رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال

 

فریدون حیدری ملک میان
molkmian@yahoo.com
یادداشتی انحصاری بر آخرین اثر قاسم كشكولی

قاسم كشكولی نویسنده ی عصبی اما صادق زمانه ی ماست. نوعی «سلین» ایرانی است كه در مقیاس روی هم رفته محدود محقر ادبیات فارسی، واژگان و لحنی ویژه ی خود دارد. این می‌تواند حتی مایه ی افتخار و سرافرازی برخی از دوستداران قلمزنی‌های اندكش ـ من جمله این حقیرـ باشد كه مصاحبت و مجاورت با او را اگر نه همیشه اما گاه بسیار خوش می‌دارند.
اعتراف می‌كنم در حالی می‌خواهم درباره ی كتابش و حتی خودش بنویسم كه واكنش احتمالی او را حدس نمی‌توانم زد. خوشش بیاید یا نیاید، راضی شود یا برآشوبد، هیچ نمی‌دانم. عجالتاً آنچه برای من مهم می‌نماید بیان این مطلب غریب است كه كتاب آخرش «رمان نامه»* را نمی‌توان نادیده گرفت یا حتی به فراموشی سپرد؛ نه در قیاس با رمان‌هایی كه به فارسی می‌خوانیم و نه وقتی كه خود آن را اگر حداقل یك بار خوانده باشیم.
در گستره ی ریز و درشت‌ رمان‌های ایرانی «رمان نامه» نوعی «پایداری حافظه» سالوادوردالی‌وار است كه قادر نیستی اثر آن را ـ گیرم لااقل تا مدت‌ها ـ از صفحه ی ذهنت بزدایی. گمانم این است كه هر كس این رمان را خوانده باشد به طور قطع دچار چنین حالتی شده است. خواه آن را برتابد خواه برنتابد. یك جور خط خطی كردن ذهن است كه گویی بر خواننده تحمیل شده است.
از این نظر، «رمان نامه» بی‌تردید یك استثناست. دیگر مهم نیست در قیاس با هر رمان دیگری مرتبه‌ای فراتر یا فروتر برای آن قائل شویم. آن چه مهم می‌نماید قوام خاطره ی هفت تمهیدی آن است كه گویی در چشم‌اندازی ابدی بر دیواره‌ای سنگی نقش شده باشد.
«رمان نامه» داستان «ملال» است؛ چرا كه «اساساً شخصیت بدون ملال وجود ندارد.» اما مسأله مهم‌تر در بدایت و نهایت امر این است كه «هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.»
با وجود این «رمان نامه» فرض یك واقعیت است: «فرض می‌كنیم، اتفاقی واقعی برای نویسنده‌ای واقعی رخ داده و او سعی می‌كند از آن به عنوان مصالح داستانش استفاده كند.» پس نویسنده «موج» و «پیاز» را هم چون دو عنصر كلیدی به كار می‌گیرد و «مهندسی یك رمان» را از همان «تمهید اول» پی می‌نهد.
«تمهید دوم» بحث‌انگیزترین و شاید توجه برانگیزترین بخش كتاب است به گواهی واكنش اكثر قریب به اتفاق كسانی كه «رمان نامه» را خوانده‌اند. «انباردان» و «صابری» مدت‌هاست سر «هما» بازی می‌كنند.
«انباردان» می‌گوید:
ـ آیا میل دارید با ما بازی كنید؟
نویسنده به موهای فر مشكی/ حنایی‌ هما نگاه می‌كند. می‌گوید:
ـ اتفاقاً من برای همین كار به اینجا آمده‌ام آقایان!
انباردان می‌گوید:
ـ هما در حال حاضر متعلق به دوستم جناب صابری است. من سه دانگ از شركت پشم و شیشه ی اصفهانم را وسط گذاشته‌ام. شما چه می‌خواهید وسط بگذارید؟
نویسنده می‌اندیشد: من چه چیزی می‌توانم وسط بگذارم؟
هما كه هم چنان با گیلاسش بازی می‌كند، دست از بازی برمی‌دارد و به نویسنده نگاه می‌كند. نویسنده وقتی به چشم‌های درشت و قهوه‌ای هما نگاه می‌كند، از تنهایی زن وحشتش می‌گیرد.
ـ من سر تخلیم بازی می‌كنم.
در «تمهید سوم» نویسنده/ قهرمان با این پرسش اساسی مواجه است: «چگونه می‌توانم بنویسم وقتی تخیلی در كار

در گستره ی ریز و درشت‌ رمان‌های ایرانی «رمان نامه» نوعی «پایداری حافظه» سالوادوردالی‌وار است كه قادر نیستی اثر آن را ـ گیرم لااقل تا
مدت‌ها ـ از صفحه ی ذهنت بزدایی
نیست؟» زیرا «به یاد می‌آورد كه چگونه تخیلش را در یك میهمانی،‌ سر زنی سودایی، طی یك بازی باخته است. اما باید كاری بكند. او یك نویسنده است و می‌داند مادامی كه ننویسد ملال رهایش نخواهد كرد.» پس «به صرافت می‌افتد به دفتر یادداشت جلد چرمی‌اش مراجعه می‌كند. این دفتر بارها او را نجات داده بود. و حال به نظرش می‌آمد مدتهاست آن را رها كرده، كه خبری از آن ندارد.»
یادداشت‌های شماره ی 2 و 3 به گونه ی غریبی پیوسته شوق دوباره خوانی را دامن می‌زنند؛ حداقل برای صاحب این قلم:
«چقدر هرز رفته‌ام. تقریباً همه ی آن چیزهایی كه قبلاً اندیشیده و نوشته بودم، اشتباه محض بود…»، «فكر می‌كنم هنوز خیلی كار داشته باشم. تازه اول كار است.»
«این سكوت، این جا، توی این كوه، بدجوری آدم را تحقیر می‌كند، بدجوری بی‌رحمانه آدم را درهم می‌شكند.
توی چه مسخرگی‌ای گرفتار شده‌ام؟ اصلاً گور پدر همه چیز! توی این چند روز فكر می‌كنم آنقدر جفنگ ضبط كرده باشم كه برای هفت پشت من كافی باشد.
جل و پلاسم را جمع می‌كنم و همین فردا می‌زنم به چاك. نه، فردا نوارها را برای نازنین پست می‌كنم و برمی‌گردم. توی نامه برایش می‌نویسم دارم كار می‌كنم. می‌گویم كارم هنوز تمام نشده و به نظر خیلی بیشتر از آن چیزی كه فكرش را می‌كردم كار داشته باشم! بعد برمی‌گردم پیش راپا و تا بی‌نهایت تریاك می‌كشم. جوری كه پای بساط تجزیه شوم. بشوم نبات. برسم به سكوت. به سكوت نباتی این كوهستان.
من دیگر بیش از این تحمل بازی خوردن را ندارم.»
و درست همین جا من ملك میان نمی‌توانم ذوق نكنم و نگویم: آه، چقدر خوب این «راپا» را می‌شناسیم! حتی بهتر و بیش
تر از شخصیت نویسنده‌ای كه هیچ نخواسته است پشت اثرش پنهان شود: قاسم كشكولی! در «تمهید چهارم» تو گویی «كاف» كشكولی با تعمد و تأكیدی عیان «كاف» كافكا را تداعی می‌كند:
«مدیر كل در اتاق بزرگی پشت یك میز بزرگ نعل اسبی منبت كاری شده كه نیمی از اتاق را گرفته، طوری نشسته كه به نظر می‌آید سخت مشغول كارهای بسیار بزرگ است. نویسنده قید همه چیز را می‌زند و تصمیم می‌گیرد خیلی راحت باشد. می‌خواهد یك بار هم كه شده فراموش كند كه در این جا، در این سیستم عریض و طویل كه یكی از بنیان‌های مهم اقتصادی كشور است، یك كارمند جزء دون پایه است و نویسنده بودنش ابداً اعتباری ندارد. بی‌محابا می‌رود تو.
ـ سلام جناب مدیر!
ـ سلام جناب آقای كاف معروف!
نویسنده از لحن صحبت مدیركل درمی‌یابد كه قبل از آمدنش آقای رئیس همه چیز را به مدیر گزارش كرده است. پس بی‌مقدمه تقاضایش را مطرح می‌كند.
ـ جناب مدیر! رمان بزرگی پا به ماه است! دردش شروع شده است! اگر دیر برسم همه چیز نابود می‌شود. شما را به خدا…»
این می‌تواند نوعی ادای دین و دوست داشتن ضمنی و علنی كافكایی باشد كه رمان‌های نیمه تمام می‌نوشت. «رمان نامه» هم شاید به گونه‌ای ناتمام رها شده است. البته نه در ساختار و كلیت اثر، بل در پرداخت نهایی؛ و چرا ظن این نرود كه اتفاقاً همین نیز ـ حداقل در مورد خاص «رمان نامه» ـ كاملاً آگاهانه و تعمدی می‌تواند باشد. تو گویی قوّ‌ت عمده ی این اثر در ضعف‌های رها شده در آن است! و استثنائاً در این ضدرمان البته.
«این زندگی ماست كه سرشار از مرگ است. حتی وقتی بخواهیم از عشق حرف بزنیم.» نویسنده این را می‌گوید و همین است شاید در «تمهید پنجم» بن مایه ی دعوای دیرینه ی نویسنده و زن عاشق:
ـ اصلاً می‌دونی چیه! دیگه داره حالم از هر چی نوشته و نویسنده و رمان به هم می‌خوره. دیگه از این همه تحقیر خسته شده‌ام. حق با میترا بود. همان موقع كه می‌خواستم، ذوق‌زده می‌خواستم به تو بله بدهم. گفت. گفت كه تصویر نویسنده‌ها فقط از دور قشنگه، نزدیك كه بشی گند همه چی در می‌یاد. حق با او بود و من نفهمیدم و چه تاوان سختی دادم تا بفهمم!… می‌دانم تو عادت داری! و این وسط منم كه ظالم هستم. نفهم هستم. چیزی را نمی‌فهمم. اصلاً من پرتم. خنگم و تو هم مثل همیشه، علامه ی دهر و همه موظفند تو را درك كنند. می‌دانی من دیگه خسته شدم قاسم! من دیگه تحمل این اداها را ندارم.
«تمهید ششم» اوج روایی استیصال نویسنده‌ای است كه همچنان می‌خواهد داستان بنویسد:
«عجب داستان نحسی بود! همه ازش روزی خوردند الاّ خود من! لعنتی بعد از نوشتن آن انگار نفرین شده‌ام. حتی یك سطر ناقابل از طرح یك داستان در پیت هم ننوشته‌ام. الاّ همین جفنگیاتی كه شب‌ها موقع خواب می‌نویسم.
من مرده‌ام. من. قاسم كشكولی، متولد سنه‌ی هزاروسیصدوچهل‌ودو خورشیدی لنگرود. فرزند حسن، شماره شناسنامه سیصدوچهار، به گواه روحش مرده است و این كه این سطور را می‌نویسد، یك طفیلی است. و این مرگ نازنین مادامی كه داستانی ننویسم ادامه خواهد داشت. پس، زنده باد داستان، مرگ بر …
[ … ]
اصلاً گور پدر همه چیز. مگر من چند بار فرصت زندگی كردن دارم؟ مگر چند بار فرصت زندگی كردن به من داده شده است؟ اما واقعیت چیز دیگری است. واقعیت لعنتی همیشه چیز دیگری است و من از همین بدم می‌آید. واقعیت این است كه من یك كارمندم و صبح رأس ساعت هفت باید توی اصطبل باشم. اگر چه در آنجا، در محافل ادبی هم خبری نیست و دست كمی از اصطبل ندارد. شاید مشكل در خودم باشد. شاید سرشت من با جمع سازگار نیست. شاید. محافل ادبی ما هم شكل دیگری از خاله زنكی ماست. مثل [ … ] ما. به نظر من نشست‌های بی‌ادبی هزار مرتبه از نشست‌های ادبی ادبی‌ترند.
[ … ]
اوایل تصورم این بود، سعادت مسیر است. از همین رو آن را در داستان جستجو می‌كردم. غافل از اینكه سعادت تنها یك رؤیای زیبای بشری است كه امكان تحقق ندارد [ … ] در واقع سعادت بیشتر یك فریب است و البته باز داستان را دوست دارم. چرا كه قادرم می‌كند این فریب را تحمل كنم. همینطور این زندگی دوزخی را. هر چند اگر تا ابد مجبور باشم این سنگ آسیاب نفرین شده را بگردانم.
[ … ] حتی نوابغ نیز نمی‌توانند توی یك چنین جهنم بسته‌ای یك اثر ادبی ارزشمند خلق كنند.
آیا راهی برای فرار از این دایره‌ی دوزخی وجود دارد؟ شاید تنها یك نیروی گریز از مركز بسیار قوی، مثلاً چیزی مثل مرگ، شاید تنها مرگ بتواند آدمی را از این دایره به بیرون پرتاب كند. اما من می‌خواهم زندگی كنم، عشق بورزم، سیگار بكشم و زنان را دوست بدارم و داستان بنویسم. من می‌دانم اگر وضع به همین شكل ادامه پیدا كند، اگر در هم چنان بر روی همین پاشنه بچرخد، دیر یا زود هر دو را از دست خواهم داد. هم زندگی، هم داستان. آن وقت زمانی می‌رسد كه می‌بینم آخر خطم و نه توانستم زندگی و نه آن را خلق بكنم و این وسط زندگی چند نفر دیگر هم با من تباه شده است.
[ … ]
باید طرح رمانی را بریزم كه عین زندگی باشد. همین چیزی كه توی آن دست و پا می‌زنم. اگر من بتوانم ساختاری كشف كنم كه در آن این گه را ـ زندگی ـ درش جا بدهم شاید آن وقت بتوانم این رؤیا را محقق كنم.
[ … ]
دیگر نوشتن هم دردی را دوا نمی‌كند. نوشتن خودش یك درد است. یكسره درد. شاید…
اما من می‌نویسم. درست است آنچه كه می‌نویسم،‌ تنها از سر یك عادت كهنه و قدیمی است. درست است كه اغلب اوقات چیزی جز یك مشت اباطیل… اباطیل؟
من ناگزیرم به آنها، به كلمات اجازه دهم هر طور كه می‌خواهند بزنند بیرون. كلمات حرمت دارند. شاید بخت یار شد و طرح

«رمان نامه» در صداقت و صمیمیتی بی‌مثال و با طرحی به شدت جسورانه، پارادوكسی از كاستی
 و كمال فراهم می‌آورد كه در آینه ی آن
می‌توانیم بهتر و نمایان‌تر خود را ببینیم
زمانی از آنها زد بیرون. از طرفی این تنها كاری است ـ نوشتن توی رختخواب ـ كه می‌توانم انجام دهم. كه نباید آن را ترك كنم. چه بسا با ترك این كار دیگر هرگز نتوانم به آرزویم برسم. در حالی كه می‌دانم ذهن [ … ] خیلی زود به تنبلی عادت می‌كند. باید مراقب باشم. طوری تنبل شده‌ام كه حتی حس بلند شدن از جایم، جایی كه نشسته‌ام، مثلاً از مقابل این تلویزیون بی‌مصرف و یا شنیدن و گفتن مكالمات مسخره‌ی روزمره و یا دراز كشیدن عاطل و باطل و دود شدن در سیگار… شاید با این تنبلی بشود شعر نوشت.
[ … ]
بی‌تردید درون همه‌ی اشیاء، گرد همه‌ی آنچه كه در اطراف ماست، بخصوص درون این زبان روزمره‌ی ظاهراً مغشوش و بی‌اهمیت نوعی امواج داستانی هست كه هر نویسنده‌ای باید بتواند آن را كشف كند. داستان جزو ضروری‌ترین اركان زندگی بشر است و راز ماندگاری زمان نیز در همین است.
[ … ]
باید تمهیدی به كار ببندم تا بتوانم در عین حالی كه به بافت مورد نظرم خدشه‌ای وارد نمی‌شود، خلاء ناشی از نداشتن عناصر مورد نظرم را پر كنم. به نحوی كه بتوان با آن باورپذیری خواننده را چند برابر كرد. خواننده! خواننده! خواننده! خواننده اگر نمی‌تواند خُب نمی‌تواند دیگر، برود دنبال چیزی كه می‌تواند. به تو چه كه نمی‌تواند. به درك. شاید او بخواهد تا ابد نتواند. به من چه مربوط؟!. خوردن كه می‌تواند، همینطور جماع كردن. خُب برود بكند.
[ … ]
آنچه كه این جهان خاموش را قابل تحمل می‌كند داستان، و آنچه كه این زندگی سراسر گه‌ را، دوست است. بخصوص اگر این دوست [ … ] در اینجا جایی نداشته باشد و به تو نیاز داشته باشد و روی كمك تو حساب كرده باشد و رمان دوست داشته باشد. بهتر از این نمی‌شود.
دیروز و امروز به بهانه‌ی قهوه‌خانه با او به فراموشخانه رفتم.
تریاك. اكسیر شرقی. تخریب خود خواسته و گوارا. تن و تریاك. معصومیت تن، به همراه مهربانی مهر گیاه. تریاك با روح ما شرقی‌ها بیشتر سازگار است تا مشروب. مشروب به انسان درگیر و بیرونی غربی می‌سازد [ … ]
اما شرق رازآلود. در شرق زمان ایستاده است. و تریاك این خصیصه را خوب می‌داند. عقده‌های عهد عتیقی ما را مرهم می‌گذارد و با سكوت شرقی ما مأنوس است.
گاهی اوقات می‌طلبد تا سر حد امكان خودت را تخریب كنی.
[ … ]
امشب دلم مچاله نیست. و این بی‌تردید به خاطر حضور فرشته ی داستان است. داستان با ورودش به همه‌ی زندگی‌ام روحی دوباره داده است [ … ] معجزه نه، مخدر. یك مخدر قوی. حتی قوی‌تر از تریاك. مخدری كه با مصرف آن، صاحبخانه و تنگدستی و اضطراب و دغدغه‌ی آینده و… همه چیز، همه گند و كثافت این زندگی گه از یادت می‌رود.
هیچ نكبتی در زندگی سراسر نكبت من وجود ندارد!»
در «تمهید هفتم» نویسنده/ قهرمان صفحات پایانی كتاب را می‌نویسد یا زندگی می‌كند؛ اما رمان را تمام نمی‌كند: «طبیعی است كه ندانم چه اتفاقی برایم رخ داده است؟ و چرا كار رمان به شكلی مرموز ناتمام رها شده است.»
«تمهید هفتم» دیگر یك تمهید به مفهوم رایج كلمه نیست. تمهید واره‌ای است ناگزیر كه اگر جز این بود به طور قطع به پایانی تصنعتی می‌انجامید:
«نویسنده اگر چه با این كشف توانست به نوعی،‌ به توجیه و نه حقیقت فراموشی و ناتمام رها كردن كارش برسد. اما خوب می‌دانست كه همچنان سؤالات بی‌شماری در ذهن باقی مانده است. سؤالاتی كه شاید جدی‌تر از معمای ناتمام رها كردن رمان و یا فراموشی‌اش هستند [ … ]
نویسنده می‌اندیشد.
آیا من، بی این كه بدانم، كابوس‌های شبانه‌ام را یادداشت كرده‌ام؟ و یا این كه، كابوس‌های شبانه‌ام را زندگی كرده‌ام؟
نویسنده در اینجا احساس می‌كند زندگی خصوصی‌اش به نحوی غیرقابل درك با مصالح رمانش درهم آمیخته، كه قادر به تفكیك آن‌ها نیست.
از نو به فكر فرو می‌رود.»
همچنان كه ما به فكر فرو می‌رویم و تا مدت‌ها از آن رهایی نداریم. به راستی چرا؟ چرا آخرین اثر قاسم كشكولی (رمان نامه) تا این حد در یاد ماندنی است؟ چه چیز باعث می‌شود تا دوباره برگردیم و برخی از فرازهای آن را مرور كنیم؟ غنای این رمانی كه حتی در نگاه اول ممكن است به نظر برسد سردستی و با بی‌حوصلگی نوشته شده باشد، در چیست؟ چگونه می‌توان این نبوغ پنهان و پریشان در این پاشیدگی را انكار كرد؟
باری، اگر حجم عمده‌ی این یادداشت به وام گرفتن از قطعات نابی از خود «رمان نامه» اختصاص یافته، بی‌تردید نشان از شوق وافر این قلم بدان دارد؛ اما اثر كشكولی هرگز به این محدود نمی‌شود. «رمان نامه» در عین حال بررسی روانكاوانه و جامعه شناسانه‌ی این مسأله اساسی است كه چرا رمان ایرانی هم چنان در محاق مانده است؟ چرا نویسنده ی ایرانی بعد از «بوف كور» هنوز نتوانسته است شاهكار بیافریند؟ و…
«رمان نامه» در صداقت و صمیمیتی بی‌مثال و با طرحی به شدت جسورانه، پارادوكسی از كاستی و كمال فراهم می‌آورد كه در آینه ی آن می‌توانیم بهتر و نمایان‌تر خود را ببینیم. بی‌شك همین است كه آن را متفاوت و ماندگار می‌كند.


* متن کامل این کتاب را می توانید در آدرس زیر مطالعه فرمایید:
http://kashkoli.blogspot.com

  اول صفحه



 

یادداشت

سانسور، تضاد بین«سنت» و«مدرنیته»

زیبایی زبان در تاریكی و روشنایی

مهجورى در دلِ هجران‏زدگان

رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال

شعر

داستان

در پیچ و خم یک نام

وقتی صورتک ها می افتند

چ مثل چاپلین

داستان به روايت داستان نويس

معرفی کتاب

ارتباط با ما