زندگي دو گانه من
ترجمهی فرشيد عطايي
یادداشتی از جومپا لاهيريی
من مدت 37 سال در ايالات متحده زندگي كردهام و به احتمال خيلي
زياد در همين كشور هم به سن پيري خواهم رسيد. بنابراين، با چشم
پوشي از دو سال اول عمرم كه در لندن گذشت، عبارت "آمريكايي-هندي"
هميشه براي اشاره به مليت من به كار برده شده است. ولي رابطه من با
اين عبارت ثابت و دائمي نيست. من وقتي در سالهاي 1970 در ايالت
"رود ايلند" داشتم بزرگ مي شدم احساس ميكردم نه هندي هستم و نه
آمريكايي. من هم مثل خيلي از بچههاي مهاجران نسل اول فشار شديدي
را بر خودم احساس ميكردم كه هميشه دو چيز باشم؛ از يك طرف به
دنياي قديمي وفادار باشم و از طرفي در دنياي جديد سليس و فصيح باشم
و از تأييد هر دو دنيا هم برخوردار باشم. وقتي به گذشتهام نگاه ميكنم ميبينم كه كل زندگيام همين بوده. ولي تلقي من در آن موقع به
عنوان يك دختر جوان اين بود كه من نمي توانم رضايت هر دو دنيا را
جلب كنم، و اينكه بين دو بعدي دارم غوطه مي خورم كه هيچ ربطي به هم
ندارند.
من در خانه از رفتارهاي هندي پدر و مادرم پيروي ميكردم؛ به زبان
بنگالي صحبت مي كردم و با دست برنج و دال عدس ميخوردم. اين واقعيتهاي معمولي ظاهراً بخشي از يك راز بودند، شيوه زندگياي كه براي
آمريكاييها كاملاً بيگانه و نا آشنا بود، و من با هزار جان كندن
تلاش ميكردم تا اين شيوه زندگي را از دوستان آمريكايي ام مخفي
كنم. از نظر پدر و مادر من "خانه"ی ما در "رود آيلند" نبود، بلكه
در "كلكته" بود، يعني شهري كه در آن بزرگ شده بودند. من ميدانستم
چيزهايي كه مورد علاقه پدر و مادر من هستند و به خاطر آنها زندگي
ميكنند – مثلاً ترانه هاي "نازرول" كه مدام گوش مي دادند؛ خانواده
اي كه هميشه برايشان دلتنگي مي كردند؛ لباسهايي كه مادرم مي پوشيد
و در هيچ فروشگاهي در هيچ مركز خريدي پيدا نميشد – مثل پول منسوخي
بود كه در عين با ارزش بودن به دليل اينكه ديگر رايج نبود ارزشي
نداشت.
من هم چنين وارد دنيايي شدم كه پدر و مادرم اطلاع چنداني نداشتند
كه در آن چه مي گذرد و نمي توانستند كنترلي بر آن داشته باشند:
مدرسه، كتاب ها، موسيقي، تلويزيون؛ يعني چيز هايي كه به ذهن من
تراوش كردند و بخش اساسي شخصيت من را تشكيل دادند. من زبان انگليسي
را بدون لهجه صحبت مي كردم و آن را كاملاً ميفهميدم در حالي كه
پدر و مادر من بعد از گذشت اين همه سال هنوز اين زبان را خوب بلد
نيستند. ولي در عين حال شواهد آشكاري دال بر آمريكايي نبودن من
وجود داشت. از اسم و قيافه متفاوتم كه بگذريم من در مدارس مذهبي، يكشنبه كه خاص مسيحيها بود شركت نميكردم، اسكيت روي يخ را بلد
نبودم، و پيش ميآمد كه تا چندين ماه با پدر و مادرم به هندوستان
بروم. خيلي از دوستانم با افتخار خود شان را آمريكايي-ايرلندي يا
آمريكايي-ايتاليايي معرفي ميكردند. ولي آنها با من يك تفاوت بزرگ
داشتند و آن اين كه آن ها روند مهاجرت را كه اغلب تحقير آميز است
چندين نسل پشت سر گذاشته بودند طوري كه ريشه هاي
قومي و نژادي مورد
ادعاي آنها تا اعماق زمين فرو رفته بود در حالي كه ريشه نژادي من
روي سطح زمين، خيلي سبز و نورسته، عيان و آشكار بود. بنا به گفته
پدر و مادرم من آمريكايي نيستم حال هر چقدر هم تلاش كنم. من وقتي
اين حرف را از آنها ميشنيدم احساس مي كردم تلاشم بي فايده است؛
دچار سوء تفاهم مي شدم و بناي نافرماني و ناسازگاري ميگذاشتم. علي
رغم اين كه درسهاي اوليه رياضي را ياد گرفته بودم ولي يك به علاوه
يك مساوي دو نبود بلكه مساوي صفر بود؛ در درون خودم خويشتن دو گانه
اي داشتم كه هميشه يكي ديگري را رد ميكرد.
من وقتي اولين بار نويسندگي را شروع كردم خودم خبر نداشتم كه مضمون
نوشتههايم درباره زندگي آدمهاي آمريكايي-هندي است. چيزي كه من را
جذب اين حرفه ميكرد اين بود كه من ميخواستم به زور دو دنيايي را
كه در آنها زندگي ميكردم بر روي صفحه كاغذ در هم ادغام كنم چون
آنقدر كه بايد شجاع و يا بالغ
نبودم كه اين كار را در زندگي واقعي
انجام بدهم. اولين كتاب من در سال 1999 منتشر شد، و تقريباً از
همان زمان و در آستانه قرني جديد، عبارت "آمريكايي-هندي" به بخشي
از واژگان اين كشور تبديل شده است. من اين عبارت را آن قدر شنيدهام كه اين روز ها اگر كسي از گذشته من بپرسد خود من هم از اين
عبارت استفاده ميكنم و برايم خيلي عجيب است كه مجبور نيستم آن را
براي كسي توضيح بدهم. واقعاً زندگيام با گذشته چه قدر فرق كرده؛
آن موقع اين عبارت "آمريكايي-هندي" مد نبود و نهايت كاري كه ميتوانستم انجام بدهم اين بود كه اين عبارت را براي ديگران توضيح
بدهم؛ كار بيهودهاي كه هيچ فايده اي نداشت.
من هر چقدر كه به ميانسالي نزديكتر ميشوم يك به علاوه يك مساوي
دو ميشود، هم در نوشتههايم و هم در زندگي واقعي. سنتهاي دو
دنيايي كه من در آنها زندگي كردهام مثل دو همشيره در وجودم سكني
دارند و هنوز گه گاه با هم كلنجار ميروند و بسته به روزش يكي
ديگري را شكست ميدهد. ولي آنها مانند دو همشيره واقعي با هم نزديك
و صميمي هستند، نسبت به هم مهربان و با هم عجين هستند. پنج سال پيش
كه من و شوهرم با هم در كلكته ازدواج كرديم دوستاني را دعوت كرديم
كه هرگز به هندوستان نرفته بودند؛ ولي آنها با شور و شوق خاصي به
هندوستان آمدند، در حالي كه من در كودكي از ترس حرف ديگران در مورد
هندوستان به ديگران هيچ حرفي نميزدم. ولي حالا وقتي در بين دوستان
غير هندي هستم ديگر از كسي پنهان نميكنم كه ميتوانم به يك زبان
ديگر هم حرف بزنم. من با بچههايم به زبان بنگالي صحبت ميكنم،
هرچند آن قدر در اين زبان متبحر نيستم كه بتوانم خواندن و نوشتن به
زبان بنگالي را هم ياد شان بدهم. من در بچگي آدم كمال گرايي بودم و
از همين رو در مورد هويتم خودم را از هر گونه ادعايي محروم ميكردم. من حالا در بزرگسالي ميپذيرم كه بزرگ شدن در يك محيط دو
فرهنگي باعث غناي شخص ميشود ولي در عين حال فرايند ناقص و ناكاملي
است.
در حالي كه من آمريكايي هستم چون در اين كشور بزرگ شدهام، به يمن
تلاشهاي دو نفر، هندي هم هستم. من احساس هندي بودن ميكنم نه به
دليل زمانهايي كه در هندوستان بودهام و يا به دليل ساختار ژنتيكيام بلكه حضور مداوم پدر و مادرم در زندگي من. از خانه آنها تا
خانه ما سه ساعت فاصله است؛ من

من مي خواستم به زور دو دنيايي را كه در آنها زندگي مي كردم بر روي صفحه
كاغذ در هم ادغام كنم چون آنقدر كه بايد شجاع و يا بالغ نبودم كه اين كار
را در زندگي واقعي انجام بدهم
 |
هر روز احوالشان را ميپرسم و ماهي
يك بار هم پيششان ميروم. با مردن آنها همه چيز تغيير خواهد كرد.
آنها وقتي بروند يك سري چيزهاي خاص را هم با خودشان خواهند برد؛
صحبت كردن به يك زبان ديگر و كلنجار رفتن با مشكلات و درد سرهاي
زندگي در يك كشور بيگانه. آنها كه نباشند ديگر رفت و آمدي هم در
زندگي ما نخواهد بود و زندگي ما دچار سكوت و سكون خواهد شد. لنگري
فرو خواهد افتاد، و يك خط ارتباط قطع خواهد شد.
هميشه اعتقادم اين بوده كه من فاقد صلاحيتي هستم كه پدر و مادر من
براي هندي بودن داشتند. ولي مادام كه آنها زندهاند نميگذارند كه
من احساس شياد بودن بكنم. مرگ آنها نه تنها به معني از دست رفتن
كساني است كه من را به وجود آوردند بلكه به معني از دست رفتن شيوه
زندگي و تقلايي است كه فقط خاص آن دو بود. سفر مهاجران، هر چقدر كه
نهايتاً رضايت بخش از كار در بيايد، بر اساس عزيمت و محروميت است،
ولي براي نسلهاي بعدي پرفايده است. من ميتوانم روزي را ببينم كه
جنبه آمريكايي شخصيتم، بدون وجود بخش هندي كه تاكنون خود را حفظ
كرده بوده، رفته رفته به مزيت تبديل شود. من فقط در داستانهايم
عبارت "آمريكاي-هندي" را، با احتساب معادله دو طرف خط تيره، تفسير
خواهم كرد، حال اين تفسير من هر پاسخي كه در بر داشته باشد برايم
مهم نيست.
منبع:
نيوزويك- مارس 2006

|
|
|