عنفوان دوشيزه لودميلا گراسيمووا

 

فتح‏الله بى‏نياز
 

صبر كردم تا از كوچه وارد خيابان شود. به او كه نزديك شدم، قيافه‏شا ردهم رفت. تبسمى زوركى بر لب آوردم و گفتم: "لودميلا، هنوز نمى‏خواى باور كنى كه...."
زير لب و خيلى خفه گفت: "من... ببين بوريس...بارها گفتم، من احساسى به تو ندارم."
همچنان‏كه در كنارش راه مى‏رفتم، گفتم: "چون پولدار نيستم؟ چون خوشگل و قدبلند نيستم، چون تحصيلات دانشگاهى ندارم، چون..."
- آه، بوريس باور كن، به مقدسات سوگند كه اين‏جور چيزهايى در ميان نيست، يعنى شايد هم باشه ولى دليل اصلى اينه كه تو توى قلبم جا ندارى.
و به قلبش اشاره كرد. بعد با چشم‏هاى غمناك نگاهم كرد و گفت: "تو پسر خوبى هستى، من اينو مى‏دونم، دلم مى‏خواهد توى عشق و زندگى خانوادگى خوشبخت بشى، ولى من... آره، من... نمى‏تونم تو رو خوشبخت كنم."
و گفت: "وانگهى من مى‏خوام ادامه تحصيل بدم."
- ولى الان كه چيزى معلوم نيس، آينده تزار و كشور پا در هواست.
- باشه، از آسمون هم كه گلوله بباره من مى‏خوام بعد از دبيرستان برم دانشگاه.
انگار آتشم زده‏اند. گرمم شد. نمى‏دانستم با دست‏هايم چه كنم. ايستادم. او هم ايستاد، بعد به راهش ادامه داد و من با حسرت دور شدنش را نگاه كردم: "اگه، اگه كس ديگه‏اى رو دوست داشته باشه، چى؟"
بعد خودم را راضى كردم كه هنوز سنش كم است و مى‏خواهد درس بخواند و در فكر عشق و اين جور چيزها نيست: "آره، بيشتر به درس فكر مى‏كنه تا پسرها."
دختر درس‏خوانى بود. ميانه‏اى با تفريحات معمول جوان‏هاى همسن و سالش نداشت. خواهرهايم مى‏گفتند كه حتى دعوت جشن عروسى نزديكانش را رد مى‏كند تا بيشتر درس بخواند. هنوز در همين افكار بودم كه صداى گرم و خوش‏آهنگى شنيدم. اولگا سرگيونا، مادر لودميلا بود. با مهربانى هميشگى گفت: "هان، بوريس كوچولو تازه چه خبر؟ مثل اين‏كه بلشويك‏ها راست راستى دارن همه چيزو تو دست مى‏گيرن."
خنديدم و گفتم: "فكر نمى‏كنم كارى ازشون ساخته باشه. تازه، به حال ما فقير فقرا چه فرق مى‏كنه؟"
- اگه مثل تزار و اطرافى‏هاش نباشن، خوبه. بالاخره به عدالتى چيزى...
- چشمم آب نمى‏خوره، اونا هم مثل بقيه‏ان.
- اميدوارم اين دفعه فرق كنه. تو هم سعى كن يه گوشه كار رو دست بگيرى. اين جور مواقع مملكت به امثال تو احتياج داره.
و با خداحافظى گرمى از من جدا شد. پشت سرش نگاهش كردم، همان‏طوركه چند دقيقه پيش به دخترش نگاه مى‏كردم. از اولگا خيلى خوشم مى‏آمد. بر خلاف مادرم، آرام و صميمى بود. بعد از چهارده سال كه از زمين‏گير شدن شوهرش مى‏گذشت، هنوز با ملايمت از او نگهدارى مى‏كرد. البته شوهرش پيشتر يك بنكدار موفق چرم بود و وصع مالى خوبى داشت و آنها مى‏توانستند تا سال‏هاى سال از اندوخته‏شان بخورند.
آن روزها من بيشتر وقتم را با دوستم ايوان مى‏گذراندم كه او هم مثل من ول مى‏گشت. من دبيرستان را تمام نكرده بودم، بى‏كار بودم و نمى‏توانستم حتى خرج خودم را دربياورم. وضع مالى ايوان بد نبود و ارث خوبى از پدر بزرگ به خانواده‏اش رسيده بود، ولى حال و روز مالى ما تعريف نداشت. پدرم مدت‏ها پيش مرده بود و مادرم كارگر بخش خدمات راه‏آهن بود و هر دو خواهرم در كارخانه ريسندگى كارگرى مى‏كردند و روى‏هم‏رفته حقوق چندانى نمى‏گرفتند. در چنين اوضاع و احوالى شهر بيشتر از پيش شلوغ شد و بلشويك‏ها توانستند دولت موقت را سرنگون كنند و قدرت را در دست بگيرند. تبليغ‏گران حزبى در خيابان‏هاى سخنرانى مى‏كردند تا مردم را جذب كنند. جوان‏هاى خيلى زيادى به‏طرف آنها رفتند. ايوان گفت: "مى‏بينى، اونا واقعاً دارن مملكت رو مى‏دن دست خود مردم. ديگه از دربار و پرنس و اين‏جور مفت‏خورها خبرى نيست."
هر دو خواهرم هم طرفدار بلشويك‏ها بودند، ولى مادرم گفت: "به آدمايى كه ايمون ندارن، نمى‏شه اطمينون كرد."
به هر حال من و ايوان در كميته سرخ نيروهاى جوان ثبت‏نام كرديم. دو روز به ما آموزش دادند، بعد فرمانده‏مان پاول گفت: "يه عده فرصت‏طلب، اوباش و اراذل دارن از اوضاع سوءاستفاده مى‏كنن. وظيفه شماهاست كه از محله حفاظت كنيد و نذارين اموال زحمكتشان غارت بشه."
خواهرم يلنا هم بعضى شب‏ها مى‏آمد و نگهبانى مى‏داد. خيلى خوشحال شدم. حتى تشويقش كردم: "اگه مى‏تونى لودميلا رو هم بكشون به اين كار."
يلنا پس از چند روز گفت: "باهاش صحبت كردم، توى اين عوالم نيست. داره خودشو با كتاب‏هاى فيزيك و رياضى سرگم مى‏كنه."
ايوان گفت: "عجب آدم خُلى! رياضى و فيزيك؟ اون‏هم توى اين اوضاع؟"
يلنا گفت كه در بعضى شرايط وظيفه ملى بر هر كارى برترى دارد. از او، از نيمرخ مليحش موقع گفتن اين حرف خيلى خوشم آمد، طورى كه هيجان‏زده شدم و او را بوسيدم. اما از شبى كه فهميدم با آن پاول سر و سرى دارد و با او خلوت مى‏كند، از او خواستم ديگر آنجا نيايد. او خيلى راحت گفت: "من تا هر وقت بخوام ميام. ديگه مثل سابق نيست كه پدرها و برادرها دستور بدن و دخترها هم مجبور به اطاعت باشن."
تقاضاى انتقال دادم. من را به كميته رفاه خلق محله منتقل كردند. سقف خانه لودميلا كه ريخت، اولگا با پريشانى اين‏طرف و آن‏طرف مى‏رفت تا مصالح ساختمانى پيدا كند، اما مصالح به‏سادگى گير نمى‏آمد. از ايوان كه موقعيت بالاترى داشت و حالا در كميته حفاظت منطقه كار مى‏كرد، كمك خواستم. خنديد و گفت: "براى اولگا مى‏خواى يا دخترش؟"
- براى هر دو، اولگا به‏خاطر مهربونيش و...
- و لودميلا براى چى؟
جواب ندادم. ترتيبى داد كه توانستم مصالح مورد احتياج‏شان به قيمت خوبى تهيه كنم. اولگا و شوهرش خيلى خوشحال شدند. اولگا مرا بوسيد و گفت: "ممنونم بوريس كوچولو. قول مى‏دم تلافى كنم."
خود ِ لودميلا كتابى در دست داشت و مثل مجسمه ايستاده بود و مات و بى‏روح نگاهم مى‏كرد. با خودم گفتم: "لااقل با من يكى مهربون باش!"
سرما كه اوج گرفت، باز خانواده لودميلا به من احتياج پيدا كردند. من هم هيزم خيلى زيادى براى‏شان تهيه كردم. حتى چند پيت نفت هم به آنها دادم. بخارى‏شان چندان سالم نبود و دودكش آجرى‏اش چندان مطمئن نبود. از ايوان كمك گرفتم، چند تا از رفقاى كميته را بردم و يك‏روزه درستش كردم. اولگا به ما پيراشكى و چاى داد، لودميلا هم كه حالا داشت خودش را براى فارغ‏التحصيلى از دبيرستان آماده مى‏كرد، گاهى از روى كتاب‏ها بلند مى‏شد، تشكر كرد و براى‏مان چاى مى‏آورد. چه دختر عجيبى بود: "زير اين همه توپ و توى گير و دار بزن و بكش، دست از كتاب برنمى‏داره. مى‏خواد به كجا برسه؟"
من از هيچ كمكى به آنها خوددارى نمى‏كردم و چون از حزب و دولت جديد هيچ توقعى براى خودم نداشتم و با صداقت كار مى‏كردم، به من ترفيع دادند و شدم رابط پادگان محل با پليس امنيتى. ايوان دستم مى‏انداخت: "حالا براى خودت كسى شده‏اى: بوريس الكساندرويچ پريماكف، مأمور كميته امنيتى پادگان محلى ارتش سرخ و رابط پادگان با پليس سياسى (چكا). مى‏تونى تشكيل خونواده بدى."
- ولى خوشبخت نيستم.
- لابد به خاطر لودميلا؟
- خوب، معلومه. من در اين مدت، توى سنگر، توى اتاق نگهبانى، موقع بازجويى از آدم‏هاى مشكوك همه‏اش به فكر او بودم.
- حالا چه‏كار مى‏كنه؟
شنيدم با معدل خيلى بالايى دپيلم گرفته و توى مقدمات كتبى ورود به دانشگاه هم نفر هشتم شده.
- پس مى‏تونه در بهترين رشته‏هاى مهندسى دانشگاه مسكو ثبت نام كنه.
حق با ايوان بود، اما لودميلا اول بايد ثابت مى‏كرد كه موافق حكومت شوراها است و هرگز با هيچ‏يك از گروه‏هاى وابسته به نيروهاى ضدانقلابى سفيد همكارى نداشته است. البته اثبات اين موضوع به كسانى سپرده مى‏شد كه مورد اعتماد حزب بودند؛ مثلاً به من، كه حالا جدا از شغل اصلى‏ام به عضويت كميته مردمى دفاع از شوراها درآمده بودم. در جواب مسؤولان انتخاب دانشجو گفتم: "نديدم تا به حال به جلسات كميته محلى حزب بيايد. مى‏دونم كه در ستادهاى مختلف خلق هم شركت نمى‏كند."
با اين كه كلمه‏اى دروغ نگفته بودم، توانستم جلو ورودش را به دانشگاه بگيرم. فهميد كه از كجا ضربه خورده‏است. روزى كه مرا در خيابان ديد، گفت: "توى اين خيابون ما تو تنها كسى هستى كه چكا و بقيه دستگاه‏هاى امنيتى بهش اعتماد دارن. من مى دونم كه تو حتى وضعيت سياسى اطرافيان را گزارش مى‏دى. ولى كار خوبى در حق من نكردى، يه روزى پشيمون مى‏شى."
با لكنت‏زبان گفتم: "آخه چرا...چرا اين همه بيرحمى؟"
با آرامش عجيبى گفت: "تو منو بيرحم مى‏بينى."
خواستم توضيح بدهم كه پشت به من كرد و رفت. موضوع را به ايوان گفتم. گفت: "به‏نظرم تو دارى لج مى‏كنى! چه اصرارى دارى كه حتماً اون دخترو تصاحب كنى؟ توى كميته‏هاى مختلف انقلابى، دخترهاى زيبا و جوان كم نيستن. بعضى‏هاشون از تو خوششون مياد مثلاً...."
حرفش را قطع كردم. دروغ نمى‏گفت. چندتايى از آن دخترها از صميم قلب به بلشويك‏ها پيوسته بودند تا به جمهورى خدمت كنند، اما كسانى هم بودند كه به دلايل ديگرى، مثلاً به دست‏آوردن موقعيت و لباس و غذا به آن جمع‏ها مى‏پيوستند. به هر حال، هر دو گروه روزى چند ساعت را صرف دوختن و بافتن لباس‏ها براى سربازان نيروهاى ارتش سرخ در سنگرهاى جنگ‏هاى داخلى مى‏كردند. آنها در بيشتر مراسم سياسى - ايدئولوژيك، استقبال از زخمى‏ها و معلولان جنگ و تشييع جنازه و مراسم بزرگداشت از كشته‏شده‏هاى ارتش خلق شركت مى‏كردند و معمولاً هم بخشى از كارها را به‏عهده مى‏گرفتند. عده‏اى حتى تيراندازى و طرز كار با تفنگ و مواد منفجره را هم ياد مى‏گرفتند. بودند دخترهايى كه از من بدشان نمى‏آمد، اما بعد از اين حرف ايوان را قطع كردم، گفتم: "مى‏دونى چيه؟ صرف‏نظر از ميزان صداقت و خصوصيات ظاهرى و باطنى اين دخترها، هيچ‏كدوم‏شون نتونسته جاى لودميلا رو در قلب من بگيره."
ايوان گفت: "فكر نمى‏كنى بعدها پشيمون بشى؟ آخه اين دختر دست و پاچلفتى و لاغر چى داره؟ تازه، خيلى هم كه خوشگل نيس!"
- من واژه عشق را با با اين دختر شناختم. رؤياى زندگى زناشويى و خيالپردازى‏هاى عاشقانه من هميشه به او تعلق داشته.
بعد با بغض اضافه كردم: "ولى او حتى در فرصت‏هاى اتفاقى هم به حرف‏هام گوش نمى‏كنه و به‏سرعت دور مى‏شه. پاكت نامه‏هام را هم باز نمى‏كنه و پس مى‏فرسته."
با اين حال فكر مى‏كردم لودميلا براى تظاهر هم كه شده، روزى تسليم مى‏شود، اما او همچنان مى‏رفت و مى‏آمد و هم من و هم كميته‏هاى انقلابى را ناديده مى‏گرفت و تن به ظاهرسازى نمى‏داد. البته تنها موضوع مهم براى من، جواب مثبت به علاقه خودم بود و نه نزديكى به كميته‏هاى انقلابى و حزب. در اين فاصله وضع مالى خانواده لودميلا تا حدى بد شد و اولگا مجبور شد از اين و آن همسايه قرض كند. همين موضع مرا به فكر انداخت: "چه‏طور مى‏تونم كمك‏شون كنم؟"
به هر چيزى كه مى‏شد، فكر كردم، ولى عقلم به جايى نرسيد تا اين‏كه شانس به سراغم آمد. يكى از خانواده‏هاى اشرافى سابق دست به دامنم شدند كه از طريق رفقاى حزبى‏ام آنها را از مرز رد كنم و در عوض پول كلانى به من و آنها بدهند. ايوان را در جريان گذاشتم. گفت:"نه، اين كار يعنى خيانت به پولتاريا و خلق، يعنى خدمت به بورژوازى."
با دلخورى گفتم: "پولشو براى خودم نمى‏خوام."
- مى‏دونم، حدس مى‏زنم كه براى كى و چه مى‏خواى؟
- دوست ندارى من به او برسم؟
- اونو با پول نمى‏تونى به دست بيارى، اگه هم مى‏تونستى من با اين نوع كارها كمكت نمى‏كردم.
با تمام نفرتى كه از پاول داشتم، رفتم پيش او: "آره كارم كشيده به اينجا كه برم پيش فاسق خواهرم."
و زار زار گريه كردم. بالاخره هرطور بود خودم را راضى كردم كه از پاول كمك بگيرم. خبر داشتم كه از اين كارها مى‏كرد. او حالا يكى از فرهاندهان ارتش سرخ بود و قرار بود كميسر سياسى شود. در نگاهش خواندم كه با خودش مى‏گويد: "خُب، مى‏دونى بدون، من با خواهرت مى‏خوابم. با چند زن ديگه هم هستم. تو عرضه‏شو ندارى، به خودت مربوطه!"
وقتى موضوع فرار آن اشراف را گفتم، گفت: "ترتيب‏شو مى‏دم، ولى بايد حسابى خرج كنن."
از اين كار پول خوبى نصيبم شد. خانه اولگا را زير نظر گرفتم، و در اولين فرصت كه بيرون آمد، گفتم كه كمى پس‏انداز دارم و مى‏خواهم به او قرض بدهم. اول قبول نمى‏كرد، اما بالاخره راضى شد. تقريباً هر هفته مقدارى پول به او مى‏دادم، با اين حال يك‏بار كه لودميلا را ديدم، تبسم خفيفى بر لب آورد و تشكر ساده‏اى كرد. گفتم: "كار مهمى نيس، به‏خاطر تو حاضرم..."
ادامه ندادم. گفت: "مى‏دونم به خاطر من اين كار رو مى‏كنى، ولى عشقو نمى‏شه خريد. بوريس باز هم مى‏گم، تو آدم خوبى هستى ولى به چه زبونى بهت بگم كه عاشقت نيستم و نمى‏تونم عاشقت بشم."
با غمگينى گفتم: "مى‏دونم."
گفت: "پس خواهش مى‏كنم، منو ول كن. درضمن اگه بخواى دفعه ديگه نذارى من برم دانشگاه خودمو مى‏كشم."
بى‏اختيار زهرخندى زدم: "از بلوف زدنت خوشم مياد."
چيزى نگفت و رفت. با خودم گفتم: "به‏خاطر او خودمو جلوى پاول ِ پست‏فطرت تحقير كردم و آلوده كثافتكارى شدم، ولى او عين خيالش نيست!"
به صبر و صبورى عادت كردم تا دو ماه بعد كه در نوبت بعدى ورود به دانشگاه، باز هم رتبه بالايى آورد. اولگا با ديدن من به گريه افتاد. دلم سوخت، ولى واكنش نشان ندادم. گفت: "بوريس كوچولو، لودميلا دوست داره درس بخونه. دوست نداره حالاحالاها شوهر كنه؛ و اِلا چه كسى بهتر از تو!"
گفتم: "من نمى‏خوام به‏زور با اون عروسى كنم."
- ولى دوستش دارى، من خيلى وقته كه اينو مى‏دونم. اون‏دفعه كه نذاشتى بره دانشگاه، بخشيدمت، حتى از عيسى مسيح خواستم كه قدرى از مهربونيشو به تو بده. ولى...
ادامه نداد. به گريه افتاد. دست‏هايش را با مهربانى گرفتم و گفتم: "اولگا سرگيونا، من فقط خوشبختى لودميلا رو مى‏خوام. اصلاً به فكر هوى و هوس خودم نيستم."
مزخرف مى‏گفتم. من مصمم بودم هرطور شده آن دختر را تصاحب كنم. اگر اين وضع ادامه پيدا مى‏كرد، ممكن بود به بهانه‏اى به زندانش بيندازم تا بالاخره تسليم شود. اولگا گفت: "تو رو به مسيح قسم مى‏دم اگه اين‏دفه از طرف چيزى پرسيدن، نظر خوب بده! تو نمى‏دونى دختر بيچاره چه وضعى داره. از روزى كه نتيجه رو گرفته، دايم هول و هراس داره، مثل مار زخم‏خورده به خودش مى‏پيچه."
- به خاطر اينه كه فكر مى‏كنه شوهر بهترى گيرش مياد، همين!
گريه‏كنان گفت: "اصلاً به شوهر فكر نمى‏كنه؛ فقط مى‏خواد بره دانشگاه. جز دانشگاه به‏هيچ چيز فكر نمى‏كنه!"
جواب مشخصى ندادم و رفت. چند روز بعد، باز هم درباره‏اش نظر منفى دادم و براى بار دوم از رفتن به دانشگاه محرومش كردم. اما فقط دو روز اين وضع را تحمل كرد. يك بعد از ظهر، پيت نفت را روى خودش خالى كرد و كبريت كشيد؛ احتمالاً از نفت‏هايى بود كه خودم به آنها داده بودم.
چه دنياى وحشتناكى! انسان چه راحت مى‏ميرد! اعتراف مى‏كنم كه بر اثر اين مرگ زودرس و ناگهانى، از همان‏شب براى هميشه توى شوك رفتم. مغلوب احساس بدبختى و شكست نشدم؛ نه، تاًثير اين مرگ چيز ديگرى بود: با تمام وجود احساس تنهايى كردم و معناى زندگى و دنيا برايم عوض شد؛ معنايى كه هرگز نتوانستم توصيفش كنم. يلنا آن‏موقع در جنگ داخلى كشته شده بود، و خواهر ديگرم پس از ازدواج با يك بلشويك در منطقه مرزى خدمت مى‏كرد. من بودم و مادرم كه خيلى زود پى به وضعم برد. در برابر سؤال‏هاى صريح يا پرسش‏هاى نگاه‏هايش، فقط گفتم: "نمى‏دونم چرا اين‏جور شدم، خيال مى‏كنم به‏خاطر مرگ بعضى از دوستان باشه."
- شايد هم مرگ لودميلا؟
با بى‏حوصلگى گفتم: "نمى‏دونم، شايد."
خانواده لودميلا واكنش خاصى نشان ندادند، اما نگاه‏هاى اولگا غمگين‏تر و معنادارتر شد. هر چه بود، ترس اجازه نداد اقدامى كند. وحشت همسايه‏ها هم به‏طور نسبى بيشتر شد. با حالتى خودمانى كه به‏نظرم ريا و پنهانكارى مطلق بود، با من برخورد مى‏كردند. فقط يك نفر بود كه به‏شكل دهشتناكى آزار و شكنجه‏ام مى‏داد و خُردم مى‏كرد؛ كسى كه به‏هيچ‏وجه نمى‏توانستم با او مقابله كنم: "هر چه بود گذشت، ولى بعد چى؟" بعد با تمام بى‏سوادى‏ام فهميدم كه بايد در صدد معنا كردن يا در واقع بى‏معنا كردن زندگى باشم. اما غدار كينه‏توز درونى، كه كمر به نابودى تدريجى‏ام بسته بود، از هر راهى آزارم مى‏داد. ديدن و حرف‏زدن با ديگران خسته‏ام مى‏كرد، به وضوح از مردم، از كميته‏هاى انقلابى و جلسات حزب فرار مى‏كردم و كار و محل ِ كار برايم نفرتبار شده بود. از همكارانم، صحبت با ديگران و حتى ديدن خيابان‏ها و مغازه‏ها بيزار شدم. چند ماه نگذشت كه قدرت تحمل مادرم و ايوان را هم از دست دادم. درحقيقت، ديگر با همه‏كس و همه‏چيز بيگانه بودم؛ بيشتر از همه با خودم!
فكر مى‏كنم حالا مى‏توشود فهميد كه چرا از آن‏روز به بعد، زندگى‏ام آرام‏آرام تغيير كرد. جاى دنجى در يكى از كارخانه‏هاى دوردست قزاقستان پيدا كردم. كار و خورد و خوراك و خواب هم داشتم، ولى از زندگى چيزى نمى‏فهمم. هرگز به‏طرف هيچ زنى نرفتم؛ باور كردنش مشكل است، ولى من حتى دخترها و زن‏هايى را از خودم راندم كه خيلى‏ها براى تصاحب‏شان لحظه‏شمارى مى‏كردند. مرگ لودميلا همه چيز را برايم پوچ كرد؛ نه‏تنها حزب و سياست و مقام ادارى، بلكه خود ِ زندگى و حتى عشق و نفرت را. يادم هست سه سال پيش كه ايوان براى يك مأموريت به اين‏جا آمد، پرسيد: "حالا واقعاً چرا آمدى توى اين بخش دورافتاده؟ ترس از خدا يا آتش جهنم؟ عذاب‏وجدان يا تأسف به‏خاطر مرگ آن دختر؟" درحالى‏كه به دوردست‏ها نگاه مى‏كردم، زير لب گفته بودم: "هيچ‏كدام. همه اينها كه گفتى، پوچ‏اند؛ مثل ستاره‏هايى كه مى‏گويند چند ميليون سال پيش سوخته‏اند. الان فقط يك چيز حقيقت دارد: اين‏كه همه‏چيز پوچه! همه‏چيز!"


  اول صفحه



 

یادداشت

من می‌دانم مزخرف می‌نویسم !

شخصيت‌هاي باورپذير بسازيد

نام دخترم رویاست

شعر

داستان

اسطوره‌‏هاي سرگردان

آتش درون کاستاندا درخاطرات یک مغ کوئلیو

عشق بی‌آلایش در دیوانه‌خانه

افعى‏‌ها وادار به خودكشى مى‏شوند

نوشتن به روايت كابوس

از راه نوشتن نمی‌توان زندگي کرد

داستان محصول آزادي، تخيل و قريحه

معرفی کتاب

ارتباط با ما