شناخت موجز داستان گوتيك (Gothic) با اشارهاى به مجموعه داستان
"در قلمرو وحشت"
ترجمه پريسا رضايى
اخيراً
دو فيلم به نامهاى "مسير سبز" و "رهايى از شائوشانگ" در تلويزيون
بهنمايش در آمد كه مورد استقبال بیش تر اقشار و گروههاى جامعه
قرار گرفت؛ هر چند اكثر نخبههاى جامعه ضعفهايى از مقوله
"عامهپسندى" در آن ها ديده بودند. رمان هر دو فيلم به نويسنده
آمريكايى "استيون كينگ" تعلق داشت؛ نويسندهاى كه بهعقيده خيلىها
از جمله خود من "امكانات جامعه" او را كشف كرد و اگر در جوامعى مثل
ايران و هند بود شايد هرگز كشف نمىشد. او سالها پيش داستانى براى
يك نشريه فرستاده بود و همين باعث شد كه نشريه حقالزحمهاش را و
هم زمان چند نشريه ديگر پيشنهادهایی خوب و يك ناشر پيشنهادى عالى
برايش بفرستند و به اينترتيب زندگى او را به نوشتن منحصر كنند.
استيون كينگ يك گوتيكنويس و پيرو بىچون و چراى نابغه جنونسر
آمريكايى "ادگار آلنپو" بود و هست. چون در هر دو فيلم مؤلفههاى
از ژانر گوتيك (Gothic) وجود داشت و بسيارى از بينندگان تلويزيون
با اين واژه و ديگر واژههاى مفسرهاى ايرانى اين دو فيلم آشنا
نيستند.
گوتيك اساساً يك سبك معمارى، و منسوب به قوم (Goth) ژرمن است. اين
سبك از اواخر قرن دوازدهم در شهرهاى فرانسه باب شد. نسبت به معمارى
رومن ظريفتر بود، تاقها بهصورت بيضى و هلالى پررمز و راز در
آمدند، فضاهاى وسيعتر و حجارىها با بريدگىهاى مكرر و به شكلى
رازگونه انتخاب شدند. تجزيه عمودى ديوارها، بزرگنمايى بخشهايى از
چهرهها و تنديسها و اغراق در حالتها، ايجاد زوايا و گوشههاى
تاريك يا بهاصطلاح كور، اشكال معوج، تركيبهاى متنوع از هندسههاى
پرغرابتِ اجزاء متقارن و غيرمتقارن، مشخصه اين سبك معمارى است. اگر
بعضىها در چنين مكانى قرار بگيرند، دستخوش هراسِ آميخته به
بيهودگى، حيرت، ميل به خودكشى يا جنايت، قساوت در حق دشمنان
احتمالىشان مىشوند. معادل چنين مكآن هايى در ادبيات هم خلق شده
است؛ داستآن هاى گوتيك كه نويسنده ذهن شما را با رمز و راز، دهشت و
حيرتِ آميخته به اضطراب مشغول كند. مكان در اين نوع داستآن ها
بسيار اهميت دارد و نويسنده معمولاً سعى مىكند اسمى از زمان نبرد
و داستان را بهاصطلاح بىزمان كند(زمانكُشى) تا حواس شما فقط
متوجه رنگ و رخسار وهمناك و ترسانگيز شخصيتها، دهشت رخدادها و
صداهاى گنگ و همهمه ابهامآميزى شود كه شبيه اصوات "ارواح و
شياطين" است. معمولاً هر چند حركت يا كنش يا گفتگوى شخصيتها با يك
يا چند حركت رازناك تكميل مىشود؛ مثلاً تكان خوردن لوسترى كه
بهدليل شكلش و خاموشى بعضى از شمعها(يا لامپهايش) شبيه غول
يكچشم شده است و ديدنِ اتفاقى استخوان پاى يك انسان روى رف. اگر
هم منظرهاى در مقابل ديدگان شخصيتها قرار گيرد، ويرانىهايى است
بهجامانده از ساختمآن هايى كه طبق اطلاعات داستان، پيش از آن
"قصرها يا قلعههايى اسرارآميز و خوفناك" بودهاند. شخصيتها براى
انجام كار معمولاً مجبور مىشوند در راهروها، پلكآن هاى نمور و
دلهرهآور و دهليزهاى پرپيچ و خم و غرابتآميز حركت كنند؛ جايى كه
ممكن است چيزى سقوط كند يا موش و خفاش و مارمولك و سوسك در حركتند
و در بعضى موقعيتها مىتوانند در حد و اندازه يك اتفاق وحشتناك و
چندشآور و حتى هم چون يك روح سرگردان بر بيننده ظاهر شوند. البته
متاًسفانه در بسيارى از كتابهاى مرجع، داستان گوتيك را تا حد وقوع
داستان در فضاى قرون وسطايى و دهشتناك تقليل مىدهند؛ درحالىكه
چنين نيست و داستان گوتيك در فضايى ترسناك از "نگرانى ساده و وحشت
شخصيت تا سرخوشى رمانتيك او، از دست به دست او بين رؤيا و كابوس تا
واقعيت، از گرايش به ملايمت و لطافت تا اَعمال غريب و مضحكهوار،
از دلمردگى و عزلت تا تمايل به قتل، از بىاعتنايى تا شهوت تبآلود
و از محو يا كمرنگ شدن فاصله اشياء بىجان و موجودات جاندار تا
پيوند شگفتانگيز و هراسآلود تصاوير، صداها، رنگها" را در
ساختارهاى متقارن و غيرمتقارن بازنمايى مىكند تا خواننده مدام از
نظر ذهنى به اين يا آن سمت كشيده شود و در اضطراب و آشفتگى فرايند
داستان غرق شود. "غرق شدن" هم از نظر ادبيات داستانى يعنى اين كه
خواننده مجذوب و مسحور "تعليق" و "حوادث اسرارآميز" شده است.
عناصر گوتيك در رمانسهاى قرون قبل از هجده ميلادى هم وجود داشت،
اما با داستان "قصر اورتانتو" نوشته هوراس والپول(1717-1797)،
گوتيك بهمثابه شيوه و سبكى مستقل موجوديت يافت. خانم"آن رادكليف"
(1764-1823) با داستآن هايى همچون "اسرار يودولفو" و نويسندگان
ديگر مانند "كلاريو ريو" ، "يليام بكفورد" و "ماتيو گريگورى لوئيس"
، رمان گوتيك را اعتبار بیش ترى بخشيدند. در آلمان "ارنست
هوفمان"(1776-1822) نويسنده اعجوبهاى بود كه آثارش "اكسير شيطان"
و "برادران سراپيون" و "تصويرهاى شبانه" نقش زيادى در اعتلاى
گوتيسم داشت. اما اين "ادگار آلنپو"(1800-1849) نابغه ماليخوليائى
آمريكايى بود كه گوتيك را به شكلى نو سامان بخشيد و تأثير عميقى بر
نخبهترين نويسندگان جهان گذاشت. هيچ نويسندهاى با چنان درجهاى
از ايجاز و كمگويى، فضاى گوتيك را به تصوير نكشانده است. داستآن
هاى گوتيك بهطور كلى از
گوتيك اساساً يك سبك معمارى، و منسوب به قوم
(Goth) ژرمن است. اين
سبك از اواخر قرن دوازدهم در شهرهاى فرانسه باب شد
فضايى تخيلى و حتى تبآلود و ماليخوليايى
برخوردارند. در اين آثار، هيچ چيز، نه خوبى و نه بدى، نه شب و روز،
نه سياهى و سفيدى، نه خوشبختى و بدبختى، بهمعناى معمولى بهتصوير
كشانده نمىشوند. همه چيز نامعمول و معلق است، اما بهمدد قلم
نويسنده "نامعقول" در نمىآيد؛ هر چند كه در غيرمنطقى و حتى
ماوراءطبيعى بودن بعضى از آن ها ترديدى نيست. براى نمونه به
جملههاى زير از داستان "طاعون در وينچگاو" اثر ياكوب واسرمان در
همين مجموعه توجه شود: "بىصبرانه در را گشود. بازتاب نور مشعل به
شكلى شوم و با سايههايى لرزان فضا را روشن مىكرد، اما دختر محبوب
او نبود كه مشعل را در دست داشت، بلكه گوريل ماده بود كه دندآن
هايش را بههم مى ساييد و حالت بوسه مضك و ترسناكى به لبهايش
مىداد." در اين داستآن ها گاهى عمل و حادثه به حداقل مىرسد و قلم
در خدمت ايجاد فضايى وهمآلود و تحليل
روآن هاى آشفته و پريشان
قرار مىگيرد. شخصيتها، موجوداتى عصبى، روانى و ناهنجارند كه حالت
آن ها نشان از ذهنيت بيمارگونه و روحيه از خود بيگانهشان مىكند.
آن ها يا در انديشه كشتن ديگرى هستند يا در انديشه وحشت مرگِ خود و
اطرافيانشان. بعضى از مردهها پيش از دفن از تابوت خارج مىشوند و
عدهاى از زندهها بىدليل راهى گور مىشوند. بعضى شخصيتها، در
منتهاى خونسردى و يا با سرخوشى پرده از اعمال وحشتناك و
جنايتكارانه خود بر مىدارند؛ مثلاً ريشخندزنان از قتلى حرف مىزند
كه سالها پيش در كمال خونسردى مرتكب شده بودند و هيچ كس آن را كشف
نكرده بود. يا تب و التهاب خود را آشكار مىكنند و تحت تأثير
"اراده غير" و نيروى ناشناخته درون، جنايتشان را نزد ديگران
اعتراف مىكنند. اينها شايد از نظر خواننده عناصرى جنايى و به خون
آلوده باشند، اما پيش از آن، بهعنوان وسيلهاى براى تجلى شر و مرگ
انتخاب شده بودند. مىگوئيم پيش از آن، زيرا عنصر جرم، معمولاً در
تار و پود طرح داستان گوتيك تنييده شده است و الزامات داستانى،
جايى براى حذف آن باقى نمىگذارد و شخصيتى كه از اراده "غير" تبعيت
مىكند، چارهاى جز ارتكاب جرم ندارند. مثلاً در داستان قلب افشاگر
اثر آلنپو كه جزو داستآن هاى همين مجموعه است، چنين آمده است: "آن
پيرمرد را دوست داشتم. هيچگاه آزارى به من نرسانده بود و بدرفتارى
هم با من نكرده بود. به طلاهايش هم چشمداشتى نداشتم. بهنظرم
مسأله به چشمانش مربوط مىشد. بله خودش است! يكى از چشمهايش شبيه
كركس بود... هربار كه نگاه اين چشم به من مىافتاد، خون در عروقم
منجمد مىشد. پس، بهتدريج و با آهستگى بسيار، بر آن شدم كه جانش
را بستانم، و بدين سان، خويشتن را براى هميشه از شر چشمش رهايى
بخشم." بنابراين داستآن هاى گوتيك به لحاظ ساختارى قابليت آن را
دارند كه در پى يك گسست، تبديل به داستآن هاى ژانر جنايى - پليسى
شوند. بهعبارت ديگر خصلت داستان گوتيك بر فضاى داستآن هاى جنايى
غالب مىشود، و داستان گوتيك براى تبديل به ژانر جنايى پخته و
آماده مىشود؛ هر چند كه بعضى از نويسندهها با تردستى از اين كار
خوددارى مىكنند و داستان گوتيك خود را دستنخورده باقى مىگذارند.
در اين داستآن ها معمولاً بهمنظور انتقال كل اثر به خواننده تأثير
بر او يا به هيجان آوردن او، از شيوههايى استفاده مىشود كه
امروزه در عرصههاى مختلف هنر، خصوصاً سينما، امرى عادى تلقى
مىشوند. با اين حال در گذشته، نوعى خلاقيت تلقى مىشدند. يكى از
اين شيوهها،"دگرگونهنمايى ادبى" است. در اين شيوه با القاء
تدريجى و آرام، بهطرزى دو پهلو و پيچيده، نويسنده خواننده را فريب
مىدهد و ضمن آن كه پديدههاى پيشبينىنشده و باورناپذيرى را به
او مىباوراند، او را بهشدت تحت تأثير قرار مىدهد، بدون آن كه
"حقيقت" يا تمام آن را به او گفته باشد. مثلاً در همان داستان قلب
افشاگر، قاتل پس از كشتن پيرمرد، دستبردار نيست: "سرانجام كار
تمام شد. پيرمرد مرده بود. لحاف را از رويش كنار زدم و جسد را
معاينه وارسى كردم. بله، مرده بود؛ واقعاً مرده بود. دستم را روى
قلبش گذاشتم و دقايقى متمادى در همان نقطه نگهداشتم. ضربانى احساس
نمىشد. او بهراستى مرده بود. چشمش ديگر مرا عذاب نمىداد ... جسد
را قطعهقطعه كردم. سر و دستها و پاها را بريدم." اما وقتى چهار
پليس نه چندان هوشمند و نه چندان وظيفهشناس به خانه مىآيند و
مىنشينند و وراجى مىكنند و مىخندند و شوخى مىكنند، راوى با
تردستى قلم نويسنده بىحوصلهتر، عصبىتر و كلافهتر از حد معمول
مىشود و در چنين آشوبى، احساس مىكند يا متوهم مىشود كه قلب
پيرمرد هنوز دارد مىتپد و صدايش به گوش مىرسد. خواننده بهياد
مىآورد كه قاتل از پاره كردن قلب مقتول حرفى نزده بود. سرانجام
مردى كه از همان آغاز ِ داستان خود را عصبى و كلافه معرفى كرده
بود، بر سر پليسهاى شاد و خندان و وراج فرياد مىزند:"پستفطرتها
! پنهانكارى بس است! به جرمم اعتراف مىكنم. تختههاى كف اتاق را
بكنيد. آن جاست! آنجاست! اين، صداى ضربان قلب وحشتزده
عناصر گوتيك در رمانسهاى قرون قبل از هجده ميلادى هم وجود
داشت، اما با داستان "قصر اورتانتو" نوشته هوراس
والپول(1717-1797)، گوتيك بهمثابه شيوه و سبكى مستقل
موجوديت يافت
اوست!" در
نتيجه لايههاى متعددى از داستآن هاى گوتيك بهمدد دگرگونهنمايى،
براى خواننده كشفناشدنى مىماند و يا خواننده به شكل غيرمستقيم و
دوپهلو به آن ها، و چهبسا سطح عادى داستان، پى مىبرد. شاخصترين
وجه آثار گوتيك كه بهمدد آن زمان، مكان، پديدهها و ارتباطات عينى
دنياى واقعى حذف مىشوند و شخصيتها بهتبعيت از "اراده غير"،
موهومات، دلهره و افكار ماليخوليايى واداشته مىشوند، همين عنصر
دگرگونهنمايى است كه برخى آن را تصوير حقيقت كاذب عنوان دادهاند.
نويسنده داستان گوتيك با كاربرد كلمات خاص و سلسلهاى از واژههاى
مكمل، عالم عين و ذهن و محسوس و نامحسوس را يكى مىكند تا با سحر
كلمات، خوانندهاش را افسون كند و به دنبال خود بكشاند. او با
معانى واژهها، هم راز واقعيت مورد نظرش را مىگشايد، هم به نوشته
خود صورت هنرى مىدهد. بههمين دليل، داستآن هاى گوتيك معمولاً
لبريز از كلمات تصويرى، طرحهاى مختصر و بازتابهايى است كه دلهره
و تمايل بشر به شر را با روشى غيرمستقيم آشكار مىسازد. در داستان
"قاتل" از همين مجموعه آمده است: "مقابل صندلى زانو زد و با نوك
انگشتانش بسته را لمس كرد. بهنظر مىرسيد دستانى كه درون بسته
است، از ناحيه شانه قطع شدهاند. آرنجها كاملاً خم شده بود و نوك
انگشتها با برجستگى استخوان بالاى زانو مماس بود. شايد دستهاى يك
بچه بودند، شايد هم يك زن.." در عين حال از صورتهاى ذهنى و نمادها
استفاده مىشود تا يگانگى و وابستگى آن ها و كل داستان با طرح
قراردادى به خواننده القاء شود. عنصر دگرگونهنمايى با
ابهامآفرينى و پنهانكارى و حتى القاء و تلقين تدريجى يك نويسنده
فرق دارد. دگرگونهنمايى ادبى شالودهاى ژرفتر و مؤثرتر دارد و
بيانگر ناهمخوانى ميان پديده مورد انتظار خواننده و واقعيت منعكس
در اثر ادبى است. وقتى نويسندهاى اين شيوه را به كار مىگيرد، در
واقع بين بيان سطحى و ظاهرى و معانى و واقعيتهاى تصريحشده
داستان، با معنا و موقعيت پنهان و يا نيمهپنهان نهفته در اثر او،
ناهمخوانى وجود دارد. بهعبارت ديگر، گويى نويسنده، خودش هم
گفتههاى چند سطر پيش (و يا واقعيت مسلم خارج از خود) را جدى
نمىگيرد. اين تناقض خواهناخواه صورتى از طنز تلخ و تمسخر
جنونآميز پديد مىآورد و خواننده حس مىكند در بعضى جاها نويسنده
دارد او را دست مىاندازد. بخشى از داستان ديگر اين مجموعه به نام
"ارواح" به وضوح اين خصلت را نشان مىدهد: "بوى نا و ماندگى
مىآمد. با اينكه شب قبل آنجا بوديم، دست شوهرم را گرفتم و گفتم
شايد اصلاً يك خيابان اشتباهى آمده باشيم. شايد همهاش خواب و خيال
بوده باشد. دو نفر مىتوانند در يك شب دقيقاً يك خواب واحد
ببينند...اما حيرتاننگيز بود؛ چون ميزى گرد و پوشيده از غبار
ديديم كه روى آن فقط يگ چيز قرار داشت و آن جعبه طلايى سيگار شوهرم
بود كه از ديروز گم شده بود." نكته ديگر "بىدليلى
توجيهناپذير"بیش تر داستآن هاى گوتيك است. در داستآن هاى معمولى
گاهى خواننده "حس" مىكند كه بعضى از رخدادها يا گفتگوها و يا
فضاسازىهاى داستان "عمدى" است و بهاصطلاح، بهزور به داستان
تحميل شدهاند؛ هر چند كه اين عناصر واقعى باشند، درحالىكه در يك
اثر قوى گوتيگ كه عناصر ماوراءطبيعى بهمدد بهرهجويى از تكنيكهاى
مختلف بهشكلى ساختمند كنار هم آرايش يافتهاند، چنين "احساسى" به
خواننده دست نمىدهد؛ زيرا هر پديده و چيزى براى خود توجيه دارد؛
حتى اگر "بدون دليل" باشد. منظور اين است كه همه چيز وابسته به
تجزيه و تحليل و توجيه نويسنده است و از اين زاويه، همه چيز
"برنامهريزى شده و روشن" است. طرح داستان، با شناخت كامل از
نتيجه، آماده مىشود و ظاهر منطقى و روابط علت و معلولى خود را از
نتيجهاى مىگيرد كه در ذهن نويسنده مىگذرد، حتى اگر اين "عليت"
در جهان خارج بىمعنا باشد. آثار و نشانههاى روابط علت و معلولى
داستان نيز در جهت قصد و هدف نويسنده است و چون تمام اين علت و
معلولها وابسته به نويسندهاند و به او الهام شدهاند، صرفنظر از
اين كه با واقعيت ارتباط داشته يا نداشته باشند، لذا ابهام و تعليق
در داستان امرى كاملاً عادى است؛ هر چند كه به لحاظ منطقى و
عقلانى، تحميلىترين شكل رخداد، گفتگو يا فضاسازى باشد. در اين
اشكال تحميلى، پديدههاى ماوراءطبيعى بسيارى ديده مىشوند، اما در
عين حال جزئياتى در آن ها مستتر است كه معلوم مىسازد نويسنده به
ابهام محض بسنده نمىكند، بلكه القائات و تلقينهاى غريزى را به
كمك انديشه نيز هدايت و جهتدار مىساخت. براى مثال، در داستان
"فقط گوشت" نوشته جك لندن در همين مجموعه، جيم و مت به توصيف
طولانى از موضوعهاى معمول مىپردازند، تا نيت عمداً پنهانشدهشان
را كه مرگ ديگرى است، لو ندهند. چون اين نوع شخصيتها، معمولاً از
روابط و پيوندهاى اجتماعى گسسته مىشوند و به صورت يك انسان
"انتزاعى" و معمولاً بيگانه با شرايط تاريخى و اجتماعى در مىآيند،
لذا هر چند از بازگشت به ميان اجتماع حرف مىزنند، اما بهخودى
خود، از مناسبات روزمره جدا مىشوند و ظاهراً به صورت "موجودى كامل
و مستقل" از شرايط تاريخى و محيط در مىآيند و فقط از "روح ناب"
خود تبعيت مىكنند. آن ها معمولاً دچار توهماند. در تكميل اين
توهمات مستقل و فارغ از زمان و مكان، شخصيتهاى داستآن هاى گوتيك،
بازيچه ارادهاى قرار مىگيرند كه در تارهاى ياًس، ترس و توهمات
تنيده شده است. اين اراده به شخصيت تعلق ندارد و عنصرى واقعاً
بىدليل يا به تعبيرى ماوراءطبيعى است كه فرد نمىتواند خود را از
دست آن و سرنوشت پر از دلهره و بىقرارى خود نجات دهد. نويسنده
براى رسيدن به اين مقصود از كلمات و واژههاى غرابتآميزى استفاده
مىكند، اما خواننده كنار هم چيدن اين كلمات، ناچيزى عمل و
بزرگنمايى و خودنمايى ذهن را، روندى مكانيكى و تحميلى و عمدى
نمىيابد بلكه آن را جزو تمهيدات درونمايه اصلى داستان مىپندارد.
بهعبارت موجز، خلق و ابداع نويسنده، به خودى خود مستدل بهنظر
مىرسد و پديدهها ظاهراً (از ديد خواننده) به اتكاء منطق درونى
متن بازنمايى مىشوند. مثلاً راوى داستان "گربه سياه" اثر آلنپو
به خود حق مىدهد كه گربهاى را كه پيش از آن كور كرده بود، دوباره
به شكنجه محكوم كند. در اين داستآن ها گاهى هم فضاهاى پرابهام و
مهآلودى كه سيما و خطوط بارز زندگى در طول و عرض آن ها محو
مىشود، محيطهاى نيمهتاريك و مهتابگونِ ابهامآميز، امكانى به
شخصيت مىدهد كه در درياى تخيلات اسرارآميز خود غرق شود، تسليم
ماليخولياى حزنانگيز و سكرآورى شود تا در ميانه خرابهها،
جويبارهاى خشكيده، بناهاى نيمهويران و متروك، خيابآن هاى پوشيده
از برگهاى زرد پائيزى و كورسوى چراغهايى كه سايه اشباح را روى
پردهها مىاندازند، تصويرى از مكان واقعه ارائه دهد، سپس بدون اين
كه رد پايى از خود بهجاى بگذارد، معمولاً از زبان يك راوى
غيرعادى، زندگى، جامعه و فرهنگ و هستى را دروغ و نيرنگ معرفى كند و
با فصاحتى افراطى، تنها واقعيتهاى موجود را مرگ، نيستى و شر و
تنها احساسات قابل ادراك را "دلهره، اضطراب،
داستآن هاى گوتيك معمولاً لبريز از كلمات تصويرى، طرحهاى مختصر و
بازتابهايى است كه دلهره و تمايل بشر به شر را با روشى غيرمستقيم آشكار
مىسازد
وحشت و جنون" نمود
دهد. در داستآن هاى گوتيك، نويسنده معمولاً با استفاده از
تكنيك
مبتنى بر جريان پيوسته آگاهى و منطق ذهنى، اين حالات "ظاهراً
غيرمنطقى" را به نيروى تيره و اهريمنى درون انسان يا همان "شر"
نسبت مىدهد. عنصر اضطراب، ترس و دلهره كه آثار گوتيك لبريز از آن
هاست، طبق منطق و قوانين حاكم بر وجود عينى و ذهنى هستى، به مرگ و
نيستى ختم مىشوند. بنابراين درونمايه بیش تر اين داستآن ها، به
شكلهاى غيرمستقيم، تصويرى و توصيفى، بيانگر نيستانگارى و
پوچگرايى است. شخصيتهاى داستان گوتيك كه بهوضوح از تاريخ و جامعه
پيرامون و حتى آگاهى و خودآگاهى خويش جدا مىشوند و از اراده منفك
از خود تبعيت مىكنند، طبعاً از جريان زمان هم جدا مىشوند. عواطف،
شور و شعور، انديشهها و روحياتشان خارج از "زمان" شكل مىگيرد.
از ديگر خصوصيات آثار گوتيك، كه در شخصيتهايش تجلى مىكند، انكار
شناخت منطقى است. شخصيتى كه از دنياى واقعى، تاريخ و حتى زمان جدا
و با واقعيت بيگانه مىشود، نمىتواند بهيارى عقل و خرد شكاف عميق
و عريض ميان "من" خود و دنياى عينى را پر كند؛ زيرا عقل او فقط
"مشغول" گرفتاريىها و پريشانىهاى "درونى خود است".؛ مثلاً در قلب
افشاگر، ذهنيت تبآلود راوى بعد از كشتن پيرمرد و "خلاص شدن از شر
چشم او" دستخوش توهم "تپش قلب او" مىشود. اين گرفتارى و پريشانى
درونى، شخصيت داستان گوتيك را بهمعناى واقعى كلمه تنها و منزوى
مىكند. تنهايى، بهنوبه خود، او را موجودى هراسيده مىكند و
بهنفرت وا مىدارد. و او براى فرار از ترس به دنياى خيالى خود
پناه مىبرد؛ مثلاً در داستان ليجيا اثر آلنپو، راوى زنش را
مىكشد ولى با تصوير او زندگى مىكند. يا شخصيت براى فرار از ترس،
دست بهحمله مىبرد. گاهى اين ترس درونى و نفرت تا مرحله هجو و
استهزاء هيستريك پنهانى پيش مىرود. مثلاً در داستان "قلب افشاگر"
تمام مسائل راوى به چشم پيرمردى محدود مى شود كه دوستش دارد. در
حقيقت، راوى براى فرار از مشكلاتِ روحى و اجتماعى خود، دست به
فرافكنى و تخليه عصبى مىزند. مىخواهد به خود بقبولاند كه با كشتن
پيرمرد، آشفتگىها و تب و تابهايش فرو مىنشيند. اما در عمل چنين
نمىشود. در انى ميان چيزى كه خواننده را ميخكوب مىكند، تعليق
روايت است. اگر فيلم "درخشش" راكه بر اساس رمان "استيون كينگ" و به
كارگردانى "استانلى كوبريك" ساخته شده است، ديده باشيد، ادعاى فوق،
براىتان به يقين تبديل مىشود.