مروری افقی به مجموعه «دیگر سیاوشی
نمانده»
علیرضا عطاران «آرام»
بررسی داستان های «دیگر سیاوشی نمانده» نوشته
اصغر الهی
خيالبافی های رويايی، از هم گسيختگی عاطفی و
روان پريشی ذهنی شخصيتها؛ به همراه شرح رويدادهای وحشت زا که با
زبان آهنگين و شاعرانه روايت می شود، از ويژگی های اساسی «دیگر
سیاوشی نمانده» است.
شخصیتها هرکدام حدیث نفس خود را بازگو می کنند، بدون این که کسی با
دیگری کاری داشته باشد. انگار شخصیتها ناتوان از مکالمه با یکدیگر
هستند. البته گرچه هر کسی به شخصه با خودش واگویه می کند، اما این
کار به فرم داستان لطمه نمی زند.
فرودستان شکست خورده ای که برای جبران سرخوردگی، ترس و ناکامی خود
به دنیای ذهنی پناه می برند، اما چون آنجا را ويران و ویرانه می
بینند، با درماندگی اعتراض می کنند. پرخاش می کنند. عصيان می کنند.
شورش می کنند. در نهایت سرخورده و ناتوان در دنیایی که خود ساخته
اند، اسیر و محبوس می شوند.
ـ «دیگر سیاوشی نمانده» نخستین داستان این مجموعه است و
ماجرای آن در زندان می گذرد. اکبرو و خواهرش، نرگسو دو شخصیت اصلی
داستان، هر کدام روایت شان را تنها را از ذهن خود بازگو می کنند.
اکبرو توی زندان و با چشمبند واگويه می کند.
«ـ پاهایم را ول کنید. اراذل پاهایم را ول کنید.
ریسمان کلفتی می بندند به پاهایم و سفت می کشند. اره می گذارند روی
تيغه ی استخوانی پایم.»
خواهرش، نرگسو نيز که نتوانسته مقاومت کند و با اعترافاتش باعث
دستگیری برادر شده، برای تبرئه خود با همان شيوه ی تداعی آزاد سعی
می کند نشان دهد از بچگی دهنش سفت و قرص بوده و حرفی نزده است.
اعترافاتی که باعث گسترش طرح و تحول درونی او می شود.
«حرف نزدم. همه کار کرد. هر کاری که فکرشو بکنی. حتی می خواست
کاری بکنه که دیگر دختر نباشم. خواباندم کف اتاق. لباس تنمو کند و
دست...»
ـ «تاریکان» را بايد ذهنی ترین داستان این مجموعه بحساب
آورد. شخصيت داستان نمادی از سرخوردگی و يأس مردمی است که دچار
شکست و فروپاشی شده و از استيصال و درماندگی به هذيان گويی افتاده
است.
فضای داستان «شب تاريک» و محيط داستان «بيمارستان» تأکيدی بر اين
امر است، که از همان آغاز داستان بازگو می شود.
«شب تو بيمارستان بيتوته کرده بود...»
تيموری شخصیت داستان در بيمارستان بستری است، اما همچنان خود را
زندانی و تحت شکنجه می بيند و هذيان هایش از درماندگی و شکست حکایت
می کند.
الهی در این داستان با استادی توهم و واقعیت را در هم می آميزد و
فضای اضطراب آلودی را بوجود می آورد.
«ما بیدار بودیم. رفتیم ایستادیم پشت شیشه مشبک. تق تق، صدای
پایش توی راهرو می آمد. در سلول بغل صدا آمد: از خون ...
ما گفتیم: از خون جوانان...
تیموری گفت: ما از هر بخواهیم حرف می کشیم. ناخن می کشیم. دندان می
کشیم. کارت مونده تو اداره پاسپورت. خایه می کشیم. شب بوی سوختنی
می داد. بوی داغ می داد. دود آمده بود توی دهانم. تق تق. قطار
مسلسل.
سوزن را کرد توی لمبرم. «یواش بزن».
ـ داد نکش.
گردنم را بیشتر فشار داد. سوزن را کرد توی لمبرم، زير پوست. ناخنم
از درد شکست. اشک آمد توی چشم هایم.»
ـ «آخرین پادشاه» شخصیت داستان مستخدم بی چیز و تيره بختی
است که هفت دختر دارد. تنها دلخوشی او کفترهایش است، اما زنش مدام
به او سرکوفت می زند. ناگهان صدایی در گوشهايش بانگ می زند که او
را پادشاه می نامد. صدايی که می تواند همزاد او باشد.
شخصيت داستان چنان با همزاد خود واگويه می کند که کارش به جنون
کشيده می شود و کبوترهايش به آسمان پر می کشند.
«پادشاه، پادشاه، چه پادشاهی... هی، پادشاهی که حتی نمی تواند
از پس يک زن بربيايد... از جيغ وحشی یک زن جا می زند. پادشاهی که
دریاها را رام می کرد، شهرها را تسخیر می کرد، هزارها هزار اسیر را
به زنجیر می کشید، نگاه کنید ای خلایق، خنده دارد. از یک زن دست و
پا شکسته می ترسد. زنی که هفت شکم دختر زائیده است. فقط هفت شکم
دختر.»
ـ «چهل دختر گلابتون گیسو» با تلفیقی از واقعیت و افسانه
شکل گرفته است. شخصیت داستان آدم متوهم نومیدی است که برای غلبه بر
نجات معشوقه اش به جنگ حراميان می رود.
« ـ خضرعلی تنها جنگاور و دلاوری بود که در قلعه مانده بود.
حرامیان بر مَرکب ها نشسته، شمشیر به دست، با هم به طرف خضرعلی
هجوم آوردند. یکصدا، با نعره ای بلند شمشیرهای خود را بالا بردند
تا با هم، در یک لحظه بر فرق سر او فرود آورند. چهل سوار، با چهل
شمشیر، با چهل اسب تیزپا...
ـ «درخت سبز عاشق» داستان مردی اعدامی است که زنش پس از
ديوانگی در فضای وهم آلود و ذهنی با او گفتگو می کند.
«ـ آمدم بدیدنت، آمدم پشت در بسته، دیوارهای بلند سیمانی، از
قلعه فلک الافلاک بدتر هم. کسی را تو راه نمی دادند.
گفتند: برو
دژبان سبيلو بود. کت و کلفت بود.
گفت: خواهر برو.
گفتم: اقایمان اینجاست. سرورمان اینجاست.
زد زیر خنده
ـ برو خواهر
ـ «داستان های سرداری» شخصیت روان پريشی که در پندارش یک
لشگر جن دارد. شروع داستان با اين پارگراف شروع می شود.
«باز آمدند. نگاه کن تو را به خدا، چه قشقرقی راه انداخته اند.
خيال می کنند می ترسم. کور خوانده اند. صد هزار لشکر جن در ید
قدرتم هستند...»
این داستان دارای درونمایه قوی نسبت به دیگر داستان ها و از
استخوابندی محکمی برخوردار است. شخصیت داستان در تیمارستان بستری
است و با حدیث نفس ستمی که بر او رفته بازگو می کند. زمينش را به
زور از چنگش بيرون آورده اند. دختر چهارده ساله اش را برای فاحشگی
به شهر برده اند و زنش مرده است.
شخصیت در فضای وهم آلود و ذهنی می کوشد عقده گشايی کند. برای همین
در روياهايش با جن ها گفتگو می کند.
«چکار دارید. زنم را کشتید. دخترم را بی ناموس کردید، بچه هایم
را بردید خدمت اجباری. دیگر چه از جانم می خواهید.»
سرداری از تیمارستان مرخص می شود، اما دیگر چیزی ندارد که به آن
دلخوش باشد. نه زمينی و نه زن و دختری. حتی پناه بردن به رویا هم
راضی اش نمی کند.
ـ «اختگی» در واقع داستانکی است در باره پسربچه ای اخته
نشده توی حرمسرايی که مورد استفاده زنان حرمسرا قرار می گیرد، تا
اینکه امیر از موضوع با خبر می شود.
«او را ببخش که هنوز زن نشناسد. بازیچه ایست در دست آنان.»
ـ «مرد سنگی» داستان اسارت يکی از شورشيان توسط ژاندارمرها
است. باز در این داستان، شورشی در ذهنش با خود گفتگو می کند و
ژاندارمرها نیز هر کدام با خود گفتگو و مجادله می کند.
«زديمشون و اينو گرفتيم.»
چشم های سیاه براق، براق تر می شود.
«زدين، ارواح ننه تون. اگه تفنگم گیر نکرده بود، حاليتون می کردم
با کی طرفین.»
ـ «خورشيد در صبح غروب می کند.» در این داستان سرهنگی که در
گذشته خود زندانبان بوده، به همراه شاعری در یک سلول زندانی است و
هر کدام حدیث زندانی شدن خودشان را از ذهن خود بازگو می کنند.
«و تو فکر می کنی برای زن باید شعر بگویی. اما هر چه زور می
زنی، زور می زنی، زور می زنی، آن شبح لامسب نمی گذارد شعر بگویی.
ـ توی دلم به ریشت می خندم سرهنگ. تو خیالات پوچ هستی. من برای
شبحی که هر شب پشت پنجره می آید، هر شب به شکل کسی است که نمی
شناسم، شعر می گویم، و برای کسی که در را باز می کند شعر می گویم،
و تو خبر نداری.»
ـ «شاگرد من، معلم من» در این داستان معلمی به یکی از
شاگردانش به نام غلامعباس زنده داری کمک می کند که از مدرسه اخراج
نشود، و بعدها در جریان انقلاب، زمانی که معلم زنش حامله است، همين
دانش آموز به ياری اش می شتابد. اما در همین زمان حادثه ای باعث می
شود...
نگاه رئاليستي به همراه قصه گويی از ويژگی های این داستان بشمار می
رود.
ـ «عدل» آخرین داستان این مجموعه است که شاید بتوان گفت به
نسبت دیگر داستان ها کمتر موفق بوده است.

|
|
|