركل به او مى‏گويد مرى و بنجامين جاسوس‏هاى اسراييل هستند و نه به‏قصد كشتن فليكس، بلكه با اطلاع از اين‏كه سارا آنجاست به‏منظور كشتن او به هتل رفته بودند، زيرا از نظر آنها سارا به يهوديان خيانت كرده بود. مديركل به او مى‏گويد چون كشتن يك فرد توسط منجمد كردن او راه‏حل مناسبى نيست، بنجامين را در درون يخچال با شليك گلوله‏اى به مغزش كشته‏اند. فليكس كشتن بنجامين را تنها عملى مى‏دانست كه خودش انجام داده است، ولى با اين حرف مديركل حس مى‏كند هر كارى كه از آغاز مأموريتش تا به موقع انجام داده است، كارهايى بود كه ديگران برايش برنامه‏ريزى كرده‏اند و او بدون آن‏كه خودش متوجه باشد، طبق خواست آنها عمل كرده است. مديركل درست مانند ناخدا درباره شوريدگى هيدرايى حرف‏هايى مى‏زند. حرف‏هايش مشابه حرف‏هاى تيمون آتنى است. گويى يك نفر با دو چهره‏اند. فليكس از او مى‏خواهد او را به خانه‏اش برساند، چون تصميم دارد از اين به‏بعد با همسرش "روث" زندگى كند. مديركل او را جلوى خانه‏اش پياده مى‏كند و مى‏گويد منتظر مى‏ماند تا برگردد. فليكس اين كار را لازم نمى‏داند، ولى مديركل مى‏گويد به هر حال منتظر خواهد ماند. فليكس به خانه‏اش مى‏رود كه فقط چند چراغ روميزى روشنش كرده‏اند. ناگهان صداى سارا كلاين را از نوار كاست مى‏شنود؛ همان گفته‏هاى صفحه‏اى كه برايش ضبط كرده بود. كاست را خاموش مى‏كند و وقتى رويش را برمى‏گرداند، همسرش روث را روى صندلى و در لباس راهبه‏ها مى‏بيند. روث به فليكس مى‏گويد تو هيچ‏وقت واقعاً به دين جديدت ايمان نياوردى. فليكس كه تازه راهبه جلوى در ساختمان هتل سارا را شناخته است، شوكه مى‏شود و با چشم‏هاى بسته خانه‏اش را ترك مى‏كند و به ماشين مديركل بازمى‏گردد. مديركل او را به هتل هيلتون مى‏رساند و همراه او كه مانند ديوانه‏ها هذيان مى‏گويد به اتاقش مى‏رود. فليكس با سرعت به خواب مى‏رود. مديركل بالاى سرش مى‏نشيند و شروع به حرف زدن مى‏كند.
فليكس كه حالا حس مى‏كند فاقد اراده است، در تمام كارهايش آگاهانه يا ناآگاهانه در خدمت سازمان جاسوسى مكزيك است. بالاخره پيشنهاد تيمون و مديركل را براى بازگشت به سر كارش با نام جديد "دشتگو بلاثكث" مى‏پذيرد و همچنان يك جاسوس باقى مى‏ماند.
اگر "مرگ آرتيمو كروز" را بهترين، و "زمين ما" را جادويى‏ترين اثر رئاليستى و "پوست انداختن" را كسالت‏آورترين و خسته‏كننده‏ترين رمان و آئورا را قابل‏ملاحظه‏ترين و مكث‏انگيزترين اثر سنتى (كلاسيك) فوئنتس بدانيم، بى‏شك يكى از ضعيف‏ترين كارهاى او همين "سر هيدرا" است. اين عقيده شخصى نگارنده است، همان‏طور كه در چند مقاله بعضى از داستان‏هاى بورخس را در حد و اندازه "داستان" ندانسته و بيشتر يك طرح‏واره (Sketch) ارزيابى كرده‏ام. دليلى ندارد عقايد و سليقه نگارنده به‏خاطر بعضى ملاحظات پنهان بمانند و قرار نيست نوشته‏هاى خارجى‏ها "وحى مُنزَل" باشند و آنها را تمام و كمال بپذيريم. اگر اين كتاب با نامى ديگر مثلاً "ارثيه مرگبار" چاپ مى‏شد و بالاى آن نام آگاتا كريستى يا جرج كنان دوويل يا حتى نويسندگانى كم‏اهميت‏ترى مثل ميكى اسپلين (خالق داستان‏هاى كارآگاه مايك هايمر) يا ليندسى هاردى (خالق رمان جنايى معروف دست خفه‏كننده نيويورك) نوشته مى‏شد، نگارنده اصلاً تعجب نمى‏كرد، اما نام گراهام گرين، هرگز! و اگر نام شخصيت‏ها، ايرانى مى‏شد و نويسنده‏اش مثلاً "حسن حسينى" نامى بود، صادقانه اعتراف مى‏كنم كه خودِ نگارنده آن‏را نقد نمى‏كردم و آنهايى كه با استفاده از امكانات‏شان "در سال بين 24 تا 38 بار درباره يك نويسنده يا مترجم مقاله و مصاحبه مى‏نويسند"، حسن حسينى نگونبخت را "رقمى" فرض نمى‏كردند كه درباره‏اش چيزى بنويسند. نگارنده دو بار سر هيدرا را به‏طور كامل خوانده است و در مجموع به‏اندازه نيم بار هم به آن مراجعه كرده است. هيچ‏چيز تازه‏اى در "رخدادها"، "شخصيت‏ها" و حتى شكل روايت وجود ندارد. به اعتبارى، زمانى كه اين رمان نوشته شد (كه متأسفانه بعد از زمين ما - 1975 - هم بود) همه مؤلفه‏هاى داستان به همين شكل- تأكيد مى‏كنم به همين شكل - قبلاً گفته يا در فيلم‏ها به نمايش گذاشته شده بودند و اين داستان فقط شخصيتى مثل بروس لى (جكى جان آن زمان) كم داشت. البته فوئنتس غير از نويسندگى، يك اديب، منتقد، و رجل سياسى - اجتماعى است؛ دانش ژرفى در عرصه اسطوره و تاريخ دارد و ثنويت (يا دوگانگى) شخصيت‏ها و واقعه‏هاى داستان‏هايش (كه اتفاقاً بيش از حد و به‏شكل كسالتبارى دارد تكرار مى‏شود) از همين فرهيختگى‏اش ناشى مى‏شود، ولى متأسفانه در اين اثر داستان‏گو است نه داستان‏نويس و كار تازه‏اى نمى‏كند؛ چون آن سال‏ها بيش از هزار فيلم و رمان شبيه اين در دنيا داشتيم. ناگفته نماند كه او آئورا و مرگ آرتيمو كروز را در سال 1962 و آسوده‏خاطر را در 1959 نوشت، پس چه دليل داشت كه سر هيدرا را بنويسد؟ نويسندگان بزرگ، داستايوفسكى و فاكنر هم كارهاى ضعيف دارند. داستايوفسكى هم گاهى كه لباس‏هايش را در قمار مى‏باخت و زير پتو لخت بود، بعضى داستان‏هاى سطحى مى‏نوشت تا لباس دستِ دوم بخرد و از خانه خارج شود. يا فاكنر به اعتراف خودش دنبال "مخاطب و مشترى" مى‏گشت، ولى فوئنتس كه وضع و روز مالى‏اش سرتر از تمام نويسندگان و شاعران ايران است، چرا؟ آيا "جذابيت صرف" مى‏تواند موجب عامه‏پسندنويسى شود؟ خصوصاً اين‏كه داستان، به سرنوشت رمان "پوست انداختن" دچار شده و تطويل كلام يافته است و اتفاقاً به همين دليل و نيز موجه جلوه دادن بعضى از رخدادها، ساختارى قوى پيدا نكرده است. از اين لحاظ براى نمونه، به عقيده نگارنده، "بانوى درياچه" نوشته ريموند چندلر با ترجمه ميرعباسى، كه باز هم خواننده با قضيه (هويت) بالاخره "كى، كيه؟" درگير است، ساختمندتر است. داستان سر هيدرا به‏لحاظ پيچيدگى و ابهام زيباشناختى در حد و اندازه‏هاى كارهاى نويسنده‏اى معمولى همچون "لن ديتن" خالق "پرونده برلين"، "پرونده ايپكرس" و "مغز يك ميليارد دلارى" - كه هر سه هم به‏ترتيب به‏وسيله گاى هاميلتون، سيدنى جى‏فيورى و كن راسل به فيلم تبديل شدند - نيست. لن ديتن نيز در آثار پليسى - جنايى‏اش رويكردى "سياسى - اقتصادى" دارد، ولى به اعتقاد نگارنده خيلى جذاب‏تر از فوئنتس - درحالى‏كه ديتن در عرصه‏هاى دانش تاريخى، سياسى، اجتماعى، فلسفى در حد و اندازه‏هاى فوئنتس نيست.
با استناد به بعضى از الگوها، آرايه‏ها، اسطوره‏ها و نمادهاى قومى و ملى، آن‏هم در ديالوگ، داستان درست نمى‏شود. عنوان رمان، اتفاقاً مابه‏ازاى زيباشناختى ندارد و نويسنده فقط به‏زور ديالوگ مى‏خواهد آن را به خواننده تحميل كند. "ضحاك ماردوش" بايد در داستان ساخته شود نه در اشاره‏هاى مستقيم و غيرمستقيم ديالوگ‏هاى شخصيت‏ها. فوئنتس تريلرى درباره توطئه‏گرى‏ها و بازى‏هاى پشت پرده روى كاغذ مى‏آورد كه بعضى از آنها مبهم‏اند و شمارى نيز رو و صريح. در عرصه ابهام، مواردى سنجيده‏اند و مواردى نيز فاقد ارزش ادبى، گاهى اغتشاش و عنان‏گسيختگى كل متن با اين ابهام روايى درهم مى‏آميزد و "لحن و زبان" نامشخص به داستان مى‏دهد.
با اين حال فوئنتس در دو مورد موفق بوده است: اول اين‏كه امور اقتصادى ده‏كوره‏ها هم به‏نوعى دست "باندها" است. به همين ترتيب كه كوپن‏فروشى در ميدان انقلاب، مسافركشى زير پل سيدخندان، به رابطه نياز دارد، معامله بين‏المللى، آن‏هم معامله نفت حتماً به روابط مهم‏ترى نياز دارد. براى مثال شايد مردم ندانند كه كشور ما "اجازه" فروش سيمان به شيخ‏نشين‏ها را ندارد، و اين شيخ‏نشين‏ها حجم عظيم سيمان مصرفى‏شان را از اسپانيا (و تا حدى پرتقال و كره جنوبى) مى‏آورند، زيرا تجارت سيمان در دست مافياست. يا همين چاى خارجى كه ما مى‏خوريم، بعد از توليدكننده، سى و پنج دست مى‏گردد تا به‏خانه ما برسد. امتياز دوم اثر گل سرسبد آن است؛ يعنى تبديل نقش قربانى به قربانى‏كننده. همه اعتراف مى‏كنيم كه قرن‏ها به قوم يهود ظلم شده است، اما آيا اين مظلوميت به عده‏اى صهيونيست حق مى‏دهد كه به‏نام دفاع از "حقوق قوم يهود"، شمار كثيرى از ديگر زجرديدگان تاريخ را شكنجه دهند؟
برخلاف ديگر آثار فوئنتس، رمان فاقد بينش روان‏شناسى است و از اين ديدگاه، حركتش نافذ نيست. لذا از مهارت داستان‏نويسى "گرينگوى پير" يا "مرگ آرتيمو كروز" خبرى نيست. آن را از لحاظ ادبيات (طبق سليقه و بضاعت فكرى خود) تأييد نمى‏كنم، اما به نويسندگان جوان توصيه مى‏كنم حتماً به پنج دليل عمده آن را بخوانند. 1) داشتن قصه، چيزى كه هر خواننده‏اى مى‏خواهد ذهنش را با آن مأنوس كند. 2) ايجاد حلقه‏هاى معنايى و ساختارى قوى بين بخش‏ها كه در "جذابيت و كشش" نقش مهمى دارند. 3) چرخش‏هاى سنجيده، از نظر زمانى، مكانى، جابه‏جايى مركز ثقل (كانون) حوادث و به‏طوركلى روايت. 4) ايجاد نقاط تعليق مكرر (كه لازمه هر داستان پليسى - جنايى است)؛ امرى كه امروزه بعضى از نويسندگان آن را جزو "مقوله‏هاى سنتى" به‏حساب مى‏آورند، اما تمام خوانندگان، از ژاپن گرفته تا مكزيك با جاذبه آن به خواندن ادامه مى‏دهند؛ حتى اگر اتفاقى نيفتاده باشد و شيوه روايت سبب ايجاد چنين نقاطى شود.


  اول صفحه



 

یادداشت

من می‌دانم مزخرف می‌نویسم !

شخصيت‌هاي باورپذير بسازيد

نام دخترم رویاست

شعر

داستان

اسطوره‌‏هاي سرگردان

آتش درون کاستاندا درخاطرات یک مغ کوئلیو

عشق بی‌آلایش در دیوانه‌خانه

افعى‏‌ها وادار به خودكشى مى‏شوند

نوشتن به روايت كابوس

از راه نوشتن نمی‌توان زندگي کرد

داستان محصول آزادي، تخيل و قريحه

معرفی کتاب

ارتباط با ما