عنفوان
دوشيزه لودميلا گراسيمووا
فتحالله بىنياز
صبر كردم تا از كوچه وارد خيابان شود. به او كه نزديك شدم،
قيافهشا ردهم رفت. تبسمى زوركى بر لب آوردم و گفتم: "لودميلا،
هنوز نمىخواى باور كنى كه...."
زير لب و خيلى خفه گفت: "من... ببين بوريس...بارها گفتم، من احساسى
به تو ندارم."
همچنانكه در كنارش راه مىرفتم، گفتم: "چون پولدار نيستم؟ چون
خوشگل و قدبلند نيستم، چون تحصيلات دانشگاهى ندارم، چون..."
- آه، بوريس باور كن، به مقدسات سوگند كه اينجور چيزهايى در ميان
نيست، يعنى شايد هم باشه ولى دليل اصلى اينه كه تو توى قلبم جا
ندارى.
و به قلبش اشاره كرد. بعد با چشمهاى غمناك نگاهم كرد و گفت: "تو
پسر خوبى هستى، من اينو مىدونم، دلم مىخواهد توى عشق و زندگى
خانوادگى خوشبخت بشى، ولى من... آره، من... نمىتونم تو رو خوشبخت
كنم."
و گفت: "وانگهى من مىخوام ادامه تحصيل بدم."
- ولى الان كه چيزى معلوم نيس، آينده تزار و كشور پا در هواست.
- باشه، از آسمون هم كه گلوله بباره من مىخوام بعد از دبيرستان
برم دانشگاه.
انگار آتشم زدهاند. گرمم شد. نمىدانستم با دستهايم چه كنم.
ايستادم. او هم ايستاد، بعد به راهش ادامه داد و من با حسرت دور
شدنش را نگاه كردم: "اگه، اگه كس ديگهاى رو دوست داشته باشه، چى؟"
بعد خودم را راضى كردم كه هنوز سنش كم است و مىخواهد درس بخواند و
در فكر عشق و اين جور چيزها نيست: "آره، بيشتر به درس فكر مىكنه
تا پسرها."
دختر درسخوانى بود. ميانهاى با تفريحات معمول جوانهاى همسن و
سالش نداشت. خواهرهايم مىگفتند كه حتى دعوت جشن عروسى نزديكانش را
رد مىكند تا بيشتر درس بخواند. هنوز در همين افكار بودم كه صداى
گرم و خوشآهنگى شنيدم. اولگا سرگيونا، مادر لودميلا بود. با
مهربانى هميشگى گفت: "هان، بوريس كوچولو تازه چه خبر؟ مثل اينكه
بلشويكها راست راستى دارن همه چيزو تو دست مىگيرن."
خنديدم و گفتم: "فكر نمىكنم كارى ازشون ساخته باشه. تازه، به حال
ما فقير فقرا چه فرق مىكنه؟"
- اگه مثل تزار و اطرافىهاش نباشن، خوبه. بالاخره به عدالتى
چيزى...
- چشمم آب نمىخوره، اونا هم مثل بقيهان.
- اميدوارم اين دفعه فرق كنه. تو هم سعى كن يه گوشه كار رو دست
بگيرى. اين جور مواقع مملكت به امثال تو احتياج داره.
و با خداحافظى گرمى از من جدا شد. پشت سرش نگاهش كردم، همانطوركه
چند دقيقه پيش به دخترش نگاه مىكردم. از اولگا خيلى خوشم مىآمد.
بر خلاف مادرم، آرام و صميمى بود. بعد از چهارده سال كه از
زمينگير شدن شوهرش مىگذشت، هنوز با ملايمت از او نگهدارى مىكرد.
البته شوهرش پيشتر يك بنكدار موفق چرم بود و وصع مالى خوبى داشت و
آنها مىتوانستند تا سالهاى سال از اندوختهشان بخورند.
آن روزها من بيشتر وقتم را با دوستم ايوان مىگذراندم كه او هم مثل
من ول مىگشت. من دبيرستان را تمام نكرده بودم، بىكار بودم و
نمىتوانستم حتى خرج خودم را دربياورم. وضع مالى ايوان بد نبود و
ارث خوبى از پدر بزرگ به خانوادهاش رسيده بود، ولى حال و روز مالى
ما تعريف نداشت. پدرم مدتها پيش مرده بود و مادرم كارگر بخش خدمات
راهآهن بود و هر دو خواهرم در كارخانه ريسندگى كارگرى مىكردند و
روىهمرفته حقوق چندانى نمىگرفتند. در چنين اوضاع و احوالى شهر
بيشتر از پيش شلوغ شد و بلشويكها توانستند دولت موقت را سرنگون
كنند و قدرت را در دست بگيرند. تبليغگران حزبى در خيابانهاى
سخنرانى مىكردند تا مردم را جذب كنند. جوانهاى خيلى زيادى بهطرف
آنها رفتند. ايوان گفت: "مىبينى، اونا واقعاً دارن مملكت رو مىدن
دست خود مردم. ديگه از دربار و پرنس و اينجور مفتخورها خبرى
نيست."
هر دو خواهرم هم طرفدار بلشويكها بودند، ولى مادرم گفت: "به
آدمايى كه ايمون ندارن، نمىشه اطمينون كرد."
به هر حال من و ايوان در كميته سرخ نيروهاى جوان ثبتنام كرديم. دو
روز به ما آموزش دادند، بعد فرماندهمان پاول گفت: "يه عده
فرصتطلب، اوباش و اراذل دارن از اوضاع سوءاستفاده مىكنن. وظيفه
شماهاست كه از محله حفاظت كنيد و نذارين اموال زحمكتشان غارت بشه."
خواهرم يلنا هم بعضى شبها مىآمد و نگهبانى مىداد. خيلى خوشحال
شدم. حتى تشويقش كردم: "اگه مىتونى لودميلا رو هم بكشون به اين
كار."
يلنا پس از چند روز گفت: "باهاش صحبت كردم، توى اين عوالم نيست.
داره خودشو با كتابهاى فيزيك و رياضى سرگم مىكنه."
ايوان گفت: "عجب آدم خُلى! رياضى و فيزيك؟ اونهم توى اين اوضاع؟"
يلنا گفت كه در بعضى شرايط وظيفه ملى بر هر كارى برترى دارد. از
او، از نيمرخ مليحش موقع گفتن اين حرف خيلى خوشم آمد، طورى كه
هيجانزده شدم و او را بوسيدم. اما از شبى كه فهميدم با آن پاول سر
و سرى دارد و با او خلوت مىكند، از او خواستم ديگر آنجا نيايد. او
خيلى راحت گفت: "من تا هر وقت بخوام ميام. ديگه مثل سابق نيست كه
پدرها و برادرها دستور بدن و دخترها هم مجبور به اطاعت باشن."
تقاضاى انتقال دادم. من را به كميته رفاه خلق محله منتقل كردند.
سقف خانه لودميلا كه ريخت، اولگا با پريشانى اينطرف و آنطرف
مىرفت تا مصالح ساختمانى پيدا كند، اما مصالح بهسادگى گير
نمىآمد. از ايوان كه موقعيت بالاترى داشت و حالا در كميته حفاظت
منطقه كار مىكرد، كمك خواستم. خنديد و گفت: "براى اولگا مىخواى
يا دخترش؟"
- براى هر دو، اولگا بهخاطر مهربونيش و...
- و لودميلا براى چى؟
جواب ندادم. ترتيبى داد كه توانستم مصالح مورد احتياجشان به قيمت
خوبى تهيه كنم. اولگا و شوهرش خيلى خوشحال شدند. اولگا مرا بوسيد و
گفت: "ممنونم بوريس كوچولو. قول مىدم تلافى كنم."
خود ِ لودميلا كتابى در دست داشت و مثل مجسمه ايستاده بود و مات و
بىروح نگاهم مىكرد. با خودم گفتم: "لااقل با من يكى مهربون باش!"
سرما كه اوج گرفت، باز خانواده لودميلا به من احتياج پيدا كردند.
من هم هيزم خيلى زيادى براىشان تهيه كردم. حتى چند پيت نفت هم به
آنها دادم. بخارىشان چندان سالم نبود و دودكش آجرىاش چندان مطمئن
نبود. از ايوان كمك گرفتم، چند تا از رفقاى كميته را بردم و
يكروزه درستش كردم. اولگا به ما پيراشكى و چاى داد، لودميلا هم كه
حالا داشت خودش را براى فارغالتحصيلى از دبيرستان آماده مىكرد،
گاهى از روى كتابها بلند مىشد، تشكر كرد و براىمان چاى مىآورد.
چه دختر عجيبى بود: "زير اين همه توپ و توى گير و دار بزن و بكش،
دست از كتاب برنمىداره. مىخواد به كجا برسه؟"
من از هيچ كمكى به آنها خوددارى نمىكردم و چون از حزب و دولت جديد
هيچ توقعى براى خودم نداشتم و با صداقت كار مىكردم، به من ترفيع
دادند و شدم رابط پادگان محل با پليس امنيتى. ايوان دستم
مىانداخت: "حالا براى خودت كسى شدهاى: بوريس الكساندرويچ
پريماكف، مأمور كميته امنيتى پادگان محلى ارتش سرخ و رابط پادگان
با پليس سياسى (چكا). مىتونى تشكيل خونواده بدى."
- ولى خوشبخت نيستم.
- لابد به خاطر لودميلا؟
- خوب، معلومه. من در اين مدت، توى سنگر، توى اتاق نگهبانى، موقع
بازجويى از آدمهاى مشكوك همهاش به فكر او بودم.
- حالا چهكار مىكنه؟
شنيدم با معدل خيلى بالايى دپيلم گرفته و توى مقدمات كتبى ورود به
دانشگاه هم نفر هشتم شده.
- پس مىتونه در بهترين رشتههاى مهندسى دانشگاه مسكو ثبت نام كنه.
حق با ايوان بود، اما لودميلا اول بايد ثابت مىكرد كه موافق حكومت
شوراها است و هرگز با هيچيك از گروههاى وابسته به نيروهاى
ضدانقلابى سفيد همكارى نداشته است. البته اثبات اين موضوع به كسانى
سپرده مىشد كه مورد اعتماد حزب بودند؛ مثلاً به من، كه حالا جدا
از شغل اصلىام به عضويت كميته مردمى دفاع از شوراها درآمده بودم.
در جواب مسؤولان انتخاب دانشجو گفتم: "نديدم تا به حال به جلسات
كميته محلى حزب بيايد. مىدونم كه در ستادهاى مختلف خلق هم شركت
نمىكند."
با اين كه كلمهاى دروغ نگفته بودم، توانستم جلو ورودش را به
دانشگاه بگيرم. فهميد كه از كجا ضربه خوردهاست. روزى كه مرا در
خيابان ديد، گفت: "توى اين خيابون ما تو تنها كسى هستى كه چكا و
بقيه دستگاههاى امنيتى بهش اعتماد دارن. من مى دونم كه تو حتى
وضعيت سياسى اطرافيان را گزارش مىدى. ولى كار خوبى در حق من
نكردى، يه روزى پشيمون مىشى."
با لكنتزبان گفتم: "آخه چرا...چرا اين همه بيرحمى؟"
با آرامش عجيبى گفت: "تو منو بيرحم مىبينى."
خواستم توضيح بدهم كه پشت به من كرد و رفت. موضوع را به ايوان
گفتم. گفت: "بهنظرم تو دارى لج مىكنى! چه اصرارى دارى كه حتماً
اون دخترو تصاحب كنى؟ توى كميتههاى مختلف انقلابى، دخترهاى زيبا و
جوان كم نيستن. بعضىهاشون از تو خوششون مياد مثلاً...."
حرفش را قطع كردم. دروغ نمىگفت. چندتايى از آن دخترها از صميم قلب
به بلشويكها پيوسته بودند تا به جمهورى خدمت كنند، اما كسانى هم
بودند كه به دلايل ديگرى، مثلاً به دستآوردن موقعيت و لباس و غذا
به آن جمعها مىپيوستند. به هر حال، هر دو گروه روزى چند ساعت را
صرف دوختن و بافتن لباسها براى سربازان نيروهاى ارتش سرخ در
سنگرهاى جنگهاى داخلى مىكردند. آنها در بيشتر مراسم سياسى -
ايدئولوژيك، استقبال از زخمىها و معلولان جنگ و تشييع جنازه و
مراسم بزرگداشت از كشتهشدههاى ارتش خلق شركت مىكردند و معمولاً
هم بخشى از كارها را بهعهده مىگرفتند. عدهاى حتى تيراندازى و
طرز كار با تفنگ و مواد منفجره را هم ياد مىگرفتند. بودند
دخترهايى كه از من بدشان نمىآمد، اما بعد از اين حرف ايوان را قطع
كردم، گفتم: "مىدونى چيه؟ صرفنظر از ميزان صداقت و خصوصيات ظاهرى
و باطنى اين دخترها، هيچكدومشون نتونسته جاى لودميلا رو در قلب
من بگيره."
ايوان گفت: "فكر نمىكنى بعدها پشيمون بشى؟ آخه اين دختر دست و
پاچلفتى و لاغر چى داره؟ تازه، خيلى هم كه خوشگل نيس!"
- من واژه عشق را با با اين دختر شناختم. رؤياى زندگى زناشويى و
خيالپردازىهاى عاشقانه من هميشه به او تعلق داشته.
بعد با بغض اضافه كردم: "ولى او حتى در فرصتهاى اتفاقى هم به
حرفهام گوش نمىكنه و بهسرعت دور مىشه. پاكت نامههام را هم باز
نمىكنه و پس مىفرسته."
با اين حال فكر مىكردم لودميلا براى تظاهر هم كه شده، روزى تسليم
مىشود، اما او همچنان مىرفت و مىآمد و هم من و هم كميتههاى
انقلابى را ناديده مىگرفت و تن به ظاهرسازى نمىداد. البته تنها
موضوع مهم براى من، جواب مثبت به علاقه خودم بود و نه نزديكى به
كميتههاى انقلابى و حزب. در اين فاصله وضع مالى خانواده لودميلا
تا حدى بد شد و اولگا مجبور شد از اين و آن همسايه قرض كند. همين
موضع مرا به فكر انداخت: "چهطور مىتونم كمكشون كنم؟"
به هر چيزى كه مىشد، فكر كردم، ولى عقلم به جايى نرسيد تا اينكه
شانس به سراغم آمد. يكى از خانوادههاى اشرافى سابق دست به دامنم
شدند كه از طريق رفقاى حزبىام آنها را از مرز رد كنم و در عوض پول
كلانى به من و آنها بدهند. ايوان را در جريان گذاشتم. گفت:"نه، اين
كار يعنى خيانت به پولتاريا و خلق، يعنى خدمت به بورژوازى."
با دلخورى گفتم: "پولشو براى خودم نمىخوام."
- مىدونم، حدس مىزنم كه براى كى و چه مىخواى؟
- دوست ندارى من به او برسم؟
- اونو با پول نمىتونى به دست بيارى، اگه هم مىتونستى من با اين
نوع كارها كمكت نمىكردم.
با تمام نفرتى كه از پاول داشتم، رفتم پيش او: "آره كارم كشيده به
اينجا كه برم پيش فاسق خواهرم."
و زار زار گريه كردم. بالاخره هرطور بود خودم را راضى كردم كه از
پاول كمك بگيرم. خبر داشتم كه از اين كارها مىكرد. او حالا يكى از
فرهاندهان ارتش سرخ بود و قرار بود كميسر سياسى شود. در نگاهش
خواندم كه با خودش مىگويد: "خُب، مىدونى بدون، من با خواهرت
مىخوابم. با چند زن ديگه هم هستم. تو عرضهشو ندارى، به خودت
مربوطه!"
وقتى موضوع فرار آن اشراف را گفتم، گفت: "ترتيبشو مىدم، ولى بايد
حسابى خرج كنن."
از اين كار پول خوبى نصيبم شد. خانه اولگا را زير نظر گرفتم، و در
اولين فرصت كه بيرون آمد، گفتم كه كمى پسانداز دارم و مىخواهم به
او قرض بدهم. اول قبول نمىكرد، اما بالاخره راضى شد. تقريباً هر
هفته مقدارى پول به او مىدادم، با اين حال يكبار كه لودميلا را
ديدم، تبسم خفيفى بر لب آورد و تشكر سادهاى كرد. گفتم: "كار مهمى
نيس، بهخاطر تو حاضرم..."
ادامه ندادم. گفت: "مىدونم به خاطر من اين كار رو مىكنى، ولى
عشقو نمىشه خريد. بوريس باز هم مىگم، تو آدم خوبى هستى ولى به چه
زبونى بهت بگم كه عاشقت نيستم و نمىتونم عاشقت بشم."
با غمگينى گفتم: "مىدونم."
گفت: "پس خواهش مىكنم، منو ول كن. درضمن اگه بخواى دفعه ديگه
نذارى من برم دانشگاه خودمو مىكشم."
بىاختيار زهرخندى زدم: "از بلوف زدنت خوشم مياد."
چيزى نگفت و رفت. با خودم گفتم: "بهخاطر او خودمو جلوى پاول ِ
پستفطرت تحقير كردم و آلوده كثافتكارى شدم، ولى او عين خيالش
نيست!"
به صبر و صبورى عادت كردم تا دو ماه بعد كه در نوبت بعدى ورود به
دانشگاه، باز هم رتبه بالايى آورد. اولگا با ديدن من به گريه
افتاد. دلم سوخت، ولى واكنش نشان ندادم. گفت: "بوريس كوچولو،
لودميلا دوست داره درس بخونه. دوست نداره حالاحالاها شوهر كنه؛ و
اِلا چه كسى بهتر از تو!"
گفتم: "من نمىخوام بهزور با اون عروسى كنم."
- ولى دوستش دارى، من خيلى وقته كه اينو مىدونم. اوندفعه كه
نذاشتى بره دانشگاه، بخشيدمت، حتى از عيسى مسيح خواستم كه قدرى از
مهربونيشو به تو بده. ولى...
ادامه نداد. به گريه افتاد. دستهايش را با مهربانى گرفتم و گفتم:
"اولگا سرگيونا، من فقط خوشبختى لودميلا رو مىخوام. اصلاً به فكر
هوى و هوس خودم نيستم."
مزخرف مىگفتم. من مصمم بودم هرطور شده آن دختر را تصاحب كنم. اگر
اين وضع ادامه پيدا مىكرد، ممكن بود به بهانهاى به زندانش
بيندازم تا بالاخره تسليم شود. اولگا گفت: "تو رو به مسيح قسم
مىدم اگه ايندفه از طرف چيزى پرسيدن، نظر خوب بده! تو نمىدونى
دختر بيچاره چه وضعى داره. از روزى كه نتيجه رو گرفته، دايم هول و
هراس داره، مثل مار زخمخورده به خودش مىپيچه."
- به خاطر اينه كه فكر مىكنه شوهر بهترى گيرش مياد، همين!
گريهكنان گفت: "اصلاً به شوهر فكر نمىكنه؛ فقط مىخواد بره
دانشگاه. جز دانشگاه بههيچ چيز فكر نمىكنه!"
جواب مشخصى ندادم و رفت. چند روز بعد، باز هم دربارهاش نظر منفى
دادم و براى بار دوم از رفتن به دانشگاه محرومش كردم. اما فقط دو
روز اين وضع را تحمل كرد. يك بعد از ظهر، پيت نفت را روى خودش خالى
كرد و كبريت كشيد؛ احتمالاً از نفتهايى بود كه خودم به آنها داده
بودم.
چه دنياى وحشتناكى! انسان چه راحت مىميرد! اعتراف مىكنم كه بر
اثر اين مرگ زودرس و ناگهانى، از همانشب براى هميشه توى شوك رفتم.
مغلوب احساس بدبختى و شكست نشدم؛ نه، تاًثير اين مرگ چيز ديگرى
بود: با تمام وجود احساس تنهايى كردم و معناى زندگى و دنيا برايم
عوض شد؛ معنايى كه هرگز نتوانستم توصيفش كنم. يلنا آنموقع در جنگ
داخلى كشته شده بود، و خواهر ديگرم پس از ازدواج با يك بلشويك در
منطقه مرزى خدمت مىكرد. من بودم و مادرم كه خيلى زود پى به وضعم
برد. در برابر سؤالهاى صريح يا پرسشهاى نگاههايش، فقط گفتم:
"نمىدونم چرا اينجور شدم، خيال مىكنم بهخاطر مرگ بعضى از
دوستان باشه."
- شايد هم مرگ لودميلا؟
با بىحوصلگى گفتم: "نمىدونم، شايد."
خانواده لودميلا واكنش خاصى نشان ندادند، اما نگاههاى اولگا
غمگينتر و معنادارتر شد. هر چه بود، ترس اجازه نداد اقدامى كند.
وحشت همسايهها هم بهطور نسبى بيشتر شد. با حالتى خودمانى كه
بهنظرم ريا و پنهانكارى مطلق بود، با من برخورد مىكردند. فقط يك
نفر بود كه بهشكل دهشتناكى آزار و شكنجهام مىداد و خُردم
مىكرد؛ كسى كه بههيچوجه نمىتوانستم با او مقابله كنم: "هر چه
بود گذشت، ولى بعد چى؟" بعد با تمام بىسوادىام فهميدم كه بايد در
صدد معنا كردن يا در واقع بىمعنا كردن زندگى باشم. اما غدار
كينهتوز درونى، كه كمر به نابودى تدريجىام بسته بود، از هر راهى
آزارم مىداد. ديدن و حرفزدن با ديگران خستهام مىكرد، به وضوح
از مردم، از كميتههاى انقلابى و جلسات حزب فرار مىكردم و كار و
محل ِ كار برايم نفرتبار شده بود. از همكارانم، صحبت با ديگران و
حتى ديدن خيابانها و مغازهها بيزار شدم. چند ماه نگذشت كه قدرت
تحمل مادرم و ايوان را هم از دست دادم. درحقيقت، ديگر با همهكس و
همهچيز بيگانه بودم؛ بيشتر از همه با خودم!
فكر مىكنم حالا مىتوشود فهميد كه چرا از آنروز به بعد، زندگىام
آرامآرام تغيير كرد. جاى دنجى در يكى از كارخانههاى دوردست
قزاقستان پيدا كردم. كار و خورد و خوراك و خواب هم داشتم، ولى از
زندگى چيزى نمىفهمم. هرگز بهطرف هيچ زنى نرفتم؛ باور كردنش مشكل
است، ولى من حتى دخترها و زنهايى را از خودم راندم كه خيلىها
براى تصاحبشان لحظهشمارى مىكردند. مرگ لودميلا همه چيز را برايم
پوچ كرد؛ نهتنها حزب و سياست و مقام ادارى، بلكه خود ِ زندگى و
حتى عشق و نفرت را. يادم هست سه سال پيش كه ايوان براى يك مأموريت
به اينجا آمد، پرسيد: "حالا واقعاً چرا آمدى توى اين بخش
دورافتاده؟ ترس از خدا يا آتش جهنم؟ عذابوجدان يا تأسف بهخاطر
مرگ آن دختر؟" درحالىكه به دوردستها نگاه مىكردم، زير لب گفته
بودم: "هيچكدام. همه اينها كه گفتى، پوچاند؛ مثل ستارههايى كه
مىگويند چند ميليون سال پيش سوختهاند. الان فقط يك چيز حقيقت
دارد: اينكه همهچيز پوچه! همهچيز!"

|
|
|