ناظر سترون؛ ارباب سترون

 

آرش اله‌وردی
نقدي برمجموعه شعر«رفته بودم به صيد نهنگ» اثر علي باباچاهي
شعري كه به قول خودش پيشرو و براي فردا سروده مي‌شود ناچار خود را در تكاپوي سرعت مي‌اندازد، اما اعتقاد «رفته بودم به صيد نهنگ» اين است كه حتي در گنجايش ايدئولوژي‌اش سرعت و تكاپو نيز گذشته است، چون امري بي‌معنا است و لاجرم فراموش مي‌گردد ولي او خودش هنوز دارد مي‌دود.
«رفته بودم به صيد نهنگ» جمله‌ايست كه شعرهاي مجموعه برآن قصد شورش دارند چون گذشته است اما شورش آنها ناقص است ومجموعه دقيقا همان «رفته بودم به صيد نهنگ»است،همان چيزي كه صرفاً بايد فراموش شود زيرا بر طبق گفتار خودش، او گذشته است.جالب اينجاست كه اين كتاب بر نمي گردد، كجا رفته است مشخص نيست. شايد تفكري بگويد انتقاد سطحي اين نوشتار در كنار ساحل نشسته است و قدرت و ديد تفكرش به جائي كه «رفته بودم به صيد نهنگ»رفته است نمي‌رسد و… يا… اما… و…
در ابتدا شك كردم شايد به گونه‌اي غياب باشد، اما غياب هم در اين سيستم معنا نمي‌شود حتي اجراي نا اينهماني و بي‌هويتي مثبت در ضد شعر پساهفتاد نيز در اين مجموعه قادر به اجرا نيست، كشش طولاني و اجباري متن هويت اوست كه جابه‌جا ادعاي بي‌هويتي مي‌كند و مبلغ بي‌هويتي است، يعني ناراضي نيست، بلكه همان را تكرار مي‌كند، نه اجراي آدورنويي نا اينهماني، بلكه خود هويت امر بي‌هويت و تائيد آن هست كه تبديل به «رفته بودم به صيد نهنگ» مي‌شود.
در ابتدا منتقد در برابر امر خنثي ي«رفته بودم به صيد نهنگ»مدام به قول لاكان تبديل به ناظري سترون مي‌شود و در آن موًلف يا متن اربابي سترون است كه ضربه‌هايش زياد به من نمي‌رسد اما آرام آرام در مراحل بعد، و قتي كه از ناظر سترون بودن فرار مي‌كنم آزارم مي‌دهد، گزاره‌هاي خسته كننده و طولاني و بي‌معني كه بي‌معنايي و تهي بودگي و شكستگي‌هاي بيروني را تائيد مي‌كند، نه اجرا. پس ارباب سترون «رفته بودم به صيد نهنگ» سترون است، در ابتدا نه به من حمله مي‌كند و نه در آغوشم مي‌گيرد بلكه وضعيت بيرون را تائيد مي‌كند. پس ارباب سترون غير از ظاهر مدرن و بنيان افكنش(در گذشته)با كنش‌هاي دور ريختن هاله و از تئوري‌هاي كندني و آنارشي پرداز خود به باطني تائيدكننده، دور از دسترس و به راحتي بايد گفت به يك هاله ضخيم محافظه-كار تبديل مي‌شود. ديگري يا من بايد به نا آگاهي خود اعتراف كنم، نه مولف آگاه متن.متن، مجبوري ناآگاهست كه با طناب‌هاي ارباب كشيده مي‌شود، ارباب مي‌داند كجا بيشتر اطناب كند و كجا كمتر و مدام دالها را زجر مي‌دهد تا من يا ديگري ندانيم كه چه چيزي نوشته مي‌شود زيرا اصلاً چيزي نوشته نمي‌شود و تنها حكم است كه گفته مي‌شود. به قول «ژيژك»:«ما فقط تا زماني مي‌توانيم خود را سرگرم جنگ‌هاي مخفي خويش سازيم كه ديگري نسبت به آنها آگاه نباشد» تنها چيزي كه من با تمام نافهمي‌ام مي‌فهمم، توتاليتاريته‌ي مولف بورژوا و بردگي دال يا پرولتار است، يك آگاهي ماركسيستي كه آرام آرام پس از در آمدن من ازهاله‌ي ناظر سترون بيشتر مي‌شود و رويه انتقادي اين متن را تشكيل مي‌دهد.
متن خوانده نمي‌شود، زيرا من نمي‌دانم كه چيزي روبرويم هست يا نيست، البته بيشتر نيست.سكوت من در مواجهه با اين متن، تائيد ارباب سترون اين متن است، ستروني كه در اين كتاب به جرات بايد گفت نبايد ارباب سترون باشد و ستروني‌اش كافي است. كتاب كه باز مي‌شود، باز كننده آغاز ناداني خود را باز مي‌كند. ارباب به ما فشار نمي آورد، آسيب نمي‌رساند ولي با كنش خنثي‌ي خود، تنها انتظار واكنش خنثي‌ي ما را دارد و آرام آرام شروع به نيش زدن‌هاي خود مي‌كند. تزريق زهر ناداني و فلج‌كننده‌ي خلاقيت سوژه‌ي روبروي سوژه‌ي بزرگ، نه نوشتار. لاكان به معنا و منظوري ديگر مي‌گويد: «ديگري همه چيز را نبايد بداند» و اين جا من اين جمله را با معنايي ديگر در مواجهه با اين مجموعه مي‌آورم: "ديگري هيچ چيزي را نبايد بداند"و دقيقاً "رفته‌بودم به صيد نهنگ" تناقضش اينجاست كه در مواجهه با ديگريست كه شكل مي‌گيرد، ديگري خنثي، شكل، شكل يك ايدئولوژي كاملاً ديكتاتور و در عين حال خنثي و محافظه كار. يك توليد زور، توتاليتر شعر، تناقض عجيبي كه مترادف با وضوح دروغ است، زور زدن دال‌هاي مولف به دال‌هاي ديگر همان مولف خاص. "رفته بودم به صيد نهنگ" بي‌معنايي امر بي‌معناست كه باز بي‌معناست و باز بي‌معنا. زن‌ها يا دال‌هائي افسرده و رواني شده كه بوسيله دال هاي كمكي"و"،"كه"،"هم"و…
با هم ازدواج‌هايي خنثي مي‌كنند تا تنها طول بكشند."اين صفحه بايد پر شود" اين جمله را هيچ دالي به خودش و ديگري لزبي‌اش حتي حق ندارد بگويد، بلكه تنها مولف است كه به دال‌ها فرمان و زور مي‌راند، كه برويد. مثل اينكه يك اتاق به دو زوج مادينه حكم ازدواج اجباري مي‌دهد تا فقط فضاي خودش را پر كند. دال‌هاي تنها، صرفاً تنهايي كه فقط زور به آنها مي‌زنند و آنها را هل مي‌دهند البته فراموش نكنيم ارباب(مولف)تنها يك نفر است، بدون هيچ ديالكتيكي.
مار موتيف اصلي مجموعه به عقيده من همان ارباب است كه براي مخاطب، در ابتدا سترون است و براي دال‌هايش از ابتدا ناسترون. متن به ظاهر حاصل يك كنده شدن است، يك ريزش از هاله‌اي به نام سنت، اما اين كنده شدن از هاله نيز امري بي‌معناست، زيرا برايش سنت امري بي‌معناست.
شعر هرگز روبروي ما نبوده است، اعلام مرگ ماست، نه خودش، همانطور مرگ تكثير، تخيل و…
مرد و ارباب سترون كننده‌ي دال‌ها و كلفت‌هاي خانه‌اش در برابر ديگري بزرگ يا بيروني حاكم، عقيم و سترون مي‌ماند و هيچ واكنشي از خود نشان نمي‌دهد جز اين كه ديگري‌هاي كوچك(كنش ناظر انتقادي نا سترون)را خسته مي‌كند، همان خستگي تاريخي توتاليتاريسمي.
فرياد و ظهور خستگي ديگري‌ي كوچك، محصول هم‌ذات پنداري او(مخاطب)است با دال‌ها كه هر دو به نا‌آگاهي كشانده شده‌اند، يك ناآگاهي منفي و جنوني آپولوني و كنترل شده كه حاصل اين همذات پنداري و دوستي اين نوشتار روبروست.
"رفته بودم به صيد نهنگ" بر خلاف پس نوشته‌هايش به مخاطب فرصت تفكر نمي‌دهد و او را خنثي و خنگ مي‌كند البته مخاطب تا زماني كه در هيئت ناظر سترون است به چنين صفتي لايق مي‌باشد، اما بازكننده‌هاي كتاب حتي سطحي‌ترين‌شان مي‌توانند از اين هيئت خنثي فرار كنند، از دست اربابي سترون كه باز بايد بگويم در عين ستروني و محافظه‌كاري و آرامشش حكمران مستبدي‌‌ست كه نادان‌سازي سريع‌ست. مشكل اين جاست كه ممكن است و قطعاً ممكن است كه نادان‌‌ترين شخص نيز كتاب را تمام نكرده ببندد زيرا كه از تائيد هويت خود بيزار است و او، يعني "رفته بودم به صيد نهنگ" مدام ناداني ما را تائيد مي‌كند، نه انكار و اين باز يك كنش كاملاً بورژوا و حكمراني بوروكراسي‌ي حتي شعر است، حتي در دوران پسا هفتاد شعري ما.

 

 اول صفحه


 

یادداشت

بودلر در آیینه سارتر

جای خالی شاهکار سارویان در ایران

خروج از دايره «قطعيت»

شعر

داستان

زندگي دو گانه من

هجرت از خود

ناظر سترون؛ ارباب سترون

وقتی طراحی آغاز می شود

دست از مسابقه برداريم!

معرفی کتاب

ارتباط با ما