آخر خیابان
کورش رشنو
تارا امروز دوشنبه ی آخر شهریور با طعم غریبانه ی خیابان شانزده
سالگی اش را می گذارد و با ردیف سپیددارهای بلند که از دریافت
چشمانش می گذرند به هفده سالگی می رود. و این تنها مسئله ایست که
در حال حاضر تارا به آن فکر نمی کند. شاید او تنها دختر غمگین این
ساعت خیابان باشد.
ظهر روز دوم است که هوای داغ توی دماغم می دود و رگهایش را متورم
می کند. از همین بابت درد خفیفی توی خشکی دماغم هست که می آزاردم.
هیچ عابری بی آنکه نگاهم نکند...( تقریبا هیچ عابری توی خیابان
نیست )... از کنارم رد نمی شود. چیزی از توی چشمانشان می دود توی
تنم. گرما بیش تر از آسفالت می زند بیرون تا خورشید . سایه ها هم
گرمند و انگار خیابان را روی اجاق بزرگی تفت می دهند و من مثل تکه
ای گوشت دارم پخته می شوم. دو روز پیاده گشتن ، کفشهای نا مناسب ،
گرما...، چقدر بعضی وقتها همه چیز بر علیه آدم می شود.
تارا پاهای سنگین و خیس اش را مثل یک مسئولیت اخلاقی که بر گردنش
گذاشته شده باشد به دنبال می کشد. درختان در سکونی بازیافته و در
اختگی سایه هاشان بی معنا نشان می دهند. سپیددارها دراز ایستاده
اند و انگار مرده اند که تکان نمی خورند . دلم می خواهد همین الان
عمویم دربیاید جلویم، خوشحالی اش را از پیدا کردنم ببینم و تمان
ترسم از خیابان با کشیده ای که به صورتم می زند بریزد. دستم را
بگیرد، بکشاندم ببردم خانه که پاهای خسته ام دلگیر خیابان هستند.
سرم گیج این را می رود که کی را باید محکوم کنم؟!...اتاق کوچک خانه
ی عمو؟ – که همیشه خود را در آن یک فاحشه کوچک می دیدم – خودم
را؟...پدر ؟...مادر ؟...یا زن عمویم را که مهربان بود و همین حالم
را به هم می زد؟ یا این مردم که توی خیابن پیدایشان نیست؟..یا
چاقیم را که بیشتر به یک شوخی اللهی می ماند؟...چقدر خرم که زدم
بیرون و آویزان زندگی سرد و این خیابان داغ شدم. یعنی نمی فهمم که
فکر می کنم کسی نیست که دوستم داشته باشد؟ می دانم دارم خودم را
مسخره می کنم ، مثل یک دلقک! و گرنه می دانم در ذهن تمام کسانم گم
شده ام. خانه ی عمو مثل یک رویا بهترین جایی بود که می توانستم به
آن فکر کنم و تنها بعد بود که فهمیدم در رویا هر اتفاقی می تواند
روی بدهد حتا با مزه ی تلخ و این مزه وقتی اواسط زمستان پاهای عمو
را با کفشهای برفی توی راهرو دیدم برای همیشه با من ماند. به پدرم
گفت بگذارد بروم خانه ی آنها ، سبکی بی وصفی داشتم و عمویم مصطفا
شمایل یک قهرمان به موقع رسیده را داشت،- این شمایل از کودکی با من
رشد کرده بود- لبخند زنش آسیه پر از معصومیت بود و بعد تنها سکوت
بود که تمام خلاء بی گفتمانی ما و اتاقی را که در آن بودیم پر کرد
و دیگر هیچ! خوشحال بودم از اینکه می توانستم زندگی جدیدی را تجربه
کنم و برعکس همان لحظه چقدر دلم می خواست پدر یا مادر یکیش کمی
مخالف رفتنم باشد که نمی توانست تصمیم یکباره ای باشد. به دهانشان
چشم دوختم برای آخرین میلم بهشان ، اما آنها هیچگاه کلمه ای
نداشتند برای من و به اسم من! من آخرین و پر خرج ترین بچه ی دنیا
بودم و شاید اصلا توی خانه نبودند که مصطفا آمد و من فقط سایه می
دیدم. برای همین سکوت و بی هیچ کلمه ای دستان چهارده ساله ام را
برای بردن بلند کردم.
پارک شهرداری در نامنظمی درختها و بوته هایش نامفهوم تر از خیابان
داغ دیر به ادراک در می آید. فکر می کنم از روی تفنن یا برای ثواب
درختانش را کاشته اند و حالا بزرگ شده بهش می گویند پارک! کفشهایم
را که شکل کفش جادوگرهاست در می آورم پاهایم مثل ماهی از آب بیرون
افتاده ای که دوباره توی آب بیندازندش جان می گیرند و لطافتی زیر
پوستشان می خزد و خستگیشان را به هوای آزاد می دهند.
تارا مثل اینکه بخواهد به تجربه ی جدیدی برسد چشمانش را می بندد و
نفس عمیقی می کشد.هوای داخل ریه هایش را نگه می دارد ، رنگهای زیر
پلکهایش مدام عوض می شوند تا به سیاهی می رسند. نفسش را ول می کند
توی هوا تا ریههایش از داغی نفس حبس شده خالی شود.
- اووه !
- چاقی؟! ( با خنده ) بیش ازحد ، باور کن!....شوخی نمی کنم
ها...ناراحت که نشدی؟...این چیزیه که من می بینم!
- خیلی خپل شدی ، تارا، چاقی بی کلاسیه!..می دونی که ، مدش نیسست
دیگه!...دوره قجری این شکلی حال می کردن.
- بچرخ ببینم...( تارا می چرخد )...از فرم بیرونی...
- چیکار می کنی با خودت ( با تاسف سر تکان می دهد ) خیلی بی بارتی
دختر...پسرا چی میگن بهت ؟!
- کوتا بیا بابا...
- مرض قند میگیری ها!
- شیرینی؟( با غیض ) سم بخوری بهتره...
- تو حمومتون آینه ندارین؟ ( مثل یک جوک به او می خندد )
- عوض انجمن دختران چاق شدی؟...
- هی هی هی..چطوری خوشخواب!
طنین صدای پسرس جوان که از کنارش گذشته است مثل تیله ای که روی کف
سرامیک پوش افتاده باشد، تکرار می شود و آرام می شود. تارا لای
چشمانش را باز می کند و دوباره می بندد.تصویری خیس و محو از سایه
روشن یک هیکل پس پلکهایش می ماسد.
مثل خواب که هر چه بیشتر می شود رخوت بیشتری می آورد، زندگی من در
شد آمدش صبوری را از من گرفته است. حالا دیگر برایم عجیب نیست بر
عکس دیگران – حتا در شرایط عادی – نسبت به رویدادهای پیرامونم
واکنش متفاوت تری داشته باشم. برای من این نیمکت چوبی نقره ای رنگ
زانوی مادرم است و این درخت پدرم ، آمده اند نازم را بکشند برگردم
خانه...نه باید خودم را بیشتر از این گم کنم، باید بیشتر دلشان
برایم تنگ شود. باید گم بشوم ، لای شمشاده ...پشت تنه ی تناور
درختها. بازی مزه اش می پرد اگر زود پیدا شوم. باید خوب بگردند،
خسته که شدند آن موقع شاید دلم سوخت و خواستم نشان بدهم خودم
را...( بی آنکه بخواهد لبخند نرمی روی لبهایش می نشیند )
- دود سیگارم اذیتت نمی کنه؟!
چشم باز می کنم بوی سیگار توی ذهنم بود، با کمی فاصله از دسیگار
دختر جوانی که کنارم نشسته است ( در اینکه دختر باشد تردید دارد )
. صورت لاغر، صدای نا آرام و دورگه با چشمان لنز دار ور آمده. اگر
لنز نداشت شاید زیبا تر می بود. پلکهایم گز می زند. نمی خواهم چیزی
بگویم.سکوت!
- تنهایی؟
نگاهش می کنم، لبخند می زند. از لبانش شیرینی می ریزد. عینک آفتابی
اش را می گذارد، چشمان سبز آبی اش را ازم می گیرد. حالا اگر حرفی
بزند کمتر می توانم بفهمم چقدر راست می گوید.
- گفتم تنهایی؟
باز نگاهش می کنم. پطور تا حالا لبهای درشت و گوشتذ آلویش را ندیده
بودم. زیباییش خاص است. انگار مال خودش تنهاست.
- ناراحتی پیشت نشستم و ازت سئوال می کنم؟
- نه ازچی باید ناراحت باشم.
می خندد انگار صمیمیتی کهنه با من دارد. وقتی دو دندان بزرگ جلویش
را می بینم خنده ام می گیرد.
- آخه یه طوری نگام می کنی!
- نمی دونم چطور نگات می کنم ، اما چیزی نبوده که بخوام به خاطرش
ناراحت باشم.
- خوشحالم میگی ناراحت نشدی...دیروزم انگار اینجا بودی، نه؟!
- ...خوب آره..دیروزم بودم.
- اسمت چیه؟
- پری؟
از اینکه اسمم را عوضی به کسی بگویم کیف می کنم و انگار تمام جانم
را از او پنهان کرده باشم. شاید حالا دارد هیکلم را با اسمم تطبیق
می دهد. نمی دانم چقدر پری به هم می خورد؟!
- با کسی قرار داری؟
- نه...دارم عادتهای تازه م رو عادت می کنم.
- عادتهای تازه؟
- آره عادتهایی که خیلی ها بهش عادت ندارن!
- مثل چی ؟
- مثل چند لحظه پیش که داشتم سگی آب می خوردم! ( دختر خنده اش می گیرد
) دیدی که این کارو خوب بلد شدم ،نه؟! خیلی کیف میده.
تارا کیفش را جابجا می کند. دختر توی آینه خودش را نگاه می کند،
عینکش را بر می دارد. چشمان سبز آبی اش پیدا می شوند. دوباره عینکش
را می گذارد و گونه هایش را آرام مالش می دهد. تارا نگاهش می کند و
مثل اینکه سالها چیزی نگفته باشد دوباره می گوید:
- یه عادتهای دیگم هست، یعنی عادت نیست، یه خواسته یا شایدم آرزو
باشن.
دختر با تعجب و مثل اینکه که چیز جدیدی کشف کرده باشد به تارا نگاه
می کند و لبخند می زند.
- چی هست حالا؟
- خوب کمی خنده دارن ولی خوب...یکیش اینه که دوست دارم مثل یه ماده
گرگ باشم با شش تا پستان و شش تا توله نر!
- همین دوتام که داری از شیش تا بیشترن!
هردو می خندند.
- خوب دیگه چی؟ دیگه اینکه دلم می خواست یه خروس شهوتران واقعی
بودم...یه شهوتیه درست وحسابی....اگه من جای مردها بودم هرجا یه زن
می دیدم می پریدم رو گرده اش !
- همین کارم می کنن، مثل یه خروس واقعی( بعد از کمی مکث ) خوب دیگه
چی؟
خوب یه کاراییم بلدم ، اونم به خوبی پسرا.
- چه کارایی؟
تارا بی آنکه جوابی داده باشد آهنگی را با سوت می زند. صدای شفاف و
زلال در میان نگاه شماتت بار آدمهایی که از کنارشان رد می شوند گم
می شود. صدای سوت اوج می گیرد و آرام می گیرد و آرام می گیرد و
دیگر صدایی شنیده نمی شود و تارا لم داده بر نیمکت نقره ای بی آنکه
ادراکی از خزش ثانیه ها داشته باشد چشمانش را برای زمانی می بندد و
دوباره باز می کند و به دختر جوان نگاه می کند و به محوطه خلوط
پارک که خبری از شبکه پر تنش آدمها در آن نیست. رد سیاهی از سرمه و
اشک روی نرمای گونه های تارا در امتداد هم تا گوشه های لبان تارا
رفته اند و آنجا مثل اینکه به قعر چاهی ریخته باشند ناپدید می
شوند. دختر جوان دور شده است و کنار آبخوری لیوانش را پر از آب می
کند. مانتو مشکی اش هوا را می شکافد و سکونش را در هم می ریزد.
- خنک نیست ، اما بد هم نیست...برا شهریور خوبه!
آب را که می گیرم آهنگ قلبم طور دیگری می شود، بیش از آنکه احساس
امنیت کنم احساس ترس می کنم. مثل اینکه آب داخل لیوان بخواهد
جادویم کند.
- بیارم هنوز؟
- نه
باید یک سپاسگزاری خوب می کردم ، که حدش را نمی دانم و می دانم او
هم مثل خیلی ها دلش می خواهد ممنونش باشند ، این را از این جهت می
گویم که از لحظه ی آشنایی از خود می پرسم چرا باید به این ارتباط
از نظر من نامفهوم دو نفره راضی باشیم و به آن تن بدهیم؟ جواب این
سئوال سمج لااقل برای من معلوم نیست و این در حالیست که فکر می کنم
این دختر جوان خوب می داند از این تمایل به دوستی چه می خواهد!
خورشید ساعت بیست و پانزده دقیقه رو به رفتن است. انبوه آدمها در
ولرمی غروب رخوت خواب عصرشان را به سایه های خنک درختها می دهند.
نمی دانم چطور شد که آن دختر جوان را از دست دادم .آن لحظه که
حضورش حتا با تمام مهربانی برایم تحمل نکردنی شده بود و دلهره آور
در فکر خلاص شدن از دستش بودم و حالا که سایه ها پارک را در بر می
گیرد، دلم هوای حضورش را دارد. آن هم میان این همه آدم که بعضیشان
مثل گاو پیشانی سفید هستند، چشم فیکس می شود روی تن و جانشان. مثل
پسر جوان مو بلندی که مثل یک تابلوی تبلیغاتی تصویر مریلین منسن را
روی جامه اش دارد و کمی دورتر ایستاده است. یاد عمو مصطفا می افتم
که با دیدن منسن می گفت :
- هیچکه مث این نمی تونه معلم اخلاق باشه!
من اما هیچ وقت ازمعلم اخلاق عمویم دلخوش نبودم و عوضش از یه
آمریکایی چاق _ به عنوان یه چاق موفق_ خوشم می آمد، که نمی دانم
اگر در ایران بود باز هم شهامت بولینگ برای کلمباین ساختن را داشت
یا نه؟ یا اگر مثل من مادر بزرگش نفرینش می کرد وضعش همین طور می
ماند؟ آیا کسی پیدا نمی شد یک گلوله توی دهنش خالی کند تا بفهمد
توی چه اجتماعی فربه شده است. به هر حال هم من و هم عمو منسونم با
دو معلم متفاوت اینطوری شدیم.
نور با همان سرعتی که آمده است می رود و آدمها رخوتشان را مثل لکه
های روغن توی پارک جا گذاشته اند و دیگر نیستشان. سیاهی به طرز
حیرت آوری همه چیز را یکدست کرده است و تنها تاریکی است که نمود
دارد و خورشید گوچک سیگار یک مرد که دورترها ایساتده است.
یک مربع کوچک از یک روزنامه و یک عکس کوچکتر از تارا جهان بخشی ،
هفده ساله، دارای اختلال حواس و تلفن آشنای خانه ی پدر و تلفن
آشناتر خانه ی عمو مصطفا. بالاتر سطرهای وحشت زای یک خبر از قتل
چند زن و دختر به دست قاتل یا قاتلینی که مجهول هستند.
<< سرهنگ خدایی می افزاید : همه گفته های پیلس تا روشن شدن کامل
ماجرا در حد فرضیه می باشد.>>
نگاهی به روسرس مشکی ام می اندازم و مردی که خورشید کوچک سیگارش از
دور پیداست.وحشت تنهایی شب پیش سراغم می آید. مرد سیگارش را پرت می
کند زیر بوته های مورت روبرویش و دود پک چند لحظه پیشش را بیرون می
دهد. آبیه دود در سیاهی گم می شود. مرد آرام و آنچنان که از قبل به
آن فکر کرده بود به سمت تارا می رود. صدای گامهای مرد در ذهن تارا
می پیچد و خبر از یک اتفاق می دهد. تارا بی آنکه به نزدیک شدن مرد
نگاه بیندازد، روزنامه اش را توی دست مچاله می کند. مرد نزدیک می
شود. تارا سایه اش را میان سیاهی گم می کند و هوا سنگین می شود.
- مشکلی هس خوشگله؟!
تارا بی آنکه حتا سعی بکند نفس بکشد لبهایش را بین دندانهای لرزانش
قفل می کند. قفل می کند.
- با توام خوشگله؟
بوی سیگار از کلماتش بیرون می زند. نفس مردی که هوسش را کرده است و
ترس از خفه شدن _ اگر قاتل همین مرد باشد _ اراده ی دیدن را
از او گرفته است و کفشهای اسپورت مرد تنها نقطه ی روشنیست که می
توانست ببیند و اطمینان به زنده بودنش می داد. انگشتان نمناک و بوی
سیگار گرفته ی مرد روی گونه های تارا می لغزد و نرمای گونه هایش را
نوازش می کند. تارا سنگینی حضور مرد را حس کرده بود اما فکر نمی
کرد تا این حد نزدیک شده باشد. اگر همه چیز انسان ارادی بود او هیچ
وقت نمی توانست جیغ به آن بلندی بکشد. طوری که انگشتان مرد روی
گونه ی گرم تارا یخ کرد و ایستاد.
- چته؟...چته عوضی؟...مگه چیکار کردم؟!
- ک...ک..کثافت آشغال!...گم شو، گم شو.
جیغ تارا در در خلوتی و سکون هوا گم می شود و انگار هیچ گوشی بیدار
نیست که بشنودش.
- می بینی؟...هیچکی نیست ببینه ما داریم چیکار می کنیم...هیچکی
نیست...خوب نیگا کن...سگام الان خوابن...
مرد بلند می خندد. چراغهای خیابان از دور و چراغهای کم قوت پارک از
نزدیک، مثل صورتهای گیج، نورهایشان کش می آید و در نم چشمان تارا
غرق می شود، رنگین کمان می شود ، دایره می شود و مثل شهاب از روی
مردمکانش می گذرد. لایه ی کور کننده ی اشک توان دیدن را از تارا
گرفته است و تنها جدل لفظی دو مرد اطمینانش می دهد که کسی دارد
نجاتش می دهد و کلمات تندی را از دهان مردی می شنید که دهانش بوی
سیگار نمی داد.
چراغهای روشن خیابان از نزدیک ، مثل صورتهای مست پر از خنده ، می
رقصند و در چشمان شاد تارا می نشینند.
پر هیب آدمهای تک و آدمهای جفت ، مثل شرابی هفت ساله مستم می کرد و
در به ناگاه مستیم بود که دستم را میان انگشتان مرد دوم گذاشته
دیدم. در نگاه مرد دوم خنده بود و در خنده هایش خواب آوری تمام
داروهای دنیا. خیابان نرم شده بود و تارت احساس شناوری داشت . دست
هنوز گرمش میان انگشتان خنک مرد دوم و زمزمه تکرار دخترمش آرامش
یافته بود. ریشهای چند روزه ی مرد با موهای کوتاه و دورنگش آخرین
تصویر به یاد مانده در ذهن تارا بود.
- یک دختر همیشه به یک برادر احتیاج داره!...همیشه! تو هنوز بچه ای،
فهمیدن این چیزها، وقتی به آدم می رسه که دیگه تقریبا بهشون احتیاج
نداره ، در واقع به دردش نمی خورن!
مرد بعد از کمی مکث و سکوت کشدار تارا دستش را به شکلی غیر عادی
دور شانه هایش انداخت و تن اش را به او نزدیک تر کرد – برای تارا
معلوم نبود این حرکت پدرانه است یا نه – و برای اینکه اعتمادش را
بیشتر جلب کرده باشد ادامه داد:
- خونه ی من ته این کوچه اس، اون درختو می بینی، کنار اون درخت سمت چپ
گوچه!
تارا برای اینکه بگوید فهمیده است سر تکان می دهد. مرد این حرکت را
نمی بیند و تنها به تارا لبخند می زند.
- اما حالا زوده بریم خونه، بریم یه چیزی بخوریم و برگردیم...خسته که
نیستی؟
- نه، خسته نیستم...من خیلی ترسیده بودم ، اون مردو اصلا نمی دیدم ،
وقتی شما اومدید فقط صداتونو میشنیدم!
مرد دستس روی سر تارا می کشد.
- حالا که همه چیز تموم شده و به خیر گذشته ، از این به بعد بیشتر
باید مراقب خودت باشی...برا یه دختر تنها هر اتفاقی ممکنه بیفته!
این که میگم صحبت از یه اتفاق کاملا ممکنه! مثل چند لحظه
قبل...کمترین اتفاق ، تجاوز جنسی بود ، می فهمی که!...طوری که
مجبور بودی برا همیشه بهش عادت کنی!
مرد زیر چشمی نگاهی به پستانهای بزرگ تارا می اندازد. پستانهای
هیچکدام از دخترهای جوانی که با او بوده اند به این بزرگی نبوده
اند. هوسی سیری ناپذیر با میلی بیمار گونه تمام وجودش را سر شار می
کند.
بیست و ششم شهریور، هزار و سیصد و هشتاد و دو روزنامه ی ایران ،
صفحه حوادث.
ورقه های روزنامه بسته می شود.

|
|
|