پيترو چنتاني كه يكي
از دوستان ايتالو كالوينو بود، پس از مرگش نوشت: «مانند شاعران
بزرگ ايران كه با شكار روايات كوتاه
تقريباً
نامرئي منظومههاي بلند ميسرودند، كالوينو هنر طرح داستان و
انديشه آموخته بود و اين «قالبهاي كوچك» به نوبت نمايان ميشدند و
اشارات، چشماندازها، معماريهاي ناپايدار و بيانتها را به ياد
ميآوردند.»
در جواني شروع كرده بود به خواندن آثار موزيل، ديلن تامس، گاددا و
پاسترناك. اما هيچ كدامشان را نميپسنديد و درست به همين خاطر گاه
حتي دوستانش را به خشم ميآورد. اگر چه در نهايت دوستان او را
ميبخشيدند و در خفا خود را متقاعد ميكردند كه او منتقد نيست. با
اين همه، كالوينو هرگز ملزم به پاسخگويي به كسي نبود. تنها كاري كه
بايد انجام ميداد اين بود كه از دنياي ظريف كاغذها و نور آرام
چراغ خود دفاع ميكرد.
چند سالي نگذشت كه كالوينو ناگهان به يكي از بزرگ ترين روايتگران
ايتاليايي پايان قرن بيستم بدل شد. بيترديد اين حاصل يك دگرديسي
طولاني بود كه در انزوايي خود خواسته صورت گرفت. درست برخلاف آن چه
كه همه فكر ميكردند بايد در فضاي باز و صرفاً در آزمايشگاههاي
خيالي ادبيات تجربي اين اتفاق بيفتد.
اگر زماني سرسختي لجوجانه صراحت را دوست ميداشت، اكنون پيچيدگي و
ابهامهاي تنيده درهم را مقدم ميداشت. به زعم او لئوناردو درست
گفته بود كه: «ادبيات يك چيز ذهني است.» از اين نظر پروست هم با او
هم عقيده بود.
اكنون هم موزيل ميخواند و هم والري، هم پتراركا ميخواند هم
كافكا، هم پروست و هم مونتاله. درست همان ستون ادباي عجيب و غريبي
كه در جواني هيچ جذبش نميكردند.
خانهاش در كاجستان «روكاماره» در جوار «كاستيليونه دلاپسكايا»
بود. در اتاقكي فوقاني كه پلكان بسيار خطرناكي به آن منتهي ميشد،
خود را ـ گويي دور از واقعيت ـ محبوس كرده بود و در چنين شرايطي با
ذهني دگرگوني يافته، پيچيدهتر شده، تنيدهتر و مواجتر كه گويي
هزار توي شگرفي است، مينوشت و مينوشت و مينوشت؛ با نثر و سبكي
خاص و قدرت خلاقهاي نشأت گرفته از روحي حساس و نكته سنج. حاصل اين
همه آثاري بود كه همگي از تخيل نيرومند، طنز پاك و ظريف و توجه
نزديك به واقعيت و تاريخ خالق آن حكايت داشت: جاده لانههاي عنكبوت
(1947)، كلاغ آخر داستان ميآيد (1949)، ويكنت شقه شده (1952)،
شروع جنگ (1954)، گردآوري افسانهها (1956)، بارون درخت نشين
(1957)، ابرآلودگي و داستانها (1958)، شواليه ناموجود (1059)،
نياكان ما (1960)، ماركو والدو (1963)، كمديهاي كيهاني (1965)،
«ت» نقطهدار (1967)، افسانه قصر سرنوشتهاي متقاطع (1969)، شهرهاي
نامرئي (1972)، اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري (1983)، شش
يادداشت براي هزاره بعدي (1986). و البته بايد توجه داشت كه از اين
ميان، كتاب «نياكان ما» به واقع در برگيرنده سه كتاب قبلي اوست:
ويكنت شقه شده. بارون درخت نشين و شواليه ناموجود.
كالوينو نويسندهاي است كه آثارش به اكثر زبانهاي زنده دنيا ترجمه
شده است. وي در ايران نيز نويسنده نام آشنايي است؛ ترجمه و چاپ
برخي از آثار او به فارسي به خوبي مؤيد اين نكته است: ويكنت شقه
شده، بارون درخت نشين، شواليه ناموجود، ماركووالدو، شهرهاي نامرئي،
اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري و افسانههاي ايتاليايي.
اما زندگي ادبي كالوينو تنها به آثار قلمي او محدود نميشود. وي در
همان حال كه خود به خلق رمانهايي كاملاً بديع دست ميزد كه در آن
ها با نگاهي موشكاف به باطن بغرنج و چند بُعدي روابط به ظاهر ساده
انساني راه ميجست، در امر گزينش و كمك به چاپ و انتشار آثار ديگر
نويسندگان هموطنش نيز بسيار فعال بود. تأثير كالوينو در نسل ادبي
معاصر ِِ با وي، انكار ناشدني است.
كالوينو كه كار مستمر نويسندگي را از سالهاي بعد از پايان جنگ
جهاني دوم آغاز كرد، نخستين مرحله فعاليت ادبياش برخوردي شورانگيز
و متعهدانه با مسائل اجتماعي است. با وجود اين، به مرور با كسب
تجربه و رسيدن به مرحله پختگي، آگاهياش نسبت به جوانب و جلوههاي
گوناگون، پيچيده و نسبي واقعيتهاي زندگي فزوني ميگيرد.
***
آثار كالوينو هر يك در جاي خود بسيار در خور توجه و خواندني است؛
اما شايد واپسين رمان يعني «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري»
شاخصتر از بقيه باشد هم به لحاظ شكل و هم به لحاظ محتوا.
سوزان سونتاك درباره اين كتاب ميگويد: «در شهر نامرئي دنياي
ادبيات، كالوينو عظمت است… بهترين نويسنده ايتاليا است. اين كتاب
ادبي نهايت مبتكرانه است… انديشه درون انديشه … حكايت درون حكايت…
»
فرانسيس دو پليس گري، منتقد معروف مجله نيويورك تايمز ريويو
مينويسد: «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري» بيهيچ ترديدي كار
يكي از بزرگ ترين استادان دنياي ادبيات است. افسانهاي است درباره
افسانه. داستاني است درباره داستان. كتابي است درباره كتاب.
بازيگران عمده آن نويسنده و خوانندهاند. در جريان پيشرفت كتاب
«خواندن يك قصه» ترسيم ميشود. اين «خواندن» از قفسههاي پركتاب
آغاز ميشود و به دلايلي كه به وقت خود مستدلاند، اين «خواندنها»
هرگز پايان نميگيرند. شخصيتهاي آن درگير جريان خلق، ساخت و مصرف
«كتاب»اند. اين كتاب شگفتانگيزترين كار خلاقهاي است كه پس از
ساليان سال ميخوانيم.»
و بالاخره مجله هفتگي تايم درباره ايتالو كالوينو و كتابش «اگر شبي
از شبهاي زمستان مسافري» اين چنين مينويسد: «بهترين داستان نويس
ايتاليا. از آن دسته راوياني كه آينهاي به سوي طبيعت ميگيرند و
بعد درباره آينه مينويسند!… اين كتاب او داستاني است عاشقانه بر
پيچيدگيها، اما به طريق مقاومت ناپذيري از خواندن آن لذت
ميبريد.»
به زعم اين قلم ـ حتي وقتي پس از سالها دوباره آن را ميخواند ـ
فصل اول شاهكار است. در اين فصل از رمان، نويسنده از خواندن و
شيوههاي گوناگون آن و انتخاب كتاب و كتابهاي نخواندهاي كه
همواره دور و بر ما قرار دارند و ما را از كاهلي خودمان در خواندن
ميترسانند و نيز لذت خواندن و … ميگويد.
انكار نميشود كرد كه رمان شروعي بسيار رشكانگيز و ناب دارد. از
آن شروعهايي كه تنها گاهي سعادت خواندنشان نصيب توي خواننده
ميشود. حتي هيچ كدام از رمانهاي پيشين خود نويسنده هم هرگز اين
چنين زيبا و با قدرت افتتاح نشدهاند: «تو داري شروع به خواندن
داستان جديد ايتالو كالوينو، شبي از شبهاي زمستان مسافري، ميكني.
آرام بگير.
زندگي ادبي كالوينو تنها به آثار قلمي او محدود نميشود. وي
در همان حال كه خود به خلق رمانهايي كاملاً بديع دست ميزددر امر گزينش و كمك به چاپ و انتشار آثار ديگر نويسندگان
هموطنش نيز بسيار فعال بود
حواست را جمع كن. تمام افكار ديگر را از سر دور كن.
بگذار دنيايي كه تو را احاطه كرده در پس ابر نهان شود. از آن سو،
مثل هميشه تلويزيون روشن است، پس بهتر است در را ببندي. فوراً به
همه بگو: «نه، نميخواهم تلويزيون تماشا كنم!» اگر صدايت را
نميشنوند بلندتر بگو: «دارم كتاب ميخوانم، نميخواهم كسي مزاحم
شود.» با اين سر و صداها شايد حرفهايت را نشنيده باشند: بلندتر
بگو، فرياد بزن: «دارم داستان جديد ايتالو كالوينو را ميخوانم!»
يا اگر ترجيح ميدهي، هيچ نگو، اميدوار باشيم كه تو را به حال خود
بگذارند. راحتترين حالت را انتخاب كن: نشسته، لميده، چمباته،
درازكش، به پشت خوابيده، به پهلو خوابيده، دمرو، توي مبل، نيمكت،
مبل متحرك، راحتي، عسلي، يا توي يك ننو، اگر داشته باشي و البته يا
روي تخت يا توي تخت. حتي ميتواني در يك حركت يوگا، سرت را زمين
بگذاري و البته كتاب را هم وارونه بگيري…»
به تدريج در مييابي كه كالوينو در اين كتابش لحني منحصر به فرد
دارد. اما گويي نويسنده از پيش اين را حدس ميزند: «و حالا تو
آمادهاي كه اولين خطوط صفحات را بخواني. منتظري تا لحن آشناي
نويسنده را پيدا كني. نه، تو آن را پيدا نخواهي كرد، اصلاً چه كسي
گفته كه اين نويسنده لحن آشنايي دارد؟ همه ميدانند كه: اين
نويسنده هميشه از اين كتاب تا آن كتاب كلي تغيير پيدا ميكند. و
دقيقاً هم به همين دليل است كه او را ميشناسند. اما واقعاً به نظر
ميرسد كه اين يك كتاب، هيچ ارتباطي با باقي كارهايش ندارد. حداقل
تا آنجايي كه تو يادت است.»
رمان «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري» به واقع از دوازده فصل و
ده ميان فصل تشكيل شده است. فصل اول چنان چه ذكر شد درباره خواندن
و شيوههاي آن و … است. در حقيقت اين فصل مقدمه كتاب است. به نظر
ميرسد از ميان فصل نخست كه در پي آن ميآيد است كه داستان به واقع
شروع ميشود. اما در فصل دوم معلوم ميشود كه داستان «اگر شبي از
شبهاي زمستان مسافري» ناقص است. چرا كه به دليل اشتباه در ته
دوزي، اوراق نسخههاي آن با اوراق نسخههاي كتابي ديگر يعني «با
دور شدن از مالبورك» اثر نويسنده لهستاني «تادزيو بازاكبال» مخلوط
شده. ميان فصل دوم متن كتاب بعدي است. فصل سوم اشاره به اشتباهي
ديگر و بعد كتابي تازهتر: «خميده بر لبه ساحلي پرتگاه» و
كتابهايي تازهتر از نويسندگان ديگر: «بيهراس از بلندي و بادي» ،
«نگاهي به پايين در تيرگي سايهها» ، «در شبكهاي از خطوط به هم
پيچيده» ، «در شبكهاي از خطوط متقاطع» ، «بر فرشي از برگهاي منور
از ماه» ، «برگرد گوري تهي» و «در آن پايين كدام قصه منتظر است تا
پايان گيرد؟» گويي كه ده كتاب است در يك كتاب.
اگر چه نظر گاه كلي رمان «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري» دوم
شخص است، اما اين «تو» كه به واقع قهرمان كتاب نيز هست، يك اروپايي
و شايد منحصراً يك ايتاليايي مذكر تمام عيار است: «تو در روزنامه
خواندي كه «شبي از شبهاي زمستان مسافري»، كتاب جديد ايتالو
كالوينو ـ كه سالها چيزي منتشر نكرده بود ـ چاپ شده. به يك
كتابفروشي رفتي و كتاب را خريدي… پس از نگاهي سريع به عناوين
كتابهاي عرضه شده، قدمهايت به سوي تلي از «شبي از شبهاي زمستان
مسافري» كشيده شد كه تازه از صحافي در آمده بود. يك جلد آن را به
دست ميآوري، و آن را به صندوق ميبري تا حق مالكيت آن را به تو
بدهند.»
شخصاً وقتي كتاب را براي بار دوم ميخواندم ـ و البته پانزده سال
پس از نخستين چاپ ترجمه فارسي آن ـ احساس ميكردم كه ديگر لطف
خواندن بار اول را ندارد. اندكي سرخورده شدم. وقتي كوشيدم تا در
جستجوي علت آن برآيم نميدانم چرا اين دوم شخص مذكر، اين «تو» ،
اين «آقاي خواننده» توي ذوقم ميزد! هر چند البته مؤنثاني محترم،
بزرگ و دوست داشتني آن را خوانده و از آن سرمست شده بودند. چه
«سوزان سونتاك» با آن تعريف و تمجيدي كه از ايتالو كالوينو و كتابش
كرده بود و چه حتي «ليلي گلستان» خودمان كه دست به ترجمه كتاب زده
بود. با اين همه، به نظرم ميرسيد يك جاي كار ميلنگد. با اينكه
نويسنده با تمهيدي زيرکانه يك شخصيت مؤنث (لودميلا) را هم كمكم
وارد صحنه ميكند اما او در مقابل «تو» هم چنان «او» باقي ميماند.
و البته او هم «بانوي خواننده» كتاب است. از اين گذشته، از عنصر
«عشق» شايد هرگز گريزي نيست!
كالوينو در فصل چهارم حتي اين «بانوي خواننده» را واميدارد تا به
صراحت تمام بگويد: «كتابي كه حالا دوست دارم بخوانم، داستاني است
كه قصهاش را در حال وقوع بشنويم، انگار صداي رعدي كه هنوز مبهم
باشد، داستاني با يك «د» بزرگ كه با سرنوشت شخصيتها يكي شده باشد،
داستاني با اين تصور كه در حال گذراندن يك حالت پريشان هستيم،
حالتي كه نه شكل دارد و نه نام …» و باز همين لودميلا در فصل پنجم:
«داستاني كه بيش تر مايلم در اين لحظه بخوانم، داستاني است كه تمام
قدرت عصبي خودش را فقط در جهت تعريف كردن به كار ميبرد. داستاني
كه قصهاي را بر قصهاي ديگر بنهد، بياين كه قصد بر تحميل انديشه
دنيا داشته باشد، داستاني كه فقط تو را به رويش خالص خود بنشاند.
مثل گياهي با تو در تويي شاخهها و برگهايش…» و بدين ترتيب شايد
ايتالو كالوينو هم به نوعي طرفه دست به توجيه اين آخرين بازي كلامي
در گستره مكتوبات داستانياش ميزند.
اما در فصل يازدهم سر و كله خوانندگان مذكر ديگري هم پيدا ميشود
كه هر يك به سبك و سياق خويش همچون لودميلا در باب خواندن به افاضه
كلام ميپردازند و شيوه عادت مطالعه خود را عيان ميسازند.
نخستينشان اگر كتابي به راستي برايش جالب باشد نميتواند پس از
چند خط آن را دنبال كند، بدون اين كه ذهنش براي گرفتن فكر، حس،
سؤال يا تصويري كه نوشته به دست ميدهد به سراشيبي نيفتد و از
موضوعي به موضوعي ديگر و از تصويري به تصويري ديگر نرسد: «بنابر
اصول تعقل و تخيل، نيازمندم كه تا آخر اين سراشيبي را بروم و آن
چنان دور شوم كه ديگر خود كتاب از نظرم گم شود. انگيزه
خواندن
برايم امري ناگزير است، حتي از كتابهاي پر و پيمان هم حتماً بايد
چند صفحهاي بخوانم. اين صفحات براي من به معناي كل جهاناند،
جهاني كه نميتوانم آن را به پايان برسانم.»
آقاي خواننده ديگر: «خواندن، يك رشته عمليات مقطع و تكه تكه است.
يا بهتر بگويم مورد خواندن يك چيز نقطه نقطه و ذره ذره است. در
وسعت انتشار نوشته، دقت خواننده تكههاي كوچك را تشخيص ميدهد،
متوجه قرابت كلمات، استعارهها، دانههاي تركيبات كلامي، تحولات
منطقي و خصوصيتهاي لغوي ميشود كه تمام اينها حامل و آشكار كننده
معنايي به شدت فشردهاند… خواندن من پايان ندارد. ميخوانم و باز
ميخوانم و هر بار بين چين و شكن جملات، در پي انگيزهاي براي يك
كشف تازه هستم.»
سومي: «… به اين نتيجه رسيدهام كه خواندن يك عمل بيهدف است يا
ميشود گفت كه هدف اصلي آن خود خواندن است. كتاب يك تكيه گاه فرعي
يا حتي ميشود گفت يك دست آويز است.»
چهارمي: «… هر كتاب تازهاي كه ميخوانم، در كتاب كل و واحدي كه به
خواندههاي من شكل داده، گنجانده شده… ميتوانم اعتراف كنم كه كاري
غير از ادامه خواندن يك كتاب يكتا نكردهام.»
خواننده پنجمي: «… در خواندنهايم فقط به دنبال كتابي هستم كه در
كودكي خواندهام، اما چيزي كه از آن به يادم مانده، بسيار كمتر از
آن است كه بتوانم آن را بيابم.»
ششمي: «به نظر من لحظه مهم لحظهاي است كه از خواندن پيشي
ميگيرد…»
هفتمي: «… وقتي ميخوانم در پي روزنه هستم…»
تو (قهرمان اصلي كتاب): «… اما چيزي كه بيش از همه دوست دارم، از
سر تا ته خواندن يك كتاب است…»
باز پنجمي: «…»
و ششمي: «…»
و سرانجام خواننده هفتمي: «شما فكر ميكنيد هر خواندني بايد اول و
آخر داشته باشد؟ در زمانهاي قديم روايتها فقط دو نوع پايان
داشتند: قهرمان زن و قهرمان مرد وقتي از تمام آزمايشها بيرون
ميآمدند، يا با هم عروسي ميكردند، يا اين كه ميمردند. نهايتي
كه تمام روايتها را به خود ميكشد دو صورت دارد: يا ادامهاش در
زندگي است و يا ناگزير، مرگ است.»
اين چنين است كه كالوينو هم شخصيت اصلي كتابش را مصمم ميكند تا با
لودميلا عروسي كند بلكه بتواند در فصل فرجامين دوازدهم با ايجازي
تمام (!) هر دو را مخاطب سازد: «آقاي خواننده و بانوي خواننده، در
حال حاضر شما دو نفر زن و شوهر هستيد. يك تختخواب بزرگ مشترك
پذيراي كتابخوانيهاي موازي شما است.
لودميلا كتابش را ميبندد، چراغ كنار تختش را خاموش ميكند، سرش را
روي بالش رها ميكند و ميگويد:
ـ تو هم چراغت را خاموش كن، از خواندن خسته نشدي؟
و تو ميگويي:
ـ يك دقيقه ديگر صبر كن، دارم كتاب «شبي از شبهاي زمستان مسافري»
از ايتالو كالوينو را تمام ميكنم.»
***
ساليان پيش در دورهاي كه فيروزه صابري بنا داشت نخستين رمان اين
قلم «مرگ بيتوبه بيوصيت» را در نشر آبي به چاپ برساند، يك بار در
آمد گفت كه به محض اينكه ترجمه فارسي رمان ايتالو كالوينو «اگر شبي
از شبهاي زمستان مسافري» را خوانده بود، با ذوق و شوق به ليلي
گلستان زنگ زده بود و مراتب تبريك و تشويقش را از ترجمه استثنايي و
زيبايش به جا آورده بود.
در كليت امر به نظر ميرسد فيروزه صابري حق داشت. اما مواردي هم به
چشم ميخورد كه نميشد به كالوينوي نويسنده نسبت داد. فيالمثل ص
20 س 7 : «تمام نشانههايي كه ميبينيد» در حالي كه مخاطب يك نفر
است كه هميشه «تو» خوانده ميشود. يا ص 100 س 4 : «انگار ميخواست
من از يكسان بودن تقريبي آنها خوشنود شوم، حرفش را قطع ميكرد تا
قواعد دستوري، صرفهاي اشتقاقي و عين عبارات كلاسيك مؤلف را برايم
توضيح دهد…» به جاي آنكه ترجمه شود: «انگار ميخواست تو… خشنود
شوي… برايت توضيح دهد…»
اما شايد مترجم گناهي نداشته باشد؛ شايد در ته دوزي و شيرازه بندي
كتاب در چاپخانههاي ايران اشتباهي رخ داده باشد؛ شايد اصلاً من
اشتباه ميكنم. ميگويند وقتي بحث «رمان نو» به ميان ميآيد، همه
چيز ممكن است!