هجرت از خود 

 

علی آرام
مهاجرت و از خودبيگانگی در «آثار محمود دولت آبادی»
محمود دولت آبادی از جمله نويسندگانی است که سعی کرده در آثار خود ـ يا لااقل در بيش‌تر آن‌ها ـ يک تم مشخص را پی بگيرد، کاری که برای او نقش سيستم فلسفی را ايفا کرده است. ضمن اين که اين تم دارای دو وجه مشخص است.
1ـ از خودبيگانگی شخصيت‌ها، که در دورنمای کلی‌تر به بيگانگی انسان اشاره دارد.
2ـ هجرت شخصيت‌ها از جايی به جای ديگر، خواه از جايی مهاجرت کرده و به محيط داستانی بيايند؛ يا از آن جا به جای معلوم يا نامعلوم کوچ کنند.
گرچه بايد در نظر داشت، مفهوم از خود بيگانگی دولت آبادی، با آثار ديگر نويسندگان دارای تفاوت‌ها و ويژگی‌هايی است.
نويسندگانی مانند هدايت، از خودبيگانگی انسان را حاصل تنهايی او و امری درونی می‌دانند. انسانی که نه شناختی از هستی دارد و نه اين توانايی که بتواند با جهان به تفاهم برسد، پس اين بيگانگی او را تنها و منزوی بار می‌آورد و در نهايت به پوچی و از خودبيگانگی می‌رسد. اما استحاله شخصيت‌ها در آثار دولت‌آبادی نه حاصل تنهايی فلسفی انسان يا حتا سلطه ماشينسم، که حاصل دردها و رنج‌هايی که موجد آن شرايط سخت اجتماعی ـ اقتصادی، بی عدالتی حاکم بر جامعه و روابط توليدی منحط و ظالمانه است.
برای تبيين بهتر اين موضوع، مروری کوتاه بر آثار او می کنم.

ـ جای خالی سلوچ: تأثيرگذارترين داستان در باره هجرت است که با رفتن شخصيت اصلی داستان آغاز می‌شود.
«مرگان که سر از بالين برداشت، سلوچ نبود»
سلوچ چرا هجرت کرد، معلوم نيست. نويسنده فقط از ذهن زنش ـ مرگان ـ روايت می‌کند که:
«سلوچ اين اواخر خيلی دير می‌آمد و بعد میرفت زير سقف شکسته‌ی ايوان، لب تنور چمبر می‌شد. جثه‌ی ريزی داشت. خودش را جمع می کرد، زانوهايش را توی شکم فرو می‌برد، دست‌هايش را لای ران‌هاش ـ دو پاره استخوان ـ جا می‌داد، سرش را بيخ ديوار می‌گذاشت و کپان کهنه‌ی الاغش را، الاغی که همين بهار پيش ملخیِ شده و مرده بود ـ رويش می‌کشيد و می‌خوابيد.»
شخصيت داستان نه تنها هجرت می‌کند که دچار دگرديسی می‌شود. البته باز از ذهن مرگان.
«... در نگاه مرگان جای خالی سلوچ دم‌به‌دم گودتر و گودتر میشد به اندازهی يک زهدان. به همان شکل. جای سر، جای پاهای بسته، جای خميدگی پشت. آيا سلوچ اينقدر کوچک شده بوده است؟»
فروپاشی شخصيت‌ها و در پی آن بيگانگی و مهاجرت، تا پايان داستان ادامه دارد. با آمدن تراکتور به مثابه ماشينی که جای انسان‌ها را گرفته و کارها را انجام می‌دهد، کسانی که روی زمين کار می‌کردند، بيکار می‌شوند، حتا «ابراو» ـ پسر سلوچ ـ که روی تراکتور مشغول کار بوده بيکار و ناچار به هجرت می‌شود.
ـ سفر: اين داستان را ـ در کنار جای خالی سلوچ ـ میتوان از قویترين داستان‌های دولت آبادی محسوب کرد.
مختار شخصيت اصلی، تصميم می‌گيرد برای کار به کويت برود. اما طی يک سری حوادث در لنجی که سوار آن بوده، زخمی می‌شود و در نهايت يک پای خود را از دست میدهد. همسرش که فکر می‌کند او مرده به همسری مرد ديگری ـ مرحب ـ در می‌آيد.
مختار وقتی برمی‌گردد و می‌فهمد همسرش مرد ديگری اختيار کرده است، دچار يأس و سرخوردگی می‌شود. بطوريکه در پايان داستان، مختار احساس می‌کند به موجود ديگری شبيه شده است که ديگران از ديدن او می‌ترسند.
از خودبيگانگی شخصيت‌های داستان همگی با شرايط اجتماعی و بی‌عدالتی حاکم بر جامعه ارتباط مستقيم دارد.
عقيل عقيل: در اين داستان شخصيت‌ها همگی گرفتار قهر طبيعت هستند. زمين لرزه کاخک گناباد، هستی و نيستی روستايی را دگرگون می‌کند. عقيل و چند شخصيت ديگر تنها کسانی هستند که از اين بلای طبيعی جان سالم در بردهاند، زندگانی هستند که ديگر اميدی به زندگی ندارند، مگر عقيل که هنوز واپسين اميدی دارد و آن ديدن پسرش تيمور است که در شهر ديگری خدمت سربازی خود را می‌گذراند.
عقيل برای ديدار فرزندش مهاجرت می‌کند. با دشواری پسرش را پيدا می‌کند که در حال خدمت و سر پّست است، با شوق بسوی او می‌رود، اما تيمور در اين مدت چنان زير سيطره‌ی مليتاريسم قرار گرفته که نمی‌خواهد پدر را ببيند و حتا فرمان ايست می‌دهد.
عقيل واپسين اميدش را از دست می‌دهد و احساس می‌کند او کس ديگری است و پسرش نيست. چنانکه می‌گويد:
«او ديگر تيمور من نيست، تيمور من اين نبود. »
«عقيل عقيل ص 62»
پس از آن ضمن از خودبيگانی تيمور، استحاله عقيل آغاز می‌شود و تا جنون و ديوانگی ادامه می‌کند.
تنگنا: در واقع نمايشنامه‌ی با مايه‌های قوی اکسپرسيونيستی است که شخصيت‌های آن ـ بخاطر يک سری شرايط ناعادلانه ـ در زندگی حيوانی می‌غلتند و از زندگی انسانی دور می‌شوند.
رحمان شخصيت نمايش روشنفکری است که مرتب بيهودگی زندگی را به رخ ديگران می‌کشد. آدم‌های ديگر نمايشنامه نيز بدون استثنا در پی يک مسخ شدگی و در وضعيتی دردناک به تدريج جان می‌دهند و سرانجام می‌ميرند.
رحمان پس از اين که به تدريج از هويت خود دور می‌شود، با خود می‌نالد:
«ديگه نمی‌تونم باشم... راستی من ... من شايد... اما نه، چرا... من شايد آدم نيستم؟ شايد تا حالا فقط خيال میکردم که آدمم؟ نکنه که من حيوون شده باشم؟ نکنه که ملخ شده باشم؟ ها؟ دلم می‌خواد خودمو تو يه چيزی نيگاه کنم. (خودش را روی زمين به کنار حوض می‌کشاند و لب حوض زانو می‌زند) آه ... هه هه هه! اين منم؟ اين خود منم؟ (چهاردست و پا توی حياط راه می‌افتد) نگاه کنيد، نگاه کنيد، من مسخ شده‌ام!... من ادبار گرفته‌ام! من... (با ذلت می‌نالد) ببينيد، اين خود من هستم؟! من همونی هستم که بودم؟! رحمان هستم؟! (سرش را روی لبه‌ی حوض می‌گذارد و می‌گريد) »
(ص 134 نمايش تنگنا)
هجرت سليمان: همان طور که از نامش پيداست، تاکيدش بر هجرت است. هجرتی که به شرايط ناعادلانه‌ای که بر او تحميل شده يا از دست زنش ـ که او نيز موجود درمانده و تحت ستم شرايط است ـ از محل زندگی خود کوچ می‌کند.
سايه‌های خسته: داستانی که از بعضی جهات شبيه نمايش است. در دو بخش (پرده) نوشته شده است. محيط داستانی بخش دوم در مزرعه وقفی حضرت عبدالعظيم می‌گذرد، با چهار شخصيت که هر کدام بار سنگين تنهايی خود را به دوش می‌کشند و هم‌چون اشباح سرگردان در اين کره خاکی پرسه می‌زنند.
مرد: اين داستان را بايد از جهاتی داستانی برشمرد که از انسجام موضوعی لازم برخوردار است، اما چندان پرداخت نشده است.
چراغعلی شخصيت اصلی داستان، درشکچه چیِ است که ديگر قادر به ادامه کار نيست. شايد به اين خاطر که ماشين جای درشکچه را گرفته است.
چراغعلی که شيرهای است، نه می‌تواند با درشکچه خود کار کند و نه قادر است درشکچه کهنه را به فروش برساند و پول آن را دستمايه کار تازه کند. اين موضوع را پسرش به نحو تأثيرگذاری روايت می‌کند:
«ميان گودال کاروانسرا، از حلبی پاره و درشکه‌ی لکنته پدر ذولقدر، درشکه را به اسب می‌بست، «بسم الله» می‌گفت و از در کاروانسرا بيرون میرفت. چه اسبی هم بود! سياه و لاغر. ذولقدر حالا که فکرش را می‌کرد يادش می‌آمد که اين آخری‌ها مثل يک بّز شده بود. بّزی که موهايش ريخته باشد. استخوان کفل‌هايش بيرون زده بود. روی تيغه‌ی پشتش زخم کهنه مانده بود. گردنش تيغ کشيده و خشک شده بود. گوش‌هايش لق شده‌بودند. سر زانوهای جلوش از بس سکندری خورده، زخم شده بودند؛ و روی چشم‌هايش هم غباری کدر نشسته بود.
ذولقدر بی‌اختيار به طرف درشکه رفت. درشکه، شکسته، پاره پوره و از قواره افتاده بود. مثل آدمی که به ضرب چماق از پا درش آورده باشند. ذولقدر دور درشکه چرخيد، بعد پا روی رکابش گذاشت، از آن بالا رفت و سرجای پدرش نشست. آن وقت‌ها، چراغعلی گاه گاهی ذولقدر را هم کنار دست خودش سوار می‌کرد و تا ميدان می‌برد، آنجا پياده‌اش میکرد تا به مدرسه برود. ذولقدر، کنار ميدان از رکاب پايين می‌پريد، راهش را کج می‌کرد و يکبار ديگر برمی‌گشت و از زير لبه‌ی کلاهش، رفتن درشکه را نگاه می‌کرد و به صدای سم کوبيدن اسبشان گوش میداد. اما حالا، جای اسب خالی بود. انگار که هيچ وقت نبوده است. پيش از اين ذوالقدر، گاه و بی‌گاه پدرش را می‌ديد که يکی دو نفر را دنبال سرش راه انداخته و خودش هم مثل آدم‌های رعشه گرفته، رو به کاروانسرا می‌آيد. آن‌ها يک‌راست بالای سر درشکه می‌آمدند، کمی نگاهش می‌کردند، با هم چانه می‌زدند و می‌رفتند. و باز فردايش چراغعلی آدم‌های تازهای را بالای سردرشکه می‌آورد و با هم مشغول چانه زدن می‌شدند. اما هنوز نتوانسته بود درشکه را بفروشد.
مرد ص 16 انتشارات پويا
چنين است که چراغعلی در زير بار اين دگرگونی خرد می‌شود و از پا در می‌آيد. زنش ـ آتش ـ به او خيانت می‌کند و وقتی ذوالقدر پسر بزرگش از موضوع با خبر می‌شود، ناچار می‌شود هجرت کند و برای هميشه از نزد آنها برود.
اين از خود بيگانگی تنها مختص چراغعلی نيست، بلکه بيشتر کسانی که در کاروانسرا زندگی می‌کنند از آدميت تهی شده‌اند.
«ذوالقدر ـ مثل اينکه از چيزی واهمه داشته باشد ـ به اين سوی و آنسوی نگاهی کرد. دورتادور کاروانسرا خانه‌های کوچک بود. هر کدام مثل يک لانه‌ی روباه. ذوالقدر هميشه می‌ديد که آدم‌ها وقتی می‌خواستند تو بروند، خودشان را خم می‌کردند. و اين جور وقت‌ها مثل چيز ديگری غير از آدم می‌شدند. نمیدانست مثل چی؟ اما می‌فهميد که مثل آدميزاد نيستند. اصلا آدميزاد چه جور شکل و قيافه‌ای بايد داشته باشد؟ ذوالقدر اين را هم درست نمی‌دانست. ذوالقدر هيچ چيز را درست نمی‌دانست. »
«همان منبع»
 

 اول صفحه


 

یادداشت

بودلر در آیینه سارتر

جای خالی شاهکار سارویان در ایران

خروج از دايره «قطعيت»

شعر

داستان

زندگي دو گانه من

هجرت از خود

ناظر سترون؛ ارباب سترون

وقتی طراحی آغاز می شود

دست از مسابقه برداريم!

معرفی کتاب

ارتباط با ما