همزاد
 
محمود راجي
 
شعري را مي‌خوانم که در آن شاعر از يک به هم خوردگي تعادل، از يک لرز و سرماي درون سخن مي‌گويد. همانطور که به کلمات شعر نگاه مي‌کنم، مي‌شنوم که شوهرم به کسي که تلفني با او صحبت مي‌کند، مي‌گويد: "توي آن سرما وباران چرا بچه را کنار رودخانه برديد؟"
در تمام اين سال‌ها هر وقت که همزماني و تداخل اعجازگونه‌ي دو‌ شباهت، از دو جنس متفاوت، پيش مي آيد، يا شباهت‌هاي اتفاقي دو ناخودآگاه، بدون وجود هيچ ارتباط و شناختي بين اجزاي آن، با هم تلاقي پيدا مي‌کند، تداخلي فرا انساني برايم تداعي مي‌شود، که مي‌تواند چند سال از زندگي کسي را فرا گيرد. مثل پيوندي که به گياهي مي‌زنند تا شکل و مزه‌اش را تغيير دهد. با آن پيوند باروري فردي، تب و تاب و سرعت بيشتري مي‌گيرد. و انسان فکر مي‌کند آن هموندي را در کره‌اي ديگر تجربه کرده است.
رگه‌هاي اوليه اين پيوند زماني شکل مي‌گيرد که من درک درستي از آن ندارم. کودکي يکي دو ماهه را که دچار ذات‌الريه و آسم شديد است، به درمانگاه مي‌آورند. ماه‌هاي اول کارم است. هشت ده روزي که کودک بستري است، به سختي مي‌توانم بيمارستان را ترک کنم. اکثر اوقاتم با کودک مي‌گذرد. مادرش با تمام شيوه‌هاي تاثير گذار، از من مي‌خواهد چون مادري از کودک وي پرستاري کنم. وضعيت پذيرنده‌ي من به اين خواست گردن مي‌نهد.
اين البته اسمش تناسخ نيست. اينکه حضور غير فيزيکي يک ياد، يا تشعشعات خواسته هاي يک انسان، چه در طول زندگي و چه بعد از مرگش، بخواهد بر مسيري رود که نتواند، ولي بتواندبا حضور در دايره‌ي افکار و ايده‌هاي فردي ديگر، از توانائي‌اش بهره گيرد و معمار انديشه‌ي او با معيارهاي زيستي خود باشد. هر چند رشته‌ي تحصيلي و مجموعه‌ي دانسته‌هاي دانشگاهي‌ام، واقعيت اين امر را تاييد نمي‌کرد، ولي وقوع آن در من، مانند تلاش رودي بود و هست که بسترش کور شده باشد، و لذا بر پذيرنده‌ترين خاک جريان يابد.
مدت ها درخواب و بيداري من حضور مي‌يابد، سعي دارد مرا به جهتي دعوت کند، يا از من انتظار دارد که از او تبعيت کنم. روزها توي درمانگاه و شب‌ها در خانه يا کوچه و خيابان، به ويژه وقتي تنها هستم، حضورش را با ارسال تشعشعات فکري ، يا مشغول کردن تمام ذهن، خاطره و يادهاي من، ثابت مي‌کند. وقتي مقاومت نشان مي‌دهم، اول قهر مي‌کند و بعد، مثل آنست که به خواهش و تمنا مي‌اقتد. بدنم مورمور مي‌شود. نمي‌دانم چيست و چه مي‌خواهد. به خودم شک مي‌کنم. چيزي را دراين زمينه باور ندارم، لذا به خودم شک مي‌کنم. چون چيزي را باور ندارم، واقعيت امر، اگر توضيحي برآن باشد، ازچشم من پنهان مي‌ماند و چون روي خوش نشان نمي‌دهم، زمان پذيرش کند مي‌شود.
شايد برحسب اتفاق بود، شايد نه، که پرونده‌اي قديمي را با اوراقي زرد و گوشه‌هايي نرم و مچاله شده، در قفسه‌ي کارم مي‌بينم. اين که پرونده‌هاي قديمي را براي بازنگري و بررسي نهائي و يا به منظور ارسال به بايگاني راکد، يا هر تصميم ديگري روي قفسه بگذارند، غير ممکن نيست. پرونده حاکي از آنست که از آخرين حضور بيمار شش هفت سال مي‌گذرد. با کمي دقت مادر و کودک بيمارش که نه مي‌توانست خوب راه برود و نه مي‌توانست خوب حرف بزند، به ياد مي‌آورم.
از يک سالگي بيمار دائمي من مي‌شود. من خيلي بيش از يک سال تجربه کاري ندارم، ولي کودک به طور شگفت انگيزي هم مهربان است و هم انسان را به خود علاقمند مي‌کند. باتوجه به گرايش شغلي علاقمند مي‌شوم که با او کار کنم. به مادر مي‌گويم
شما خودت سوادداري؟ چند کلاس سوادداري؟
من معلم هستم. بعني قبل ازازدواج معلم بودم. وبعد کارم را ازدست دادم.
چند کتاب در زمينه‌ي مشکل کودکش به او معرفي مي‌کنم. مي‌گويد:
توانائي خريدش را ندارم.
قول تهيه‌ي کتاب‌ها را به او مي‌دهم و مي‌پرسم
چرا کارت را ازدست دادي؟
در روستاي محل خودم معلم بودم. با شوهرم که براي کارش به آن جا مي‌آمد ، آشنا شدم، ازدواج کرديم و بعد من... ناچار شدم کارم را رها کنم.
اوايل دو سه هفته‌اي يک بار، بعدها هر هفته، کودک را به درمانگاه مي‌آورد. بعد از چند ماه قرار مي‌گذاريم که تلفن بزند اگر بعد از ظهرها بيکار بودم بيايد. و هر بار بعد از زمان کار با کودک، با او از هردري صحبت مي‌کنم. هر چند وقت از من پمادي براي کوفتگي مي‌خواهد و مي‌گويد:
تمام بدنم کوفته است. احساس خستگي مي‌کنم.
هر وقت که مي‌خواهم از نزديک معاينه‌اش کنم، حاضر نمي‌شود که بدنش را ببينم و از روي لباس به تمام پشت و پهلويش اشاره مي‌کند. و من به اين کارش مي‌خندم.
وقتي ذره ذره مي پذيرم او را، در من، ذات من، اکنون من، ستاره‌ي من، آن چه مي‌گويند، ستاره‌ي من، ستاره‌ي او مي‌شود. خاک من، خاک من که من ازآن سرشته شده‌ام ، از او سرشته مي‌شود.
چگونه مي‌شود که معلم مي‌شود در روستائي که در آن زاده مي‌شود. و دستفروش دوره گرد که اوايل سالي، ماهي يک بار مي‌آمد، با آن که تمام خانه‌ها را از خرده ريز‌هاي بساطش پر مي‌کند، ولي دست بردار نيست، مرتب مي‌آيد و اصرار مي‌کند و خانواده‌اش مي‌پذيرند که دختر را به او بسپارند. دختر آن‌ها را ترک مي‌کند، در حالي که بچه‌هاي کلاس روستائي چشم در پي‌اش دارند و دعا مي‌کنند، دعا مي‌کنند تا دوباره برگردد.
سکوت غروب پائيزي را با هم شب مي‌کنيم، و دلتنگي اذان زمستاني، پوشيده شده در پوششي از برف‌هاي سرد را، با هم سر مي‌کنيم. غم‌هاي هميشگي ما را جز ما کسي نيست که سبک کند. در همين سبک کردن‌هاست که شاهد مهر مشت انساني بر تمامي جسم و روح او مي‌شوم. و شهادت مي‌دهم که بر رودهاي يخ بسته‌ي هستي او، و من هم شايد، هيچ اميد ذوب شدني جريان نخواهد يافت.
بعد از آن، سالهائي پيش مي‌آيد که من عشق را در مقوله‌هاي ديگري تجربه مي‌کنم، که پر است از کساني که دل در گروي عشقي ديگر، عشق به عقيده، عشق به خاک، نه عشقي خاکي، بلکه عشقي که خاک مي‌کند، سپرده‌اند. سراسيمه مجروح مي‌شوند، درحالي که مي‌توانند نشوند و شتابان دوست دارند که شفا پيدا کنند تا دوباره در سنگرها بنشينند و گلوله‌ها را تجربه کنند که از زمين و زمان مي‌بارد. اين که من در آن سالها گم شده‌ام، يا او، نمي‌دانم. ولي به خاطر نزديکي به يک مجموعه‌ي سرشار از محبت‌هاي ديگرگونه، او اجازه‌ي ورود به خويش نمي‌دهد. گويا تمام اين سالها مواظب من و يا شايد منتظر خالي شدن من از محبت‌هاي ديگر بود. شايد اگر آن سال‌ها نبود، من هم درک درستي از اين همسوئي متوازن و فخيم نمي‌يافتم و پذيرش صورت نمي‌گرفت، يا اگر مي‌گرفت، تنها در حد طبيعت شغلي يا به خاطر شفافيت يکسويه‌ي ميزبان، تنها در اندازه‌ي يک مهماني هرچند گرم، برگزار مي‌شد.
وقتي به آدرس مادر مي‌روم پيدايش نمي‌کنم. سراغ همسايه‌هاي او مي‌روم، مي‌گويند، او زودتر و شوهر و کودکش بعد از او محله را ترک کرده‌اند. نمي‌دانم بايد نشاني کودک را بگيرم، يا روستاي مادر را بپرسم. اکثر همسايه‌ها از مردم گريزي او خاطره‌اي دور دارند. ولي طوري حرف مي‌زنند مثل آن که از يک مرده حرف بزنند. يکي از همسايه‌ها خود را سرزنش مي‌کند و مي گويد:
به توصيه‌هاي ما بچه دار شده بود، چون هميشه داغ و کبود از کتک‌هاي دستفروش بود. بعد همان بچه باعث عذابش شد و زندگيش را سر بچه داد.
مي‌پرسم حالا کجاست؟
مي‌گويد: خيلي‌ها تا حدي مطمئن هستند که مرده است. کسي نمي‌داند. آخرين باري که با هم به مسافرت رفتند، زن، ديگر بر‌نگشت. همسايه‌ها از دستفروش سراغ او را مي‌گيرند، جواب چرت و چولا مي‌شنوند. از کودک مي‌پرسند، او هم که نمي‌توانست خوب حرف بزند. ولي بعضي‌ها قسم مي‌خورند که کلمات آب و رودخانه را از توي حرف‌هايش فهميده‌اند. اين است که عده‌اي فکر مي‌کنند، زن غرق شده است. و حتي شايع شده بود که دستفروش مي خواسته زن و کودکش را غرق کند، ولي کودک زنده مي‌ماند. دستفروش و کودک هم به روشن شدن مساله، هيچ کمکي نمي‌کردند. کم کم بگو مگو‌‌ي مردم زياد مي‌شود، تا آنکه فرصتي براي دستفروش پيش مي‌آيد و از اين محله مي‌رود. مي‌گويند وضعش تغيير کرده و خيلي خوب شده است.
از او خواهش مي کنم که نشاني زن، يا دستفروش را بدهد.
مي گويد از او که کسي خبر ندارد، ولي قول مي‌دهد به شوهرش بگويد. او هم در مسجد کساني را مي‌شناسد که از وي خبر دارند.
فعاليت هاي تشعشعاتي وي با حضور در خواب و بيداري من، از همان روزهاي اول برگشت به درمانگاه، بعد از نزديک پنج سال دوري، آغاز مي‌شود. دوباره خاک من از او سرشته مي‌شود و ستاره‌ي او ستاره‌ي من مي‌شود. جسم من قالبي مي‌شود تنها براي او، تا به کمک آن، کودک نيمه معلولش را هدايت کند و يا به قول خودش يک بار که نتوانسته، بار ديگر اما نجاتش دهد. ديگر نه من پزشک و نه او مادر و نه کودکش بيمار به حساب مي‌آئيم، که کودک، کودک من مي شود و از مادر چهرۀ جديدي ساخته مي‌شود که در من متجلي مي‌شود و درمن خصلت‌ها و معرفت‌هاي نو بروز مي‌کند. او با چشم‌هاي من مي‌بيند و من با تفکرات او عمل مي‌کنم. و با همين تفکرات است که نور و جذبه را مي بينم و به او هم نشان مي‌دهم. و من از آن به بعد، زندگي، تقدير و سرنوشت او را ادامه مي‌دهم. به اين ترتيب هر يک، از سهمي از ارزش‌هاي راستين بهره‌اي دوگانه مي‌بريم. نيمه‌اي که زمان در آن به نقطه‌ي صفر رسيده است و نيمه‌ي ديگر که گنديدگي زيستن را تجربه مي‌کند. ولي مي‌تواند به توصيه‌ي آن ديگري موهايش را در تمام آينه‌هاي دنيا شانه کند. و شايد اگر پندارهاي کثيف و غلط دستفروش نبود، اکنون هم همزماني مادري دوگانه در من ادامه داشت.
چند ماه بعد، وقتي او از من به عنوان بازيگر نقش مادري خويش نااميد مي‌شود، دل ناگران هستي فرزند، در رودي ديگر به سان همان که هستي‌اش را براي هستي او داده بود، هستي او را به نيستي خويش محکم‌تر پيوند مي‌زند.


تابستان و پائيز 83

  اول صفحه



 

یادداشت

جنبه های پنهان متافیزیک حضور

عمل گرائی هنری

 داستان گوتيك و تمايل بشر به شر

شعر

داستان

 روحی سرگردان!

مروری افقی به مجموعه «دیگر سیاوشی نمانده»

اگر کتابی از کتاب های کالوینو می خوانی

«گوردر» و عدم قطعيت‌ها

ما فقط سه ـ چهار نفريم

معرفی کتاب و نشريات

ارتباط با ما