«کیک زرد»
بهناز ناصح
 

پشت میز کافه نشسته بودم؛ نمی دانستم دیوانه‌ام اما واقعیت این بود که دیوانه شده بودم. مرد، کسی را که در تمام مدتی که عاقل بودم و دوستش داشته‌ام، آمد و کنارم نشست.
گفت: نگفتم که تو بالا خره دیوانه می شوی
سرم را بلند کردم. نمی دانستم که دیوانه ام اما می‌دانستم که جایی در لحظه‌ای، دوستش داشته‌ام؛ این، همان آدم را.
به رویش خندیدم. مستقیم توی چشم‌هایم نگاه کرد؛ من دیوانه داشت بلند بلند توی چشم‌های مرد می‌خندید
گفت: نظرت چیه؟
گفتم: چکمه‌هات واقعاً عالین
- دیگه؟
- خوب به نظر من این اصولاً درست نیست که در مورد چیزی بی‌جهت بحث کنیم، اما برای راحتی تو بالش پر خیلی راحت‌تر از پنبه‌های آب خورده است.
سرش را تکان داد.
گفتم: همیشه عادتت بوده؛ آن موقع ها هم سس زیادی توی ساندویچیت می ریختی
گفت: ادامه بده
گفتم: برگشتی توی کار نیست؛ خواهش می‌کنم تو حرف بزن
گفت: اما به نظر من اسرائیل باید نابود بشه  






 

یادداشت

سانسور، تضاد بین«سنت» و«مدرنیته»

زیبایی زبان در تاریكی و روشنایی

مهجورى در دلِ هجران‏زدگان

رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال

شعر

داستان

در پیچ و خم یک نام

وقتی صورتک ها می افتند

چ مثل چاپلین

داستان به روايت داستان نويس

معرفی کتاب

ارتباط با ما