تنهایی در سکوت
 
تابان پناهی
 

نمي دانم چه چيز و چگونه باعث شد تا تكه كاغذي كه نصفش روي ميز تحرير بود و بقيه اش همين جوري توي هوا معلق بود، یکهویی سر بخورد و بيافتد روي زمين. ولي حالا دليلش هر چه كه بود، مرا تا حد جنون خوشحال كرده بود و باعث شد که مثل حيوان وحشي گرسنه اي كه ساعت ها به انتظار شكار روي تخت سنگي كمين كرده باشد به سمتش شیرجه بزنم. ولي وقتي چند لحظه بعد دوباره مثل قبل بي حركت و بي جان سر جایش لم داد و صدايي ديگری از خودش در نياورد، دوباره بغضم گرفت.
خش خش افتادنش توانسته بود برای یک لحظه سكوت كر كننده ی انزواي من و اتاق را بشکند. ولی حالا که دوباره سکوت مثل بختک روی سر من افتاده بود، ديگر نتوانستم جلوي اشكم هايم را بگيرم و يكباره زدم زيرگريه. صداي گريه ام توي فضاي اتاق خواب، كه ديوارهاي سفيدش از هميشه مرده تر و بی حرکت تر سرجایشان ایستاده بودند، اين ور آن ور مي دويد و انعكاس پيدا مي كرد.
آن قدر صدای گریه ام بلند بود كه می توانستم نوای ان را از دور دست ترين نقطه اتاق بشنوم. صداي گريه مثل تير اميدي اتاقک ذهنم را روشن كرد، انگار ديگر تنها نبودم و با يك آدم نازك نارنجي كه حالا زده بود زير گريه هم اتاق شده بودم .
باشد! خودش خيلي بود هر چه بود، مي توانست من را ازاین تنهايي مخوف در بياورد . از سر شوق اينكه يك هم اتاقي پر سر و صدا پيدا كرده ام ، با صدای بلند تری گریه می کردم .
حالا دیگر می توانم به وضوح حضور این موجود مفلوک و بدبخت را که از زور تنهایی این اتاق، گریه اش گرفته بود، در خارج خودم حس کنم. دلم خیلی برایش می سوزد. اخر پژواک تنهایی معلق در فضا پوست آدم را قلفتی می کند و تن عریانت را در معرض چشمان ناپاک وهیز خودمی گذارد.
اکنون می خواهم برای دو نفر گریه کنم. هم براي او كه اين قدر تنها است و هم براي خودم كه شلاق انزوا، ميان اين ديوارهاي سفيد، تمام روحم را سياه كرده بود.
هيچ كس واقعا معني تنهايي را نمي فهمد. به هركس كه مي رسي، به خيال خودش تنهايي را خیلی خوب مي فهمد، شروع مي كند به چرند بافي در مورد این كه چند بار تا حالا يكباره حس تنهایی به اش دست داده، و بعد بالاخره توانسته با حرف تلقين و صحبت با خودش، خويشتن را از آن حالت در بياورد و از دست تنهایی خلاص شود .
دلم مي خواست برای یک بار هم که شده، يكی از همين متظاهرهاي پست را كه اين احساس كثيف و لزج را اين قدر ساده و همه گير تحويل آدم مي دهند، بچسبانم سينه ديوار و آن قدر با مشت و لگد بيافتم به جانشان كه تمام مولكول ها شان با هم، جا عوض كنند .
آخر نامرد پست فطرت،تو اگر تنها شده اي ،چه جوري توانستي با خودت حرف بزني و به خودت حرف هاي خوب تلقين كني؟ آخر لامصب تنهايي يعني عدد یک میان یک صفحه بی خط و بی پایان، یعنی نبودن هیچ چیز، آنقدر که فرق آن چه هست و نیست معلوم نشود، اصلا یعنی اين كه خودت را هم گم كني و از بي هم صحبتي حرف زدن با خودت را هم از یاد ببری، و هر چه داد بزني، صداي نكره و كثيفت را هم نشنوي!
حالم دارد از خودم به هم مي خورد. نشسته ام اينجا دارم براي خودم و آن يكي ديگر، كه حالا فقط صداي گريه او مي آيد، زاری می کنم .
نمی دانم چرا هر چه بلندتر گریه مي كنم، فقط صداي نخراشيده او بلندتر مي شود و صداي من خفه تر، انگار هوا مستقيم از توي شش هايم غيب مي زند و از حنجره ام بيرون نمي آيد.
دوباره ترس برم مي دارد. آخر حالا صداي او هم قطع مي شود و دوباره مرا با سكوت قوس دار اتاق تنها مي گذارد ، هر چه بلندتر گريه مي كنم صدايم بيشتر در فضاي تاب دار اين اتاق سفيد و خالي پيچ مي خورد و در انزوا ی متعفن من، گم مي شود .
حالا ديگر ترس کاملا وجود مرا تصقیر کرده ، مي ترسم ،خيلي زياد !. صدايي نمي آيد و فقط دهانم به طور مسخره ای باز مانده و چشمانم با تلاش مذبوحانه اي سعي مي كنند يك گريه پر سر و صدا راه بیاندازند .
خيلي مي ترسم حالا بايد دنبال خودم بگردم !حداقل كه مي توانم پيش خودم بمانم و با او تا صبح صبر كنم ! داد مي زنم
" تابان "،" تابان" ، "تابان".
اول صدا انعكاس پيدا مي كند و یکی دو دفعه طول و عرض اتاق را به دنبال گوش های مفقود بدن گمشده ام می گردد . كمي اميدوار مي شوم ولي وقتی دوباره اسمم را صدا می زنم دیگر صدای خود را نمی شنوم . تنم عرق کرده و دارم توی تب داغی می سوزم .داد می زنم
"تابان کجایی؟"
اما هیچ چیز نمی شنوم . هر چه اسمم را فرياد مي زنم ، صدايم را نمي شنوم . انگار سكوت حاكم دوست دارد اول قطعات مرا مزمزه كند و بعد در خود ببلعد . باز هم داد مي زنم تابان ولي نه جوابي مي آيد و نه صدايي انگار حتي من هم اينجا نيستم نمي دانم كجا رفته ام معلوم هم نيست كجا مي توانم باشم ولي حتمی است که من هم دیگر به کلی از این جا هجرت کرده ام .
دوباره به در و ديوار سفيد اتاق زل مي زنم . با اينكه همه لامپ ها را روشن كرده ام همه جا خاكستري محض به نظر مي رسد . ضخامت دیوار نورهای ساتع شده از لامپ ها را به درون خود می کشد .هیچ کدام از اشیائ توی اتاق باز تاب ندارند و فقط سایه حجمشان است که من را به وجودشان در اتاق مطمئن می سازد.
چرا فضا اين قدر تاب دارد ؟ روحم هم ديگر در اين گرداب سكوت خم شده و دارد از هم مي پاشد . از همین الان می توانم تکه هایش را توی هوا ببینم .
به تلفن نگاه مي كنم الان ساعت 12 شب است و حتما توي ايران حدود سه نصف شب . الان همه مردم شهردر خوابند ،هر که هم که خواب نباشد ، منوچهر و پروانه حتما باید خواب باشند.
اي كاش مي شد الان يكي به من زنگ بزند ، نفسم توي گلويم گير كرده و دارد خفه ام مي كند . آخر از وقتي صدايم را نمي شنوم دهانم را هم محکم بسته ام . و حالاکه كمي گذشته ،آرواره هايم به هم قفل شده اند و وزن عظيمی روي جمجمه ام مي خواهد مرا مجبور كند طوري دندان هايم را به هم بفشارم تا لثه ام بترکد وجریان خون مثل فواره به در و ديوار بپاشد . اي كاش اصلا همين جور مي شد حداقل رنگ ديوارها عوض مي شد و شايد صدای چك چك قطرات خون از روي صورتم به كف زمين سكوت را ميشكست ولی کف اتاق موکت فرش است .
اي واي چقدر دلم شنيدن صداي يك انسان را مي خواهد ، اي كاش الان يك نفر يك باره همين طوري كه روي تخت دو نفره اش زير باد كولر و كنار زنش خوابيده از خواب بپرد و بخودش بگويد مي خواهم با تابان حرف بزنم . ولي مگر مي شود ؟ديوانه شده اي پسر! مي داني همچين چيزي كه اصلا ممكن نيست ؟!
صداي رينگ رينگي توي فضای خالي مي پيچد . باورم نمي شود .از درون پرده سکوت به روي تلفن شيرجه مي زنم .
"الو، سلام!"
ساتهمپتون جون 2006




 

یادداشت

سانسور، تضاد بین«سنت» و«مدرنیته»

زیبایی زبان در تاریكی و روشنایی

مهجورى در دلِ هجران‏زدگان

رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال

شعر

داستان

در پیچ و خم یک نام

وقتی صورتک ها می افتند

چ مثل چاپلین

داستان به روايت داستان نويس

معرفی کتاب

ارتباط با ما