شعر

 

سه شعر از یاور بذر افکن
 
1
دیواره ای یک بار می آمد
تا چیزی را تکان بدهد

نرینگی به تنش می افتاد و در گونه هایش فرو می رفت

با گوشش همه جا را گرفته بود
و ارتفاعی را که می افتاد رعایت می کرد

محیطش هدایت او را بر عهده داشت

با هسته های باستانی
و موهای زائدِ بصل النخاع

ساکت شد

در مراسم توارث من صندلی چیدند
و کلاه های بوقی را آتش زدند

او چشم گذاشت

مردان جورابهای زنان را به سر کردند
زنان سرود جدول ضرب خواندند

ابرو هایشان که فرو ریخت

من برگزیده شدم
و جای مادر را با صدای او اعلام کردم

پادشاه از شاهدانه اجازه گرفت

نیرو های سراشیبی به سرم زد
پوستم را به زمین کشید
و پیراهنش را باز کرد

چشم هایم متناسب شد


2

در غشاء فوقانی ضد جاذبه وارد شد
قرص کامل استکانی را روی آب دجله شکست
انگشت اشاره اش باله های وحشی را معاوضه کرد
آسیاب معبد زاگرس را خلاف عقربه آتش زد

زیر نقطه حادّه تاخیر نود درجه

در مدار شمالی ماند
ترتیب حروف الف را مشخص کرد

تا سپاس ِ پیش از موعد ابتلای مقرر به صدا در نیامده بود
ایستاد
و با جابه جایی منشور دریایی
حباب دهانه های آتشفشان را یافت

بالای گردنه ها می روم به قرمزی بزند
رواج حاملگی در خال های توی صورتم ادامه می یابد

توقف نمی کنم

اینجا همیشه سنگین است

الیاف محیطی گره می خورد
و هر چقدر رها می کنم زمین نمی افتد

عصاره های گلخانه ای لخته می شود

ساعت یکهو شش دقیقه را نشان می دهد

تا چشم چشم را نمی بیند

سوت ناممتد از صدا می افتد
و به کوه باز می گردد


3

باید محافظت می کرد
از عکس بر گردنش بر گشت
پنهانی زیر حنجره اش تعادل داشت

با ساقه ای که زود خم می شد به خاطرش آورد
و نام کوچک را برای او برداشت از کرنای بومیان

در برابر حد قه های معلق به دود جاری شد

چهار کاسه زانو به روی آب شناور ماند
مارماهی درز ِ قطعه های یخ را ادامه داد
و گاومیشی جنین خود را یافت در میان جلبک ها

بوی کاج کوهی و عنّاب می زند شقیقه ام

با یاخته های دور افتاده می پرم
نزدیک گَرده های سیاه سرفه از پرّه های هواکش پاره می شوم

ناخن کنار می کشد در محدّب ام پایین
وقتی که فاصله می گیرد
و پشت صاعقه می خواهد کمانه کند

چشم هایشان سیاهی رفت می دانم
تمام آنچه را که می شنوند

باید به خاطر بیاورند

  اول صفحه



 

یادداشت

من می‌دانم مزخرف می‌نویسم !

شخصيت‌هاي باورپذير بسازيد

نام دخترم رویاست

شعر

داستان

اسطوره‌‏هاي سرگردان

آتش درون کاستاندا درخاطرات یک مغ کوئلیو

عشق بی‌آلایش در دیوانه‌خانه

افعى‏‌ها وادار به خودكشى مى‏شوند

نوشتن به روايت كابوس

از راه نوشتن نمی‌توان زندگي کرد

داستان محصول آزادي، تخيل و قريحه

معرفی کتاب

ارتباط با ما