توهم
تابان پناهی
زن به آرامي از لاي در به درون اتاق، كه تا قبل از اين كه او در ان
را باز كند. در تاريكي نرمي كه ميراث بيپنجرگياش بود فرورفته
بود، نگاه كرد. هر سه تا فرزندش معصومانه به خواب رفته بود، پسر
كوچكش هم طبق معمول انگشت شصتش را تا ته كرده بود توي دهانش.
زن در حالي كه به چهارچوب در تكيه ميداد صورت همهشان را سير نگاه
كرد، براي يك لحظه وسوسه شد بيدارشان كند، ولي ترسيد از دستش
ناراحت شوند. البته ناراحت كه نميشدند. مگر فرزند از دست مادرش
دلگير ميشود؟ تازه خودش به زور خوابانده بودشان . دخترش كلي اصرار
كرده بود تا با او بيدار بماند و لی او قبول نکرده بود.
بالاخره با كلي زحمت خودش را راضي كرد تا در را آرام ببندد و
بیدارشان نکند. آمد اين ور اتاق. سفره هنوز روي زمين پهن بود و ظرف
سبزي و ترشي دست نخورده بود پارچ آب هم هنوز يخ داشت .سه تا بشقاب
كه معلوم بود تويش غذا بوده خالي بود و يكي ديگر را رويش در قابلمه
گذاشته بود يك بشقاب هم تميز و خالي بود.خيلي گرسنه اش بود، البته
نگرانتر از اين بود كه بتواند به گرسنگي فكر كند. حالا معدهاش ذق
ذق ميكرد و بدجوري ميسوخت. انگار يك چيزي توي معدهاش داشت مثل
سيروسركه ميجوشيد. با چشمان مضطرب به ساعت ديواري مسطيلي و
قهوهاي رنگ نگاه كرد و دستش را گذاشت روي معدهاش ، صورتش يك جوري
با درد مچاله شد حالا ديگر نميدانست دلش شور ميزند يا گرسنگي
اذيتيش ميكند.
پرده را كنار زد دوباره از پنجره خيابان را نگاه كره .نه خير!
پرنده هم پر نميزد. كوچه خالي بود. وبه جز تيرهای چراغ برق كه آن
بالاهارا روشن ميكردند هیچ کس دیگری توی کوچه نایستاده بود .
آمد و نشست كنار ديوار وتكيه داد به پشتی قرمز رنگ. دست برد طرف
سفره كه يك تكه نان بردارد، ولي دلش نيامد. از كجا معلوم الان مردش
گرسنه نباشد؟ نه نميتوانست بدون او چیزی بخورد.
رمقش داشت ديگر ته مينشست .دوباره به ساعت نگاه كرد، به زور تبسمي
رو لبانش نشاند و به خودش گفت الان يك ربع به 12ست حتماً تا آن
موقع ميآيد يعني 12 ديگر حتماً ميآيد ومينشيند پاي سفره.
اين را گفت و زانوهايش را جمع كرد توي سينهاش و زل زد به ساعت.
تا صداي تقي ميآمد لبانش ميخنديد و ميدويد دم پنجره ولي چیزی جز
شب تيرهتر از حال او و خيابان خاليتر از معدهاش نمی یافت و
ميآمد و دوباره مينشست کنار سفره و زل ميزد به صفحه ساعت. با
اينكه طوري به ساعت زل زده بود كه آدم هر آن فكر ميكرد ساعت خواهد
تركيد و صد پارچه خواهد شد ولي اصلاً حواسش به عقربهها نبوده فكرش
صدجا ميرفت و سر هر يك فكر در ميان يك بار لبش را گاز ميگرفت
.تصوير مردش هر دفعه يك جوري مثل فيلمهاي قديمي كه ميشد فريمشان
را دانه دانه تشخيص داد از جلوي چشمش رد ميشد. يك لحظه به فكرش
رسيد نكند تصادف كرده باشد ؟اي واي چه بدختي بود! او كه شانس نداشت
اگر مردش تصادف ميكرد يا عليل ميشد يا خداي ناكرده زبانش لال
ميمرد .آن وقت چه كسي ميخواست خرج اين سه تا طفل معصوم را بدهد
تازه خودش چي؟ اجارهخانه که جای خود داشت . به فكرش رسيد بايد
برميگشت ميرفت خانه خودشان زير زخم زبان و طعنه آن خواهر ترشيده
و مادرش و يا ميرفت خانه پدر شوهربیچاره اش كه يا عليل شده بود يا
فوت ان وقت هم بايد از دو تا پيرمرد، پيرزن عليل مراقبت ميكرد و
دردسرش ميشد پنج تا، تازه خودش هم بود ميشد شش تا! يكباره عصباني
شد. پس غيرت خودش كجا رفته بود كار ميكرد و خرج خودش و بچهها و
شوهر عليلش را درميآورد. اگر لازم بود صبح تا شام كلفتي كند منت
هيچكس را نميكشيد نه!
يكباره به خود آمد و لبش را گاز گرفت آخر اين چه فكرهايي بود كه به
ذهنش رسيده بود، مردش حتماً الان ؟؟؟ مشغول كار بود داشت پشت ماشين
بار ميبرد اين ورو آن ور حتماً يكي از اين خانههاي عياني باز چند
دست مبل اعلا از يافتآباد سفارش داده اند و او هم رفته آنها را
برساند و شايد هم بيچاره براي اينكه يك كمي بيشترپول دربياورد.
خودش آنجا ايستاده جای حمال ،بار ها را خالي كند .الان هم خانم
خانه هي دارد به مردش ارد ميدهد كه نه خوب نشد اين را بگذار آنجا
و اين را ببر آن طرف. نادانسته تبسمي كرد، عجب مرد فداكاري داشت كه
ايستاده بود حمالي هم كند بعد هم زد زير خنده. خندهاش هم
شيطنتآميز بود آخر مردش را تصور كرد كه دارد بارها را اين ور
آنور ميبرد. مردش خيلي خوش هيكل بود براي خودش بروبازوي داشت
اصلاً ناقلا براي خودش هركولي بود تازه موقع بلندكردن اشياء هم
ماهيچههايش بيشتر ميزدند بيرون و حسابی باد ميكردند. اصلاً يك
جورهايي هم او عاشق همين بازو و هيكل او بود داشت به همين فكر
ميكرد كه يكباره انگار چيزي به خاطرش بياید اخم كرد و صورتش رفت
توي هم نكند اين خانم عياني بيوهاي، پيردختري يا خداي ناكرده از
اين دخترهاي دم بخت كه تنها زندگي ميكنند باشند. آن وقت بيچاره
ميشد. اي واي اگر آن زنيكه پتیاره كه تا الان او را نگه داشته
عاشق بازو و هيكل او شود چي؟ ديدي چه راحت سياهبخت شد، مادرش
صدبار گفته بود مرد خوشگل مثل ميدان آزادي ميماند هركسي از راه
برسد ميخواهد برود كنار او عكس بياندازد و حالا چه ديدي؟شاید يكي
هم خواست همانجا، آن زير خانه كند!
نكند پولهاي اين زنيكه بدكاره چشم مردش را كور كند. نكند اين زن
به مردش وعده و وعيد بدهد اي واي بدبخت شد، حالا چه جور ميخواست
مردش را پس بگيرد او كه بالاهاي شهر را نميشناخت يكبار رفته بود.
يك جايي به نام ونك آن هم براي اينكه براي مردش يك بسته را كه خانه
جا گذاشته بود ببرد، بيچاره يك روز را حيران و اواره شده بود تا
ادرس را پیدا کند. حالا چه جوري ميخواست خانه اين زن پتياره را
پيدا كند؟ ميخواست بزند زير گريه كه به خودش نهيب زد مگر او چه
چيز از اين زنهاي قري فري بالاشهر دارد اگر اين گنده دماغها
ميتوانند هر روز راهشان را توي آن كوچه پس كوچه عجيب غريب پيدا
كنند او هم خوب ميتواند اصلاً آقا حسن دامادشان هم آجژدان است. او
را هم با خودش ميبرد دم خانه ان چشم سفید و جرش ميدهد مگر كشك
است كه همين جوري از در بيايد تو و شوهر دستگلش را از دست او
بقاپد يك پدري از او درميآورد كه اسم هفت جدش يادش برود زن دوباره
به خودش آمد اين دفعه طوري لبش را گاز گرفت كه كم مانده بود خون
فواره كند بزند بيرون. فكر كرد الان ديگر بايد يكي دوساعتي از آن
موقع كه به ساعت نگاه كرده بود بگذرد ولي وقتي به ساعت مسطيلي نگاه
كرد هنوز پنج دقيقه مانده بود به دوازده شب. با عصبانيت و يك جور
نفرت به ساعت زل زد انگار ميخواهد بدود يقه ساعت را بگيرد كه چرا
عين كدو بيخيال نشسته و اصلاً جلو نرفته.انگار ساعت قهوه ای رفته
بود ايستاده بود جلوي شوهرش و مانع خانه رفتن او شده بود!
عضلههايش تندتند ميلرزيد قلبش با صداي بلند بلند تالاپ تالاپ
ميكرد. دريچههاي قلبش طوری باز و بسته ميشد كه كم مانده بوده
بود سينهاش را بتركاند و درونش را بريزد روي سفره.
زن دوباره بلند شد دويد طرف در اتاق خواب بچهها، سكوت نبود مردش
در اتاق كه هر لحظه تنهايي او را به صورتش سيلي ميزد داشت خفهاش
ميكرد. دستش روي دستگيره در بود كه صداي بازشدن در اصلی خانه را
شنيد. و چنان تند به پشت چرخيد كه مرد كمي ترسيد آخر انتظار نداشت
الان كه وارد خانه ميشود يك چراغ هم روشن باشد چه برسد به اينكه
زنش يكباره راست جلويش بايستد. زن يك نگاهي كرد به مرد اول خواست
خشمگين شود و ناراحت شود ولی ديد اين همه ساعت اين جوري منتظر او
بوده چرا الكي اوقات تلخي كند. يك لبخند چسباند روي لبهايش كه از
زور گاز زدنها كبود شده بود رفت طرف مردش، مرد لبخند زن را ديد او
هم لبخند زد، خيلي خسته بود حس كرد تكههاي بدنش ميخواهند كنده
بشوند بيافتد روي زمين. زن هيچ نگفت آمد طرف مردش بغلش كند. مر
انگار بخواهد از دست صياد بجهد يكباره جا خالي داد و گفت خانومي من
خيلي عرق كردم بوي گند ميدهم يك دقيقه بايست يك دوش بگيرم زن يك
اخم كوچك ولي با نمك كرد. مرد دوباره خنديد.
عزيزكم آخر نميخواهم كه تن تميز تر از برگ گلت بوي بد تن من را
بگيرد. زن لبخند مليح دیگری تحويل مرد داد .
مرد هم رفت طرف اتاق خواب خودشان كه حمام هم آن تو بود مرد در اتاق
را بست .زن رفت غذا را گرم کند که یکباره يادش افتاد مردش حتماً
خيلي گرسنه است فرز پريد سر سفره يك لقمه براي مرد درست كردو رفت
طرف اتاق در را كه باز كرد مرد از جا پريد. زن خنديد گفت دنبال
چيزي زير فرش می گردی ؟ مرد يك لحظه نگاهش كرد و بعد خنديد نه
مارمولك بود دويد آن زير فكر كنم كشتمش. به دست زن نگاه كرد چشمانش
مكث كرد.
زن لقمه را گذاشت دهان مرد. مرد هنوز خيلي عقبتر از زن ایستاده
بود مرد كاپشن به تن داشت. با دهان پر گفت برو تو غذا را گرم کن .
من هم دوش ميگيرم ميآيم، زن برگشت همين طور كه پشتش مرد بود گفت:
لباسهايت بريز توي آن سبد سفيد برات بشويم. مرد يكباره گفت نهنه
اصلاً خودم ميشويمشان زن برگشت با تعجب گفت وا چرا؟ من خودم
ميشويمشان تو كه الان خسته هستي!
مرد گفت: نهنه خسته ميشوي رويشان سيمان ريخته .زن اخمي كرد و
گفت: اي واي سيمان چرا بعدش هم از كي تا حالا ميخواهي لباس بشويي؟
اين بار مرد در جواب او اخمي كرد و سري تكان داد و گفت اي بابا !
زن تندي لبخندی زد و حرفش را پس گرفت و دويد رفت توي هال. مرد نفسش
را داد بيرون در را بست و رفت توی حمام كاپشناش در آورد و بعد
پيراهنش را درآورد و بو كرد چشمانش را بست و سرش را تكان داد.
ژانویه 2006
ساتهمپتون

|
|
|