شعر
 

شش شعر از محمد هاشم اکبریانی

شيطان خوب مي‌داند
آفتاب آفتاب اگر روز بريزد و
ماه ماه مهتاب
باز من
در نور تن تو
خود را مي‌خوانم




آهاي سوار بي اسب
رجز براي كه مي‌خواني
رستم قرن‌هاست كه رفته‌است




امامان قهر كرده‌اند
دستي براي پاشيدن دانه نيست
كبوتران حرم سرگردانند




بدتر ِ نفرين‌ها بر روزگار
اين روزها در دريا
ماهي
از
تشنگي
جان مي‌دهد





گرفتار افسانه‌هاي پوچ نيستم
مستم
شرابْ‌ نوش ِ خم ِ پستاني كه مرا فرياد مي‌زند





بوسه‌هات را عزيز من
در سفره لب‌ها بگذار و
تقديم من كن
ورنه حسرتي مي‌ماند و
روزگار با سفره گور
خاكستر لب‌هات را
تقديم اين زمين پُر نفرين مي‌كند


  اول صفحه



 

یادداشت

کجای این شب تیره، بیاویزم قبای ژنده‌ی خویش را

"موسیقی زندگی" و سمفونی وحشت

لغزش‌های عجیب در داستان‌های غریب!

لذت داستان کوتاه خواند

شعر

داستان

قهوه تلخ مادام

رویا اندیشه اشیاء است

معرفی کتاب

ارتباط با ما