"موسیقی زندگی" و سمفونی وحشت

 

فتح‏الله بى‏نياز
نگاهى به نوول "موسيقى یک زندگى" نوشته آندره مكين
گرچه با خانم نادين گورديمر موافقيم كه "ادبيات به مثابه تاريخ با رمان تاريخى تفاوت دارد"، اما براى تنوع و تكثر ديدگاه هم كه شده، اين بار حد وسط نقد كلاسيك و نو را انتخاب مى‏كنيم، گاه از خاستگاه به متن مى‏رويم و زمانى از ساختار متن به خاستگاه؛ زيرا "نقد ادبى" به هر حال "ابزارى" است كه در رابطه با انسان مى‏تواند به شكل قاعده‏مندى، قابليت‏انعطاف از خود نشان دهد. مى‏خواهيم ببينيم نويسنده داستان "موسيقى يك زندگى" چگونه "امر واقع" [تاريخ] را بازنمايى كرده است و آن را "برساخته" است. اين نكته به‏ويژه به‏اين دليل مطرح است كه امروزه ادبيات مدعى است مورخان، همواره تاريخ را به‏صورت روايتى تك صدايى (فراروايت) بيان كرده‏اند.
اولين نكته‏اى كه مابه‏ازاى تاريخى آن مى‏تواند در نوول انكشاف پيدا كند، دستگيرى پدر و مادر الكسى شخصيت اصلى داستان است كه از خادمين استالين هستند (صفحه‏هاى 36 تا39) الكسى حتى اگر ده ساله هم باشد، دستگير، زندانى، شكنجه و چه بسا اعدام مى‏شود. اين مطلب در چند صد كتاب و مقاله ذكر شده است كه شمارى از آنها نيز به فارسى ترجمه شده است. ما سراغ كتاب معروف "تاريخ سرى جنايت‏هاى استالين" مى‏رويم. نام اصلى نويسنده كتاب، ژنرال "لو فلدبين" است كه به الكساندر آرلوف معروف است. اين مأمور بلندپايه وزارت امنيت چنين مى‏نويسد: "اكنون مى‏خواهم به چند حادثه درباره سرنوشت فرزندان بلشويك‏هاى قديمى اشاره كنم. در پائيز سال 1937 به كارمندان اداره امور خارجى سازمان امنيت (ان. ك. و. د) خبر رسيد كه نيكلاى يژوف به رؤساى ادارات سازمان امنيت استان‏هاى كشور اعلام نمود كه فرزندان افراد حزبى اعدام‏شده را بازداشت كنند و همه را به جرم والدين‏شان محكوم نمايند و بر پايه همان مواد قانونى، آنها را اعدام كنند... به‏راستى چگونه باوركردنى بود كه استالين كودكان ده - دوازده ساله را به گناه والدين‏شان متهم كند؟" (صفحه 400) و نكته ديگر اين كه "اين بچه‏ها در سراسر شب بازجويى مى‏شدند و از آنها مى‏خواستند اعتراف كنند كه با فاشيست‏ها و خائن‏هايى همچون بوخارين، كرستينسكى، راكوفسكى و ريكوف همدست بوده‏اند." آن زمان نيكلاى يژوف، بعد از هنريخ ياگودا نفر دوم وزارت امنيت بود. اما در سال 1939 همزمان با محاكمه افراد برجسته حزبى فوق‏الذكر، هنريخ ياگودا هم محاكمه مى‏شود. وقتى ياگودا، اين كمونيست دوآتشه سابق را براى اعدام مى‏بردند، مى‏گفت: "به‏نظر مى‏رسد خدا وجود داشته باشد. من هزاران بار از توصيه و دستورات خداوند سرپيچى كردم تا به استالين خدمت كنم؛ به كسى كه حالا حكم مرگم را صادر كرده است." مكين در اين داستان، زنجيره قربانى شدن افراد حزبى را با ظرافت تصوير مى‏كند: "اين آپارتمان سه بار اسباب‏كشى به خود ديده است. بار اول يك طراح و سازنده هواپيما و اعضاى خانواده‏اش، كه همكارش براى دست‏يابى به مقام و آپارتمانش لو داده بود. شش ماه بعد او هم دستگير شد و كسى توجه نكرد كه عروسك كودكش را به او بدهد و يك هفته بعد مردى با يونيفورم سازمان امنيت به آنجا آمد كه البته دوباره خالى شد." (ص 39) - در باره طراح هواپيما بد نيست گفته شود كه حتى مولوتوف معروف هم شش سال را در زندان استالين گذراند. اين مصيبت دامنگير يژوف هم شد و حدود سه سال بعد، نابود و حتى در عكس‏هاى مونتاژشده هم محو گرديد (روشنفكران و عاليجنابان خاكسترى نوشته ويتالى شنتالينسكى).
عنصر "درماندگى از تنهايى" دو راه در برابر الكسى قرار مى‏دهد: يا "خودش" نباشد و "جاى ديگرى" باشد؛ به عبارتى "هويتش" را تغيير دهد يا مرگ در زندان مخوف استالين را بپذيرد. بديهى است كه در چنين موقعيتى الكسى تغيير هويت را

مكين فقط داستان خود را از "امر واقع" نساخته است، بلكه آن را به مدد عنصر تخيل "برساخته" است؛ با اين حال ذهن نويسنده، گاهى به‏لحاظ هنرى "آن خلاء درونى كه جهان بار ديگر در آن سامان مى‏پذيرد." به ما عرضه نمى‏كند
مى‏پذيرد. او در ميان سربازهاى كشته‏شده مى‏گردد، تا هويت "انسانِ نابودشده‏اى" را انتخاب كند. "انتخاب" او در همين است؛ والا حتى بايد "وحشت" را هم تقليد كند. اگر نكند، بايد در حسرت و حسادت يك خواب خوش بسوزد (صفحه 49) بنابراين حرف شوپنهاور كه "سوژه آگاه" مى‏تواند شخص خود را صاحب اراده بداند - چيزى كه بعدها سورن كيركگارد به شكل جامع‏ترى به ما عرضه مى‏كند - فقط جمله‏اى است روى كاغذ؛ زيرا اراده "شخص" در حكومت‏هاى خودكامه چيزى نيست مگر مقوله‏اى معطوف به اراده حاكميتى حتى فراتر از قدرتمندان.
برگرديم به دو موضوع محورى داستان: مجازات فرزندان كسانى كه مغضوب استالين واقع شده‏اند و زنجيره بى‏انتهاى سر به نيست كردن خادمين او. اينها امر واقع (Fact) هستند و از نظر ما خواننده‏ها، امر واقع، رخ داده، و تاريخى شده است، درحالى‏كه داستانِ (Fiction) مكين به‏لحاظ تئورى شناخت و زيباشناسى، امرى "ساخته" شده است و ساختگى بودنش را حفظ كرده است. به‏عبارت ديگر، در دستگاه مختصات هستى ما، امر رخ داده‏شده، موجوديتش "پايان‏پذيرفته" است، درحالى‏كه "داستان" تا زمانى كه در زندگى تقابل و تضاد وجود دارد(بين خير و شر، خشونت و مدارا، عشق و نفرت و...) تداوم پيدا مى‏كند - به همين دليل است كه جنگ داخلى اسپانيا در بستر ذهنى آحاد جامعه بشرى "تمام" شده است و حتى بيشتر مردم دنيا از آن بى‏اطلاع‏اند، اما داستان "زنگ‏ها براى كه به صدا در مى‏آيند" اثر همينگوى به لحاظ حافظه تاريخى شد "تمام" نشده است.
مكين فقط داستان خود را از "امر واقع" نساخته است، بلكه آن را به مدد عنصر تخيل "برساخته" است؛ با اين حال ذهن نويسنده، گاهى به‏لحاظ هنرى "آن خلاء درونى كه جهان بار ديگر در آن سامان مى‏پذيرد." به ما عرضه نمى‏كند. خواننده توقع دارد كه با فضاى بعد از اتمام جنگ همحسى پيدا كند: به عبارت ديگر در رابطه بإ؛ شخصيت اصلى داستان، "اضطراب بنيادين" به خواننده منتقل شود: زيرا در "يك اثر هنرى، ذهن سازنده و جهان اثر و در نتيجه، ساختار و زمان و مكان اثر چيزى نخواهند بود مگر دگرگشت ذهنى كه حاوى اثر است و بيش از آن مى‏آيد و از آن در مى‏گذرد."
مكين خيلى جاها از اين امر غافل نمى‏شود: در لباس نظام، گذشته‏اش را در خود حفظ كرده است، طورى‏كه پس از هجوم به يك ساختمان و كشتن يك سرباز آلمانى، چشمش كه به پيانو مى‏افتد "تك نت نواخته‏شده را گوش كرد (تا) با نواختن ساز همه چيز را فراموش كند."(ص 60) روحيه او با جنگ كه "حقيقت و دروغ، بخشش و خشونت، هشيارى يا حماقت، از شفافيت و وضوح زندگى روزمره، برخوردار نيست." (ص 55) سازگارى ندارد، اما فقط در ميان "اجساد مردگان" و "زنده‏هاى وحشت‏زده" جنگ مى‏تواند زندگى كند: "اشتياق الكسى براى ماندن [در ميدان جنگ]، به خاطر ايثار و دلاورى نبود، دليل واقعى آن بود كه جايى را نداشت و نمى‏دانست كجا برود." (ص 61)
با اين حال از زمانى كه آلكسى، "ژنرال گاوريلف" را نجات مى‏دهد و راننده او مى‏شود، گذشته، هم به مفهوم ضمير ناخودآگاه فرديت او، و هم ناخودآگاه جمعى ملت شوروى، دچار غياب مى‏شود و خواننده "اضطراب بنيادين" حاكم بر جامعه را حس نمى‏كند. البته فرديت الكسى، دلبستگى‏اش به موسيقى، تنهايى او و بالاخره محروميتش از مواهب زندگى و مهم‏تر از همه، رنج دوگانگى هويت، به نحوى هنرمندانه تصوير مى‏شوند؛ اما تداوم حكومت بيرحم استالين چه؟ بايد توجه داشت كه از ص 77 زاويه ديد تغيير داده مى‏شود تا اين بار الكسى از بيرون، دست‏كم از چشم دختر ژنرال تصوير شود، چيزى كه در حد يك "سايه سياه" است؛ سايه‏اى كه بايد صفحات دفتر نت را ورق بزند. از اين منظر، الكسى "هيچ" نيست، يا كسى است در حد "يك سرباز كوچك سربى" اما ناگهان در صفحه 79، انگيزه‏اى براى پر كردن خلاء كنونى پيدا مى‏كند: رجعت به گذشته، "تنها خاطر باقى‏مانده در حافظه، - بوى تنتور يد دست‏هاى يك زن" كه متأسفانه اين موضوع به صورت "بن‏مايه" تكرار نمى‏شود و حضور متواتر زيباشناختى‏اش كامل نمى‏گردد. همان‏طور كه گفته شد، با اتمام جنگ، از جنايت پنهانى كه منجر به تغيير هويت الكسى شده بود، خبرى نيست؛ درحالى‏كه به قول سولژنيتسين، در مجمع الجزاير گولاك "استالينيسم" به‏عنوان يك جنايت تاريخى بى‏دليل، تا سال‏ها بعد از مرگ استالين، ادامه داشت". الكسى آگاهى چندانى ندارد، اما اطلاعاتش كم نيست. اصولاً اين اطلاعات در اختيار همه آحاد جامعه است: از 250 نفرى كه در سال 1917 تا 1938 عضو كميته مركزى حزب كمونيست بوده‏اند، استالين، 188 نفرشان را اعدام كرد (يا به خودكشى وادار كرد) تا پيش از انقلاب اكتبر 1917، طى هشتاد (80) سال حكومت تزارها، هر سال فقط 17 نفر اعدام مى‏شدند، يعنى در جمع 1360 نفر، درحالى‏كه در حكومت استالين سالانه به‏طور متوسط چهارصد و هشتاد هزار نفر را اعدام كرد؛ يعنى روزى 1330 نفر يا به عبارتى طى يك روز به اندازه هشتاد (80) سال حكومت تزارها آدم كشت. طبق تخمين رابرت كنكوئيست، مورخ نامى انگليسى و مؤلف كتاب معروف "اختناق بزرگ" كه اينك آمارش از طرف مقامات روسيه و اوكراين و ... تأييد شده است، در دوره استالين جمع اعدامى‏ها و افرادى كه در اثر كوچ‏هاى دست‏جمعى كشته شدند، و سياست محاصره يا به توپ بستن "روستاها و شهرك‏هاى كارگرى ياغى" در مجموع چهل ميليون نفر است. پدر، فرزند را لو مى‏داد و خواهر، برادر را. آيا بعد از جنگ، از منظر همين آلكسى، ژنرال گاوريلف، خانواده‏اش و مردم

مكين با مؤثرترين جمله‏ها، مردمى خسته، "خفته، با پالتوهاى خيسِ بوگرفته"، بى‏هدف، و خوگرفته به هر چيزى (از تأخير قطار گرفته تا خودفروشى در محل كار) را در "كشورى خارج از تاريخ، در كابوسى
 بسيار واقعى" به تصوير مى‏كشاند
بايد واقعاً از بلاياى استالنيسم مصون بمانند؟ در صفحه 29 همين داستان، به شكل ظريفى از مارشال توخاچفسكى ياد مى‏شود كه به‏راحتى سر به نيست شده بود. اين مارشال، كه دوست خانوادگى والدين الكسى بود، نوازنده چيره‏دستى بود. او را در سال 1937 اعدام كردند و "ويولن كوچك و ترك‏خورده‏اش به مدرك جرم خطرناكى بدل شد." خبر اعدام ناگهانى توخاچفسكى استراتژيست و فرمانده كل نيروهاى مسلح ارتش سرخ (كه زن و بچه‏اش هم بعداً اعدام شدند) و چند مارشال و ژنرال برجسته ديگر ماه ژوئيه 1937 اعلام شد و طى دو سال بعد، سى و هفت هزار افسر به دليل "وابستگى و دلبستگى به اين مارشال‏ها اعدام شدند." ناگفته نماند كه چهل روز بعد از اعدام توخاچفسكى، مولوتف وزير امور خارجه شوروى با فون يوآخيم روبين‏تروپ وزير امور خارجه هيتلر سرگرم معامله بر سر تقسيم اروپا بود. حال، بعد از جنگ چرا استالين بايد ژنرال‏ها و بقيه مردم را راحت بگذارد؟ اين سوژه، به آن چيزى كه به قول ساموئل تيلر كالريج، تخيل ثانويه، خوانده مى‏شود، تبديل نمى‏شود؛ تخيلى كه انعكاسى از تخيل اوليه است و با اراده آگاهانه همراه است، و ضمن همسانى با تخيل اوليه، به لحاظ درجه، حالت و شيوه عمل با آن تفاوت دارد؛ سوژه را جذب، ذوب، پراكنده و از هم گسيخته مى‏كند تا بازآفرينى كند. مكين كه هنرش را در اشاره‏ها و در جمله‏هاى كوتاه - مانند "در امان نبودن هيچ‏كس؛ حتى زورگويان و سلطه‏گران در ص 39" - و آنگاه "محو كردن خود در صفحه 42 به اوج مى‏رساند، از زمان نجات (صفحه 73 به بعد) اين تخيل ثانويه را به‏كار نمى‏گيرد؛ چيزى كه پيشتر در "لو دادن‏ها" و "بى‏اعتمادى‏ها"، در رابطه با پدر نامزدش خيلى خوب بازنمايى شده بود: "نه، او مرا لو نخواهد داد، فقط ممكن است بگذارد آنها داخل خانه شوند."؛ موضوعى كه آثارى مثل "تزار سرخ"، "استالين"، خاطرات "بوريس باژانف"، "مرغان طوفان" و ...به شكلى گزارشى نشان داده‏اند و به قول دانيل گرين نويسنده معروف روس: "نشان از فقدان شفقت مى‏كند؛ يعنى امرى كه به هيچ‏وجه تصادفى نيست."
بعد از جنگ هم مردم جدا از هم و اتميزه‏اند؛ مطلبى كه خانم هانا آرنت، در كتاب‏هاى "توتاليتاريسم" و "انقلاب مجارستان"، آن را "تنهايى واقعى" انسان‏ها خوانده است و روانشناسى ارزنده‏اى از اين تنهايى "توده‏دار" ارائه مى‏كند و ويليام كورن‏هاوزر جامعه‏شناس، از آن با عنوان "اتميزه شدن" نام مى‏برد. اين اتم‏ها، اين توده‏وارگى‏ها، به‏سادگى به خشونت تن مى‏دهند: چه به عنوان عامل و فاعل خشونت چه به مثابه موجود خشونت ديده؛ زيرا از اين طريق است كه فشار و اضطراب ناشى از خلاء هويت خود نجات پيدا مى‏كند. زيرا به قول ميلوان جيلاس، در دو اثرش، "طبقه جديد" و "گفتگو با استالين": "تنها بر يك جامعه اتميزه مى‏توان به‏گونه‏اى مطلق و مطمئن حكومت كرد."
مكين، اين موضوع را در مقدمه (مدخل) داستان تصوير مى‏كند؛ به‏عبارت ديگر نتيجه عملكرد "تغيير هويت" انسان‏هاى توتاليترزده را به‏عنوان استنتاج و پايان‏بندى اثر نياورده است، بلكه به‏مثابه فضاى آغازين داستان جلوه داده است. در شرايطى كه تابلوهاى مختلف ورودى شهرها و ايستگاه‏هاى راه‏آهن از مفاسد كشورهاى بورژوايى سخن رفته است و شعار: "تمام راه‏ها سرانجام به كمونيسم ختم مى‏شوند" به چشم مى‏خورد، مكين با مؤثرترين جمله‏ها، مردمى خسته، "خفته، با پالتوهاى خيسِ بوگرفته"، بى‏هدف، و خوگرفته به هر چيزى (از تأخير قطار گرفته تا خودفروشى در محل كار) را در "كشورى خارج از تاريخ، در كابوسى بسيار واقعى" به تصوير مى‏كشاند. در حقيقت، او با تردستى تحسين‏انگيزى بى‏هويتى شخصيت‏هاى متن اثر را در مدخل آن مى‏آورد تا خواننده را براى كشف دليل به صفحه‏هاى بعدى بكشاند. زيباترين قسمت اثر به عقيده نگارنده همين مدخل است؛ هر چند كه به قول واسلاو هاول "زندگى در كشورهاى توتاليتر را نمى‏توان در در داستان يا فيلم يا نمايشنامه تصوير كرد." به هر حال همين ظرايف و نكته‏سنجى‏هاى هنرمندانه مكين، "موسيقى زندگى" را اثرى بسيار جذاب و انسانگرايانه كرده است. البته ترجمه روان اين اثر دلنشين نيز، جذابيت آن را فزونى بخشيده است. متن فارسى گواه آن است كه مترجم در حفظ آهنگ كلام و لحن اثر ذوق و دقت و حتى وسواس به‏خرج داده است؛ در نتيجه نثرى كاملاً يك‏دست پديد آمده است كه خواننده را درگير مشكل واژگانى و نحوى نمى‏كند.


  اول صفحه



 

یادداشت

کجای این شب تیره، بیاویزم قبای ژنده‌ی خویش را

"موسیقی زندگی" و سمفونی وحشت

لغزش‌های عجیب در داستان‌های غریب!

لذت داستان کوتاه خواند

شعر

داستان

قهوه تلخ مادام

رویا اندیشه اشیاء است

معرفی کتاب

ارتباط با ما