بودلر در آیینه سارتر

 

فرهاد اكبرزاده
یاداشتی بر: بودلر اثر ژان پل سارتر

من با شگفتى احساس مى كنم
                                               گيوم آپولينر

بازيافتن تصوير شاعرى كه بيشتر از يك قرن از حيات او مى‌گذرد، آن هم از خلال شعرها، نامه‌ها و ژان پل سارتريادداشت‌هاى پراكنده‌اش و نه به واسطه برخوردى مستقيم و بى‌واسطه كارى است كه بستگى تمام عيار به تفسيرگر اين اطلاعات پراكنده خواهد داشت. همان‌طور كه به قول بارت چاپ يك مطلب از يك شخص واحد در دو نشريه متفاوت تفسيرهاى مغاير بر خواهد انگيخت، حرف زدن درباره شاعرى مثل بودلر هم بستگى زيادى به صاحب سخن دارد. اين موضوع حتى درباره فلاسفه و شاعرانى كه از نظر زمانى نزديكى بيشترى با ما دارند، مثل نيچه يا پسوا نيز كار دشوارى است، چه برسد به اينكه زمانى بيشتر از يك سده از مرگ شاعر مورد بحث گذشته باشد. خلاصه آنكه اگر اين كتاب به دست فرويد همان گونه كه بر داوينچى نوشته بود، نوشته مى‌شد، ما در نهايت با چهره ديگرى روبه رو بوديم تا اين تصوير كه سارتر به شكل پرتره اى از رنج‌ها و انديشه‌هاى شاعرى به قول ميشل لرى نفرين شده به دست مى دهد. «او لياقت زندگى بهترى را داشت.» اولين جمله اى است كه مطلب سارتر را مى‌آغازد و در همان نقطه به پس زمينه اى دردآور در ذهن خواننده رنگى تيره مى زند. همان طور كه ريفاتر بعدها نشان داد كه هم آوايى واژگان در شعر «گربه هاى پاييزى» شاعر به گونه اى مرگ را «درونى» كرده‌اند، اين جمله سارتر ناخودآگاه بر تمام گزاره‌هاى ديگر طعم و رنگى خاص مى‌زند. سارتر با نيم نگاهى به رابطه فقدان و هويت مى‌نويسد: «او تنهايى‌اش را مطالبه كرد تا خود به سويش بيايد و نه اينكه به وى تحميل شود. او ديگرى بودن را آزمود با كشف ناگهانى هستى منفرد خويش و در عين حال تصديق كرد و به گردن گرفت، مسئوليت اين غيريت را در حقارت، كينه و غرور. از آن به بعد با تندخويى لجوجانه اى از خود غيرساخت.» سارتر به دنبال پوشاندن قباى مورد علاقه خويش بر قامت شاعر در پى توضيح و رديابى خودآگاهى هستى شناسانه اى كه دربرگيرنده موضعى اگزيستانسيال است، به اين نكته اشاره مى‌كند كه: «رفتار اصلى بودلر رفتار مردى است خم شده. خم شده بر خويش همچون نارسيس. نزد او هيچ آگاهى بى واسطه‌اى نيست كه با نگاهى تيز سوراخ نشده باشد. براى ما كافى است كه خانه يا درخت را ببينيم، مجذوب تماشاى آن‌ها خود را فراموش مى‌كنيم. بودلر مردى است كه هرگز خود را فراموش نمى‌كند. او خود را مى‌بيند كه نگاه مى‌كند. او نگاه مى‌كند تا خود را ببيند كه نگاه مى‌كند. اين آگاهى او از درخت است، از خانه است كه او تماشا مى كند و چيزها از طريق اين آگاهى است كه به نظر او مى رسند، رنگ پريده تر، كوچكتر و كم تاثيرتر، انگار آنها را در يك دوربين مى بيند.» گويى سارتر در چهره بودلر نيز اسكلتى از آنتوان روكانتن «تهوع» ديده است و كمى به اين نكته در برقرارى رابطه‌اى خاص با جهان كه سوزان سانتاگ در بازخوانى بنيامين از آن سود برده، نيز نزديك مى‌شود. بله، بودلر همان كسى است كه بنيامين از قول او به كرات مى‌گفت: «براى من همه چيز تبديل به تمثيل مى‌شوند.»
آيا به خويش نيز همچون چيزى با قابليت تمثيلى مى‌نگرد؟ سارتر مى‌نويسد: «بودلر كسى كه انتخاب كرده خود را چنان ببيند كه گويى ديگرى است و زندگى او داستان اين شكست است.»دوگانگى زخم و چاقو وقتى مى‌سرايد: من زخم و چاقو هستم/ قربانى و جلادم. اين اقدام يك خودكشى نفسانى است، همان طور كه خودكشى كننده و كسى كه خود را كشته هر دو يكى‌اند. همين خارج شدن و دوگانگى كه در ذات موقعيتى عاريتى قرار دارد نيز از نگاه سارتر نمى‌گريزد. او به اين نكته اساسى اشاره مى‌كند كه «ويژگى اصلى بودلر در اين است كه او انسانى است بدون «بى واسطگى».» چيزى در اين ميان قرار دارد چيزى كه به احساسى

اگر اين كتاب به دست فرويد همان گونه كه بر داوينچى نوشته بود، نوشته مى شد، ما در نهايت با چهره ديگرى روبه رو بوديم تا اين تصوير كه سارتر به شكل پرتره اى از رنج ها و انديشه هاى شاعرى به قول ميشل لرى نفرين شده به دست مى دهد
عميق همچون طيفى دربرگيرنده امكان مى دهد كه به تاثيرى منفرد و ممتاز در آثار وى منجر شده است: «بين او و جهان همواره فاصله‌اى اصيل و ابتدايى هست كه به ما تعلق ندارد، بين او و اشيا همواره نيمه شفافيتى نمناك، كمى زياده معطر هست، مثل لرزش هواى گرم؛ تابستان.»خروج از اين دوگانگى براى كسى كه مدام در حال ديدن خويش است، غيرممكن خواهد بود و چيزى كه باعث برهم خوردن تعادل مى‌شود همين مسئله‌اى است كه اين نقطه را نمى‌توان در يك اخلاق يا اقتصاد تعريف كرد. چرا كه هيچ اصل از پيش تعريف شده اى نيست كه به آن بياويزد. از يك طرف يا بايد در يك بى تفاوتى خارج از اصول اخلاقى راكد بماند و يا خود خير و شر را اختراع كند. او بايد به قول «كانت خويش را قانونگذار قلمرو اهدافش بداند، بايد مسئوليت كامل را بپذيرد و ارزش‌هاى خويش، معناى جهان و زندگى خويش را بيافريند.»هيچ كس به اندازه بودلر از عمل به دور نيست، او از شغل و اشتغال داشتن متنفر است، از نظر او آفرينش آزادى ناب است و تا حدودى عشق به تصنع دارد. همان‌گونه كه منادى مدرنيته‌اى است كه در ستايشگرى «نقاشى زندگى مدرن» را به تصوير مى كشد. چنان بر عرصه اى كه مد مى‌خوانيم خيره است كه گويى با تعهدى پنهان هنر فرزند زمانه خويش بودن را به رخ مى‌كشد و ستايش او از آن نقاشى است كه در موردش مى‌نويسد: «او منى است با اشتياقى سيرى ناپذير براى «غير من» كه هر لحظه آن را در تصاوير زنده‌تر از خود زندگى كه هميشه ناپايدار و گذراست بيان و نمايان مى‌كند.»با تمام اين‌ها سارتر با اعجاب فراوان مى‌نويسد: «بودلر زندگى شديداً اخلاقى دارد. دائماً از پشيمانى به خود مى‌پيچد، هر روز خود را به عملكرد نيكوتر ترغيب مى‌كند، مبارزه مى‌كند، به زانو درمى‌آيد و از احساس گناهى زجرآور در رنج است، تا جايى كه برخى گمان برده‌اند، او بار خطاهايى پنهان را بر دوش مى‌كشيده است.» بيائيد و كمى به اين نتيجه كه سارتر مى‌خواهد از كتابى كه بر بودلر شاعر احساس‌ها، بوها و رنگ‌هاى تازه بگيرد، از پيش بينديشيم به شرايطى كه «تجربه‌اى در ظرف بسته» اش مى‌داند. و دوباره بپرسيم آيا نوشته سارتر بايد با جملاتى جز اين به پايان مى‌رسيد؟ «انتخاب آزادى كه انسان از خويش مى‌كند كاملاً منطبق با آن چيزى است كه سرنوشت ناميده مى‌شود.»
ـ به شما اطمينان مى‌دهم كه ثانيه ها اكنون شديداً و رسماً مشخص مى شوند
و هريك با بيرون جهيدن از پاندول مى‌گويند: زندگى هستم، غيرقابل تحمل، سرسخت.»

 

 اول صفحه


 

یادداشت

بودلر در آیینه سارتر

جای خالی شاهکار سارویان در ایران

خروج از دايره «قطعيت»

شعر

داستان

زندگي دو گانه من

هجرت از خود

ناظر سترون؛ ارباب سترون

وقتی طراحی آغاز می شود

دست از مسابقه برداريم!

معرفی کتاب

ارتباط با ما