
مرده ي داستايوسكي ، او نمي تواتد
از من شكايت كند
نوشته ی استنلي بوبين
ترجمهی منصوره وحدتي احمدزاده
مست داستان خود را شروع كرد :
" مستي فضيلت نيست اما تهيدستي ؛ آقاي عزيز من ! تهيدستي فضاحت
است"
در قصهی او من هم اين فضاحت را تجربه كردم
"همسرم يك خانم است ... من مي دانم وقتي مو هاي مرا مي كشد از روي
ترحم است ...
ما سه فرزند كوچك داريم . او شب و روز با آنها سر و كله مي زند...
ريه ضعيفي دارد و
آماده ِی ابتلا به سل و شما ميدانيد كه من اين را احساس ميكنم .
آه احساس نميكنم ؟ هرچه
بيشتر مينوشم اين را بيشتر ميفهمم ."
به خودم جرئت دادم .
" در اين اثنا دختري كه ازازدواج اولم داشتم بزرگ شد... همان طور
كه درست حدس زدید براي
تربيت سونياي بيچارهِی من كسي نبود... آيا فكر مي كنيد يك دختر
بيچاره اما درستكار ميتواند با كار شرافتمندانه پول حسابي در
بياورد"
علي رغم ميلم شگفت زده شدم... آيا بدتر از اين هم ميشود
" اگر بچه ها يك دفعه زير گريه مي زدند ... مادرشان آنها را مي زد
... من نگاه كردم و سونياام را ديدم ... شنل اش را پوشيد، روسرياش
را بر سر كرد و از آپارتمان بيرون رفت... سه ساعت بعد برگشت ...
يكراست به طرف همسرم رفت ... و آرام پول را روي ميز گذاشت ... رو
به ديوار برتخت دراز كشيد و سر و صورتش را پنهان كرد . من ان جا
دراز كشيده بودم ، درست مثل قبل... بله آقا ، اما من ... آقا ، مست
بودم ."
من فرياد كشيدم و كتاب را به كناري پرت كردم . گاه اين ادبيات روسي
خيلي ملال آور است .
|
|
|