
دهليز
فری رز جلال منش
« كجا مي روم؟ كوير؟ جنگل؟ بهتره همين جوري برم تا خسته بشم . شب
يك جا اتراق مي كنم و صبح دوباره راه مي افتم اين هم يك جورشه .»
يك خبر : دانشمندان اعلام كرده اند هنوز موفق به كشف دارويي براي
مقابله با ويروس مرگبار جديد نشده اند . اين ويروس از راه كلاغ به
انسان سرايت و بر تمامي سيستم مغزي و عصبي انسان اثرات مخربي دارد
. اين دانشمندان علت عدم موفقيت را ، تغيير موضع سريع ويروس در
برابر شرايط جديد و همساز شدن آن با تمام داروهاي كشنده جهان مي
دانند. بخش بعدي خبردر ساعت ده پخش مي شود. « كي گفته بود در بي
هدفي هم هدفيه ؟ » موسيقي ، خبر، موسيقي . يكي دو ساعت بعد جلوي
رستوراني كه چند كاميون و يك وانت توقف كرده بود ترمز كرد. ديوار
هاي رستوران به تن شان دوده ماليده بودند . مگس ها ي درشت و سياه ،
بي پروا ، روي ميز ها پذيرايي مي شدند. با وز وز بي وقفه شان ، هوا
را پاره مي كردند. سقف ، تارهايي را براي مهماني عنكبوت ها جا به
جاي دامنش آويخته ، گاهي بادشان مي زد. پاهايش بيرون زدند از در.
مار سياه خوابيده روي دشت را باز هم اتومبيل را قورت مي داد . راه
دو شاخه شد . برايش فرقي نداشت. پيچيد سمت چپ . كجا مي روي ؟ نمي
دانم ، گم اش كرده ام.كه ، يا چه را گم كرده اي ؟ هماني را كه نمي
دانم .نمي داني دنبال چه مي گردي ؟ مي دانم و نمي دانم ، نمي دانم
و مي دانم . شايد هيچ وقت نيابي . پيدايش مي كنم ، بايد پيدايش كنم
. جاده صاف و هموار بود. درخت هاي سرو وچنار كهن سال دو سوي جاده
دالاني ساخته بودند كه جا به جاي سقف اش موج نور و سايه بود.هر چه
جلو مي رفت فاصله درخت ها زياد مي شد و زياد تر. باز هم جاده برهنه
مي شد . پشت سرش روشن بود و هر چه جلو تر مي رفت از روشني كاسته مي
شد. مي ديد تاريك مي شود ولي نمي دانست چرا. راديو مو سيقي محلي
پخش مي كرد. بي هدف مي راند. شيار هاي نارنجي رنگ خورشيد محو شد.
نم نم باران روي شيشه ها مي نشست ، پف مي كرد و از كوچه هاي باريك
و كج و معوج سرازير مي شد . به شهر بزرگي رسيد. « غذاي خوبي مي
خورم ، استراحت مي كنم و صبح راه مي افتم » آرام به دل شهر فرو
رفت. خيابان با آن همه رفت و آمد در سكوت بود. چراغ هاي خيابان
گردن شان براي تعظيم به جلو خم كرده بودند . هر چه چشم گرداند اثري
از گل و گياه نديد. تك درخت هايي بودند كه برگ شان زرد بود. ابر
سياه و خاكستري آسمان را پوشانده بود. باران بي وقفه مي باريد.
تنها صداي پرنده صداي قار قار كلاغ بود . دسته دسته در پرواز .كنار
خيابان توقف كرد. دست هايش در هم گره خوردند و تا جايي كه مي شد
بدنش را به بالا كشيدند . تنه اش دو سه بار دولا و راست شد. مچ
پاهايش به چپ و راست چرخيدند. در امتداد خيابان ، فروشگاه هاي
رنگارنگ به صف ايستاده بودند . بالاي فروشگاه ها ساختمان هاي بلند
آسمان را خيابان كشي كرده بودند. رفت پياده رو . چند موش به
پيشبازش آمدند . پلك هايش را بست و باز كرد. سرش را به چپ و راست
تكان داد . موش بودند . همه جا وول مي حوردند. سياه و سفيد . سبيل
و گوش هايشان بزرگ تر از معمول بود . شكم ها برآمده و چاق . چشم
هايش را ماليد . موش بودند با دم هاي دراز و باريك . فرار نمي
كردند . سرشان را بالا مي گرفتند و به همه كس و همه چيز زل مي زدند
. مردي ميانسال از روبه رو مي آمد. جلو رفت و سلام كرد. مرد نگاهي
به سر تا پاي او انداخت و بي اعتنا از كنارش گذشت. دومين نفر مرد
جواني بودكه عينك دودي سوار بيني اش شده بود. باز هم سلام كرد و
گفت :
- ممكن است يك هتل خوب با قيمت مناسب به من نشان بدهيد؟
مرد جوان ايستاد. عينك اش را از چشم برداشت. سياه بود و سياه. گود
بود و گود. پايين مي رفت ولي ته نداشت. قلب اش از جا كنده شده بود
و جلوي چشم اش تاپ تاپ مي كرد. به انتها رسيد و از نقب بغلي به چاه
ديگري افتاد و اين بار رو به بالا. رفته بود. هيچ كس سقوط او را
نديده بود. باران مي باريد. مه چادرش را روي شهر كشيده بود . بي
چشم هم مي شود ديد ؟ نمي دانم خيلي خسته ام .از اولين مغازه نشاني
هتل را پرسيد.
- دو چهار راه بالا تر ، سمت راست.
- ببخشيد روزنامه فروشي كجاست؟
سرش را بلند كرد. دوچاه عميق و سياه… در محكم به هم خورد. هركه رد
مي شد فقط به چشم هايش نگاه مي كرد. قار قار كلاغ ها زياد و زياد
تر شده بود . هر لحظه بيش تر سايش لباس را به تنش حس مي كرد. تازه
متوجه كاكتوس هاي بزرگ و خار هاي باغچه ها شد . به دكه رسيد. با
نگاهي گذرا به صفحه ي اول يكي خريد. هتل با سر دري نوراني و دري
گردون خودش را به خيابان عرضه مي كرد. مبل هاي سفيد سرشان را از
شكم سنگ هاي سياه بيرون آورده بودند . نيم تنه مرد جواني پشت
پيشخوان پذيرش با تلفن صحبت مي كرد. گوشي را گذاشت سلام گرد و گفت:
- بفرماييد.
كارت شناسايي را جلويش گذاشت و گفت:
- يك اتاق مي خواستم.
مرد كارت را برداشت و پرسيد:
- شغل شما؟
- براي چه مي پرسيد؟
- چند روز مي مانيد؟
- نمي دانم. شايد…
- شايد چي؟
- كه خوشم بيايد.
-كسي را اين جا مي شناسيد؟
- آقا من يك اتاق خواستم، همين.
به چشم هايش زل زد. مشخصات را در دفتر هتل نوشت و كليد اتاقي در
طبق سوم جلوي او گذاشت و گفت : خوش بگذرد.
نرده هاي آهني پنجره را راه راه كرده بودند . وسط تابستان سردش بود
.كف دست راست را روي رو تختي كشيد. ولو شد روي تخت . روز نامه را
ورق زد. دنبال مقاله آزادي بيان همه جايش را گشت ، نبود. سر فصل
روز نامه را خواند.دموكراسي به مثابه يك ارزش جهاني. ورق زد نبود.
صفحات را كنترل كرد. شماره صفحه درست بود ولي مقاله … شكم اش قار و
قور كرد. به حمام رفت. دوش آب را باز كرد.آب قرمز بود. چشم هايش را
ماليد و دوباره باز كرد قرمز بود. « مي گردم و مي گردم. مي خوام يه
بار ديگه با همون لباس قرمز ببينم ات. نگفته بودم لبات رنگ لباسته؟
فردا ، فردا مياي مگه نه؟ همون لباس قرمزتو بپوش » فكر مي كني مشكل
تو گم كردن اوست ؟ شايد . مي گويي شايد چون شك داري ؟ گرسنه ام و
حوصله ندارم . مي دانم او را هم پيدا كني باز هم گم شده اي ، خواهي
ديد . آب را بست و دوباره باز كرد قرمز بود. دست اش را زيرآب برد و
در آورد. رنگ دستش تغيير نكرد. به اتاق برگشت و گوشي تلفن را
برداشت.
- مسافر اتاق 57 هستم
- بفرماييد.
- آب قرمزه.
- خيلي خسته ايد. به خاطر نور حمام است .
لباس پوشيد و به رستوران هتل رفت. كفپوش قرمز بود. « تا كجا بايد
بيام؟ اين من او نيستم من خودم كو؟ خودم نيستم. » پشت ميزي نشست.
دلش مالش مي رفت. به اطرافش نگاه كرد. مردي در كنج رستوران طوري
نشسته بود كه به سختي ديده مي شد. پيش خدمت آمد. رستوران تاريك و
روشن بود. آهنگي پخش مي شد كه ساز هايش را نمي شناخت. عينك را از
چشم اش برداشت و روي ميز گذاشت. صداي پا آمد. سنگين و شمرده. اجازه
مي دهيد اينجا بنشينم؟ صداي بم مردي گفت. سرش را بالا كرد. ميانسال
، با كت و شلوار قهوه اي ايستاده بود كنار ميز. هر دو دست اش رادر
جيب هاي كتش فرو كرده بود. شانه هايش را بالا انداخت . نشست و غذا
سفارش داد. پيش خدمت كه دور شد آهسته پرسيد : غريبه ايد؟
به صورت اش خيره شد. زير لب گفت: بله.
مرد قهوه اي كمي جا به جا شد و گفت : چه مدت مي مانيد؟
شش حس انساتي اش را به كار گرفته بود. با رديف دندان هاي پايين
سبيل اش را به درون دهان كشيد. چرا مي پرسد را ، بارها و بارها در
ذهن اش مرور كرد . به ميز هاي خالي اطراف نگاه كرد. مرد قهوه اي
گفت : نگفتيد چقدر مي مانيد ؟ چه كاره ايد ؟
با انگشت اشاره دست راست خط هايي روي ميز مي كشيد. پنج گوشه ، از
شش گوشه را كه گشته بود و گشته بود مدام پرسيده شده بود چه كاره
ايد ؟ نمي فهميد كارش به ديگراني كه او را تا به حال نديده اند چه
ارتباطي دارد. فكر كرده بود يكي از اين شش گوشه جايي خواهد بودكه
مورد پرسش و پاسخي از جنس هر چه مي گويم بگو در آن نخواهد بود. فكر
كرده بود بايستي جايي باشد كه اگر نخواهي ، جواب ندهي. فكر كرده
بود يكي از اين گوشه ها ، به آرامشي كه مي خواهي مي رسي . چرا چنين
فكر مي كردي ؟ بايد مي دانستي هر جايي كه قرار بگيري ، اگركانون
باشي ، يا يكي از نقاط ، درون دايره هستي . هميشه كسي هست كه از تو
به پرسد چه كاره اي. مدام به دور خود چرخيده اي ،دور خودت پيله اي
تنيده اي ، هميشه پاسخ و پرسشي هست. فقط نحوه و انگيزه اش فرق
دارد. آهسته گفت :
- نمي دانم ، حقوق خواندم ولي در حال حاضر سفر مي كنم و چيز هايي
مي نويسم الان هم خيلي خيلي گرسنه ام.
مرد قهوه اي تنه اش را جلو كشيد . سرش را تا نيمه هاي ميز جلوآورد
و گفت :
- در باره ي سفرتان هم چيزي مي نويسيد؟
كلافه جواب داد:
- بدم نمي آيد. فعلن نمي دانم.
سرش را بالا كرد. چشمان مرد قهوه اي برق مي زد. پيش خدمت آمد. عينك
را در جيب گذاشت وكارد و چنگال را برداشت. تكه اي كباب به دهان
گذاشت . بلافاصله نيم جويده دومين تكه را همراه با سيب زميني توي
دهانش جا داد. سرش را بلند كرد. لقمه در دهانش ماند. مرد قهوه اي
كف دو دست اش را به هم چسبانده بود وكباب را با ته مانده انگشت
هايش در دهان مي گذاشت. چشم ها را بست و ليوان نوشابه را لاجرعه سر
كشيد. حال خفگي داشت .
- خيلي سخت نيست عادت كرده ام بفرماييد غذايتان سرد مي شود.
صداي خش دار مرد شخم مي زد پرده گوش هايش را . سيرشده بود. نگاه اش
را مي دزديد. انگشت هاي مرد توي معده اش چنگ مي زد . كارد و چنگال
را توي بشقاب گذاشت.گوش اش پر شد از صدا. موجا موج صداهايي كه
نزديك و دور مي شدند. صوت هاي فرسوده ، هجاهاي نا مفهوم توي مغزش
بالا و پايين مي شدند . صداي قار قار كلاغ و خنده هاي كش دار. سرش
را بين دو دست اش گرفت. دوست داشت چيزي نمي شنيد. دلش آشوب مي شد.
از او به پرس شما چه كاره ايد ؟نمي پرسم ، نمي پرسم. چه فرقي دارد
چه كاره است. ولي انگشت هايش … انگشت هايش ، اين ها همه يك جوري
اند. اگر حرف بزنم بيشتر خواهد پرسيد. سرش را بالا كرد. مرد قهوه
اي گفت: من مغز هاي فرسوده را رفو مي كردم .
انگشت هاي كوچك دست هايش را در گوش هايش چرخاند. تكاني خورد. به
پرس مگر مغز هم رفو مي شود. ديوانه است نمي بيني انگشت ندارد و حرف
از رفو مي زند؟ نفهميدي ، بپرس . بگذار هر چه مي خواهد به گويد
دليلي ندارد توي اين چيز ها سرك بكشم. به پرس . مي بخشيد انگشت هاي
شما ، هميشه ؟ نه جانم ، گفتم ، چند روز كه مانديد خودتان ... مگر
درباره شهر ما چيزي نمي دانيد ؟ نه. پس چه طور آمده ايد ؟ مسيرم
بود همين . يعني هيچ جا . هيچ كس در باره ما ، شهرمان حرفي نزده
است ؟ من كه نشنيده ام . ما فكر مي كرديم آن هايي كه قبل از شما و
خيلي قبل تر از شما آمده اند گفته اند و نوشته اند. چه چيزي را
بايد مي گفتند و مي نوشتند ؟ همين هايي كه شما از بدو ورود ديده
ايد، مگر نگفتيد چيزهايي مي نويسيد ؟ گفتم ، ولي سفر من براي نوشتن
نيست ، يك جور ... چگونه بگويم مي بايست اين جا ، درست اين جا پيدا
كنم . چرا اين جا ؟ اين آخرين گوشه است . پس بايد ديده باشيد ،
اولين قدم براي يافتن ، ديدن است . شنيدم يك غريبه آمده خوشحال شدم
. شايد دوباره ديدمتان بايد بخواهيد تا بينيد مرد غريبه گفت و پا
شد .
خش خش خنده خشك اش پاشيد روي ميز ها ، مبل ها و تمام رستو ران . با
همان قدم هاي سنگين دور شد.
تند به اتاق اش برگشت . در را بست و لحظه اي به آن تكيه كرد. مبل
را وارسي كرد . باران شديد شده بود . ضرباهنگ شتاب زده قطرات بر
ميله هاي آهني و شيشه هاي پنجره ،صداي تابيدن شلاق بر گوشت تن ،
صداي برخورد كابل با كف پا، صداي كشيده شدن اره بر استخوان . بوي
زمين سوخته مي داد اتاق. دهانش تلخ شده بود تلخ تلخ . فكر كردي به
حرف هايش ، چه مي خواست به تو بگويد ؟ ديوانه بود و بس . هر وقت
كسي را نمي فهمي ، مي گويي ديوانه است شايد تو ديوانه باشي . چرا
من ؟ چرا تو نه ؟ تو هم مثل همه اي ، مدام نگو چرا من ؟ تلويزيون
را روشن كرد. روتختي را روي پاهايش كشيد . كانالي را كه فيلم
سينمايي نشان مي داد نگه داشت. نشست و كز كرد گوشه ي مبل .
دختر چشم سبز ، با بلوز و دامن گلي رنگي ، روبروي پسر ايستاده جلوي
در ورودي دانشگاه. كتاب هايشان را جا به جا مي كنند و با هم مي
خندند. همه جا سبز است و نسيمي موهاي لخت و پر دختر را موج مي دهد.
پسر كمي دولا مي شود و سر دختر را مي بوسد. دست اش را روي شانه
دختر مي گذارد . دختر دست چپ اش را دور كمر پسر حلقه مي كند. قدم
زنان از دانشگاه دور مي شوند. همه جا خيس است . خوشه اي رنگارنگ و
زيبا از آسمان به زمين شايد از زمين به سوي آسمان پاشيده . پسر
عينك را در جيب اش مي گذارد. سرش را خم مي كند و گونه دختر را مي
بوسد و مي دود. دختر مي خندد و دنبال اش مي دود. كتاب هايش مي
افتند روي زمين …
اين كتاب رو خوندي؟ اين يكي چي ؟ بله. نمي ترسي از اين جلسات؟ نه.
انگار سال هاست مي شناسمت. زنم مي شي ؟ چه بي مقدمه تو هميشه همين
جو ري ؟ اشكالي داره ؟ نه ولي بايد فكر كنم. بدو خيس مي شيم. ولي
من بارونو دوست دارم همه چيزو مي شوره و تميز مي كنه. نمي خوام اين
لباس قرمز قشنگت خراب بشه. چشمات عسلن عسل . راستي تبريك براي اون
كتاب جنجالي كه نوشتي اين همه وقت هيچي نگفتي نكنه از اول بودي توي
خط و من نمي دونستم خيلي خيلي قوي بود يه مانيفست جديد ، ديالكتيك
هاي كار ساز و كامل ، نترسيدي؟ فكر نمي كردم تو هم… .من چي؟ آخه
بهت نمي آد كه اهلش باشي. اهل چي ؟ باشه براي بعد چه باروني ...
قرارمون ساعت پنج فردا ... فردا ... نور چشم اش را مي زند و مي
تركد بغض آسمان .
روتختي را دور خودش پيچاند . دراز كشيد روي مبل . پسر و دختر زير
باران مي دوند .كفتار موش ها و كلاغ كركس ها تعقيب شان مي كنند.
ساختمان هاي بلند دو طرف خيابان كانال درست كرده اند. در ندارند.
گاهي نوري از يكي از درها بيرون مي زند و محو مي شود. بدون توقف مي
دوند و نفس نفس مي زنند. فرياد مي زنند و كمك مي خواهند ولي كسي
نمي شنود. صدايشان در خنده هاي كش دار كفتار موش ها و قار قار بي
وقفه ي كلاغ كركس ها گم مي شود . دهان شان باز است و صدا در نمي
آيد. صحنه ها تاريك و روشن مي شود . آستين راست پسر قرمز شده ولي
مي دود . مه و دود غيلظ مي شود و كم مي شود . ساختمان ها عقب مي
روند و نزديك مي شوند به هم . نور سفيدي پاشيده مي شود و همه جا را
آبي مي كند و باز سياه مي شود همه جا . سر دوراهي پسر مي گويد تو
از چپ برو من از راست قرارمون فردا ... فردا ... ساعت پنج ... بدو
تا مي توني بدو دارند مي رسند . بن بسته بن بست ، دختر فرياد مي
زند . .خيابان ترك برمي دارد. تنگ و گشاد مي شود . ديوار ها به هم
مي رسند و جدا مي شوند. دختر فرياد مي زند پسر بر مي گردد همه جا
بن بست است همه جا ديوار. پرواز دسته جمعي كلاغ ها ي چاق و چله
صداي جيغ ممتد و كشيده . شليك تير را قورت مي دهد . قار قار كلاغ و
خنده هاي كش دار . پسر فرياد مي زند و كمك مي خواهد. كسي نيست ،
دهانش باز باز است ولي صدا همان جا مي ماند . مي چرخد مي چرخد مثل
كلاف سر در گم ، بالا و پايين مي پرد مثل ماهي از آب گرفته توي تور
، با لب هاي خشك شده ، نفس بريده زمين را سجده مي كند . خط قرمزي
مي دود روي سياهي آسفالت خيابان .
او منم يا من اويم ؟ مرد قهوه اي قلم به دست مي دود جلو تر از من .
نه ، او نيستم من خودم كو ؟ آب … آب … قرمزه … قرمز ... دو چشم رها
از حدقه جلو تر از من مي دود مي بينمت با چشمايي كه توي صورتم نيست
صداي ضجه و ناله ، بوي گوشت سوخته ، ترق و توروق شكستن استخوان
فردا ساعت پنج ... ساعت پنج ... كلاغ كركس ها قاه قاه مي كنند و
كفتار موش ها خنده هاي كش دار كجايي … كجايي ؟ گوشام ... گوشام ...
پر از صدا ، صداها يي كه نيستند خودم نيستم اويم ، پام ... پام ...
ف ... ل .... لج ... اخ …
كف اتاق چشم باز كرد . سر وآرنج راست اش درد داشت . همه جا روشن
بود و باز هم باران . نگاه اش سريد روي پاها و دست ها . ديوار ها ي
بي حوصله صدايش را به خودش پس دادند. روتختي را دور تن اش پيچاند.
زانو هايش را بغل كرد و تكيه داد به ديوار . برفك ها روي شيشه
تلويزيون مي رقصيدند . پاك شان كرد . آينه دستشويي چشم هايش را
گذاشت توي صورتش . آب را باز كرد. قرمز بود قرمز . « مي بينمت و
نمي بينم ، مي شنومت و نمي شنوم ، ديگه صدايي نيست ، مي شنوم صداتو
همه جا ، فردا ، مي آيي مگه نه ؟ » . فكركن و ببين تا پيدا كني .
من كه همه اش فكر مي كنم تو مي داني . فكر مي كني ولي نمي بيني ،
دور فكر مي چرخي . بايد پيله ات را بشكني ، پوست انداختن است اين ،
نه پيله بستن .
از پله ها پايين آمد . همه جا را ورانداز كرد. صبحانه خورد و از
هتل زد بيرون . آسمان دودي بود. باران يكريز مي باريد. صداي قار
قار كلاغ و پرواز دسته جمعي شان شكوت را پاره مي كرد. همه برايش
آشنا بودند و نبودند. ديده بودشان و نديده بود. بيگانه بودند و
نبودند. آرام و بي صدا ، چون عروسك هاي كوكي مي گذشتند. كف دست ها
را به بازو هايش كشيد. چشم هايش را بست و باز كرد . مي بيني ؟ مي
بيني كه مي بينم. آن طور كه مرد قهوه اي گفت ، هنوز نفهميده اي ؟
ببين ، چيز هايي را كه ديده نمي شوند. من از ديدن خسته شده ام سر
به سرم نگذار. زماني كه فكر مي كردي مي بيني ، چه كردي ؟ اگر پيدا
نكنم ، ديگر نمي خواهم ببينم فهميدي ؟ پس تا هستي دور خودت به چرخ
و به چرخ . خسته ام از اين بودن هاي نبودني ، ديدن هاي نديدني و
همين طور ، از اين صدا هاي بي صدا . من از چرخش بيهوده تو به تنگ
آمده ام ، رها يم كن ديگر .
به دكه رفت و روزنامه اي خريد. تيتر درشت صفحه ي اول ،گزارش
برگزاري همايش با شكوه اهل قلم بود در هتلي كه او در آن اقامت
داشت. دوباره خواند: شب گذشته همايش جهاني اهل قلم با شركت
نويسندگان شانزده كشور در هتل …سومين بار خواند در هتل…. سرش توي
روزنامه بود كه تنه اش به كسي خورد. دست اش را روي سينه گذاشت
معذرت مي خواهم . مرد جواني روبرويش ايستاده بود. خشك و مات به چشم
هايش زل زد ، بعد دور و برش را نگاه كرد. او هم بي اراده رد نگاه
جوان را پاييد. جوان نزديك تز آمد و دهان اش را توي صورت او باز
كرد. فرو رفت درون چاهي قرمز. دهليز دراز و خونين . حبس شده بود .
نفس اش بالا نمي آمد. به سكوهاي سفيد دو طرف دهليز مي خورد. ليز
بود دهليز ليز. صدا كمانه مي كرد ، در گوش خودش فرياد مي كشيد. دست
هايش را به يكي از سكو ها گرفت . تمام قدرت و توان اش را مجموع كرد
. چرخي زد دور خودش و با يك خيز بيرون پريد. دهان اش باز ، زبان اش
خشك در دهان مي چرخيد. دست هايش را در هوا چرخاند . دستي به چشم
هايش كشيد ، پاها را يكي يكي به چپ و راست تكان داد .جوان رفته بود
. روز نامه زير پايش خيس شده بود . زن و مرد، پير و جوان با نگاه
هاي عروسكي ، از كنارش مي گذشتند و او را نمي ديدند . مي ديد همه
چيز و همه كس را .
از جا كنده شد. توي تونل آسمان و زمين چرخيد و چرخيد. سرش محكم به
چيزي خورد. درد خودش را انداخت توي تن اش. از تن گذشت و به استخوان
ها رسيد. از ماشين بيرون كشيده شد . پشت سرش سياهي بود و سياهي .
گوش اش پر بود از قار قار كلاغ كر كس ها و خنده هاي كش دار كفتار
موش ها .


|
|
|